۱۳۹۱ بهمن ۲۶, پنجشنبه

در طول روز

اینجا
کنار پنجره
درانتظار تو می نشینم
تا در یونیفرم تصلیب ات
 نرمش کنان بگذری
تو یادآور خودم هستی
شاید (بیهوده فکر می کنم)
بتوانم آرام ات کنم
چین اخم میان ابروانت را دوست دارم
و اضطراب ویرانگر
در چهره ی درهم فشرده ات را
صورت جدیدی داری
صورتی که می آید
صورتی که به دیدار در نیاید*
به سوی اندوه ات
راه عضلات را در پیش گرفتی
اما هر کس از تو
ظن خود دارد
درود بر تو
ای جان بی باک
که بسیار فروخورده ای
و چه اندک چشیده ای.

لئونارد کوئن


* تشکر از ب.سعیدی


۱۳۹۱ دی ۲۴, یکشنبه

17

1. کتاب دیدم. مجموعه ی شعر. شعرهای خوب برای ترجمه. نخریدم. دماغش را در خود نمی دیدم. دلش هم نیست. وسوسه اش هم نیست حالا که وقتش هست.

2. باز هم کتاب دیدم. نخریدم و به من ثابت شد که داغدارم و همه شعرها برایم با گه برابرند. دیگر نه می خواهم شاخ درخت شانه هایم را بگیرد، نه صدایم بوی نعنا بدهد و نه برای خوب دیدن دنیایم آمادگی بگیرم.

3. لامپ را در پیراهن گلدارم پیچاندم و در پارک  روی نیمکتی رها کردم. نیمکت مرا به یاد آورد.

4. باز مثل گاو خشمگینم و معلوم نیست چندبار مرده ام.

1. راستش این است که می ترسم کتاب بخوانم. کتابها مرا برمی گردانند ولی مکان غیب شده است. دنیا عوض شده. من گم خواهم شد.

۱۳۹۱ مهر ۲۷, پنجشنبه

رویایی دارم

بله البته، من هم.
سفر دور این دنیا نیست. کار است و عرق ریزیست. صدای فنجان هاست. محل فال گیرهاست. بوی چای هل دار است.


و گه گاه بیلی هالیدی حتی اگر اعتراض کنند. زنان خیانت دیده. مردان تنها. دختران پر شور. مشتریان بی شتاب. با شتاب. با ویلچر. بی ویلچر. پیشخدمت های خوشحالم اما. شیطنت های آفتاب روی رود کابل. دخترکم که دوان دوان از مدرسه می رسد و کیفش را با بی توجهی پشت پیشخوان پرت می کند. می گذارم برنامه ی دوست داشتنی اش را ببیند، پیش از آنکه ببرمش به نوانخانه. آنجا جشنی ست برای تولدش.

رویای من خاموش نمی شود. خیلی زنده است چون رویاست. خیلی زنده است با آنکه زندگیم فرسنگ ها از آن دور می شود. دور می شود و دورتر.


۱۳۹۱ مهر ۱۳, پنجشنبه

ﻧﺴﺨﻪ

ﺭﻓﯿﻖ ﻣﺎ ﺯﻣﺎﻧﯽ ﻧﺴﺨﻪ ﺍﯼ ﭘﯿﭽﯿﺪﻩ ﺑﻮﺩ. ﺩﺍﺭﻭﯾﺶ ﺁﻥ ﺭﻭﺯﻫﺎ ﺍﻓﺎﻗﻪ ﻧﮑﺮﺩ ﭼﻮﻥ ...ﺑﯽ ﭼﻮﻥ. ﺍﯾﻦ ﺑﺎﺭ ﮐﺮﺩ. ﺍﻓﺎﻗﻪ. ﻫﺮ ﺻﺒﺢ ﺷﻌﺮﯼ ﺍﺯ ﺣﺎﻓﻆ. ﺻﺒﺢ ﺍﻭﻝ ﺍﯾﻦ ﺁﻣﺪ:

