پرواز به درون
ریه ها خود را پر می کنند و می گسترند،
بال هایی از خون روشن،
و استخوان هایت
تهی می کنند خود را تا مقدس شوند.
وقتی هوا را به درون می کشی
همچون بالنی بالا می روی،
و قلبت نیز سبک است و بزرگ،
با خوشی ای ناب می تپد، با هلیوم خالص.
بادهای سفید خورشیدی از میان تنت عبور می کنند،
هیچ چیز بر فراز تو نیست،
زمین را می بینی که اکنون
جواهری بیضی شکل است
تابان و به رنگ آبی دریا
از عشق.
تنها در رویاست که می توانی چنین کنی.
در بیداری،
قلبت مشتی ست لرزان
هوایی که نفس می کشی،
با غباری نرم
سد و سنگین شده است.
آفتاب، مسی سنگین و داغ است
که غلاف نازک و صورتی جمجمه ات را می فشرد.
لحظه ی پیش از شلیکِ گلوله همیشه چنین است.
تو تلاش می کنی و تلاش می کنی
تا بلند شوی اما
نمی توانی.
مارگارت آتوود
۱۳۸۸ شهریور ۲, دوشنبه
۱۳۸۸ مرداد ۳۰, جمعه
انترنت، تارهای به هر حال در هم تنیده ی ما
ای وبلاگ نویسان گرامی!
از کجا می توان خبرهای لحظه به لحظه ی انتخابات را خواند؟ بابا کم که اکانت فیس بوک و توییتر نیست! اینجا خوانده بودم که همسر سازنده ی توییتر از اتاق زایمان گزارش لحظه به لحظه ی انقباضات و زایمانش را توییت کرده. یک جای دیگر هم که الان دیگر پست مربوط از انترنت پاک شده و نمی توانم به آن لینک بدهم، در آستانه ی انتخابات طرح زنی باردار را گذاشته بودند. حالا خودتان ربط توییتر و انتخابات و زایمان را می دانید. از خبرهای ویرایش شده ی سایت های خبری بدم آمده.
البته از یک زمانی که بشر شروع به اختراع کرد، گفته اند احتیاج مادر اختراع است. شاید ما نیازی نداریم که از این نوآوری ها در زمانی که انتخابات در حال برگزاری است یا آرا در حال شمارش هستند، استفاده کنیم. این هم حرفی است...
بله بله. می دانم که این روزها فناوری پیشرفت کرده و اولتراسوند هست. اما من همچنان همان رفتار قراردادی مردان در بهبوهه پدرشدن را دارم و از این صفحه به آن صفحه قدم می زنم تا نتیجه ی زایمان را بگویند.
از کجا می توان خبرهای لحظه به لحظه ی انتخابات را خواند؟ بابا کم که اکانت فیس بوک و توییتر نیست! اینجا خوانده بودم که همسر سازنده ی توییتر از اتاق زایمان گزارش لحظه به لحظه ی انقباضات و زایمانش را توییت کرده. یک جای دیگر هم که الان دیگر پست مربوط از انترنت پاک شده و نمی توانم به آن لینک بدهم، در آستانه ی انتخابات طرح زنی باردار را گذاشته بودند. حالا خودتان ربط توییتر و انتخابات و زایمان را می دانید. از خبرهای ویرایش شده ی سایت های خبری بدم آمده.
البته از یک زمانی که بشر شروع به اختراع کرد، گفته اند احتیاج مادر اختراع است. شاید ما نیازی نداریم که از این نوآوری ها در زمانی که انتخابات در حال برگزاری است یا آرا در حال شمارش هستند، استفاده کنیم. این هم حرفی است...
بله بله. می دانم که این روزها فناوری پیشرفت کرده و اولتراسوند هست. اما من همچنان همان رفتار قراردادی مردان در بهبوهه پدرشدن را دارم و از این صفحه به آن صفحه قدم می زنم تا نتیجه ی زایمان را بگویند.
۱۳۸۸ مرداد ۲۴, شنبه
۱۳۸۸ مرداد ۲۳, جمعه
زندگی: وقتی داری از خیابان می گذری
با اجازه می خواهم اول یک فحش جانانه بدهم چون به این حقیقت رسیده ام که فحش اگر مثل هر چیز دیگری درست و به جا استفاده شود، نعمت بزرگی است که به ما ودیعه داده شده. هیچ چیز این جهان بیهوده نیست عزیزان.
