۱۳۸۸ بهمن ۲۷, سه‌شنبه

آلی اسمیث

آلی اسمیث در سال 1962 در اسکاتلند به دنیا آمد. در دانشگاه ابردین به تحصیل پرداخت و برای گرفتن دکترا وارد دانشگاه کمبریج شد اما هرگز این مقطع را به پایان نرساند. او در دانشگاه استراثکلاید تدریس می کرد تا اینکه به مدت یک سال دچار بیماری شد. پس از آن تمام وقت به کار نویسندگی پرداخته است.اولین کتاب او عشق آزاد و داستانهای دیگر(1995) برنده ی جایزه ی کتاب سال در اسکاتلند شد.
اولین رمان او دوست داشتن در سال 1997 منتشر شد و مورد استقبال منتقدان قرار گرفت. رمان دوست داشتن داستان رابطه ی دوستانه ای است که در دوران کودکی اتفاق می افتد. دومین مجموعه داستانهای کوتاه اسمیث با نام داستانهای دیگر و داستانهای دیگر در سال 1999 منتشر شد. دومین رمان او به نام دنیای هتل که در سال 2001 منتشر شد، همچون رمان اولش موفقیت ها و جوایز زیادی به دست آورد. او نویسنده ی مقالات و نقدهای ادبی در مجلات و روزنامه های معتبر است . آلی اسمیث هم اکنون در کمبریج زندگی می کند.


دیگر آثار او:
مجموعه داستانِ داستان کامل و داستانهای دیگر (2003)،غیر منتظره (2004)دختر پسر را ملاقات می کند (2007)مجموعه داستان اول شخص و داستانهای دیگر (2006)عاشق کتاب (2008) و ...
داستانهای اسمیث پر از رازهستند، پر از معماهای حل نشده. این اسرار در کنار تحریک تخیل خواننده، به هر داستان غنای بیشتری می بخشد و آن را بخشی از دنیای پیچیده تر و وسیع تر می کند. این اسرار داستان را به واقعیت نزدیکتر می کنند زیرا خود زندگی به همین شیوه است؛ رشته ی بی پایانی از وقایع عجیب و سرانجام های نامعلوم.
زبان برای آلی اسمیث اهمیت ویژه ای دارد نه فقط به خاطر لطیفه ها ، کنایه ها و مفاهیم دوگانه ی واژگانی که می تواند به کار گیرد بلکه به خاطراین که بتواند به راوی داستانش رنگ و بو و پیچیدگی های روانی و شخصیتی ببخشد. نشانه گذاری در آثار او بیشتر و بیشتر گمراه کننده می شود و گاهی اصلا وجود ندارد. برخی این تحرک و پویایی زبانی و بازی با واژه ها در داستان های او را نشان تاثیر جیمز جویس بر نویسنده می دانند.



اول شخص

به هر حال این یک توی جدید و یک منِ جدید است. در این داستانِ بخصوص ، ما به همان روش قدیمی برای یکدیگر جدید هستیم. خب این یقینن باعث می شود که یک کم احساس قدیمی بودن بکنم. کاملن مطمئن نیستم که بدنه ی این داستان بتواند پذیرای چنین نو بودنی باشد آن هم وقتی که –مثل بدنِ من- تمام نویی های قابل قبول را به خوبی پذیرفته؛ آن هایی را که بسیار بارز هستند، آنهایی را که باید داشته باشیم: درخشش نوجوانی، دانایی بیست سالگی، خامی سی و پنج سالگی، شگفتی های تکان دهنده و ناگهانی چهل سالگی، و غیره. جز این یکی. این یکی غیر منتظره است. امروز وقتی بیدار شدم ، تو نبودی. آمدم پایین و اتاق برایم به صورت عجیبی خالی بود. بعد دیدم که میز ناهار خوری منتقل شده به بیرون در چمن زیر آفتاب و تو آنجا در انتظار من نشسته بودی و صبحانه روی میز آماده بود.
می گویم نمی دانم دیگر می توانم این کار را انجام دهم یا نه.
می گویی خمیازه.
( در واقع تو خمیازه نمی کشی ، تو واژه ی خمیازه را می گویی. بعد، از آن سوی میز به من نگاه می کنی و لبخند می زنی. من هنوز به لبخندت عادت نکرده ام و به این که لبخند تو برای من باشد. گاهی وقتی تو به من لبخند می زنی احساس می کنم که باید پشت سرم را نگاه کنم تا ببینم به چه کسی لبخند می زنی.)
در حالی که می نشینم می گویم جدی هستم. مطمئن نیستم که دیگر در زندگیم جایی برای این چیزها مانده باشد. فکر نمی کنم که دیگر به اندازه ی کافی صبور باشم. اصلا از من گذشته که این کار را بکنم. از سن من گذشته که پدر و مادر کسی را ملاقات کنم. به خاطر خدا، من خودم در سن کسی هستم که فرزند دارد.
می گویی کی در مورد پدر و مادر حرف زد؟ من فقط میز را جابه جا کردم و قهوه درست کردم.
می گویم من برای ملاقات با یک عالمه دوست گرمابه و گلستانِ یک آدم جدید و این جور چیزها زیادی مسن هستم.
تو می گویی خب. حالا هر چی.
می گویم مثل این است که بروی تعطیلات ولی ببینی که در خانه ای پر از غریبه های پر سر و صدا هستی.
می گویی خب ممنونم.
می گویم منظورم را که می فهمی.
می گویی خب، بنابراین شانس در خانه ات را زده چون من پدر و مادری ندارم. هرگز نداشته ام. من بدون پدر و مادر به دنیا آمدم.
می گویم عالیست.
و من صد ها دوست دارم که همه شان از آن آدم هایی هستند که به راحتی و بدون نیاز به دانستن گذشته ات حضور ترا در زندگیم می پذیرند. خوش شانسی است. مگر نه؟ آزادیم. مگر نه؟
می گویم باور کردنش یک کم سخت است.
می گویی دیدن دوستان تو هم به همان اندازه برای من ترس آور است. مثلا تصور کن، تصور کن که وارد یک کتابخانه ی واقعن بزرگ می شوی با پنجره های بلند و دیوارهای قاب بندی شده با چوب و پر از کتاب. پر از کتاب های خیلی قدیمی، هزاران هزار کتاب. بوی خیلی خوبی دارد و همه چیز، تمام کتاب های کهنه و تمام برگه های کهنه ی آنها-
می گویم تو در اینجا یک بار از واژه ی قدیمی و دوبار از واژه ی کهنه استفاده کردی. بالاخره تو هم کامل و بی نقص نیستی.
می گویی چنین جایی خیلی خوب و قشنگ است. اما وقتی من وارد می شوم ، نگاه می کنم و می بینم که هیچ کدام از این کتاب ها را نخوانده ام. و هر لحظه ممکن است احساس کنم که باید درباره ی تمام آنچه در تمام کتاب های این کتابخانه است امتحان خیلی سختی بدهم.
می گویم بداخلاقیِ پیری در مقابل جوانی.
تو به من نگاه می کنی. یک ابرویت را بالا می اندازی.
می گویم این یک نقل قول است . این نامی است که ما کتابدارها به کتابخانه داده ایم.
می گویی فقط ده سال است . آنقدر ها هم زیاد نیست. خب ، پانزده سال. هان، فهمیدم. مثل وقتی است که ما بیدار شدیم و تو چرخیدی و به من نگاه کردی و گفتی من مثل یک چیزی در هاکی روی یخ هستم. چی بود؟
می گویم دیسک. من گفتم مثل این است که من یک دیسک در بسترم دارم.
می گویی هان، یک دیسک.
می گویم دقیقن همین طور است. این موضوع یکی از قفسه های کتابخانه است؛ هاکی روی یخ؛ دیسک. کی جرات می کند بعد از آن حرف از آریل¹ به میان بیاورد؟
می گویی فقط پرسیل نان بایو² وگرنه من فورا کهیر می گیرم. من پوست خیلی حساسی دارم.
تو این را مثل یک لطیفه ی کِنایی می گویی؛ چنان با خنده که من باز هم به تردید می افتم شاید تو من را در بر کرده ای، تو تمام این مدت مرا در بر کرده بود ه ای چون تو دقیقا درباره ی همه چیز و همه کس می دانی. تو به راستی بیشتر از من می دانی، در باره ی همه چیز. اما به دلیلی تظاهر می کنی که نمی دانی. اگرچه من نمی توانم بفهمم که چه دلیلی می تواند باشد. تو تصویر کامل معصومیت هستی. پشتت را به صندلی تکیه می دهی . دو تا از پایه های صندلی در هواست.
می گویم می افتی.
می گویی هرگز.
در حال تماشای آسمانی. من رد نگاهت را می گیرم و متوجه می شوم که پرواز بادخورک های تابستانی را تماشا می کنی؛ پرندگانی که تازه از جنوب برگشته اند.
می گویی این ها همان پرندگانی نیستند که در حال پرواز می خوابند؟
می گویم بله.
می گویی معرکه است. و هیچ وقت روی زمین نمی نشینند؟ و پرواز می کنند و پرواز می کنند و مجبورند آشیانه هایشان را در ارتفاعی بسازند که با زمین تماس نداشته باشند، و باید سرعت پروازشان را همین اندازه نگه دارند؟
می گویم بله.
می گویی تصور کن. مثل آهنگی است که هیچ وقت به پایان نمی رسد، مثل یک موسیقی که پیوسته و تا ابد در حال نواخته شدن است، مثل این است که تو یکسره با آن می روی و ادامه می دهی حتی در حال خواب.
می ایستی. دستهایت را در هوا می کشی. خم می شوی مانند یک کمانِ آماده برای رها کردن تیر.
می گویم هیچ چیز مشترکی بین ما نیست.
می گویی آهان. هیچ چیزی .
می گویم بهتر است الان این را یک روزه بدانیم.
می گویی قبول.
پشت صندلی من می ایستی و دست هایت را دورم حلقه می کنی، بعد آن ها را می بری زیر بلوزم. دست هایت بی واسطه بر من هستند. مرا در زیر لباسم سخت در آغوش می گیری. اگر جایی در این نزدیکی کتابخانه ای هست پس همین حالا یک نفر سقف آن را برداشته و سیل آفتاب قفسه ها را در خود گرفته و تمام کتاب های کهنه در همین لحظه به یاد می آورند معنای در جلد³ محصور بودن و شیرازه4 داشتن را.
می گویم بی فایده است.
تو از پشت سرم می گویی کاملن.
می توانم در پشتم خنده ی بی صدای تو را که از بالا به پایین می لغزد حس کنم.
می گویم می دانی، تو اولین نفری نیستی که باعث شده من این حس را داشته باشم.
می گویی به هر حال امروز من اولین نفر هستم.

