مادرم بود. او هم بود. هیچ پس زمینه ای نبود. جز ما هیچ چیز بُعد نداشت. اما بَعد نیم ساخته ی مجسمه ای پدیدار شد که قرار بود سر باشد. مادرم و او را تا کمر می دیدم. آنها دو نیم تنه بودند و مرا می پاییدند. خودم را دیدم؛ کودکی ناز و گوشتالو که مثل مست ها تلوتلو خوران رفت سمت کپه ای از حرف ها و واژه ها. مشتی برداشت و به مجسمه اضافه کرد. برای گرفتن تایید نگاهی به او و مادرم کرد. او گفت: نه، نه. کودک شادمانه خندید. خنده ی زیبایش دندان نداشت. سرِ داوود را می ساخت.
۱۳۸۹ بهمن ۱, جمعه
۱۳۸۹ دی ۵, یکشنبه
پرسش بیهوده
"Why do I love" You, Sir?
Emily Dickinson
"Why do I love" You, Sir?
Because—
The Wind does not require the Grass
To answer—Wherefore when He pass
She cannot keep Her place.
Because He knows—and
Do not You—
And We know not—
Enough for Us
The Wisdom it be so—
The Lightning—never asked an Eye
Wherefore it shut—when He was by—
Because He knows it cannot speak—
And reasons not contained—
—Of Talk—
There be—preferred by Daintier Folk—
The Sunrise—Sire—compelleth Me—
Because He's Sunrise—and I see—
Therefore—Then—
I love Thee—
Emily Dickinson
"Why do I love" You, Sir?
Because—
The Wind does not require the Grass
To answer—Wherefore when He pass
She cannot keep Her place.
Because He knows—and
Do not You—
And We know not—
Enough for Us
The Wisdom it be so—
The Lightning—never asked an Eye
Wherefore it shut—when He was by—
Because He knows it cannot speak—
And reasons not contained—
—Of Talk—
There be—preferred by Daintier Folk—
The Sunrise—Sire—compelleth Me—
Because He's Sunrise—and I see—
Therefore—Then—
I love Thee—
سرور من، چرا شما را «دوست می دارم»؟
سرور من ، چرا شما را «دوست می دارم»؟
ــ زیرا
نسیم از چمن نمی پرسد ــ
که چرا ز هر جا که او می گذرد،
دامن از دست چمن می رود.
و او می داند ــ و
شما نمی دانید ــ
و ما نمی دانیم ــ
مارا بس است
خرد را بگذار ــ
برق هرگز نپرسید از چشم
چرا فرو بسته شد ــ آنگاه که او تابید ــ
زیرا که می داند چشم سخن نمی گوید ــ
ــ سخن را ــ
در ظرفِ دلیل جایی نیست.
بگذار سفیهان بگویند.
آفتاب ــ سرور من ــ مرا بر می انگیزد
زیرا که او آفتاب است ــ و من می بینم ــ
از این روست ــ که ــ
من شما را دوست می دارم ــ
امیلی دیکینسون
سرور من ، چرا شما را «دوست می دارم»؟
ــ زیرا
نسیم از چمن نمی پرسد ــ
که چرا ز هر جا که او می گذرد،
دامن از دست چمن می رود.
و او می داند ــ و
شما نمی دانید ــ
و ما نمی دانیم ــ
مارا بس است
خرد را بگذار ــ
برق هرگز نپرسید از چشم
چرا فرو بسته شد ــ آنگاه که او تابید ــ
زیرا که می داند چشم سخن نمی گوید ــ
ــ سخن را ــ
در ظرفِ دلیل جایی نیست.
بگذار سفیهان بگویند.
آفتاب ــ سرور من ــ مرا بر می انگیزد
زیرا که او آفتاب است ــ و من می بینم ــ
از این روست ــ که ــ
من شما را دوست می دارم ــ
امیلی دیکینسون
۱۳۸۹ دی ۴, شنبه
لحظه ی خوب
همیشه به آن لحظه فکر می کرد. در آن لحظه ، همه جا تاریک بود و او هیچ چیز نمی دید. از این بابت خوشحال بود. همه جا ساکت بود و او می توانست توی رختخوابش غلت بزند و فکر کند؛ به هر چیز که دوست داشت.
اما امشب، هنوز تصمیم نگرفته بود که به چه چیزی فکر کند. برایش عجیب بود. تمام روز بیرون از رختخوابش بود. اول رفته بود به بانک و بعد به مراسم تدفین پدر یکی از همکارانش. در تمام طول روز به این لحظه فکر کرده بود. بارها دلش خواسته بود زودتر شب شود. تمام روز برایش خسته کننده و ملال انگیز بود. شغل جدیدش در بانک که کسل کننده بود. باید مدام پشت میز می نشست و مهر و امضا می کرد و مراسم تدفین که مجبور بود در آن شرکت کند، همه برایش کسل کننده بودند.
