در اسرار التوحید آمده که
شیخ ما(که همان ابوسعید ابوالخیر باشد) را گفتند که فلان کس بر روی آب راه می رود. گفت « سهل است چغزی و صعوه ای نیز برروی آب می رود.» گفتتند « فلان کس در هوا می پرد.» گفت « زغن و مگس نیز در هوا می پرد.» گفتند « فلان کس در یک لحظه از شهری به شهری می رود.» شیخ گفت «شیطان نیز در یک لحظه از مشرق به مغرب می رود.این چنین چیزها را چندان قیمتی نیست. مرد آن بود که درمیان خلق بنشیند و برخیزد و بخورد و بجنبد و بخرد و بفروشد و دربازار در میان خلق، ستد و داد کند و زن خواهد و با خلق در امیزد و یک لحظه از خدای غافل نباشد.»
شیخ ما(که همان ابوسعید ابوالخیر باشد) را گفتند که فلان کس بر روی آب راه می رود. گفت « سهل است چغزی و صعوه ای نیز برروی آب می رود.» گفتتند « فلان کس در هوا می پرد.» گفت « زغن و مگس نیز در هوا می پرد.» گفتند « فلان کس در یک لحظه از شهری به شهری می رود.» شیخ گفت «شیطان نیز در یک لحظه از مشرق به مغرب می رود.این چنین چیزها را چندان قیمتی نیست. مرد آن بود که درمیان خلق بنشیند و برخیزد و بخورد و بجنبد و بخرد و بفروشد و دربازار در میان خلق، ستد و داد کند و زن خواهد و با خلق در امیزد و یک لحظه از خدای غافل نباشد.»
******
شیخ هم خوب بلد بوده خلق را ضایع کند و بزند توی ذوقشان. البته خوب چون خودش خوش ذوق تر بوده .این نکته ی ظریفی که گفته خیلی چیزها را برای من بیان می کند. زمانی بود که من بد جوری به خودم مغرور بودم. نمی دانم می شود اسمش را مغرور بودن گذاشت یا نه. سال اول دانشگاه بودم. تازه با یکی دو نفر از همکلاسی هایم سلام و علیک می کردم. مزخرفی بودم که فکر می کردم روزمره گی حق من نیست و از این حرفها. در گفتگو با دیگران خسیس بودم در حالی که من بیش از آنها به گفتگو احتیاج داشتم و حالیم نبود. با خودم می گفتم خوب که چی که مثلا بگویم و بدانم که فلان دامن مُد شده و فلان خانم رفته موهایش را فِر یک ساله داده یا این تابستان قیمت سبزی خوردن بیشتر ازهمیشه بوده. باید از هایدگر حرف زد؛ از داوینچی، مارکز یا خمرهای سرخ. باید با هم از بار هستی میلان کوندرا صحبت کنیم و ... ولی زندگی در اطراف من طور دیگری ادامه داشت. خیال می کردم من آن آدمی هستم که بر آب می روم و در هوا می پرم و در یک لحظه از شهری به شهری می روم. اما زندگی به این چیزها اهمیت نمی داد. زندگی ادامه داشت. برای همین می گفتم که من درد دارم چون راه رستگاری من از میان این روزمره گی ها و روزمرگی ها می گذرد. با رنج از میان این همه آدم های دو رو که به فِر یک ساله ی موهای فلان خانم می خندند اما خودشان می دوند که موهایشان را فِر و مِش کنند، می گذرم ولی در عوض من خودم را سالم نگه می دارم. شده بودم یک چیز عجیبی که خودم هم نمی توانم بگویم چی. شاید یک قدیسه مآبی که دین خودش را داشت. معجونی شده بودم از هر چیزی که انتخاب کرده بودم و بعد آن را خوانده بودم و تماشا کرده بودم و گوش داده بودم و خدا می داند کارم به کدام دیوانه خانه ای می کشید اگر یک بار با دقت شعر صدای پای آب سهراب را نمی خواندم و نمی فهمیدم که پاسبان ها هم می توانند شاعر باشند. فقط نام را باید باز ستاند. آن روی آب راه رفتن و پریدن را قیمتی هست ولی قابل مقایسه با قیمت در میان خلق نشستن و برخاستن و خوردن و جنبیدن و خریدن و فروختن نیست.
******
شیخ مونث شما که امروز بالای این درخت رفته تا موعظه بکند، می فرماید:
خواهش می فرمایم هفده تا بیست وسه ساله گی تان را جدی بگیرید و در میان خلق بگردید (یا بجنبید؟!).
با دیگران سفر کنید اگر شده حتی تا ایستگاه اتوبوس اما تنهایی در یک لحظه از شهری به شهر دیگر رفتن را هم فراموش نکنید. از یاد خدا غافل نشدن هم که کار هر کسی نیست. هر کس توانست خودش حالش را می برد. همین.