سقف را از من برداشته ای و تمام کتابخانه را به یک جنگل تبدیل کرده ای. هر کتاب یک درخت است. روی هر درختی چیزی جز پرنده نیست.
چطور می توانم جان به در ببرم؛ اینجا، در این جنگل وحشی؟

می گویم اولین بار که دیدمت در حال خوردن سیب بودی. خب، تقریبن اولین بار بود.
می گویی یادم هست.
می گویم یک کشف بود. تو فقط داشتی یک سیب می خوردی انگار در زندگی هیچ کار دیگری برای انجام دادن وجود نداشت.
می گویی وجود ندارد.
حالا کمی بعد درهمان روز است. ما به بستر برگشته ایم. تصمیم گرفتیم داستان چگونه یکدیگر را ملاقات کرده ایم را بسازیم تا وقتی دوستان همدیگر را دور هر میزی در هر کافه یا رستورانی و یا در غذاخوریِ هر دهاتی می بینیم، بتوانیم یکدیگر را حمایت کنیم. اما آن قسمتِ سیب و دیدن تو برای تقریبا اولین بار در حال خوردن سیب، حقیقت دارد.
می گویی در قسمت پروازهای خروجی اتفاق افتاد.
می گویم منظورت چیست؟
می گویی در فرودگاه. همانجایی که پیش از این کار می کردی. تو یونیفرم قشنگی پوشیده بودی.
می گویم در قسمت پروازهای خروجی یونیفرم می پوشند؟
می گویی بله. منظورم این است که تو می پوشی. یک یونیفرم خیلی قشنگ. به هر حال من ازش خوشم آمده بود.
می گویم و تو در سفر دور دنیا بودی. تنهایی دور دنیا مسافرت می کردی؟
می گویی من در یک مسافرت یک روزه دور دنیا بودم. می خواستم ببینم ممکن است این کار را در یک روز انجام داد یا نه. و تو یکی از آن مامورهای بازرسی بودی که به خاطر تروریسم چمدان و کت مسافران را با دستگاه پرتوِ ایکس بازرسی می کردی. و از من خواستی کتم را در بیاورم.
و وقتی این کار را کردی دیدم به جای یک بازویت چیزی مثل یک، یک ویولن داشتی و جایی که باید دستت می بود آن تکه چوب پیچ خورده ی انتهای ویولن بود-
می گویی و من دیدم که تو به من زل زده ای و من به بازو و دستم نگاه کردم و گفتم لعنتی، باز هم.
می گویم و بعد من از تو خواستم که همراهم به اتاق گفتگو بروی.
می گویی و من گفتم واقعن نیازی به این کار نیست. من فقط دارم یک سری تغییرات را می گذرانم. تغییر ضروری است.
می گویم کمابیش، تغییرپذیری، پیری.
می گویی که یاد جوانیش افتاده.
می گویم برگشتیم سر موضوع سن من. در دوران من همه چیز با حالا فرق داشت.
می گویی خوب است . تغییر خوب است. و مسلم است که من باید بعدش کفش هایم را در می آوردم تا با دستگاه بررسی شوند. از آن دستگاه هایی که کفش را با پرتو ایکس –
می گویم و تو به جای پاهایت –
می گویی سُم داشتم. سُم های کوچک و تمیز مثل سم های کره اسب یا الاغ یا بز یا چه می گویند به آنها؟ گوزن؟ عزیزم؟
می گویم مرا اینطور صدا نکن. این باعث می شود که احساس پیری کنم. و بعد من ترا به اتاق مصاحبه راهنمایی کردم و مودبانه خواستم برای پر کردن یک فرم به سوالاتم پاسخ دهی.
می گویی در واقع خیلی رمانتیک بود. اولین دیدار ما خیلی رمانتیک بود.
می گویم اسم.آدرس. سن. ملیت. شغل.
می گویی شغل: سُم زدن. من تمام دنیا را سم زده ام. اینطور زندگی کردن عالیست. باعث می شود همیشه جوان به نظر برسم. درست است. این همان چیزی است که به دوستانت می گوییم. من چی؟ در مورد من چه بگوییم؟
می گویم آنها می خواهند داستان زندگی طولانی و جالب مرا قبل از آشنایی با تو بدانند.
سرت را بر سینه ام می گذاری. در آغوشم آرام می گیری.
می گویی ادامه بده.
می گویم من درابتدای یک عشق تازه بودم. آن انرژی و شادی خاصی که در اوایل یک عشق تازه حس می شود وجودم را پر کرده بود. در حال قدم زدن در یک جاده ی روستایی آهنگ عاشقانه ای را با سوت می زدم. کناره ی جاده پر بود از سبزه و گل های وحشی. دیدم کنار پیرزنی هستم که پشته ی سنگینی از هیزم را می کشد. منظره ی بدیعی بود. انگار در کشور دیگری بودم.
می گویی دریکی از آن کشورها که سیستم گرمای مرکزی ندارند.
می گویم بله. و به پیرزن گفتم می توانم کمکتان کنم؟ او توقف کرد و از من پرسید آیا واقعن مطمئنم که می خواهم کمکش کنم؟ و من گفتم بله. بعد به جایی که زمانی دست چپم بود نگاه کردم و دیدم که هیچ چیزی آنجا نیست. بالای آستینم را نگاه کردم. بالا زدمش و دیدم که بازویم از جایی نزدیک به کمرم قطع شده. به پیرزن گفتم نظرم عوض شد. اشکالی ندارد اگر بخواهم که دستم را به من برگردانید؟
می گویی خیلی دیر شده بود.
می گویم و پیرزن در حالی که از داستان بیرون می رفت، گفت می دانی ، آن قدیم قدیم ها، آن روزها من دقیقن همین طور بودم که تو هستی.
من فریاد زدم برگرد! دستم را همین الان پس بده!
صدایش را از ورای پشته ی هیزمی که حمل می کرد شنیدم که می گفت وحشتناک است. وقتی با یک شخص محترم سر میز نشسته ای چنگالت را در کدام دست می گیری؟ چطور کسی می تواند بفهمد که تو ازدواج کرده ای یا نه؟ از این به بعد چطور گیتار می زنی؟ یا حتی چطور دوباره قادر هستی که با دو نیمه ی نارگیل صدای سم های اسب را در بیاوری؟ خیلی غم انگیز است.
می گویی احمق بی شعور.
من پشت سرش فریاد زدم تو یک احمق بی شعوری! او گفت نه ، نیستم. من به تو لطف کردم. حالا وقتی تو در آیینه نگاه می کنی یک فرد کاملا جدید را می بینی. تو باید از من ممنون باشی. حق نشناس نادان.