همزمان با تغییر شغلش محل سکونتش را هم تغییر داده بود. قبلاً در یک فروشگاه لوازم موسیقی کار می کرد. با موسیقی آشنا شده بود و از آشنایی و رابطه با مشتریان هنرمند لذت می برد. اما حالا بدون هیچ جنب و جوشی ساعات کارش را می گذراند و وقتی که از بانک بیرون می آمد، هنوز هم احساس می کرد که باید مثل یک کارمند بانک مودب، دقیق، رسمی و جدی باشد. او مجبور بود صبح ها سر ساعت معینی از خانه اش خارج شود، ناهارش را سر ساعت معینی بخورد و همیشه مراقب زمان باشد.
امروز مثل همیشه موقع برگشتن در اتوبوس آدمهای عجیب با قیافه های مچاله شده و عبوس دیده بود. پیرمردی که کنارش نشسته بود و بوی نفتالین می داد و زنی که ساک بزرگ دستی اش او را به یاد سطل زباله انداخته بود.
او فقط منتظر این لحظه ی خوب بود. از این لحظه خوشش می آمد. به خاطر این که مال خودش بود. تنهای تنها بود. خودش بود. از تنهاییش لذت می برد و دلش می خواست همه ی شب را بخورد. گاهی فکر می کرد این احساس دیوانگی است. اما باز هم دوست داشت این احساس را داشته باشد. در این لحظه می توانست به چیزهایی که دوست دارد فکر کند. اما حالا که آن لحظه رسیده بود، نمی دانست به چه فکر کند. هر چه با خودش کلنجار رفت، نتوانست موضوع خوبی برای فکر کردن پیدا کند.
گونه ی چپش را روی بالِش فشرد. کم کم داشت کلافه می شد. اصلاً نمی فهمید. موضوع جالبی برای فکر کردن وجود نداشت. هیچ چیز. دیشب هم همین طور شده بود. اما توقع نداشت امشب هم موضوعی نداشته باشد.
در جایش چرخید. پتویش را بالا کشید و در دستهایش فشرد. به سقف خیره شد. صاف و تاریک بود. خالی و کدر. احساس کرد اگر به چیزی فکر نکند هرگز خوابش نمی برد. به اتوبوس فکر کرد و به مسافران. به کارش. به این که فردا سوار اتوبوس می شود؛ به بانک می رود و باید با آدمهای زیادی برخورد کند. به ساک آن زن فکر کرد. زیاد هم شبیه سطل زباله نبود. بیشتر فکرکرد.
مشهد-1379
۱۳۸۹ آذر ۱۳, شنبه
آیدن کلمن
![]() |
| Aidan Coleman |
آیدن کُلمن (Aidan Coleman) در سال 1976 در ویلز به دنیا آمد و تا هشت سالگی در انگلستان زندگی کرد. بعد از آن در سال 1984 همراه خانواده اش به استرالیا مهاجرت کرد. ساکن آدلاید است و اولین کتابش را در سال 2002 با عنوان جاده ی مین نورث منتشر کرد. دومین مجموعه شعر او با عنوان خیابانها و باندهای پرواز در سال 2005 منتشر شده است.
آیدن کلمن درباره ی خود و شعرش میگوید: وقتی دبیرستان را تمام کردم، طرفدار سرسخت تی.اس.الیوت بودم. بعد شروع کردم به سرودن شعر درباره ی آدمها و مسایل معمولی و دوران قدیم و مفهوم جهان و زندگی. و اینها واقعن ربطی به زندگی خودم نداشتند. آشنایی با شعر استرالیا و شعر استرالیای جنوبی [یکی از ایالت های استرالیا] بود که دنیا را برای من واقعی کرد و همه چیز در نظرم گسترده تر شد. من به خصوص شعر درباره ی شب، باران و باران در حومه ی شهر را دوست دارم. شعرهای من درباره ی مسایل روزمره است.
