جول فیلپ (!!Hey JOEL) نویسنده و خبرنگار جوان استرالیایی است که در آدلاید به دنیا آمده است.
* در دو ماه گذشته، استرالیا درگیر مناظره ها و مباحث انتخابات نخست وزیری بود و در جریان این رویداد خبرنگاران مسایل بسیاری را در رسانه ها مطرح کردند.
او در معرفی خود می گوید:
« جول فیلپ به خاطر کار و درسش سراسر استرالیا و اروپا را گشته است. مدتی در بریتانیا تحصیل کرده است. در آن دوران با چهارده دانشجوی دیگر هم خانه بوده که در همه چیز با هم شریک بودند - با هم می خوردند، می نوشیدند و دوشک هایشان را به هال می بردند تا یکجا بخوابند! حالا به استرالیا برگشته تا دوره ی کارشناسی ارشد خبرنگاری را تمام کند و بعد باز راه سفر بگیرد و دنیا را بیشتر ببیند و بیشتر یاد بگیرد.
جول خبرنگاری را دوست دارد چون روزنامه نگاری بی شباهت به نویسندگی نیست. در هر دو کار باید روایتی روشن و واضح داشت. در ضمن خبرنگار با رویدادهای واقعی سرو کار دارد.
در دو ماه گذشته*، او با همه نوع آدمی مصاحبه کرده است: سیاستمداران، کشاورزان، میلیونرها، فعالان حقوق بومیان، مدیران ارشد و غیره و غیره. همچنین در این مدت او از قلمروی شمالی استرالیا و ایالت کوئینزلند و نیز از ایالت خودش، استرالیای جنوبی، گزارش هایی تهیه کرد.
جول امیدوار است همچنان که بیشتر می بیند و می آموزد، نویسنده ی بهتری شود.»
داستان کوتاه النگوی طلا در مجله ی ادبی Wet Ink، شماره ی 17، دسامبر 2009 نشر شده است.
النگوی طلا
جول فیلپ
من کمونیست هستم، پس برایم آسان نیست، اما چون دوستش دارم، کیف پولم را بیرون می کشم و کاغذهای رنگ پریده، بال زنان روی زمین پخش می شوند.
موهایش را پشت گوشش می فرستد و خم می شود روی فرش تا در جمع کردن شان به من کمک کند. کفش های آبی و جوراب مشکی اش را پوشیده. در حالی که زانویش زیر بغلش است، از من بوسه ای می چیند. سرتا پا لبخند و زیبایی است اما می دانم در آن لحظه به چه فکر می کند، به رسید های قدیمی. به نظرش کار بیهوده ای است که من کیف پولم را پر می کنم از عکس ها و رسید هایی که با دوستانم از باغ وحش گرفتیم. در حالی که در کف فروشگاه تیفانی مشغول گفت و گوی بی کلام مان هستیم، فروشنده نگاهمان می کند، دو تا جوان عاشق. دوست دخترم می گوید بندازشان دور، اینها فقط یک مشت کاغذند، آدم ها و مکان ها را که برنمی گردانند. و من مطمئنم که می دانست. همیشه باخته بود.
ما دوباره می ایستیم و خود را میان بازنشسته گان فریب خورده ای می بینیم که شادمانی را در زیورهای ظریف و کوچک سنگی جستجو می کنند. کارت پس انداز بانکی ام را روی پیشخوان می کوبم. صدای وزوز از سر گرفته می شود. او زینتی اش را انتخاب کرده: یک النگوی طلای نُـه عیار. زیاد نرم نیست. بیست دقیقه بود که با توجه به بودجه ی دانشجویی ام بر سر قیمت چانه می زدم. بعد از وارد کردن رمز کارت می دانم که تقریبن از هر لحاظ فقیرتر هستم.
اما او النگو را روی مچش می لغزاند و در هوا می رقصاند. می گوید دوستم دارد و هیچ وقت النگو را از دستش بیرون نخواهد آورد. مرا می رقصاند و در خیابان دستانش را در هوا رقص و تاب می دهد در حالی که من رسید دیگری را درون کیف پولم می لغزانم. می گوید در تالار رقص النگو در دستش می ماند و سر میز شام در اسپلاند هم و حتی وقتی در اتاقمان در ساختمان بلند هتل خوابیده ایم، النگو را از دستش بیرون نخواهد آورد.
پس این اشراق کوچک من است. حالا می فهمم. حالا می دانم که این هاله ی دور مچ که او با چشمان آبی اش ستایش می کند، نوستالژی کوچک اوست. این النگو فقط یک استوانه ی مسی طلا پوش نیست، گرچه دستش را سنگین می کند، مثل کیف من که در جیبم است، با این حال او هم النگو را نگه می دارد و مرا همان طور در شهر می گرداند. و اگر قرار است این طور باشد، و اگر می خواهم همچنان دوستش بدارم و دنیایش را با این خاطرات مادی پر کنم، مارکس باید منتظر بماند.