می گویی تو چه کار کردی؟
من ایستادم و رفتن اش را تماشا کردم. به انتهای خون آلود آستینم نگاه کردم و چنان احساس سرگیجه کردم که هیچ کاری از من بر نمی آمد. رفتم روی یک سنگ بزرگ کنار جاده نشستم. تابستان بود و اطرافم پر بود از آواز پرندگان و رایحه ی جعفری وحشی در تابش آفتاب و می دانستم که باید زودتر خود را به بیمارستان برسانم. منظورم این است که، دلم می خواهد بتوانم بگویم که آنجا نشستم و به جایی که دستم بود نگاه کردم و در نبودِ فقط یک دست، ناگهان اشتیاق موجودات خیالی را برای داشتن استخوان درک کردم . ناگهان درک کردم که مردگان تا چه اندازه دلشان می خواهد هر چیز دیگری باشند جز یک مُرده؛ البته اگر بتوانند چیزی بخواهند. اما این طور نبود. پر از خشم بودم. پر از حس از دست داده گی.
تو استخوان سینه ام را می بوسی. دستت را دراز می کنی و دست چپم را می گیری.
می گویم مواظب آنجا باش.
دوباره سرت را بر سینه ام می گذاری. دستم را آهسته تکان می دهی.
می گویی اما آن دستت که قطع شد زندگی شاد و موفقی را ادامه داد. دست تو مثل تمام فیلم های درجه دو ویژگیهای صاحب اصلی اش را با خود داشت. به تنهایی می توانست سونات بنوازد. نه تنها می توانست اسب سواری کند بلکه می توانست در پایان اسب را به بهترین شکلِ ممکن تیمار کند. خوب پوکر بازی می کرد، در تایپ و جستجوی گوگل خیلی مهارت داشت و همیشه غرق در خواندن یک کتاب خوب بود. وقتی کسی در خیابان از او گدایی می کرد، همیشه در جیبی فرو می رفت و از آن سکه بیرون می آورد. فاسق مشهوری هم بود. کاملن طبیعی بود اگر دست تو در حالی که تازه یک معشوق را شاد و راضی در خمودگی بعد از عشق بازی رها کرده بود، در نیمه های شب به تنهایی در شهر بگردد تا به سراغ معشوق دیگری برود که منتظر نشسته تا با دست تو دست بدهد. خود تو هم به عنوان یک نوازنده ی ماهر درام خیلی مشهور شده بودی. ما اینطوری با هم آشنا شدیم. یک شب به طور تصادفی قرار بود در همان باری دستم را بنوازم و سُم بکوبم که تو هم اجرا کننده ی اصلی آهنگی بودی. عصر همان روز، ساعت چهار، زمان تمرین، من از درِ بار وارد شدم-
می گویم تو در حال خوردن سیبی بودی.
می گویی معلوم است چون این یک کشف بود.
می گویم می دانم.
می گویی و ما همدیگر را دیدیم.
می گویم پس ما این طوری همدیگر را دیدیم.
می گویی هان. یا چطور است که ما هیچ داستانی نداشته باشیم. چطور است که ملاقات ما هیچ داستانی نداشته باشد؟
(تو از مقابل در خانه ی من گذشتی. من در ورودی خانه ام نشسته بودم و ایمیل هایم را می خواندم. حال خوشی نداشتم چون دیشب تا دیر وقت بیدار بودم و تکرار قسمتی از یک سریال دهه ی هفتاد را تماشا می کردم که نامش داستانهای غیر منتظره بود. یکی از سریال هایی بود که من سی سال پیش در نوجوانی دیده بودم و هیچ فراموشش نکردم. آن قسمت از سریال درباره ی دختر نوجوانی بود که پدر و مادرش در یک سانحه ی رانندگی کشته شده بودند. زندگی دختر در انزوا و دور از علاقه می گذرد. پس از این که معلم ناخوشایند پیانو درس را تمام می کند ، دختر به سمت خانه ی مادربزرگ بی محبتش به راه می افتد. در راه مرد شروری او را تعقیب می کند. آن روزها کسی بود که دختران نوجوان را می کشت. تصاویر زیادی بودند که گل و لای زیر و رو شده ی کف دریاچه را نشان می دادند و پلیس ها را همراه با سگهای پلیس که قلاده شان را در میان علفزارها می کشیدند. دفعه ی بعد که دختر بیرون می رود، باز هم مرد را می بیند. مرد دوباره دختر را دنبال می کند. دختر برای فرار از مرد به سمت پیرزن مهربانی می رود که تصادفی او را می بیند. پیرزن مهربان بیشتر از مادربزرگ واقعی اش به یک مادربزرگ شبیه است. دختر همراه پیرزن مهربان از میان زمین های بایر و ناهموار می گذرد تا به جایی می رسند که پیرزن مهربان به او می گوید در آنجا برایش یک فنجان چای درست می کند. دختر آرام می شود. برای اولین بار احساس امنیت می کند. بعد یک نفر وارد می شود. همان مرد شریر. در تمام این مدت او و پیرزن مهربان همدست بوده اند. اینجاست که داستان به پایان می رسد.
سی سال پیش این داستان سی دقیقه ای مرا وحشت زده کرده بود. سی سال بعد همین داستان مرا عصبانی کرد. شخصیت دختر داستان فقط برای این که یک داستان شسته رُفته به وجود بیاید، قربانی یک پایان هولناک می شود. تمام شب در ذهنم بر سر این شسته رُفتگی و حماقت و بدبینی بحث و جدل بود. وقتی بیدار شدم هنوز هم به فکر یک پایان دیگر برای دختر داستان بودم. هنوز می خواستم راهی پیش پای شخصیت دختر بگذارم، می خواستم به خیلی چیزها در داستان شکل بهتری بدهم.
من در ورودی خانه ام در زیر آفتاب نشسته بودم و ایمیل هایم را می خواندم. تو از در خانه ام گذشتی. سرت را برای سلام کردن تکان دادی. جعبه ی مستطیل شکل و درازی از پشتت آویزان بود. شنیدم که دری را در انتهای خیابان باز کردی و مدتی نگذشت که شنیدم کسی با چیزی نوای زیبایی را می نواخت.