حمام دراینجا چیز هولناکی هست البته که صندلی نیست یا فکر آب هم نیست. این است که اینجا دیگران کار مرا می کنند، در این صبح مثل خیلی شبها دیر وقت. دست بیمارم با باند محکم بسته شده. آنها آن یکی را کنترل می کنند. با لیف و صابون. بعد بلندم می کنند برای شستن جاهایی که آفتاب را ندیده اند از یک هفته پیش. پرستار خشک و اخموست؛ بی رحم قبول دارد، مهربان باید بود چون خیلی ها از آنجا برنمی گردند. به جای او، لینا خشکم می کند، با دو حوله، تند تند مثل یک سگ خیس. با خوشی مزه مزه می کنم طعم این توجه محرمانه را. سر شارم از تماس سخت ظریفانه اش. | Shower There's sonething terrifying here though it's not the chair or the thought of water. It's that I've been manhandled in here, on a morning like too many late nights. My bad arm pinned close in a makeshift sling. They boss the other with soap and flannel. Then they lift me for the parts that haven't seen the light of day for near a week. The nurse is stern, abrupt; cruel she admits, to be kind because so many don't make it back. Instead of her, Leana dries me, with two towels, scruffily, like a wet dog. I savour this more private attention. Bask in her tender-rough touch. |
دزدی دیشب مُردم، در حالی که هول و هراس همه را گرفته بود. در اتاق دیگری بیدار شدم. دستم، پاها، شاید ذهنم: از دست داده بودمشان، بی هیچ مقاومتی ماهرانه تر از هر دزدی ای بود به سختی می شود باور کرد. | Theft I died last night, while panic happended round me; came awake to a different room. My arm, my legs. perhaps my mind: I gave them up without a struggle. It was more gentle than any theft. Too gentle to believe. |
۱۳۸۹ آذر ۱۱, پنجشنبه
جنگ دنیاها
خیلی چیزها هستند که قطعیت ندارند. چون خیلی چیزها هستند که ما نمی دانیم. خیلی چیزها هستند که فکر می کنیم در موردشان خیلی می دانیم اما نمی دانیم. یادمان می رود که خیلی چیزها قطعیت ندارند. خیلی چیزها نسبی هستند. همین نسبی بودنشان است که سبب تدوام تکاپوی ماست. اگر همه چیز این دنیا قطعی می بود، این دنیا این دنیای خوشه های در هم رفته نمی بود. اگر همه چیز این دنیا قطعی می بود، همه چیز یک دست می بود، یک دانه دنیای خط کشی شده و قالب بندی شده می داشتیم. همه ی ما یکسان می پوشیدیم و تکلیف خیلی چیزها معلوم می بود، معمایی در کار نمی بود، رازی، انگیزه ای. حالا این میان من حیرت می کنم چطور کسانی می توانند با قاطعیت دار بزنند، مفاهیم را، احساسات را، سرنوشت ها را، آدم ها را.
۱۳۸۹ آذر ۶, شنبه
غور
داشتم فکر می کردم که اگر یک دستم را ببرند باز هم تعداد رفقای من از انگشتان دستم تجاوز نمی کند. بعد برای فرار از یک سری فکرهای منفی رفتم سراغ این واژه: تجاوز. چرا گفتم تعداد رفقای من از انگشتان دستم « تجاوز» نمی کند؟ این دیگر چه جور حرف زدن است؟
کوچک که بودم وقتی به باغی، جایی برای تفریح می رفتیم، عموهای من از در و دار و درخت بالا می رفتند. صاحب ملک که می آمد، اولین ضربه را به کی می زد؟ به من که روی زمین دم دستش بودم. بقیه در می رفتند. حالا من هم به دم دست ترین واژه که توی ذهنم بود، حمله کردم. با این که عربی ام خوب نیست، تلاش کردم ریشه ی این یکی را در بیاورم. شد جوز. معنی اش را نمی دانم. پس این نشد. وزنش را در آوردم. شد تفاعُل. ناگهان یک دسته ی طولانی از واژه های عربی به این وزن توی ذهنم رژه رفتند. چقدر زیادند در فارسی امروز! تشابه، تساهل، تعامل، تجاهل، تمارض، تقاطع، تکامل، تفاوت، تقارن، توازن، تناول، تداخل، تصادف، تجاوز، تراکم، تداوم، تسامح، تعارض، تقابل، تمایل، تناسب، تواضع...
با این که می شود گفت تعداد رفقای من از انگشتان دستم « بیشتر» نیستند، و با این که تلاش می کنند و می کنیم تا فارسی سره شود، مگر می شود بدون این واژه های عربی همیشه به راحتی منظور را بیان کرد؟ مثلن همین منظور که الان گفتم. منظور این که چرا توی این شش میلیارد و خرده ای فقط اینقدر؟
کوچک که بودم وقتی به باغی، جایی برای تفریح می رفتیم، عموهای من از در و دار و درخت بالا می رفتند. صاحب ملک که می آمد، اولین ضربه را به کی می زد؟ به من که روی زمین دم دستش بودم. بقیه در می رفتند. حالا من هم به دم دست ترین واژه که توی ذهنم بود، حمله کردم. با این که عربی ام خوب نیست، تلاش کردم ریشه ی این یکی را در بیاورم. شد جوز. معنی اش را نمی دانم. پس این نشد. وزنش را در آوردم. شد تفاعُل. ناگهان یک دسته ی طولانی از واژه های عربی به این وزن توی ذهنم رژه رفتند. چقدر زیادند در فارسی امروز! تشابه، تساهل، تعامل، تجاهل، تمارض، تقاطع، تکامل، تفاوت، تقارن، توازن، تناول، تداخل، تصادف، تجاوز، تراکم، تداوم، تسامح، تعارض، تقابل، تمایل، تناسب، تواضع...
