۱۳۹۰ مرداد ۲۵, سه‌شنبه

10

یک حرف به اسم سگ اضافه کرده ام؛ گریشام! سگ از همان روزی آمد به زندگیم که او گفت تبدیل به گیاهی شده است. نفهمیدم چه گیاهی. خب مختصر شرح داد که چطور هیچ چیزی او را برنمی انگیزد. راست می گفت. قبلن هم گفته بود که وقتی کسی صدایش می زند، یک جسد است که سربرمی گرداند و نه او. فکر می کنم یک یا دو هفته پیش از گیاه شدنش بود که سگ  را نشانم داده بود. نشسته بودیم و گپ های (به زعم من) شیرین می زدیم که ناغافل سگی پرید توی حرفمان. او با آرامش گرفتش و اسمش را گفت. بعد هم آرام گذاشتش روی دامن من. من کاملن غافلگیر شده بودم. اول این که هیچ وقت غریبه ای میان حرف ما نپریده  بود. دوم این که سگ به طور زنده ای سرزنده بود. نه که خیلی اهل ورجه وورجه باشد، اما خیلی زنده تر از ما دو تا بود. از همان روز تا حالا احساس دوگانه ای نسبت به سگ داشته ام. همان روز می خواست سگ را به من بدهد اما من نگرفتمش چون هم نمی خواستمش و هم می خواستمش و این در کل یعنی راحت نبودم که داشته باشمش. به نظر من سگ در این میان غریبه بود. بعد سه روز پیش که او گفت تبدیل به گیاهی شده است که هیچ حادثه ای در او سبب واکنشی نمی شود، سگ با من بود. دیگر این طور نبود که او بخواهد سگ  را به من بدهد و من بپذیرم یا نپذیرم که نگهش دارم. همین طور حتی بدون هیچ اشاره ای سگ با من بود.

سگ را آن طوری تربیت کرده بود که دلش می خواست اگر سگی با من است، آنطوری رفتار کند. سگ اینجا پیش من است اما من دارم خلاف میل او رفتار سگ را عوض می کنم. اسمش را عوض کردم. دلخواه او نیست. مگر گیاه شدنش دلخواه من بود؟ دلم می خواست دست کم مثل همان جسد می توانست سری برگرداند.

گریشام باهوش است. خیلی زود یاد می گیرد. باورنکردنی است. توی این سه روز یادش داده ام که اصلن نیاید توی تختم. همانجا پای تخت می خوابد. سگ در مقایسه با هر چیز دیگری توی زندگیم، زیادی زنده است. برایم سخت است که با او کنار بیایم. فقط نگهش داشته ام چون او گفته که تبدیل به گیاهی شده است. همین یعنی که او می خواهد سگ پیش من باشد. می دانم که سگ سرزندگیش را بالاخره از دست می دهد و به محیط من شبیه می شود. فقط وقتی می تواند سرزنده بماند که او هم باشد، که من خلاف میل او رفتارش را عوض نکنم. فقط هم به همین امید است که گریشام با من است.

۱۳۹۰ مرداد ۱۴, جمعه

9

اول خُلق آدم است که تنگ می شود یا روزگار؟ تنگ را باید با سگ عوض کنیم. سگ حیوان مورد علاقه ی من است.

۱۳۹۰ مرداد ۲, یکشنبه

8

ازم خواست انجامش بدهم. می خواستم. به خدا که می خواستم اما نمی شد. نمی توانستم. به حال درماندگی روی اولین پله نشستم. او روی پله ی پنجم نشست. نگاهش نمی کردم اما سوزن نگاهش درد داشت. ناتوان بودم. نفس نداشتم. هوا رفته بود توی ریه ام و همان جا مانده بود. سنگین شده بود و بیرون نمی آمد. حس می کردم هوا را که چطور با خون رگ هایم در همه جا منتشر می شد، رگ هایم ورم کرده بودند. تنم ورم کرده بود انگار. هوا گیر کرده بود و بیرون نمی آمد. سینه ام خیلی سنگین بود. داشتم خفه می شدم از سنگینی رنج. سر برگرداندم. بهش نگاه کردم. میل زار زدن نبود که گیر کرده بود، هوا گیر کرده بود. نه در گلویم، که در سینه ام. در تمام تنم. کاش می شد گریه می کردم اما گریه کردن نفس می خواست. نگاهش کردم. تو را به خدا مادر جان، بگذار بمیرم؛ خسته ام. کاش می شد این را می گفتم اما گفتنش نفس می خواست. نمی دانم آیا مرا گرفت؟ در خیالم نقش زمین شدم. آیا مرا گرفت؟