« جول فیلپ به خاطر کار و درسش سراسر استرالیا و اروپا را گشته است. مدتی در بریتانیا تحصیل کرده است. در آن دوران با چهارده دانشجوی دیگر هم خانه بوده که در همه چیز با هم شریک بودند - با هم می خوردند، می نوشیدند و دوشک هایشان را به هال می بردند تا یکجا بخوابند! حالا به استرالیا برگشته تا دوره ی کارشناسی ارشد خبرنگاری را تمام کند و بعد باز راه سفر بگیرد و دنیا را بیشتر ببیند و بیشتر یاد بگیرد.
جول خبرنگاری را دوست دارد چون روزنامه نگاری بی شباهت به نویسندگی نیست. در هر دو کار باید روایتی روشن و واضح داشت. در ضمن خبرنگار با رویدادهای واقعی سرو کار دارد.
در دو ماه گذشته*، او با همه نوع آدمی مصاحبه کرده است: سیاستمداران، کشاورزان، میلیونرها، فعالان حقوق بومیان، مدیران ارشد و غیره و غیره. همچنین در این مدت او از قلمروی شمالی استرالیا و ایالت کوئینزلند و نیز از ایالت خودش، استرالیای جنوبی، گزارش هایی تهیه کرد.
جول امیدوار است همچنان که بیشتر می بیند و می آموزد، نویسنده ی بهتری شود.»
داستان کوتاه النگوی طلا در مجله ی ادبی Wet Ink، شماره ی 17، دسامبر 2009 نشر شده است.
النگوی طلا
جول فیلپ
من کمونیست هستم، پس برایم آسان نیست، اما چون دوستش دارم، کیف پولم را بیرون می کشم و کاغذهای رنگ پریده، بال زنان روی زمین پخش می شوند.
موهایش را پشت گوشش می فرستد و خم می شود روی فرش تا در جمع کردن شان به من کمک کند. کفش های آبی و جوراب مشکی اش را پوشیده. در حالی که زانویش زیر بغلش است، از من بوسه ای می چیند. سرتا پا لبخند و زیبایی است اما می دانم در آن لحظه به چه فکر می کند، به رسید های قدیمی. به نظرش کار بیهوده ای است که من کیف پولم را پر می کنم از عکس ها و رسید هایی که با دوستانم از باغ وحش گرفتیم. در حالی که در کف فروشگاه تیفانی مشغول گفت و گوی بی کلام مان هستیم، فروشنده نگاهمان می کند، دو تا جوان عاشق. دوست دخترم می گوید بندازشان دور، اینها فقط یک مشت کاغذند، آدم ها و مکان ها را که برنمی گردانند. و من مطمئنم که می دانست. همیشه باخته بود.
ما دوباره می ایستیم و خود را میان بازنشسته گان فریب خورده ای می بینیم که شادمانی را در زیورهای ظریف و کوچک سنگی جستجو می کنند. کارت پس انداز بانکی ام را روی پیشخوان می کوبم. صدای وزوز از سر گرفته می شود. او زینتی اش را انتخاب کرده: یک النگوی طلای نُـه عیار. زیاد نرم نیست. بیست دقیقه بود که با توجه به بودجه ی دانشجویی ام بر سر قیمت چانه می زدم. بعد از وارد کردن رمز کارت می دانم که تقریبن از هر لحاظ فقیرتر هستم.
اما او النگو را روی مچش می لغزاند و در هوا می رقصاند. می گوید دوستم دارد و هیچ وقت النگو را از دستش بیرون نخواهد آورد. مرا می رقصاند و در خیابان دستانش را در هوا رقص و تاب می دهد در حالی که من رسید دیگری را درون کیف پولم می لغزانم. می گوید در تالار رقص النگو در دستش می ماند و سر میز شام در اسپلاند هم و حتی وقتی در اتاقمان در ساختمان بلند هتل خوابیده ایم، النگو را از دستش بیرون نخواهد آورد.
پس این اشراق کوچک من است. حالا می فهمم. حالا می دانم که این هاله ی دور مچ که او با چشمان آبی اش ستایش می کند، نوستالژی کوچک اوست. این النگو فقط یک استوانه ی مسی طلا پوش نیست، گرچه دستش را سنگین می کند، مثل کیف من که در جیبم است، با این حال او هم النگو را نگه می دارد و مرا همان طور در شهر می گرداند. و اگر قرار است این طور باشد، و اگر می خواهم همچنان دوستش بدارم و دنیایش را با این خاطرات مادی پر کنم، مارکس باید منتظر بماند.
* در دو ماه گذشته، استرالیا درگیر مناظره ها و مباحث انتخابات نخست وزیری بود و در جریان این رویداد خبرنگاران مسایل بسیاری را در رسانه ها مطرح کردند.



