۱۳۹۰ مرداد ۲, یکشنبه

8

ازم خواست انجامش بدهم. می خواستم. به خدا که می خواستم اما نمی شد. نمی توانستم. به حال درماندگی روی اولین پله نشستم. او روی پله ی پنجم نشست. نگاهش نمی کردم اما سوزن نگاهش درد داشت. ناتوان بودم. نفس نداشتم. هوا رفته بود توی ریه ام و همان جا مانده بود. سنگین شده بود و بیرون نمی آمد. حس می کردم هوا را که چطور با خون رگ هایم در همه جا منتشر می شد، رگ هایم ورم کرده بودند. تنم ورم کرده بود انگار. هوا گیر کرده بود و بیرون نمی آمد. سینه ام خیلی سنگین بود. داشتم خفه می شدم از سنگینی رنج. سر برگرداندم. بهش نگاه کردم. میل زار زدن نبود که گیر کرده بود، هوا گیر کرده بود. نه در گلویم، که در سینه ام. در تمام تنم. کاش می شد گریه می کردم اما گریه کردن نفس می خواست. نگاهش کردم. تو را به خدا مادر جان، بگذار بمیرم؛ خسته ام. کاش می شد این را می گفتم اما گفتنش نفس می خواست. نمی دانم آیا مرا گرفت؟ در خیالم نقش زمین شدم. آیا مرا گرفت؟