۱۳۹۱ مهر ۲, یکشنبه

۱۵

ﭼﺸﻢ ﺑﺎﺯ ﮐﺮﺩﻡ. ﻻﻣﭗ ﻣﻬﺘﺎﺑﯽ ﺍﺳﺘﻮﺍﻧﻪ ﺍﯼ ﺑﻪ ﺳﻘﻒ ﭼﺴﺒﯿﺪﻩ ﺑﻮﺩ. ﺭﻭﺷﻦ ﺑﻮﺩ. ﺷﺎﭘﺮﮐﯽ ﺩﺭ ﺍﻣﺘﺪﺍﺩ ﻻﻣﭗ ﭘﺮﻭﺍﺯ ﻣﯽ ﮐﺮﺩ. ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﻪ ﯾﮏ ﺳﺮ ﻻﻣﭗ ﻧﺰﺩﯾﮏ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺑﻪ ﺁﻥ ﭼﺴﺒﯿﺪ. ﮐﻢ ﮐﻢ ﺫﻭﺏ ﺷﺪ. تبدیل به ﻣﺎﯾﻊ ﺗﯿﺮﻩ ﺭﻧﮓ ﻭ ﻟﺰﺟﯽ ﺷﺪ و ﺑﻪ ﺷﮑﻞ ﻗﻄﺮﻩ ﺍﯼ ﺳﯿﺎﻩ ﺍﺯ ﻻﻣﭗ ﺁﻭﯾﺰﺍﻥ ماند. ﻗﻄﺮﻩ ﺑﻪ ﺁﻫﺴﺘﮕﯽ ﺁﻧﻘﺪﺭ ﺑﺰﺭﮒ ﻭ ﺳﻨﮕﯿﻦ ﺷﺪ ﮐﻪ ﺍﻧﺘﻬﺎﯾﺶ ﺑﺎﺭﯾﮏ ﻭ ﺑﺎﺭﯾﮏ تر ﺷﺪ ﻭ ﻫﻤﺎﻥ ﺩﻡ ﮐﻪ ﺍﺯ ﻻﻣﭗ ﭼﮑﯿﺪ ﺍﻧﺘﻬﺎﯾﺶ ﺩﻡ ﺩﺭﺍﺯﯼ ﺷﺪ و موش سیاه غول پیکری به سرعت به زمین افتاد و باز جهید تا نرم فرود بیاید اما روی صورت من افتاد. درونم را چرخ بزرگی آسیاب می کرد. از تخت روی مرمر بیمارستان ریختم.