بیب ... بیب...لعنت بر آن تکه گوشت پر رگ و خونی که می تپد و نمی گذارد زندگی ماشینی مان را بکنیم.
و اما بعد!
زیباترین:
پسر قشنگم- جان لنون
چشماتو ببند، نترس.
هیولا رفت،
فرار کرد، حالا بابايی اينجاست.
قشنگ من، قشنگ من، قشنگ من
پسر قشنگم
پیش از اين که بخوابي
يک کم دعا کن.
هر روز، همه چیز
از همه نظر بهتر و بهتر مي شه.
قشنگ من، قشنگ من، قشنگ من
پسر قشنگم
با کشتی توي اقيانوسِ دور
سخته که منتظر باشم
تا بزرگ شدنت رو ببینم اما
به نظرم هر دوی ما
فقط باید صبورباشیم.
بله راه خیلی دوریه
اما در اين مدت،
پيش از این که بخواي از خيابون بگذري
دست منو بگير.
تو مشغول طرح برنامه هاي دیگه براي آينده هستی
اما زندگی همينه که داری تجربه مي کني.
قشنگ من، قشنگ من،
قشنگ من، پسر قشنگم
عزيزم، عزيزم
شونِ* عزيزم.
*شون لنون- پسر جان لنون
--------------
تبصره برای صحرا: من هم پسر ندارم و مادر یا پدر هم نیستم. البته نام جان لنون بر روی آهنگ بی تاثیر در انتخاب من نبود اما در این کلیپ یک چیزی دیدم که مرا خیلی جذب کرد. شاید پس زمینه ی کلیپ، شاید حرکات افراد، شاید خود موسیقی، نمی دانم سینماگران چطور بیانش می کنند، میزانسن؟؟؟ شاید. و مهمتر از آن تصویر کودک است که مدام در حال محو شدن و باز پررنگ شدن است. اما به سختی می توان دید که به پررنگی بقیه است. انگار هست و نیست. دقت کن تو هم اینطور می بینی؟اگر بقیه به حرکات او واکنش نشان نمی دادند فکر می کردم موجود زمینی نیست.
به ظاهر یک فیلم خانوادگی از جان لنون است. اما در واقع به سادگی زیبایی انسانی ترین روابط را نشان می دهد. رابطه هایی بی هیچ پیچیدگی، بی هیچ منتی و بی هیچ نیازی برای اثبات وجود داشتن شان. خب حالا اینجا جای وارد شدن به انسانیات!! نیست وگرنه من کم می آوردم.
تصور کردم کودک را با همان حرکات در مقابل دوربین اما در اطراف صندلی های خالی. تصور کن فقط زن و مردی آنجا نشسته بودند وقتی کودک می دوید، تصور کردم دریا نمی بود و در حیاط حصار دار یا دیواردار فیلمبرداری می شد، تصور کردم تنه ی درخت نمی بود. اگر این تصورات در فیلم اتفاق می افتاد، این کلیپ خیلی زشت می شد.همین دیگر. برای من این خیلی زیاد زیبا بود.
بیب ... بیب...لعنت بر آن تکه گوشت پر رگ و خونی که می تپد و نمی گذارد زندگی ماشینی مان را بکنیم.
و اما بعد!
زیباترین:
پسر قشنگم- جان لنون
چشماتو ببند، نترس.
هیولا رفت،
فرار کرد، حالا بابايی اينجاست.
قشنگ من، قشنگ من، قشنگ من
پسر قشنگم
پیش از اين که بخوابي
يک کم دعا کن.
هر روز، همه چیز
از همه نظر بهتر و بهتر مي شه.
قشنگ من، قشنگ من، قشنگ من
پسر قشنگم
با کشتی توي اقيانوسِ دور
سخته که منتظر باشم
تا بزرگ شدنت رو ببینم اما
به نظرم هر دوی ما
فقط باید صبورباشیم.
بله راه خیلی دوریه
اما در اين مدت،
پيش از این که بخواي از خيابون بگذري
دست منو بگير.