موسیقی بود. با تمام وجودم حس می کردم. مرا غافلگیر کرد. هوا را تغییر داد. وارد خانه ی من شد و اتاق مرا به مکان کاملا متفاوتی تبدیل کرد.
تو بودی.
خانه ات را یافتم. بیرون خانه ات ایستادم. چیز تازه ای مرا گستاخ ساخته بود. می دانستم که تو یک کم از من جوانتری. می دانستم که من یک کم از تو مسن ترم. در زدم. تو جواب دادی. تو درحال خوردن یک سیب بودی.)
حالا در بستر کهنه ام درحالی که تو در آغوشم هستی می گویم نهایت آزادی و بی قیدی. داستانی بی داستان. بی واژه های توصیفی. بی آغاز یا وسط یا پایان. نهایت آزادی.
می گویی بی نهایت.
بالای سر ما ورای پنجره ی باز در سقف شیبدارِ اتاق خواب برگ ها هستند، ابرها، آبی بیکران، بادخورک ها.

نیمه های بعدازظهر است که من به اتاق پشت خانه می روم و ترا می بینم که در چهارگوشی از آفتاب بر صندلی ای کنار پنجره نشسته ای. کتاب می خوانی. مرا می بینی و کتاب را پایین می آوری.
می گویی فقط سعی می کنم یک کم عقب ماندگی ها را جبران کنم. چشمک می زنی.
می گویم فهمیدم. بالاخره فهمیدم. من ترا درخیال می بینم. تمام اینها ساخته ی من است. تو واقعی نیستی.
می گویی اُه. شاید هم من هستم که ترا در خیال می بینم. حالا چی ؟
می گویم تو اولین نفر نیستی که از این خیال ها برای من می بافد.
می گویی من پیش- خیال هستم، من. من پس - خیال هستم. خیال.
واژه ی خیال را همانطوری می گویی که واژه ی خمیازه را امروز صبح گفته بودی. تلاش می کنم نخندم.
غروب است. ما دوباره در بستر هستیم. یک کم خجالت آور است که در یک روز با یک نفر چندین بار به بستر می روم.
می گویم تو اولین نفری نیستی که من در یک روز چندین بار با او به بستر رفته ام.
می گویی امیدوارم این طور نباشد.
می گویم تو اولین نفری نیستی که من تا به حال با او حس تازه گی کرده ام.
می گویی آخرین هم نخواهم بود.
می گویم تو اولین نفری نیستی که فکر کرده می تواند مرا نجات دهد.
می گویی من هرگز چنین گستاخی ای نکرده ام.
می گویم تو اولین نفری نیستی که عشق را فشرده و عصاره ی آن را هر چه که هست در چشمانم ریخته تا دنیا را این قدر متفاوت ببینم.
می گویی هان؟
و چهره ی معصومانه ای را به خود می گیری که همیشه هنگام تظاهر به خامی و سادگی از خود نشان می دهی.
می گویم تو اولین نفری نیستی که من تا به حال چنین گفتگوی خوبی با او داشته ام.
می گویی می دانم. آنجا بوده ام، این کار را کرده ام... تو حس می کنی خیلی باتجربه ای.
می گویم ممنون. و تو اولین نفری نخواهی بود که مرا به خاطر یک نفر دیگر یا کار دیگری ترک می کند.
می گویی ولی پیش از این که ترکت کنم اوقات خوبی خواهیم داشت.
می گویم و تو اولین نفری نیستی که، که، آه، که-
می گویی که ترا عاجز کرده است؟ خب تو هم اولین نفری نیستی که زخمی عشق شده است. تو اولین نفری نیستی که در خانه ی مرا زده است. تو اولین نفری نیستی که من به خاطرش دل به دریا زدم. تو اولین نفری نیستی که من تلاش کرده ام با بازی درخشانم در نقش کسی که از هیچ چیزی تاثیر نمی گیرد، بر او اثر بگذارم. تو اولین نفری نیستی که مرا خندانده است. تو اولین نفری نیستی که من تا به حال خندانده ام. تو اولین نفری نیستی که نقطه. اما در همین لحظه آن یک نفر تو هستی. در همین لحظه من آن یک نفر هستم. ما در همین لحظه آن یک نفر هستیم. همین کافیست . مگر نه؟
می گویم تو اولین نفری نیستی که چنین سخنرانی ای برای من می کند.
بعد ما هردو به بازوی جدید یکدیگر می خندیم.