ﯾﺎﺩ ﺑﺎﺩ ﺁﻧﮑﻪ ﺳﺮ ﮐﻮﯼ ﺗﻮﺍﻡ ﻣﻨﺰﻝ ﺑﻮﺩ/ ﺩﯾﺪﻩ ﺭﺍ ﺭﻭﺷﻨﯽ ﺍﺯ ﺧﺎﮎ ﺩﺭﺕ ﺣﺎﺻﻞ ﺑﻮﺩ
ﺭﺍﺳﺖ ﭼﻮﻥ ﺳﻮﺳﻦ ﻭ ﮔﻞ ﺍﺯ ﺍﺛﺮ ﺻﺤﺒﺖ ﭘﺎﮎ/ ﺑﺮ ﺯﺑﺎﻥ ﺑﻮﺩ ﻣﺮﺍ ﺁﻧﭽﻪ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺩﻝ ﺑﻮﺩ
ﺩﻝ ﭼﻮ ﺍﺯ ﭘﯿﺮ ﺧﺮﺩ ﻧﻘﻞ ﻣﻌﺎﻧﯽ ﻣﯽ ﮐﺮﺩ/ ﻋﺸﻖ ﻣﯽ ﮔﻔﺖ ﺑﻪ ﺷﺮﺡ ﺁﻧﭽﻪ ﺑﺮ ﺍﻭ ﻣﺸﮑﻞ ﺑﻮﺩ
ﺁﻩ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺟﻮﺭ ﻭ ﺗﻄﺎﻭﻝ ﮐﻪ ﺩﺭﯾﻦ ﺩﺍﻣﮕﻪ ﺍﺳﺖ/ ﺁﻩ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺳﻮﺯ ﻭ ﻧﯿﺎﺯﯼ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺁﻥ ﻣﺤﻔﻞ ﺑﻮﺩ
ﺩﺭ ﺩﻟﻢ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺑﯽ ﺩﻭﺳﺖ ﻧﺒﺎﺷﻢ ﻫﺮﮔﺰ/ ﭼﻪ ﺗﻮﺍﻥ ﮐﺮﺩ ﮐﻪ ﺳﻌﯽ ﻣﻦ ﻭ ﺩﻝ ﺑﺎﻃﻞ ﺑﻮﺩ
ﺩﻭﺵ ﺑﺮ ﯾﺎﺩ ﺣﺮﯾﻔﺎﻥ ﺑﻪ ﺧﺮﺍﺑﺎﺕ ﺷﺪﻡ / ﺧﻢ ﻣﯽ دیدم ﺧﻮﻥ ﺩﺭ ﺩﻝ ﻭ ﭘﺎ ﺩﺭ ﮔﻞ ﺑﻮﺩ
ﺑﺲ ﺑﮕﺸﺘﻢ ﮐﻪ ﺑﭙﺮﺳﻢ ﺳﺒﺐ ﺩﺭﺩ ﻓﺮﺍﻕ / ﻣﻔﺘﯽ ﻋﻘﻞ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﻣﺴﺌﻠﻪ ﻻﯾﻌﻘﻞ ﺑﻮﺩ
ﺭﺍﺳﺘﯽ ﺧﺎﺗﻢ ﻓﯿﺮﻭﺯﻩ ﯼ ﺑﻮ ﺍﺳﺤﺎﻗﯽ/ ﺧﻮﺵ ﺩﺭﺧﺸﯿﺪ ﻭﻟﯽ ﺩﻭﻟﺖ ﻣﺴﺘﻌﺠﻞ ﺑﻮﺩ
ﺩﯾﺪﯼ ﺁﻥ ﻗﻬﻘﻪ ﮐﺒﮏ ﺧﺮﺍﻣﺎﻥ ﺣﺎﻓﻆ/ ﮐﻪ ﺯ ﺳﺮﭘﻨﺠﻪ ﺷﺎﻫﯿﻦ ﻗﻀﺎ ﻏﺎﻓﻞ ﺑﻮﺩ

ﺻﺒﺢ ﺩﻭﻡ ﻭ ﺳﻮﻡ ﻭ ﭼﻬﺎﺭﻡ ﻭ ...ﻭ ﺷﺎﻡ ﺁﺧﺮ ﺑﺎﺯ ﻫﻢ ﻫﻤﯿﻦ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﺁﻣﺪ ﭼﻮﻥ ﻋﻼﻣﺖ ﮔﺬﺍﺷﺘﻪ ﺍﻡ (ﻫﺮ ﭼﻨﺪ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺑﻮ ﺍﺳﺤﺎﻕ اش ﺧﻮﺷﻢ ﻧﻤﯽ ﺁﯾﺪ; ﺣﺎﻓﻆ ﭘﺎﭼﻪ ﺧﻮﺍﺭ).