تو مشغول طرح برنامه هاي دیگه براي آينده هستی
اما زندگی همينه که داری تجربه مي کني.
قشنگ من، قشنگ من،
قشنگ من، پسر قشنگم
عزيزم، عزيزم
شونِ* عزيزم.
*شون لنون- پسر جان لنون
--------------
تبصره برای صحرا: من هم پسر ندارم و مادر یا پدر هم نیستم. البته نام جان لنون بر روی آهنگ بی تاثیر در انتخاب من نبود اما در این کلیپ یک چیزی دیدم که مرا خیلی جذب کرد. شاید پس زمینه ی کلیپ، شاید حرکات افراد، شاید خود موسیقی، نمی دانم سینماگران چطور بیانش می کنند، میزانسن؟؟؟ شاید. و مهمتر از آن تصویر کودک است که مدام در حال محو شدن و باز پررنگ شدن است. اما به سختی می توان دید که به پررنگی بقیه است. انگار هست و نیست. دقت کن تو هم اینطور می بینی؟اگر بقیه به حرکات او واکنش نشان نمی دادند فکر می کردم موجود زمینی نیست.
به ظاهر یک فیلم خانوادگی از جان لنون است. اما در واقع به سادگی زیبایی انسانی ترین روابط را نشان می دهد. رابطه هایی بی هیچ پیچیدگی، بی هیچ منتی و بی هیچ نیازی برای اثبات وجود داشتن شان. خب حالا اینجا جای وارد شدن به انسانیات!! نیست وگرنه من کم می آوردم.
تصور کردم کودک را با همان حرکات در مقابل دوربین اما در اطراف صندلی های خالی. تصور کن فقط زن و مردی آنجا نشسته بودند وقتی کودک می دوید، تصور کردم دریا نمی بود و در حیاط حصار دار یا دیواردار فیلمبرداری می شد، تصور کردم تنه ی درخت نمی بود. اگر این تصورات در فیلم اتفاق می افتاد، این کلیپ خیلی زشت می شد.همین دیگر. برای من این خیلی زیاد زیبا بود.
۱۳۸۸ مرداد ۲۰, سهشنبه
آخ که ...
فکر کنم دو روز دوام آوردم. ترک عادت به این راحتی ها هم که فکر می کردم نیست. اما قول می دهم که تعداد ساعت های وبگردی ام را کم و مفید کنم. تاسف برانگیز ترین خبری که خواندم این است. و البته که من از درستی آن نمی توانم صد در صد اطمینان داشته باشم. اما به چشم خودم این خصوصیت ِ خانوادگیِ «برای پول از این دفتر به آن دفتر دویدن» را در بعضی ها دیده ام. این تاسف مرا بیشتر می کند.
۱۳۸۸ مرداد ۱۹, دوشنبه
ترک اعتیاد
من شرمنده ی تمام عزیزانی هستم که هر از گاهی به این وبلاگ سر می زنند تا ببینند آیا به روز شده یا نه. این روزها همه چیز درب و داغان است و آشفته. درست است که نوشتن در وبلاگ وقت زیادی نمی برد اما عادت بدی که دارم این است که تا وارد وبلاگم شوم، وبگردی ها شروع می شوند و اووووهو همه در خواب می شوند و شب هم از نیمه می گذرد و آنچه در خواب نشده چشم من و مانیتور است. مسئله خواب نیست. در نوجوانی به قول مادرم کیسه ی خواب را پاره کرده ام پس دیگر نیازی به خواب نیست. باید که اعتیادم را به اینترنت کم کنم.
مثلن:
مادر: بلدی ماست مایه کنی؟
من: نه.
مادر: نمی خواهی یادت بدهم؟ روزی به دردت می خورد.
من: هر وقت لازم شد ماست درست کنم، کافیست یک کوچولو در گوگل جستجو کنم. حل است.
مادر سر تکان می دهد.
مثلنِ دیگر:
خواهرم: ماشین را که دیزاین 2010 کردی. بیا با اتوبوس برویم.
من: خب حالا که زود است.
