۱۳۸۹ دی ۴, شنبه

لحظه ی خوب


همیشه به آن لحظه فکر می کرد. در آن لحظه ، همه جا تاریک بود و او هیچ چیز نمی دید. از این بابت خوشحال بود. همه جا ساکت بود و او می توانست توی رختخوابش غلت بزند و فکر کند؛ به هر چیز که دوست داشت.

اما امشب، هنوز تصمیم نگرفته بود که به چه چیزی فکر کند. برایش عجیب بود. تمام روز بیرون از رختخوابش بود. اول رفته بود به بانک و بعد به مراسم تدفین پدر یکی از همکارانش. در تمام طول روز به این لحظه فکر کرده بود. بارها دلش خواسته بود  زودتر شب شود. تمام روز برایش خسته کننده و ملال انگیز بود. شغل جدیدش در بانک که کسل کننده بود. باید مدام پشت میز می نشست و مهر و امضا می کرد و مراسم تدفین که مجبور بود در آن شرکت کند، همه برایش کسل کننده بودند.
همزمان با تغییر شغلش محل سکونتش را هم تغییر داده بود. قبلاً در یک فروشگاه لوازم موسیقی کار می کرد. با موسیقی آشنا شده بود و از آشنایی و رابطه با مشتریان هنرمند لذت می برد. اما حالا بدون هیچ جنب و جوشی ساعات کارش را می گذراند و وقتی که از بانک بیرون می آمد، هنوز هم احساس می کرد که باید مثل یک کارمند بانک مودب، دقیق، رسمی و جدی باشد. او مجبور بود صبح ها سر ساعت معینی از خانه اش خارج شود، ناهارش را سر ساعت معینی بخورد و همیشه مراقب زمان باشد.

امروز مثل همیشه موقع برگشتن در اتوبوس آدمهای عجیب  با قیافه های مچاله شده و عبوس دیده بود. پیرمردی که کنارش نشسته بود و بوی نفتالین می داد و زنی که ساک بزرگ دستی اش او را به یاد سطل زباله  انداخته بود.

او فقط منتظر این لحظه ی خوب بود. از این لحظه خوشش می آمد. به خاطر این که مال خودش بود. تنهای تنها بود. خودش بود. از تنهاییش لذت می برد و دلش می خواست همه ی شب را بخورد. گاهی فکر می کرد این احساس دیوانگی است. اما باز هم دوست داشت این احساس را داشته باشد. در این لحظه می توانست به چیزهایی که دوست دارد فکر کند. اما حالا که آن لحظه رسیده بود، نمی دانست به چه فکر کند. هر چه با خودش کلنجار رفت، نتوانست موضوع خوبی برای فکر کردن پیدا کند. 

گونه ی چپش را روی بالِش فشرد. کم کم داشت کلافه می شد. اصلاً نمی فهمید. موضوع جالبی برای فکر کردن  وجود نداشت. هیچ چیز. دیشب هم همین طور شده بود. اما توقع نداشت امشب هم موضوعی نداشته باشد.

در جایش چرخید. پتویش را بالا کشید و در دستهایش فشرد. به سقف خیره شد. صاف و تاریک بود. خالی و کدر. احساس کرد اگر به چیزی فکر نکند هرگز خوابش نمی برد. به اتوبوس فکر کرد و به مسافران. به کارش. به این که فردا سوار اتوبوس می شود؛ به بانک می رود و باید با آدمهای  زیادی برخورد کند. به ساک آن زن فکر کرد. زیاد هم شبیه سطل زباله نبود. بیشتر فکرکرد.

مشهد-1379

۱۳۸۹ آذر ۱۳, شنبه

آیدن کلمن

Aidan Coleman

آیدن کُلمن (Aidan Coleman) در سال 1976 در ویلز به دنیا آمد و تا هشت سالگی در انگلستان زندگی کرد. بعد از آن در سال 1984 همراه خانواده اش به استرالیا مهاجرت کرد. ساکن آدلاید است و اولین کتابش را در سال 2002 با عنوان جاده ی مین نورث منتشر کرد. دومین مجموعه شعر او با عنوان خیابانها و باندهای پرواز در سال 2005 منتشر شده است.