روزها بدون این که متوجه باشیم می گذرند. تابستان است . بیرون تاریک است. چنین به نظر می رسد که تا سرزدن نور مدت زیادی نمانده.
در حالی که به طبقه ی پایین می روم تا برایمان چای درست کنم، میز ناهار خوری را می بینم که هنوز در نور ماه در میان چمن های باغ است.
غیر منتظره به نظر می آید. میز در خطر و غیر عادی به نظر می رسد. فضای باغ را تغییر داده است. باغ آن را تغییر داده است.
همانطور که به میز نگاه می کنم متوجه می شوم میز فراتر از اختیار من است. منظورم این است که تا این لحظه فکر می کردم من مالک آن میز هستم. حالا که به میز که در فضای بازِ بیرون قرار دارد نگاه می کنم، می دانم مالکش نیستم. برای اولین بار می دانم ممکن است من مالک هیچ چیز نباشم.
اگر امشب باران ببارد، چوب فورا خمیده نمی شود. اما اگر برای مدت طولانی در آن فضای باز رهایش کنیم، متلاشی خواهد شد. تاب بر می دارد و از هم باز می شود. لک دار می شود. زنبورها و جانوران دیگر آن را می جوند تا مصالح لازم برای ساختن لانه شان را فراهم کنند و با این کارشان شیارهای کوچکی در سرتاسر میز پدیدار خواهد شد. پایه هایش غرق در علف خواهد شد. علف دور پایه هایش می پیچد و رشد می کند. پیچک آن را خواهد یافت. گرما و سرما ویرانش خواهد کرد. سرسبزی آن را خواهد بلعید ، خواهد خشکید و دوباره در اطرافش خواهد جوشید، فرسوده اش خواهد ساخت، ویران و رنگ باخته.
نمی دانم فردا یا روز بعد به چه خواهم اندیشید، اما چیزی که در این لحظه به آن می اندیشم همین است.
این بهترین چیزی است که می تواند برای هر چیزی که تا کنون تصور کرده ام از من است ، اتفاق بیفتد.


1- Ariel نام یک پودر لباسشویی و در این جا اشاره به موضوع کتاب های یک قفسه از کتابخانه است.
2- Persil Non-Bio نام یک نوع پودر لباسشویی و در این جا اشاره به موضوع کتاب های یک قفسه از کتابخانه است.
3- که در این جا به مفهوم پوست هم هست.
4- که در این جا به مفهوم ستون مهره ها هم هست.

ترجیحا

- ما خودِ این دارو را نداریم اما مشابه اش هست اگر بخواهید.
خودِ دارو را می خواستم.
- خودِ این دارو را نمی شه به راحتی پیدا کرد.
ناچار خواستم مشابه اش را نشانم بدهد.
- تاثیرِ این دارو مثل همان دارویی است که شما توی نسخه دارید.
حرفش را قبول نداشتم. مشابه را دیدم. رویش نوشته شده بود که می شود از این به جای آن یکی استفاده کرد. همان را گرفتم. کاش می شد به همین راحتی برای هر چیزی مشابهی یافت که درست مثل نمونه ی اصلی اثر کند.

****

من ترجمه می خواهم. ترجمه ی فارسی. ترجیحا ترجمه ی داستان کوتاه. ترجیحا داستان کوتاهی که محشر باشد. ترجیحا ترجمه ای که خواندنش آدم را تا روزها شارژ نگه دارد. کارم به نق نق کردن رسیده باز.


۱۳۸۸ بهمن ۲۵, یکشنبه

!!!!!!

می پرسد غیر از اینها دیگه چه کار می کنید؟
- من یک وبلاگ دارم که برایم مهم شده.
می پرسد چی توی وبلاگتان هست؟
- گاهی ترجمه می کنم می گذارم آنجا. گاهی هم یک حرفهایی می زنم که خب به کسانی که دور و برم هستند، نمی توانم بگویم. چون برایشان وقت تلف کردن است.
می پرسد چی ترجمه می کنید؟
- من ادبیات دوست دارم.
خوشحال می شود.
(خوشحال می شوم هم از این که یک نفر روبرویم نشسته که از این موضوع خوشحال شده و هم از این که خوشحالی اش نشان می دهد که بالاخره به یک جاهایی داریم می رسیم.)
روانشناس می گوید خب این مشکل که شما دارید بسیار طبیعی است. حتی برای کاری که می کنید لازم است. خوبه که افسرده باشید و از جهان شاکی باشید و حرفهایی بزنید که برای خیلی ها وقت تلف کردن است. و برعکس هم اگر باشد خوبه؛ یعنی بیش از اندازه ی طبیعی شاد باشید و از هر حرکت مولکول های هوا به وجد بیایید و باز هم حرفهایی بزنید که برای خیلی ها وقت تلف کردن است. اصلن خوبه که حرفهایی داشته باشید که کسی حوصله ندارد بشنود ولی می تواند بخواند.
(از تعجب شیشه ی عینکم ترک می خورد)
- نه،نه! اشتباه نکنید من شاعر یا نویسنده نیستم. من فقط از ادبیات خوشم می آید. همین.



۱۳۸۸ بهمن ۲۴, شنبه

۱۳۸۸ بهمن ۱۷, شنبه

لابد در انتظار زوالِ کامل؟

داستانِ این ترجمه: علی کریمی- نویسنده ی وبلاگ دوشنبه ها- این کتاب را یافته اند. شعری سروده ی نویسنده ی کتاب در آغازِ-البته نه خودِ آغاز- این کتاب در صفحه ی XX آمده که ساده و آهنگین است. آقای کریمی با آن که خودشان از پسِ ترجمه ی این شعر به خوبی بر می آیند (ترجمه ی پانک راکر یادم هست) خواستند من آن را ترجمه کنم و بگذارم اینجا. من ذوق کرده و تلاش کردم آن را به صورت موزون برگردانم که خب از من ساخته نبود و دست کشیدم از تلاشِ بیهوده.
زوال در افغانستان نامی است که من بدون خواندن تمام کتاب و فقط خواندن شرح کوتاهی به آن می دهم.
با تشکرِ دوباره از آقای کریمی؛ این هم خودِ ترجمه:

در انتظارِ پایان

لبخند افتخار بر لب
در دل هر سرباز مشت است
زمینی که در آن می کاشتند، رها و بایر گشته است.
شلیک کردن آموخته اند اما
خواندن نمی دانند.

در قریه ها که نامهای مقدس دارند،
آتش دیده اند،
انفجار آسمان را.
در کوهستانهای پرهیزگار و پوشیده با سرو
مین رمه هایشان را
بی سر و شکل ساخته است.

در میدان بازیِ کودکان
آنجا که به جای اسباب بازی
پر است از پوکه های ناقص،
کودکی که در جنگ فقط بازی کرده بود،
دو انگشت کمتر از همیشه داشت.

دهه هاست که خارجی ها
گزیده های فناوری شان را روان می کنند
تا به مردم در کشتارِ هم کمک کنند
و بعد دستِ یاری می دهند
تا قفسه های خود را پر کنند.

اکنون ما نشسته ایم
چون کُنده ای در انتظار
هم اکنون که دشمن رخنه می کند،
هم اکنون که زنان
پوست می خراشند با گِل
و پستوهایشان را با خوراک سرد می انبارند.

صاحبخانه ام با جنگ خو کرده است.
می گوید تنها امید ایمان است
و تنها افسوس، مرگ بیهوده.

فیلیپ کاروین

۱۳۸۸ بهمن ۱۲, دوشنبه

سوگواری

سوگواری
نلی هنینگ

«حالا نرو؛
من به تو
همچو رویایی چسبیده ام.»