۱۳۹۰ خرداد ۱۶, دوشنبه

7

چند بار مُردم؟ نمی توانم دقیق بگویم. دو بار، سه بار شاید. اگر سگ جانی این طوریست، سگ هم هر بار کوچکتر می شود، جان هر بار تخفیف می یابد. خفت می کشد لابد.

۱۳۹۰ خرداد ۱۲, پنجشنبه

بنگر

بنگر ز جهان چه طرف بربستم؛ هیچ
وز حاصل عمر چیست در دستم؛ هیچ
شمع طربم ، ولی چو بنشستم ؛ هیچ
من جام جمم، ولی چو بشکستم؛ هیچ

خیام

6

بهش گفتم چی دارد به سرم می آید. و گفتم جالب این است که آدم خودش می داند بعد از هر مرحله به کجا می رسد.
آدم از بس دنبال بک چیز گمشده ی ابدی می گردد، خسته می شود. نه تنها از خودِ جستجو، که از دیگران و از خودش هم خسته می شود.  بعد آدم دلش می خواهد برگردد. دلش می خواهد بشود یک برگ. بشود یک ذره ی گرد و خاک در هوا. بشود یک چیزی که این همه پیچیده نباشد. بشود یک چیز میرا.
ما آدم ها موجودات جاودانی هستیم. نمی میریم چون از ما خاطره دارند. در یادِ هم می مانیم. حالا هم چیزهایی ساخته ایم که ما را مرتب به یاد دیگران بیاورند. حالا دیگر صداها و واژگان با گذر زمان محو و کم رنگ نمی شوند، چه باد بوزد، چه صندوق را نم بزند. من نمی خواهم این همه چیز را. من نمی خواهم یاد و خاطره ای اذیتم کند. توان توقفش را هم ندارم. برای همین دلم می خواهد بشوم یک برگ. یا یک ذره ی گرد و خاک در هوا. بشوم یک چیزی که پدید آمده باشد تا وظیفه اش را انجام بدهد و برود؛ مدعی نباشد. روح نداشته باشد. در همین حد.


۱۳۹۰ خرداد ۴, چهارشنبه

یخ تنهایی

روز یکشنبه مهمان سر زده داشتیم. برای اولین بار بود که از این مهمان پذیرایی می کردم. خواهرانم درس و خرید هفتگی را بهانه کرده و جیم شده بودند. مادر نبود که به دادم برسد. سراسر شکنجه ی روحی-روانی بود. هیچ چیز مشترکی نیافتیم که برای هر دویمان جالب باشد. می دانستم چرا اصرار داشت تمام روز پیشم بماند. تنها بود.

شب، بعد از این که به خانه اش رساندمش، به حرف هایی که زده شده بود فکر کردم.
مهم ترین موضوع، تفاوت ماشین لباس شویی هایی بود که تا به حال داشته ایم. البته به اهمیت جاروبرقی هم کمی توجه نشان داده بودیم. شنیده بود که حرف از مجلس ختم قرآن و سفره ی صلوات به میان آوردن، کمکی به باز شدن یخ نمی کند. لطف دیگری که در حقم کرده بود، این بود که هر وقت گپ ها به مرز بدگویی از آشنایان مشترک نزدیک می شد، بی مقاومت همراهی ام می کرد تا موضوع را دور بزنیم. تنها کسی بود که در پنج سال گذشته، این لطف را کرد.

به نظرم هشت سال از من کوچکتر است. خواهش کرد هر وقت خواستم، به دیدنش بروم-اشتراک حس تنهایی را، ناگفته، به میان آورده بود. این کار را می کنم؟ نه.

۱۳۹۰ اردیبهشت ۲۸, چهارشنبه

بی

قورباغه ی دلم
بی آواز می جهد باز؛
شهزاده ام رفت.

