مادرم بود. او هم بود. هیچ پس زمینه ای نبود. جز ما هیچ چیز بُعد نداشت. اما بَعد نیم ساخته ی مجسمه ای پدیدار شد که قرار بود سر باشد. مادرم و او را تا کمر می دیدم. آنها دو نیم تنه بودند و مرا می پاییدند. خودم را دیدم؛ کودکی ناز و گوشتالو که مثل مست ها تلوتلو خوران رفت سمت کپه ای از حرف ها و واژه ها. مشتی برداشت و به مجسمه اضافه کرد. برای گرفتن تایید نگاهی به او و مادرم کرد. او گفت: نه، نه. کودک شادمانه خندید. خنده ی زیبایش دندان نداشت. سرِ داوود را می ساخت.