آیدن کلمن درباره ی خود و شعرش میگوید: وقتی دبیرستان را تمام کردم، طرفدار سرسخت تی.اس.الیوت بودم. بعد شروع کردم به سرودن شعر درباره ی آدمها و مسایل معمولی و دوران قدیم و مفهوم جهان و زندگی. و اینها واقعن ربطی به زندگی خودم نداشتند. آشنایی با شعر استرالیا و شعر استرالیای جنوبی [یکی از ایالت های استرالیا] بود که دنیا را برای من واقعی کرد و همه چیز در نظرم گسترده تر شد. من به خصوص شعر درباره ی شب، باران و باران در حومه ی شهر را دوست دارم. شعرهای من درباره ی مسایل روزمره است.
 



حمام

دراینجا چیز هولناکی هست
البته که صندلی نیست
یا فکر آب هم نیست.

این است که اینجا دیگران کار مرا می کنند،
در این صبح
مثل خیلی شبها دیر وقت.

دست بیمارم با باند محکم بسته شده.
آنها آن یکی را کنترل می کنند.
با لیف و صابون.

بعد بلندم می کنند برای شستن
جاهایی که آفتاب را ندیده اند
از یک هفته پیش.

پرستار خشک و اخموست؛ بی رحم
قبول دارد، مهربان باید بود
چون خیلی ها از آنجا برنمی گردند.

به جای او، لینا خشکم می کند،
با دو حوله، تند تند
مثل یک سگ خیس.

با خوشی مزه مزه می کنم
طعم این توجه محرمانه را.
سر شارم از تماس سخت ظریفانه اش.


Shower

There's sonething terrifying here
though it's not the chair
or the thought of water.

It's that I've been manhandled in here,
on a morning
like too many late nights.

My bad arm pinned close in a makeshift sling.
They boss the other
with soap and flannel.

Then they lift me for the parts
that haven't seen the light of day
for near a week.

The nurse is stern, abrupt; cruel
she admits, to be kind
because so many don't make it back.

Instead of her, Leana dries me,
with two towels, scruffily,
like a wet dog.

I savour this
more private attention.
Bask in her tender-rough touch.

دزدی

دیشب مُردم، در حالی که هول و هراس
همه را گرفته بود.
در اتاق دیگری بیدار شدم.

دستم، پاها، شاید ذهنم:
از دست داده بودمشان، بی هیچ مقاومتی

ماهرانه تر از هر دزدی ای بود
به سختی می شود باور کرد.


Theft

I died last night, while panic
happended round me;
came awake to a different room.

My arm, my legs. perhaps my mind:
I gave them up without a struggle.

It was more gentle than any theft.
Too gentle to believe.


۱۳۸۹ آذر ۱۱, پنجشنبه

جنگ دنیاها

خیلی چیزها هستند که قطعیت ندارند. چون خیلی چیزها هستند که ما نمی دانیم. خیلی چیزها هستند که فکر می کنیم در موردشان خیلی می دانیم اما نمی دانیم. یادمان می رود که خیلی چیزها قطعیت ندارند. خیلی چیزها نسبی هستند. همین نسبی بودنشان است که سبب تدوام تکاپوی ماست. اگر همه چیز این دنیا قطعی می بود، این دنیا این دنیای خوشه های در هم رفته نمی بود. اگر همه چیز این دنیا قطعی می بود، همه چیز یک دست می بود، یک دانه دنیای خط کشی شده و قالب بندی شده می داشتیم. همه ی ما یکسان می پوشیدیم و تکلیف خیلی چیزها معلوم می بود، معمایی در کار نمی بود، رازی، انگیزه ای. حالا این میان من حیرت می کنم چطور کسانی می توانند با قاطعیت دار بزنند، مفاهیم را، احساسات را، سرنوشت ها را، آدم ها را.