۱۳۹۰ اردیبهشت ۲۱, چهارشنبه

مرد نه آنستکه ...

آدم باید بتواند ریشه ی ناکامی هایش را پیدا کند گرنه همین جور خودخوری می کند و خودخوری می کند. بعد باید بلد باشد که چطور این کار را بکند. ریشه یابی را می گویم. در این راه، گاهی ممکن است آدم بیفتد در چاه افسردگی.

همین جا بود که گفته بودم فهمیده ام به کی می گویند مرد. آن موقع رفته بودم دنبال یک سری تغییرات. سیم خاردارهایی را که دورم داشتم، برداشته بودم بلکه چشمم باز شود. و بعد از دو سال شاید، فهمیدم که ذهن و احساس، چقدر ماهرانه با آدم بازی می کنند. نه این که قبلن این را ندانسته باشم. می دانستم اما این قدر ملموس تجربه اش نکرده بودم.

سیم خاردارها را باز می کنی. هفت خوان دوستی ها را به سه خوان تقلیل می دهی. خیلی جالب، به همه احساس مهر می کنی. واقعن جالب است. برچسب ها و نام ها هم رفته رفته کم رنگ می شوند. تو خوبی. تو با هر کسی دمخور می شوی. بغض هایت را حل کرده ای. هر گفت و گویی برایت ارزشمند است. با توجه و علاقه در گفت و گوها شریک می شوی. مثلن به تو می گویند چقدر از فلانی بدشان می آید. تو می دانی آنها با وجود این حس، چقدر به فلانی نیاز دارند. این را، حتی این را، زیبا می بینی چون به هر حال بخشی از داد و دِه زندگیست. هر کاری، هر تجربه ای را یک نیروی مثبت و زیبا می بینی که تو را به جلو می راند. و تو شادمان این پیشروی را حس می کنی. انسانیت برایت یک مفهوم دست یافتنی به نظر می رسد. همیشه انرژی هستی و یاد آن تو را احاطه کرده است. تو در متن خودِ زندگی زندگی می کنی. برای مدتی.

برای مدتی آدم حس سرخوشیِ (به نظر من کاذب) می کند. اما کسی که همیشه حلقه ی دوستانش کوچک بوده، به تعداد انگشتان یک دست شاید، تا مدت زیادی نمی تواند در این بازی موفق بماند. بالاخره یک جایی، یک چیزی، یک آدمی، یک کاری، به من گفت هی، مطمئنی که تظاهر نمی کنی؟ چون می دیدم یک چیزی ناراحتم می کند و معلوم بود که از خودم دوری می کنم اما همچنان به نهضت ادامه می دهم. همه ی این ها برای بهتر بودن است. بعد در این سن، درگیر سوالاتی شده بودم که خیلی ها در نوجوانی می میرند تا جوابشان را بدانند. آمدنم بهر چه بود و الخ.

سرخورده می شدم وقتی می دیدم بعضی آدم ها چقدر حسابگری می کنند. هر قدر برایشان مایه بگذاری باز طلبکارند. وقتی می بینند در دیزی باز است، حیای شان قدر حیای گربه می شود. داشتم حس یک مسیحی فداکار را تجربه می کردم که می گذارد به هر دو طرف صورتش سیلی بزنند. نمی دانم آدم های دور و بر من این طورند یا من استعداد جذب این طور آدم ها را دارم یا هردو؟ این ها مرد نیستند. بعد آدم کم کم حس ناخوشایندی بهش دست می دهد. می بیند با وجود خوردن و خوابیدن و جنبیدن در میان خلق باز تشنه ی انسانیت است. آدم دلش می خواهد این خلق حد خود را بداند. آدم هوس می کند هفت خوانش را باز مرتب بچیند. آدم می داند که می تواند حال بیشترِ این جور آدم ها را به راحتی آب خوردنی، بگیرد، اما تا کی؟ خب، می دانید؟ آدم دوست ندارد همیشه ملعون باشد. متوجه هستید؟ همان تنها بگردد، بهتر است.




۱۳۹۰ اردیبهشت ۲, جمعه

what else?

what else could it be?
I could draw a line;
One side light,
One side dark.
End of the battle.