خواهر: بهتر. می توانیم یک کم زودتر برویم. آنجا رودخانه هم هست که می توانیم برویم کنارش تا وقتی فرصت داریم. مردم می آیند ماهیگیری می کنند. خوش می گذرد.
من (عصبانی): نه. چرا زود برویم؟ که چی بشود؟ خب ماهی بگیرند. بگذار این وبلاگ را هم بخوانم. اصلن الان در گوگل می زنم «برنامه ی حرکت اتوبوس ها» تا ببینم با کدام اتوبوس درست سر موقع می رسیم. چرا زود برویم؟
خواهر(عصبانی تر): گور پدر گوگل. من رفتم.
زندگی واقعی همینطور از زیر دستم در می رود. باید که منظم شوم. متاسفانه تا مدتی دیر به دیر به روز می کنم این وبلاگ را. دلم تنگ می شود برای همه. مواظب خودتان باشید. بدرود.
مثلن:
مادر: بلدی ماست مایه کنی؟
من: نه.
مادر: نمی خواهی یادت بدهم؟ روزی به دردت می خورد.
من: هر وقت لازم شد ماست درست کنم، کافیست یک کوچولو در گوگل جستجو کنم. حل است.
مادر سر تکان می دهد.
مثلنِ دیگر:
خواهرم: ماشین را که دیزاین 2010 کردی. بیا با اتوبوس برویم.
من: خب حالا که زود است.
خواهر: بهتر. می توانیم یک کم زودتر برویم. آنجا رودخانه هم هست که می توانیم برویم کنارش تا وقتی فرصت داریم. مردم می آیند ماهیگیری می کنند. خوش می گذرد.
من (عصبانی): نه. چرا زود برویم؟ که چی بشود؟ خب ماهی بگیرند. بگذار این وبلاگ را هم بخوانم. اصلن الان در گوگل می زنم «برنامه ی حرکت اتوبوس ها» تا ببینم با کدام اتوبوس درست سر موقع می رسیم. چرا زود برویم؟
خواهر(عصبانی تر): گور پدر گوگل. من رفتم.
زندگی واقعی همینطور از زیر دستم در می رود. باید که منظم شوم. متاسفانه تا مدتی دیر به دیر به روز می کنم این وبلاگ را. دلم تنگ می شود برای همه. مواظب خودتان باشید. بدرود.
۱۳۸۸ مرداد ۱۲, دوشنبه
یادم تو را فراموش
بعضی چیزها هستند که خیلی منتظرشانی تا بیایند، تا برسند. اما وقتی آمده اند، می خواهی فراموششان کنی، مثل امروز. با تعجب برای اولین بار است که ذهنم اینقدر از امروز آگاه است. درگیرو دار فراموش کردن امروز بودم که یادم افتاد هیچ چیزی در این دنیا از بین نمی رود. ماده به انرژی و انرژی به ماده تبدیل می شود. این انرژی هم حتمن نباید یک چیز را جابجا کند تا انرژی اش بدانم، این انرژی می تواند مرا کنترل کند. و می کند.
و فراموشی اگر به معنای حذف چیزی از ذهن باشد دروغ ساده لوحانه ایست. اصلن حذف ناممکن است. حتی وقتی یک حرف "ح" را تایپ و بعد دیلیت می کنیم، آن را حذف نکرده ایم. حرف "ح" فقط دیگر دیده نمی شود. ذهن همه چیز را می گیرد. وقتی چیزی به وجود آمد، به این معنی نیست که از اول نبوده. امروز از ازل بوده و فراموش کردنش به معنای حذفش نیست. فراموش کردنش هیچ کمکی نمی کند. با به یاد داشتنش ادامه می دهم. گریزی نیست. حتی با مرگ هم گریزی نیست. پس از مرگ هم این روز هست و بوده. من هم به شکل دیگری، انرژی مثبت یا منفی هستم. من امروز متولد شده بودم. ماده شده بودم.
----------------
* بگردید حروف بعد از "ح" را پیدا کنید. یک راهنمایی: یک واژه ی دو حرفی است.
پس از دو روز:
حل معما: یک واژه ی عربی است،«حَی».