۱۳۹۱ مهر ۱۱, سه‌شنبه

۱۶

آخرین فصل من


ﺁﺧﺮﯾﻦ ﻓﺼﻞ ﻣﻦ، ﻓﺼﻞ ﭘﺮﻭﺍﻧﻪ ﻫﺎﯼ ﭼﻮﺑﺨﻮﺍﺭ ﺍﺳﺖ. ﺩﺭ ﺁﻏﻮﺵ ﻣﯽ ﮔﯿﺮﻣﺸﺎﻥ. چه ﺧﻮﺏ ﺍﺳﺖ. ﺧﻮﺏ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﻣﺮﮒ ﺳﯿﺎﻩ ﻧﯿﺴﺖ. بال های ﺳﻔﯿﺪ ﺩﺍﺭﻧﺪ. ﺭﻭﯼ ﭘﻮﺳﺘﻢ ﭘﺮﭘﺮﮎ ﻣﯽ ﺯﻧﻨﺪ ﻭ ﻧﻮﺍﺯﺷﻢ ﻣﯽ ﺩﻫﻨﺪ. ﺯﺧﻢ ﻫﺎﯼ ﺑﺎﺯﻡ ﺭﺍ ﻣﯽ ﯾﺎﺑﻨﺪ. در من تخم می ریزند... ده ها... ﺑﯿﺸﻤﺎﺭ ﺗﺨﻢ.



ﺑﺎﻝ ﻫﺎﯼ ﺳﻔﯿﺪ ﻣﯽ ﺭﻭﻧﺪ. ﺗﻨﻬﺎﯾﻢ. ﺑﺎ ﻣﻮﺟﻮﺩﺍﺕ ﺭﯾﺰ ﻋﺠﯿﺒﯽ ﮐﻪ ﻧﻤﯽ ﺑﯿﻨﻢ ﺷﺎﻥ. ﻭﺟﻮﺩﻡ ﺳﺮﺷﺎﺭ ﺍﺳﺖ ، ﺍﺯ ﺍﺿﻄﺮﺍﺏ. ﺩﺭ ﺟﺎﻧﻢ ﻣﯽ لولند ﻭ ﻫﺮ ﺳﺎﯾﺶ ﮐﻮﭼﮏ ﺭﺷﺘﻪ ﺍﯼ از ﺭﻭﺍﻧﻢ ﺭﺍ ﻣﯽ ﮐﺸﺪ. ﺗﯿﺰ ﻭ ﺭﯾﺰ ﻣﯽ سوزاندم از ریشه.
اما ﺗﻤﺎﻡ ﻓﺼﻞ ﭘﺮ ﺍﺳﺖ ﺍﺯ ﺳﺎﻋﺖ ﻫﺎﯼ ﮐﻨﺪ ﺑﯽ ﺗﻔﺎﻭﺕ. ﺍﺯ ﺩﺭﻭﻥ ﺧﻮﺭﺩﻩ ﻣﯽ ﺷﻮﻡ و به آهستگی ﭘﻮﮎ ﻣﯽ ﺷﻮﻡ ﺩﺭ این ﺳﺎﻋﺖ ﻫﺎﯼ ﮐﻨﺪ و ﺑﯽ ﺗﻔﺎﻭﺕ.

ﻧﺎﺧﻦﻫﺎﯾﻢ ﻣﯽ ﺍﻓﺘﻨﺪ و ﺳﺎﻋﺖ ﻫﺎ ﮐﻨﺪ بی ﺗﻔﺎﻭتند.

ﻓﮑﺮ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ و ﺑﻪ ﯾﺎﺩ ﻣﯽﺁﻭﺭﻡ. ﺣﺘﻤﻦ ﺧﯿﻠﯽ ﺯﯾﺒﺎ ﺑﻮﺩﻩ ﺍﻡ ﻭﻗﺘﯽ ﭘﺮ ﺑﻮﺩﻡ ﺍﺯ ﭘﺮﻭﺍﻧﻪ. ﺩﺭﺧﺖ ﭘﺮﻭﺍﻧﻪ ﺑﻮﺩﻡ ﻻﺑﺪ. ﺷﺎﺥ ﻭ ﺗﻨﻢ ﭘﺮ ﺑﻮﺩ. ﺑﻪ بال های ﺳﻔﯿﺪ ﻓﮑﺮ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ.