چه کوتاه بوده ام من
یا تو زود به بلندترین شاخه رسیدی؟
بگذریم.
همه ی پیچک ها را خشکانده ام
و خود را هرس کرده ام؛
می خواهم رویا بمانم
و از نو قد بکشم
برای آن که بلد نیست
رویا ببیند.

۱۳۸۸ بهمن ۱۰, شنبه

من و لذت و سواد موسیقی

من در خانواده ای که جمعیت زنان از مردان به طور نامردانه ای بیشتر است، زندگی می کنم. خانواده ی پدری ام که بیشتر روزهای کودکی و نوجوانی ام را با آنها بوده ام، کاملن مردانه است و تک و توک زنانی که در آن خانواده هستند، تقریبن با نابرابری سنتی ساخته اند. می شود گفت اگر سه ماه زمستان را با خانواده ی مادری می گذراندم، سه ماه تابستان را پیش خانواده ی پدری بودم. پاییز و بهار پیش پدر و مادرم یک کوچه بالاتر برمی گشتم تا کشف کنم که خانه چه طعم خاصی دارد (طعمِ عصرها در صف طولانی نانوایی ایستادن و آخر هفته ها لباس آب کشیدن و شب ها و ظهرها به زور خوابانده شدن). در کل به نوعی نازدانه بوده ام چون ... به راستی نمی دانم چرا نازدانه بوده ام.

با وجود این نازفروشی ها، محدودیت های نانوشته و بیان نشده اما تدوین یافته ای وجود داشته اند برای من که دختر بودم. یکیش شنیدن موسیقی بود. در خانه ی خودمان پدرم جعبه ای چرمی و زیبا داشت که پر بود از کاست های روضه و نوحه و ترانه به زبانهای عربی و اردو به اضافه ی دو سه تا هایده و یکی دوتا ناشناس اگر خوب به یادم مانده باشد.
من اجازه نداشتم به آنها دست بزنم یا انتخاب کنم که چه بشنویم. در حقیقت این بابا بود که هر وقت از بی بی سی خسته می شد، یکی از کاستهایش را انتخاب می کرد و می شنید- می شنیدیم. بابایم می دید که وقتی برنامه ی روز هفتم در بی بی سی شروع می شد و گوینده با صدای بلند می گفت «درووووود» ما چه ذوقی می کردیم. اما بیشتر وقت ها بابا جانِ ما را میل قدرت نمایی فرا می گرفت و رادیو را خاموش می کرد. زن نباید آشکارا نشان می داد که در حال لذت بردن از موسیقی است.

سلیقه ی عموهایم که از بابایم خیلی کوچکتر بودند فرق می کرد. وقتی خانه ی آنها بودم، عصرها صدای اندی و شهره و لیلا فروهر بود و ناسزاها و توبه های مادربزرگ (از شانسِ مادربزرگم در آن موقع هنوز داشتن دستگاه پخش ویدیو ممنوع بود در ایران). دو تا عمه ام حق نداشتند بنشینند نزدیک ضبط صوت یا ترانه ای را که از شهره یا لیلا فروهر شنیده بودند، در حضور عموهایم زمزمه کنند. این کار یک نوع چشم سفیدی بود. البته که در نبود ذکور و مادربزرگ، ما جشنی می گرفتیم با کاست ها و ضبط صوت. در خانه همدستی نداشتم که چنین جسارت هایی بکنم اما در آنجا می شد. متن ترانه ها نازل، هیجان ما ناقص و سلیقه و انتخاب هم محدود به موجود.

خب همه چیز تغییر می کند، آدمها هم. کم کم آهنگ شنیدن های قاچاقی ما رو شدند و بعد قانون های ضد فرهنگی ما شکستند و برای اولین بار بابایم برای ما دخترها گلچینی از ترانه های هایده را خرید. بعد ما جرات کردیم خودمان آهنگ بشنویم. ولی هنوز اجازه نداشتیم برای یافتن آهنگ و آلبومی چادر به سر کنیم و به این کلوپ موسیقی یا فلان کاست فروشی برویم. بماند که این قانونِ بیان نشده و نانوشته هم بعدن شکست.

از رادیو و تلویزیون نام های دیگر شنیدم و در روزنامه و کتاب نام های دیگر خواندم از جمله ی تکرار شدنی ترین شان بتهوون بود که این اواخر یکی از ملودی هایش شده بود، اعلام حضورِ ماشین های جمع آوری زباله در خیابانها. البته که در محیط پر از ابهام و سردرگمی فرهنگی که ما بودیم، هیچ وقت دستم هم به هیچ آلبوم موسیقی کلاسیک نخورد و با این که می دانستم دلم چیزی بیشتر از این ریتم های دیررام دارام دیررا دارام می خواهد و می دانستم که بالاتر از اینها هم وجود دارند، اما نشد که آنها را بشنوم. نواهایی را که با شنیدنشان به جای در گیر شدن دست و پا و کمر و باسن( که البته برای تولید سروتونین و ایجاد شادی مفید هستند) ذهن و روان درگیر می شود و خیال می آید و حتی می توان الهام گرفت و دست به نقاشی برد و بر صحنه اجرا کرد.

پیشرفت تازه ای که کرده ام این است که می توانم با دقت شصت درصد بگویم یک ملودی از موزارت هست یا نه. نه به این دلیل که زیاد موزارت شنیده ام. بلکه به این دلیل که شخصیت موزارت را بیشتر شناخته ام. چنین وصف هایی را فقط خوانده بودم و ناچیزی را که اکنون از لذت موسیقی می دانم مدیون کسانی هستم که در بخش فرهنگ وهنر روزنامه ها و کتاب ها به آن پرداخته بودند و دوستانی که از آنها برایم گفته بودند. کتاب و روزنامه و گفت وگو برای من مثل موسیقی گران و ممنوع نبوده است؛ فقط کافی بود به کتابخانه ی همگانی بروم.

در همین رابطه:

این منم که از افغانستان دور بوده ام صحرا جان. فقر و گرسنگی و اعصاب داغان و روح پژمرده هست، روشنفکر واقعی و قلابی هم هست، همانطور که الماس اصل داریم و شیشه. تو خودت به این زیبایی از لذت و علم موسیقی می گویی بعد چرا نمی خواهی دیگران هم بدانند؟ در کنار همه ی اینها این سوالها هم هستند: می شود تعیین کرد چه وقت در یک جامعه برای پرداختن به هنر-ادبیات، موسیقی،هنرهای تجسمی، سینما و ...- زود است؟ تو می توانی تخمین بزنی کی و «چطور» وقتش می رسد که تسلط آن دسته از فیلم های بی علت و معلول هندی بر سلیقه و بازار سینمای افغانستان کم تر شود و مثلن فیلم های تو را بخرند؟ یا می توانی معلوم کنی کی و «چطور» می رسد روزی که برای ما سخن گفتن از شوپن زود نباشد؟

در اینجا خواندم که بامیان پزشک قانونی ندارد تا جنازه ی زنی را که در رودخانه پیدا شده تحویل بگیرد. بعد یکی گفته بود هنوز در شهرهای کلان پزشک قانونی ندارند چه رسد به بامیان. من هم رک می گویم و چه خوب که تو از رک بودن خوشت می آید. به نظر من حرف تو خیلی شبیه به نظر آن فردی است که برای نداشتن پزشک قانونی در بامیان داده است. نمی شود که از نداشته ها سخن نگفت چون وقتش نیست. مثلن تحلیل آثار فرد زینه مان را نخواند و نشنید چون هنوز سرک ما گاهگل است. اتفاقن وقتش الان است که درِ دنیای آزاد به روی ما باز شده و کم کم داریم در هیاهوی آن سرگیج و سردرگم می شویم.