و فراموشی اگر به معنای حذف چیزی از ذهن باشد دروغ ساده لوحانه ایست. اصلن حذف ناممکن است. حتی وقتی یک حرف "ح" را تایپ و بعد دیلیت می کنیم، آن را حذف نکرده ایم. حرف "ح" فقط دیگر دیده نمی شود. ذهن همه چیز را می گیرد. وقتی چیزی به وجود آمد، به این معنی نیست که از اول نبوده. امروز از ازل بوده و فراموش کردنش به معنای حذفش نیست. فراموش کردنش هیچ کمکی نمی کند. با به یاد داشتنش ادامه می دهم. گریزی نیست. حتی با مرگ هم گریزی نیست. پس از مرگ هم این روز هست و بوده. من هم به شکل دیگری، انرژی مثبت یا منفی هستم. من امروز متولد شده بودم. ماده شده بودم.
----------------
* بگردید حروف بعد از "ح" را پیدا کنید. یک راهنمایی: یک واژه ی دو حرفی است.
پس از دو روز:
حل معما: یک واژه ی عربی است،«حَی».
۱۳۸۸ مرداد ۱۰, شنبه
من در درخت فروردین
آدم ناخن خشکی به نظر می آیم. بی مناسبت چیزی نمی خرم. به همین دلیل گاهی شنیده ام که با ترس به من می گویند ناخن خشک. در حالی که تا یادم هست ناخن هایم را می جویده ام. تازه سه سال است که فهمیده ام ناخن بلند برای زیبایی دست زنانه نعمتی است. اما هر وقت ناخن هایم تر می شوند، مثل ناخن دیگران نرم می شوند و ممکن است راحت خم شوند. خب این یعنی چی؟ با منطق من این یعنی من ناخن خشک نیستم.
یک دلیلش هم این است که امروز رفتم یک مجموعه داستان از یک نویسنده ی استرالیایی خریدم. در حقیقت این سومین کتابی است که از نویسندگان استرالیایی می خرم. ویژگی ای که هر سه کتاب داشتند این بوده که زندگی روستایی استرالیا را به من معرفی کرده اند و تا آنجا که من فهمیده ام بخش بزرگی از ادبیات استرالیا به همین زندگی عادی مردم روستایی پرداخته است.
وقتی کتاب می خرم مثل دخترهایی که به شدت مد روز لباس می پوشند، به خودم افتخار می کنم. اما بعد که به مهمانی تولد دوستی دعوت می شوم، به التماس می افتم که یکی از خواهرهایم لباسی به من قرض بدهند و بدانید که موفق می شوم. من سالهای زیادی در کوچه های اطراف آستان قدس مشهد قدم زده ام و خودم قربانی نگاه دختر کولی هایی بوده ام که می خواستند ازشان چاقو بخرم یا دعا. ازشان یاد گرفته ام.
با مشاهده راحت تر یاد می گیرم. اما نمی دانم چطور زمانی محتوای کتابهایی را که می خواندم بدون مشاهده ی عینی باور می کردم.
عین هایم، ببخشید چشمهایم عینکی هستند. اما خودم نیستم.
دیگر این که بعد از گذشت یک سال انتشار این وبلاگ (اگر پست آزمایشی اول را نادیده بگیرم) ، تازه فهمیده ام که بی ادبم و باید پیش از این خودم را معرفی می کردم.
اینجانب ساکی بدون تذکره هستم. بهترین ویژگی ام مهارت در یافتن و نگه داشتن دوستان خوب است. بدترینش.... اهه! نمی شود که همه چیز را گذاشت توی وب. این یک سال خوب بلاگ درمانی کردم خودم را و متاسفانه ادبیات را با آنکه دوست دارم نمی توانم جدی بگیرم. زندگی لعنتی خیلی بیشتر از آن است.
یک دلیلش هم این است که امروز رفتم یک مجموعه داستان از یک نویسنده ی استرالیایی خریدم. در حقیقت این سومین کتابی است که از نویسندگان استرالیایی می خرم. ویژگی ای که هر سه کتاب داشتند این بوده که زندگی روستایی استرالیا را به من معرفی کرده اند و تا آنجا که من فهمیده ام بخش بزرگی از ادبیات استرالیا به همین زندگی عادی مردم روستایی پرداخته است.