ﺳﺎﻋﺖ های ﮐﻨﺪ آزارنده اند.

ﺳﺎﻋﺖ ﻫﺎﯼ ﺁﺧﺮﯾﻦ ﻓﺼﻞ ﻣﻦ ﭼﻨﺎﻥ ﮐﻨﺪﻧﺪ ﮐﻪ ﻣﻦ ﺑﺎﺭﻫﺎ ﻭ ﺑﺎﺭﻫﺎ -ﺑﻪ ﺗﻌﺪﺍﺩ ﮐﺮﻡ ﻫﺎﯼ ﺩﺭﻭﻧﻢ حتی- ﻓﺮﺻﺖ ﺩﺍﺭﻡ ﺑﻪ ﺁﻥ بال های ﺳﻔﯿﺪ ﮐﻪ ﺭﻭﯼ زخم هایم ﭘﺮﭘﺮﮎ ﻣﯽ ﺯﺩﻧﺪ، ﻓﮑﺮ ﮐﻨﻢ ﻭ ﺗﻘﺎﺹ ﯾﮏ ﺟﺎ ﻣﺎﻧﺪﻧﻢ ﺭﺍ ﭘﺲ ﺑﺪﻫﻢ ﮐﻪ ﺑﻪ ﭼﺸﻢ ﮐﻼﻍ ﻫﺎ ﺑﺎﻭﺭ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩﻡ.

۱۳۹۱ مهر ۶, پنجشنبه

صد پاره

ﮐﺎﺭﯼ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﻣﯽ ﺩﺍﺩﻡ
ﯾﺎﺩﻡ ﻧﯿﺴﺖ ﭼﻪ ﺑﻮﺩ
ﺩﺭ ﺟﺎﯾﯽ ﺍﯾﺴﺘﺎﺩﻩ ﺑﻮﺩﻡ
ﯾﺎﺩﻡ ﻧﯿﺴﺖ ﮐﺠﺎ
ﺩﺭ ﺍﻧﺘﻈﺎﺭ ﮐﺴﯽ ﺑﻮﺩﻡ
ﯾﺎﺩﻡ ﻧﯿﺴﺖ ﮐﻪ بود
ﻗﺒﻞ ﯾﺎ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺯﻣﺎﻧﯽ ﺑﻮﺩ
ﯾﺎﺩﻡ ﻧﯿﺴﺖ ﮐِﯽ ﺑﻮﺩ
ﻭ ﻧﺎﮔﻬﺎﻥ ﯾﺎ ﺑﻪ ﺗﺪﺭﯾﺞ
ﻣﺮﺍ ﺑﺮﺩﺍﺷﺘﻨﺪ، ﻣﺮﺍ ﺑﺮﺩﻧﺪ
ﺑﻪ ﻣﮑﺎﻥ ﺍﺑﻄﺎﻝ
ﺻﺪﻫﺎ ﭘﺎﺭﻩ ﺷﺪﻡ
ﻭ ﺑﻪ ﺟﺎﯼ ﻫﺮ ﭘﺎﺭﻩ ﺍﻡ
ﻧﺎﻡ ﺗﺮﺱ ﺑﻮﺩ
ﻭ ﺑﻪ ﺟﺎﯼ ﺧﺎﻃﺮﺍﺕ
ﺭﻧﺞ
ﺍﮔﺮ ﺩﻋﺎﯾﯽ ﻣﯽ ﺩﺍﻧﯿﺪ
ﺑﺮﺍﯼ ﮐﺴﯽ ﭼﻨﯿﻦ ﺑﯽ ﻣﮑﺎﻥ
ﻟﻄﻔﻦ ﺑﺨﻮﺍﻧﯿﺪ
ﻭ ﺍﮔﺮ ﻣﯿﺎﻥ ﮐﻠﻤﺎﺕ
ﻓﺎﺻﻠﻪ ﺍﯼ ﺑﻮﺩ، ﯾﺎ ﻣﯿﺎﻥ ﺣﺮﻭﻑ
ﻣﺠﺎﻝ ﺑﺎﺯﮔﺸﺘﯽ
ﻟﻄﻔﻦ ﻧﺎﻡ ﻣﺮﺍ ﺑﮕﺬﺍﺭﯾﺪ
محکم، ﺑﺎ ﺻﺪﺍ ﯾﺎ ﺩﺳﺘﯽ
ﮐﻪ ﻓﻘﻂ ﺷﻤﺎ ﻓﺮﻣﺎﻧﺶ می دهید
ﺷﻤﺎ، ﮐﺴﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﺑﺮﺣﻖ اید،
که از این مسائل آرام ندارید
ﻟﻄﻔﻦ ﺷﺘﺎﺏ ﮐﻨﯿﺪ
ﮐﻪ ﺗﻤﺎﻡ ﭘﺎﺭﻩ ﻫﺎﯼ ﻣﻦ
ﻓﻘﻂ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﯾﻦ ﺩﺭﺧﻮﺍﺳﺖ ﮔﺮﺩ ﺁﻣﺪﻩ ﺍﻧﺪ
و ﺑﺎﺯ ﭘﺮﺍﮐﻨﺪﻩ ﻣﯽ ﺷﻮﻧﺪ
ﺩﺭ ﺁﻥ ﺳﻮﯼ ﺩﯾﮕﺮ
که ﮔﺮﺩ ﻭ ﺧﺎﮎ ﻫﻤﻪ ﭼﯿﺰ ﺭﺍ ﭘﻮﺷﺎﻧﺪﻩ
ﻭ ﻫﻤﻪ ﺍﺯ ﺷﺮﻡ ﻣﯽ ﺳﻮﺯﻧﺪ
ﻭ ﮐﺴﯽ ﺍﺟﺎﺯﻩ ﯼ ﻓﺮﯾﺎﺩ ﻧﺪﺍﺭﺩ.


