۱۳۸۷ مهر ۱۰, چهارشنبه

کجاست اون کوچه/ کجاست اون خونه/ آدماش کجان؟/ خدا می دونه

اینجا فردا عید فطر است. اوایل اصلا برایم مهم نبود این اعیاد. اما حالا یکی از دلخوشی هایمان در غربتِ مضاعف همین روزهاست که بهانه ای بشود که جشن بگیریم. خندیدن و خوشی این روزها سخت است. بی بهانه نمی شود خندید. اگر چه راستش حتی این بهانه ها هم کار ساز نیستند.

بگذریم. مادرم بُسراق درست کرده. برای فردا. کاری که تا وقتی در ایران و میانِ بزرگترهای فامیل بودیم اصلا نمی کرد. احساس می کنم که بدون این رسم و رسومات - که قبلا اصلا ارزششان را نمی دانستم و حتی گاهی بیهوده حسابشان می کردم - نمی توانیم در این غربت دوام بیاوریم. مادرم هم با این برای اولین بار بُسراق پختنش همین را دارد می گوید.

بهانه ی دیگری هم اما برای این بُسراق هست. فوتِ پدربزرگم که بعد از این که ترکش کردیم و به اینجا آمدیم، سکته ی خفیفی کرد. زود حالش خوب شد. اما بعد از یک سال و نیم خیلی نامنتظره بدون هیچ فرصتِ دیدار دوباره و بدون فرصتِ خداحافظی با ما از این دنیا رفت. هنوز گاهی خیال می کنم باید روزی برگردم ایران و بروم به دیدنش ... به او سلام می کنم او با ریشِ زمختش صورتم را می خراشد و دستهای زبرش هنوز می ترسند که دستم را آزار دهند... خیلی زیاد دوستش داشتم. هنوز گاهی واقعا فکر می کنم زنده است و می روم می بینمش. مرگش بعد از شش ماه باورم نشده. و فردا افغانی های انگشت شمار این شهر قرار است برای عید اولش بیایند خانه مان. مادرم بُسراق پخته. بُسراقش را شکر نزده. شیرین نیست. می گوید بُسراق اصلش شور است. باید شور باشد. فردا عید اولی است که بابو را نداریم. هنوز باورم نمی شود. شاید چون آنطور که باید برایش عزاداری نکردم. هنوز برای رفتنش ضجه نزده ام. کاش دلم فرصتی پیدا کند که ضجه بزند. کاش این قدر آواره ی اینجا و آنجا نبودیم تا مرگ و تولد همدیگر را می دیدیم. آن وقت می شد از ته دل گریست و یا خندید؛ فقط اگر با هم بودیم...

باز هم بگذریم. عید فطرِ همگی مبارک. چه آنها که روزه بودند و چه آنها که زخم معده دارند، چه آنها که به خدا ایمان دارند و چه آنها که شب تا صبح خدا خدا نمی کنند اما برای همنوعانشان واقعاً ارزش قائلند.