۱۳۸۸ اردیبهشت ۱۹, شنبه

لیلی آلن






ترس

می خواهم ثروتمند باشم، می خواهم خیلی پول داشته باشم
هوش مهم نیست، خوشی مهم نیست
یک عالم لباس ، یک عالم الماس می خواهم
شنیده ام که مردم برای یافتن این چیزها جان داده اند

برهنه می شوم و این شرم آور نیست
چون همه می دانند اینطوری است که آدم مشهور می شود
به آفتاب نگاه می کنم و به آینه
راه درست را می روم ، آها من برنده می شوم

دیگر نمی دانم چی درست است و چی واقعیست
و دیگر نمی دانم قرار بوده چه احساسی داشته باشم
فکر می کنی کِی همه چیز روشن می شود؟
چون ترس مرا گرفته

زندگی یعنی ستاره های سینما و کم از مادران گفتن
یعنی اتوموبیل های پر سرعت و فحش دادن به یکدیگر
اما مهم نیست چون من پلاستیک بسته بندی می کنم
و این، زندگیِ مرا بدجور خواستنی کرده

من ماشینِ مصرفِ انبوه هستم
و این تقصیر من نیست چون برنامه ی مرا اینطور نوشته اند
به آفتاب نگاه می کنم و به آینه
راه درست را می روم ، آها من برنده می شوم

دیگر نمی دانم چی درست است و چی واقعیست
و دیگر نمی دانم قرار بوده چه احساسی داشته باشم
فکر می کنی کِی همه چیز روشن می شود؟
چون ترس مرا گرفته

اسلحه را فراموش کن، مهمات نظامی را فراموش کن
چون من همه شان را در ماموریت کوچک خود نابود می کنم
من نه یک قدیس هستم و نه یک گناهکار
تا زمانی که لاغرتر می شوم همه چیز خوب است

دیگر نمی دانم چی درست است و چی واقعیست
و دیگر نمی دانم قرار بوده چه احساسی داشته باشم
فکر می کنی کِی همه چیز روشن می شود؟
چون ترس مرا گرفته