ﻟﺌﻮﻧﺎﺭﺩ کوئن

ﺗﺒﺼﺮﻩ: ﯾﻬﻮﺩ ﻧﺸﺪﻩ ﺍﻡ؛ فقط شعر این یهودی بی ربط نبود.

۱۳۹۱ مهر ۴, سه‌شنبه

ﺣﯿﺎﻁ ﺧﻠﻮﺕ

 

ﺑﺎ ﺳﮓﻫﺎﯼ دخترم
ﺩﺭ ﺑﺎﻍ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺍﻡ
ﺑﻪ ﭘﺮﺗﻘﺎﻝ ﻫﺎ ﻧﮕﺎﻩ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ
ﺑﻪ ﺁﺳﻤﺎﻥ

ﺑﻪ ﮔﻞ ﻫﺎ ﻭ ﺳﺎﯾﻪهایشان
ﮐﻪ جفت ﺟﻔﺖ ﺩﺭ ﺑﺎﺩ ﺗﮑﺎﻥ ﻣﯽخورند
ﺑﻪ ﺻﺪﺍﯼ ﺗﺮﺍﻓﯿﮏ ﮔﻮﺵ می دهم
و ﻧﻮﺍﯼ ﺟﺪﯾﺪﯼ ﻣﯽ ﺷﻨﻮﻡ

ﺑﻌﺪ ﺑﻪ ﺗﻘﻼ ﻣﯽ ﺍﻓﺘﻢ
ﺑﺮﺍﯼ ﺗﺸﺨﯿﺺ ﺗﺮﺍﻧﻪ ﺍﯼ ﮔﻨﮓ
ﮐﻪ ﻣﺮﺍ ﺑﺎ ﺧﻮﺩ ﺧﻮﺍﻫﺪ برد
ﺑﻪ ﺩﻭﺭﺩﺳﺖ ﻫﺎ، ﺑﻪ ﺧﺎﻧﻪ.

ﻟﺌﻮﻧﺎﺭﺩ کوئن

۱۳۹۱ مهر ۳, دوشنبه

بلبل


خانه ام را در کنار جنگل ساختم
تا آوازت را بشنوم
و چه زیبا بود و چه خوش
و عشق، تازه آغاز می شد

بدرود بلبل من
زمانی دور تو را یافتم
اکنون همه سرودهای زیبایی بی ثمرند
جنگل اطرافت مرده است

خورشید در پس پرده ای غروب می کند
آن زمان است که تو مرا می خواندی
آرامش ابدی بر تو باد بلبل من
در زیر شاخه ی مقدس ات

بدرود بلبل من
زیستم مادامی که به تو نزدیک بودم
هر چند تو آواز می خوانی، در جایی، هنوز
من اما دیگر نمی توانم تو را بشنوم.