۱۳۸۸ بهمن ۱, پنجشنبه

تظاهر نکن که نگرانی

لحظه ی آفتاب
گروه The Living End




با زندگی زیر ابرهای خاکستری
وقتی هیچ چیز هرگز تغییر نمی کند
بیش از این نمی شد خود را حقیر حس کرد
قلب این شهر سرد شده است
می خواهم پیش از این که خیلی پیر شوم از اینجا بروم
اکنون بهترین وقت است

چون تنها چیزی که می شنویم
این است که سال دیگر که بیایی همه چیز بهتر خواهد بود
هرگز و هیچ وقت بهتر نخواهد شد
و اهمیتی نمی دهم که تو چه در چنته داری
چون قرار نیست دیگر منتظر بمانم

این لحظه ی ماست در آفتاب
این زمانی است برای ما که بگریزیم
چون چیزی برای ما باقی نگذاشته اند
دیگر چیزی برای ما نمانده است

لطفن نگران نباش
اگر ما هرگز بازنگشتیم
چون چیزی در اینجا برای ما باقی نمانده است
دیگری چیزی برای ما نمانده است

اینجا در این مکان آینده ای برای ما نیست
و هیچ کس هرگز تغییر نمی کند
همه در دیروز زندگی می کنند
و ما هرگز بر آنها اثری نداریم
و شاید هرگز نخواهیم داشت

یا بسیار تند می دویم
یا بسیار در سکونیم
ما فکرهایمان را کرده ایم
دیگر چیزی نیست که ما را نگه دارد

چون تنها چیزی که می شنویم
این است که سال دیگر که بیایی همه چیز بهتر خواهد بود
هرگز و هیچ وقت بهتر نخواهد شد
و اهمیتی نمی دهم که تو چه در چنته داری
چون قرار نیست دیگر منتظر بمانم

این لحظه ی ماست در آفتاب
این زمانی است برای ما که بگریزیم
چون چیزی برای ما باقی نگذاشته اند
دیگر چیزی برای ما نمانده است

لطفن نگران نباش
اگر ما هرگز بازنگشتیم
چون چیزی در اینجا برای ما باقی نمانده است
دیگری چیزی برای ما نمانده است

بله، اینجا جایش است
و اکنون وقتش است
برای لحظه ی ما در آفتاب
لحظه ی آفتاب

و اهمیتی نمی دهم که چه در چنته داری
چون دیگر قرار نیست منتظر بمانم
نه، اهمیتی نمی دهم که چه در چنته داری
چون دیگر قرار نیست منتظر بمانم

این لحظه ی ماست در آفتاب
این زمانی است برای ما که بگریزیم
چون چیزی برای ما باقی نگذاشته اند
چیزی نمانده است

و تظاهر نکن که نگرانی
که ما هرگز برنمی گردیم
چون چیزی در اینجا برای ما باقی نمانده است
دیگری چیزی برای ما نمانده است

اینجا متولد شده ایم
اما آیا باید همین جا بمیریم؟
چون چیزی در اینجا برای ما باقی نمانده است
دیگری چیزی برای ما باقی نمانده است

و اهمیتی نمی دهم که چه در چنته داری
چون دیگر قرار نیست منتظر بمانم
در این حوالی

۱۳۸۸ دی ۲۲, سه‌شنبه

امید که تکراری نباشد

رستگاری
لنگستون هیوز
برگردان: ساکی


وقتی سیزده ساله می شدم، از گناه نجاتم دادند و رستگار شدم البته نه نجات واقعی. این طور بود که در کلیسای عمه رید مراسم احیا برگزار کرده بودند. چند هفته و هر شب مراسم موعظه و سرود خوانی و دعا و فریاد بود و چند گناهکار را آورده بودند به پیشگاه مسیح و آمار عضویت کلیسا به سرعت افزایش یافته بود. درست پیش از پایان مراسم احیا مراسم ویژه ای هم برای بچه ها ترتیب داده بودند تا «بره ها را به آغوش گله بیاورند.» عمه ام تا چند روز بعد در موردش حرف می زد. آن شب مرا به ردیف جلو بردند و در کنار بقیه ی گناهکاران کوچک که تا آن روز به پیشگاه خداوند مشرف نشده بودند، روی نیمکت توبه کاران نشاندند.

عمه ام به من گفته بود وقتی تو رستگار می شوی، نوری را می بینی و در درونت اتفاقی خواهد افتاد! و مسیح پا به زندگیت خواه گذاشت! و خداوند از آن به بعد همیشه با تو است! عمه ام گفت تو مسیح را در وجودت خواهی دید و او را می شنوی و حس می کنی. من باور کرده بودم. از بزرگترهای دیگر هم همین را شنیده بودم و به نظرم می رسید که باید درست باشد. آن روز همان طور در کلیسای گرم و شلوغ نشسته بودم و منتظر مسیح بودم تا بر من هویدا شود.

واعظ موعظه ی موزون حیرت آوری کرد که تمام مدت همراه بود با ناله و فریاد و گریه های غریبانه و شرح تصاویر وحشتناک دوزخ. و بعد سرودی درباره ی نود و نه نجات یافته در آغل خواند و بره ی کوچکی که در سرما تنها مانده بود. بعد گفت:« نمی آیی؟ به سوی مسیح نمی آیی؟ ای بره های جوان، به سوی مسیح نمی آیید؟» و بازوانش را برای همه ی ما گناهکاران کوچک نشسته بر نیمکت توبه کاران، گشود. دختران خردسال گریه کردند و چند تایشان از جا پریدند و در دم پیش مسیح رفتند. اما بیشتر ما همانطور آنجا نشسته ماندیم.

بزرگترهای زیادی آمده بودند و دور ما زانو زده بودند و دعا می خواندند؛ پیرزن هایی با چهره های سیاه براق و موهای بافته، پیرمردانی با دستان پُر گِره. و تمام حاضران سرودی خواندند که از چراغهایی می گفت که با وجود کم سویی هنوز روشن اند و از چند گناهکار بدبخت که باید نجات می یافتند. تمام ساختمان کلیسا از دعا خوانی و سرود در جنبش بود.

با این حال من هنوز منتظر بودم تا مسیح را ببینم.

سرانجام تمام بچه ها به محراب رفته بودند و نجات یافته بودند جز من و یک پسر دیگر به نام وستلی که پسرِ یک عیاش بی بندو بار بود. خادمان و شماسان کلیسا دعا گویان من و وستلی را محاصره کرده بودند. هوای کلیسا خیلی داغ شده بود و داشت دیر می شد. سرانجام وستلی گفت:«لعنتِ خدا! من اَ اینجا نشستن خسّه شدم. بلند شو نجات پیدا کنیم.» و برخاست و نجات یافت.