با این که می شود گفت تعداد رفقای من از انگشتان دستم « بیشتر» نیستند، و با این که تلاش می کنند و می کنیم تا فارسی سره شود، مگر می شود بدون این واژه های عربی همیشه به راحتی منظور را بیان کرد؟ مثلن همین منظور که الان گفتم. منظور این که چرا توی این شش میلیارد و خرده ای فقط اینقدر؟
۱۳۸۹ آبان ۱۴, جمعه
۱۳۸۹ مهر ۲۸, چهارشنبه
راینر ماریا ریلکه - نامه هایی به یک شاعر جوان (4)

نامه ی چهارم
ورپسود، نزدیک بره من
16 جولای 1903
حدوداً ده روز پیش خسته و کاملاً بیمار پاریس را ترک کردم و باین دشتهای سبز شمالی آمدم. وسعت و سکوت اینجا و این آسمان باید که حال مرا رو بخوبی ببرد. لکن بنده در بحبوحهء بارانهای طولانی باینجا رسیدم. امروز اولین روز است که باران دست از سر دشت همیشه مواج از باد برداشته است. و بنده از این فرصت پیشامده حسن استفاده را کرده و بشما آقای عزیز سلام عرض میکنم.
آقای کاپوس عزیز: بنده نامهء شما را مدتی طولانی بی پاسخ گذاشته ام، نه باین سبب که فراموش شده باشد، بعکس، نامهء شما از آن نامه هاییست که هر وقت آدم آنرا میان نامه های دیگر میبیند، میخواهد دوباره بخواند و من شما را در آن بازمیشناسم بنحویکه انگار نزدیک من هستید. همین حالا که نامه تانرا در آرامش این مکان دورافتاده خواندم، تحت تاثیر زیبایی اشتیاق شما بزندگی قرار گرفته ام، حتی بیشتر از وقتی که در پاریس بودم. در پاریس سروصدای زیاد همه چیز را مرتعش میکند. باین خاطر همه چیز بطور متفاوتی بازتابیده و بعد محو میشود. در اینجا که دشتهای وسیع مرا احاطه کرده و باد از سمت دریا بدشت میوزد، اینجا من حس میکنم که هیچ جا هیچ کس نیست که بتواند جواب احساسات و پرسشهای شما را که هر کدام حیات جداگانه ای دارند، بدهد. حتی فصیح ترین آدمها هم نمیتوانند کمکی بکنند زیرا چیزی که کلمات بآن اشاره میکنند، بسیار ظریف است، تقریباً بیان ناشدنیست. با اینحال فکر میکنم که بی پاسخ نخواهید ماند اگر باین چیزهایی که همین حالا من در برابرم میبینم، ایمان داشته باشید. به طبیعت ایمان داشته باشید، به سادگی طبیعت، به چیزهای کوچکی که دیگران بندرت میبینند و بسیار غیرمترقبه بزرگ میشوند، بی اندازه میشوند.
۱۳۸۹ مهر ۲۳, جمعه
دلشده
بسیار و زیاد و شدید و طولانی در برزخم. بسیار زیاد و شدید جدا افتاده شده ام وهمزمان بسیار زیاد و شدید نیاز به کسی ندارم. به کی می توان نیاز داشت وقتی هر کسی خود در نیازهای خود مانده است؟ به کی می توان اعتماد کرد؟ راستی هم، واقعن خانه ی دوست کجاست؟
همه چیز پر از تناقض است. نگاه نفرت می بینم و همزمان می دانم که این نگاه ها به من عادت کرده اند. حتی نگاه و کلام آن که دوست است با کردارش نمی خواند. همه زخمی اند و از درد زخم ها سخن می گویند با این حال اکراهی در زخم زدن به دیگران ندارند. و خود من هم. پر از تناقضم. و اصلن اشکال کار در این است که من این تناقض ها را پیدا می کنم تا با آنها کنار نیایم.
نفسم بالا نمی آید. این خانه تنگ است. این کوچه، این شهر تنگ است. کجا بروم که حتی این خود من هم در آن نباشد؟ این خودی که هر روز به ارزش هایش شک می کند. ارزش های نو می کارد و باز روز بعد از ریشه بیمارشان می کند. کجا بروم که تعریف دیگری از من شود؟ کجا بروم که این من دیگر این منی که هست نباشد؟ چه کنم که یا این من نباشم یا مرا از نو بزایند؟ چه کنم که خسته ام و زخم خورده و دلشده؟ و نمی خواهم باشم. ای من، بمیر... برو... گم شو...