وقتی کتاب می خرم مثل دخترهایی که به شدت مد روز لباس می پوشند، به خودم افتخار می کنم. اما بعد که به مهمانی تولد دوستی دعوت می شوم، به التماس می افتم که یکی از خواهرهایم لباسی به من قرض بدهند و بدانید که موفق می شوم. من سالهای زیادی در کوچه های اطراف آستان قدس مشهد قدم زده ام و خودم قربانی نگاه دختر کولی هایی بوده ام که می خواستند ازشان چاقو بخرم یا دعا. ازشان یاد گرفته ام.
با مشاهده راحت تر یاد می گیرم. اما نمی دانم چطور زمانی محتوای کتابهایی را که می خواندم بدون مشاهده ی عینی باور می کردم.
عین هایم، ببخشید چشمهایم عینکی هستند. اما خودم نیستم.
دیگر این که بعد از گذشت یک سال انتشار این وبلاگ (اگر پست آزمایشی اول را نادیده بگیرم) ، تازه فهمیده ام که بی ادبم و باید پیش از این خودم را معرفی می کردم.
اینجانب ساکی بدون تذکره هستم. بهترین ویژگی ام مهارت در یافتن و نگه داشتن دوستان خوب است. بدترینش.... اهه! نمی شود که همه چیز را گذاشت توی وب. این یک سال خوب بلاگ درمانی کردم خودم را و متاسفانه ادبیات را با آنکه دوست دارم نمی توانم جدی بگیرم. زندگی لعنتی خیلی بیشتر از آن است.
۱۳۸۸ مرداد ۷, چهارشنبه
ساکی دیگر کیست؟ من اسم دارم.
بله دیگر. اینجا هم که می آیم همین طور است. این روزها یک کم گیج می زنم.
استاد در حال تدریس است. حرف از نُه اگوست می زند که آخرین مهلت برای ارسال سوالات آنلاین است. در این جمله ی او فقط ماه اگوست توجه مرا جلب می کند وآخرین مهلت ارسال. البته که ذهنم اصلن به سمت سوالات آنلاین نمی رود. ذهنم فرار می کند به سمت مجله ی هایکو که اعلام کرده آخرین مهلت ارسال هایکو ماه آگوست است. تازگی از هایکو خیلی خوشم آمده. سر کلاس با خیال راحت به ذهنم اجازه ی فرار می دهم. چون می دانم که دستگاه کوچک ضبط صدا تمام حرفهای استاد را ضبط می کند و من بعدا می توانم بشنوم (این تقلب را هم مدیون روحیه ی خاورمیانه ای ام هستم).
در اتوبوس به حرفهای ضبط شده ی استاد گوش می دهم و می خواهم قسمت شوخی های بی مزه اش را پاک کنم که به اشتباه گزینه ی فرمت را انتخاب می کنم و تمام فایلهای صوتی پاک می شوند.
چه کار کنم؟ خودم را فحش بدهم؟ گیجم دیگر.
بهتر نبود زبان و ادبیات می خواندم؟ مرا چه به عدد و رقم؟
این تنها مورد گیجی من نیست. بدتر از اینها هم پیش آمده. راستی که گیج می زنم.
استاد در حال تدریس است. حرف از نُه اگوست می زند که آخرین مهلت برای ارسال سوالات آنلاین است. در این جمله ی او فقط ماه اگوست توجه مرا جلب می کند وآخرین مهلت ارسال. البته که ذهنم اصلن به سمت سوالات آنلاین نمی رود. ذهنم فرار می کند به سمت مجله ی هایکو که اعلام کرده آخرین مهلت ارسال هایکو ماه آگوست است. تازگی از هایکو خیلی خوشم آمده. سر کلاس با خیال راحت به ذهنم اجازه ی فرار می دهم. چون می دانم که دستگاه کوچک ضبط صدا تمام حرفهای استاد را ضبط می کند و من بعدا می توانم بشنوم (این تقلب را هم مدیون روحیه ی خاورمیانه ای ام هستم).
در اتوبوس به حرفهای ضبط شده ی استاد گوش می دهم و می خواهم قسمت شوخی های بی مزه اش را پاک کنم که به اشتباه گزینه ی فرمت را انتخاب می کنم و تمام فایلهای صوتی پاک می شوند.