و من تک و تنها روی نیمکت توبه کاران مانده بودم. عمه ام آمد و زانو به زانوی من نشست و گریه کرد. در همین حال دعاها و سرودها در کلیسای کوچک در اطراف من چرخ می خوردند. جماعت عبادت کننده با تمام توان ضجه می زدند و با صداهای اندوهناک تنها برای من دعا می کردند. و من با خیال راحت منتظر مسیح بودم، منتظر بودم، منتظر بودم- اما نیامد. می خواستم ببینمش. اما هیچ اتفاقی برای من نیفتاد. هیچ! فکر می کردم باید اتفاقی برایم بیفتد اما هیچ اتفاقی نیفتاد.

سرودها را می شنیدم و صدای واعظ را که می گفت:«چرا نمی آیی؟ فرزندم، چرا نمی آیی به سوی مسیح؟ مسیح در انتظار توست. او می خواهد تو بیایی. چرا نمی آیی؟ خواهر رید، نام این بچه چیست؟»

عمه ام اشک ریزان گفت:«لنگستون».

«لنگستون، چرا نمی آیی؟ چرا نمی آیی تا نجات پیدا کنی؟ ای بره ی پرودگار! چرا نمی آیی؟»

دیگر به راستی دیر شده بود. کم کم احساس شرمندگی می کردم که همه چیز را آنقدر طول داده بودم. در حیرت بودم که خدا درباره ی وستلی چه فکر می کند. او که اصلن مسیح را ندیده بود اما آنطور با افتخار روی سکو نشسته بود و با نیش باز به من نگاه می کرد و لنگ های کوتاهش را تکان می داد. خادمان و پیرزن ها هم دورش زانو زده بودند و دعا می کردند. خدا وستلی را به خاطر سوء استفاده از نام او و دروغگویی در کلیسا با صاعقه نکشته بود. پس فکر کردم برای این که دردسر بیشتری درست نکنم، بهتر است من هم به دروغ بگویم که مسیح آمد و بلند شوم و نجات پیدا کنم.

پس بلند شدم.

ناگهان تمام صحن تبدیل به دریایی از فریاد و خروش شد و دیدند که من بلند شدم. امواج خرسندی آنجا را شست. زنها از جا پریدند. عمه ام بازوهایش را دور من انداخت. واعظ دستم را گرفت و مرا به سمت سکو راهنمایی کرد.

وقتی همه چیز آرام شد، در سکوتی که ایجاد شده بود و گاه گاه با «آمین» های برآمده از خلسه می شکست، همه ی بره های جوان به نام خداوند متبرک شدند. بعد سرودهای شادمانی تمام فضای صحن را پر کرد.

آن شب، برای اولین بار در زندگیم – چون دیگر یک پسر بزرگ دوازده ساله بودم- گریه کردم. تنها در تخت خوابم گریه کردم و نتوانستم جلوی خودم را بگیرم. سرم را زیر پتو پنهان کردم اما عمه ام شنید. بیدار شد و به شوهرش گفت که من گریه می کنم چون روح القدس به زندگیم وارد شده و چون من مسیح را دیده ام. اما من گریه می کردم چون نتوانسته بودم بگویم که دروغ گفته ام، که همه را در کلیسا فریب داده ام، که مسیح را ندیده ام، و حالا هم باور نداشتم که اصلن مسیحی وجود داشته باشد چون به کمکم نیامده بود.

بعد از انتشار: محال بود که این داستان کوتاه که من آن را در مجموعه داستانهای کوتاه آمریکایی یافته بودم از لنگستون هیوز باشد و تا به حال ترجمه نشده باشد. بنابراین به فارسی در اینترنت جستجو کردم و ببینید چه شاهکاری یافتم. شرمنده که من این ترجمه های خام و نپخته و غلط غلوط را اینجا منتشر می کنم. البته یک زرنگی من این است که اسمش را گذاشته ام کارگاه ترجمه!! پس راههای از زیر تقصیر در رفتن به تعداد آدمها زیاد است.

۱۳۸۸ دی ۲۰, یکشنبه

بحران

در نتیجه ی یک انقلاب و تحول روانی درونی، تصمیم گرفتم ساکی را از صحنه ی اینترنت محو کنم. تا چند ساعت هم همین طور بود. ساکی و همه ی دار و ندارش حذف شده بود. حتی حساب کاربریِ یازده ساله ی خود را در یاهو به همراه تمام متعلقاتش در ایمیل و مسنجر و نقشه و عکس و هر چی خرت و پرت بود، جمع کردم و تا ابد حذف کردم. نوبت فیس بوک رسید. آن را هم حذف کردم. بعد از آنجا که دگرگونی خیلی ناگهانی و شدید بود- یک چیزی مثل بحران چهل سالگی در مردان که ممکن است زنان در سنین متفاوتی تجربه اش کنند- زورم رسید به این وبلاگ بدبخت بیچاره ی فلک زده ی طفل معصوم. با چنگال های درنده وارد حسابِ بلاگر شدم و رفتم سروقت تنظیمات. همانجا خواستم حذفش کنم که دیدم گزینه ی «ارسال وبلاگ» التماس کنان می خواهد رحمی به این درخت بی پناه بکنم. تمام وبلاگ را در یک فایل ذخیره کردم و وبلاگ را حذف کردم. با اندوه و خشم و رحم و مهربانی و همه ی احساسات و عواطفی که همه در من به طور همزمان در غلیان بودند، کامپیوتر را خاموش کردم و بلند شدم.
دو قدم بعد برگشتم و کامپیوتر را روشن کردم. خدایا همین دو کلام حرف بی حساب را هم اگر اینجا نزنم و ننویسم، پس چه کنم؟ یعنی دیگر تمام و کمال لالی وبی مخاطبی را بپذیرم؟ مگر می شد؟ خیلی غیر عاقلانه به نظرم رسید این کارِ «حذف کردن» به خصوص که همه چیز را در یک فایل در کامپیوتر ذخیره کرده بودم. راستی که من گاهی وقت ها نسبت به خودم میل شدیدی به کلاه گذاشتن یا کلاه برداشتن دارم.
یک حساب یاهوی دیگر ساختم. یک وبلاگ هم در وردپرس ساختم. همه چیز را از بلاگر به آنجا انتقال دادم و نامش را هم گذاشتم «ترجمان»! حالا هی قالب وبلاگ را تغییر می دهم، هی تغییر می دهم، هی تغییر می دهم... اما اصلن به دلم نمی نشست.
توبه کردم و برگشتم سرِ همین نازنین خودم. گرچه بلاگر امکانِ داشتن چند صفحه با موضوع های متفاوت را ندارد، اما دست نویسنده آزادتر است برای ویرایش و ایجاد تغییرات.
درختک خودم را آب می دهم و آفتاب و سایه اش را میزان می کنم. همین ساکی هم می مانم.
جمله ی ظالمانه ایست اما: زندگیست دیگر.