همه چیز پر از تناقض است. نگاه نفرت می بینم و همزمان می دانم که این نگاه ها به من عادت کرده اند. حتی نگاه و کلام آن که دوست است با کردارش نمی خواند. همه زخمی اند و از درد زخم ها سخن می گویند با این حال اکراهی در زخم زدن به دیگران ندارند. و خود من هم. پر از تناقضم. و اصلن اشکال کار در این است که من این تناقض ها را پیدا می کنم تا با آنها کنار نیایم.
نفسم بالا نمی آید. این خانه تنگ است. این کوچه، این شهر تنگ است. کجا بروم که حتی این خود من هم در آن نباشد؟ این خودی که هر روز به ارزش هایش شک می کند. ارزش های نو می کارد و باز روز بعد از ریشه بیمارشان می کند. کجا بروم که تعریف دیگری از من شود؟ کجا بروم که این من دیگر این منی که هست نباشد؟ چه کنم که یا این من نباشم یا مرا از نو بزایند؟ چه کنم که خسته ام و زخم خورده و دلشده؟ و نمی خواهم باشم. ای من، بمیر... برو... گم شو...