لئونارد کوئن

بی خیال

در جنگ شکست خوردم
عهد نامه امضا شد
من شامل نبودم
از مرز گذشتم

باید زندگیم را
وا می نهادم
نامی داشتم
اما بی خیال

سند حقیقت کوچک مان
پارچه ایست که در هوا تکان دادیم
ابزارهای ست 
که به کار بردیم

بخت آزمایی هایی
که سربازان ما کردند
سنگ هایی که بریدیم
سرودهایی که خواندیم

قانون صلح ما
که می گوید
شوهر هدایت می کند
زن فرمان می راند

همه ی این
اصطلاح ها
این بی تفاوتی نازنین
که بعضی عشق می نامند

بی تفاوتی نازنین
که بعضی تقدیر می نامند
ما اما نام های دیگری دادیم
نام های خودمانی تر

نام هایی چنان پرمعنا
و نام هایی چنان حقیقی
که من گم شان کرده ام
و برای تو مرده اند

نیازی نیست
که این وضع ادامه یابد
بعضی حقایق می مانند
و بعضی می میرند

بعضی حقایق می مانند
و بعضی می میرند
نمی دانم کدام شان کدام است
پس بی خیال

نتوانستم بکشم
آن طور که تو کشتی
نتوانستم متنفر باشم
تلاش کردم اما نشد

کسی نمی تواند 
سرنوشت را ببیند
یا بداند چه کسی
آخرین بازمانده خواهد بود

داستان به پایان رسیده است
با راست و دروغ هایش
تو دنیا را بردی
پس بی خیال.

لئونارد کوئن

۱۳۹۱ مهر ۲, یکشنبه

۱۵

ﭼﺸﻢ ﺑﺎﺯ ﮐﺮﺩﻡ. ﻻﻣﭗ ﻣﻬﺘﺎﺑﯽ ﺍﺳﺘﻮﺍﻧﻪ ﺍﯼ ﺑﻪ ﺳﻘﻒ ﭼﺴﺒﯿﺪﻩ ﺑﻮﺩ. ﺭﻭﺷﻦ ﺑﻮﺩ. ﺷﺎﭘﺮﮐﯽ ﺩﺭ ﺍﻣﺘﺪﺍﺩ ﻻﻣﭗ ﭘﺮﻭﺍﺯ ﻣﯽ ﮐﺮﺩ. ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﻪ ﯾﮏ ﺳﺮ ﻻﻣﭗ ﻧﺰﺩﯾﮏ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺑﻪ ﺁﻥ ﭼﺴﺒﯿﺪ. ﮐﻢ ﮐﻢ ﺫﻭﺏ ﺷﺪ. تبدیل به ﻣﺎﯾﻊ ﺗﯿﺮﻩ ﺭﻧﮓ ﻭ ﻟﺰﺟﯽ ﺷﺪ و ﺑﻪ ﺷﮑﻞ ﻗﻄﺮﻩ ﺍﯼ ﺳﯿﺎﻩ ﺍﺯ ﻻﻣﭗ ﺁﻭﯾﺰﺍﻥ ماند. ﻗﻄﺮﻩ ﺑﻪ ﺁﻫﺴﺘﮕﯽ ﺁﻧﻘﺪﺭ ﺑﺰﺭﮒ ﻭ ﺳﻨﮕﯿﻦ ﺷﺪ ﮐﻪ ﺍﻧﺘﻬﺎﯾﺶ ﺑﺎﺭﯾﮏ ﻭ ﺑﺎﺭﯾﮏ تر ﺷﺪ ﻭ ﻫﻤﺎﻥ ﺩﻡ ﮐﻪ ﺍﺯ ﻻﻣﭗ ﭼﮑﯿﺪ ﺍﻧﺘﻬﺎﯾﺶ ﺩﻡ ﺩﺭﺍﺯﯼ ﺷﺪ و موش سیاه غول پیکری به سرعت به زمین افتاد و باز جهید تا نرم فرود بیاید اما روی صورت من افتاد. درونم را چرخ بزرگی آسیاب می کرد. از تخت روی مرمر بیمارستان ریختم.