چه کار کنم؟ خودم را فحش بدهم؟ گیجم دیگر.
بهتر نبود زبان و ادبیات می خواندم؟ مرا چه به عدد و رقم؟
این تنها مورد گیجی من نیست. بدتر از اینها هم پیش آمده. راستی که گیج می زنم.
۱۳۸۸ تیر ۳۱, چهارشنبه
فکرهای خوب کجایید؟
نامه ای به همسرم
11/11/1933
زندان بورسا
یگانه و تنهای من!
در نامه ی آخرت گفتی:
« سرم زق زق می کند،
قلبم تیر می کشد!»
تو گفته ای:
«اگر تو را دار بزنند،
اگر تو را از دست بدهم،
خواهم مرد!»
تو زنده می مانی، عزیزم--
خاطره ی من مثل دود سیاهی در باد گم خواهد شد.
البته که تو زنده می مانی، بانوی سرخ موی قلب من:
در قرن بیستم
ماتم فقط
یک سال می ماند.
مرگ--
تنی در تاب با ریسمان.
قلب من
مرگ را چنین نمی پذیرد.
اما
شرط می بندم
اگر دست پرموی سیاه
و عنکبوت وار کولی بیچاره ای
حلقه ی دار بر گردنم بیندازد،
بیهوده منتظر ترس خواهند بود
در چشمان آبی
ناظم.
در تاریک و روشن آخرین صبحگاه
من
دوستانم را خواهم دید و تو را،
و خواهم رفت
به سوی قبرم
بی حسرت چیزی مگر سرودی ناتمام...
همسرم!
پاک دلم،
زرین من،
ای که نگاهت شیرین تر از عسل-- زنبورکم!
چرا برایت نوشتم
می خواهند مرا به دار بیاویزند؟
هنوز محاکمه ای نیست،
به این سادگی که کسی را
مثل مرغی سر نمی برند.
ببین، اصلن اینها را فراموش کن.
اگر پولی داری،
برایم لباس زیر فلانل بخر:
درد سیاتیک ام باز شدید شده است.
و یادت نرود،
همسر یک زندانی
همیشه باید فکرهای خوب کند.
ناظم حکمت
--------------------
11/11/1933
زندان بورسا
یگانه و تنهای من!
در نامه ی آخرت گفتی:
« سرم زق زق می کند،
قلبم تیر می کشد!»
تو گفته ای:
«اگر تو را دار بزنند،
اگر تو را از دست بدهم،
خواهم مرد!»
تو زنده می مانی، عزیزم--
خاطره ی من مثل دود سیاهی در باد گم خواهد شد.
البته که تو زنده می مانی، بانوی سرخ موی قلب من:
در قرن بیستم
ماتم فقط
یک سال می ماند.
مرگ--
تنی در تاب با ریسمان.
قلب من
مرگ را چنین نمی پذیرد.
اما
شرط می بندم
اگر دست پرموی سیاه
و عنکبوت وار کولی بیچاره ای
حلقه ی دار بر گردنم بیندازد،
بیهوده منتظر ترس خواهند بود
در چشمان آبی
ناظم.
در تاریک و روشن آخرین صبحگاه
من
دوستانم را خواهم دید و تو را،
و خواهم رفت
به سوی قبرم
بی حسرت چیزی مگر سرودی ناتمام...
همسرم!
پاک دلم،
زرین من،
ای که نگاهت شیرین تر از عسل-- زنبورکم!
چرا برایت نوشتم
می خواهند مرا به دار بیاویزند؟
هنوز محاکمه ای نیست،
به این سادگی که کسی را
مثل مرغی سر نمی برند.
ببین، اصلن اینها را فراموش کن.
اگر پولی داری،
برایم لباس زیر فلانل بخر:
درد سیاتیک ام باز شدید شده است.
و یادت نرود،
همسر یک زندانی
همیشه باید فکرهای خوب کند.
ناظم حکمت
--------------------
متن انگلیسی بسیار ساده بود. بنابر سفارش طبیب اعتماد بنفسم از این پس متن انگلیسی را نمی گذارم. (اما گاهی می گذارم واین یعنی گاهی شک دارم در ترجمه و نیاز شدید به نقد)