۱۳۸۹ آذر ۶, شنبه

غور

داشتم فکر می کردم که اگر یک دستم را ببرند باز هم تعداد رفقای من از انگشتان دستم تجاوز نمی کند. بعد برای فرار از یک سری فکرهای منفی رفتم سراغ این واژه: تجاوز. چرا گفتم تعداد رفقای من از انگشتان دستم « تجاوز» نمی کند؟ این دیگر چه جور حرف زدن است؟
کوچک که بودم وقتی به باغی، جایی برای تفریح می رفتیم، عموهای من از در و دار و درخت بالا می رفتند. صاحب ملک که می آمد، اولین ضربه را به کی می زد؟ به من که روی زمین دم دستش بودم. بقیه در می رفتند. حالا من هم به دم دست ترین واژه که توی ذهنم بود، حمله کردم. با این که عربی ام خوب نیست، تلاش کردم ریشه ی این یکی را در بیاورم. شد جوز. معنی اش را نمی دانم. پس این نشد. وزنش را در آوردم. شد تفاعُل. ناگهان یک دسته ی طولانی از واژه های عربی به این وزن توی ذهنم رژه رفتند. چقدر زیادند در فارسی امروز! تشابه، تساهل، تعامل، تجاهل، تمارض، تقاطع، تکامل، تفاوت، تقارن، توازن، تناول، تداخل، تصادف، تجاوز، تراکم، تداوم، تسامح، تعارض، تقابل، تمایل، تناسب، تواضع...

با این که می شود گفت تعداد رفقای من از انگشتان دستم « بیشتر» نیستند، و با این که تلاش می کنند و می کنیم تا فارسی سره شود، مگر می شود بدون این واژه های عربی همیشه به راحتی منظور را بیان کرد؟ مثلن همین منظور که الان گفتم. منظور این که چرا توی این شش میلیارد و خرده ای فقط اینقدر؟ 

۱۳۸۹ آبان ۱۴, جمعه

[{(" / \ ")}]

چقدر این...
... من نیستم به جز امروز و فردا روز و روزهای دگر.

دختری که پشت می کند به همه اما پیراهش را رو به همه پوشیده. یعنی که همیشه یک بندهایی هست و مانع می شود آدم  کل بار وبندیلش را جمع کند و محو شود.

۱۳۸۹ مهر ۲۸, چهارشنبه

راینر ماریا ریلکه - نامه هایی به یک شاعر جوان (4)


نامه ی چهارم


ورپسود، نزدیک بره من
16 جولای 1903

حدوداً ده روز پیش خسته و کاملاً بیمار پاریس را ترک کردم و باین دشتهای سبز شمالی آمدم. وسعت و سکوت اینجا و این آسمان باید که حال مرا رو بخوبی ببرد. لکن بنده در بحبوحهء بارانهای طولانی باینجا رسیدم. امروز اولین روز است که باران دست از سر دشت همیشه مواج از باد برداشته است. و بنده از این فرصت پیشامده حسن استفاده را کرده و بشما آقای عزیز سلام عرض میکنم.

آقای کاپوس عزیز: بنده نامهء شما را مدتی طولانی بی پاسخ گذاشته ام، نه باین سبب که فراموش شده باشد، بعکس، نامهء شما از آن نامه هاییست که هر وقت آدم آنرا میان نامه های دیگر میبیند، میخواهد دوباره بخواند و من شما را در آن بازمیشناسم بنحویکه انگار نزدیک من هستید. همین حالا که نامه تانرا در آرامش این مکان دورافتاده خواندم، تحت تاثیر زیبایی اشتیاق شما بزندگی قرار گرفته ام، حتی بیشتر از وقتی که در پاریس بودم. در پاریس سروصدای زیاد همه چیز را مرتعش میکند. باین خاطر همه چیز بطور متفاوتی بازتابیده و بعد محو میشود. در اینجا که دشتهای وسیع مرا احاطه کرده و باد از سمت دریا بدشت میوزد، اینجا من حس میکنم که هیچ جا هیچ کس نیست که بتواند جواب احساسات و پرسشهای شما را که هر کدام حیات جداگانه ای دارند، بدهد. حتی فصیح ترین آدمها هم نمیتوانند کمکی بکنند زیرا چیزی که کلمات بآن اشاره میکنند، بسیار ظریف است، تقریباً بیان ناشدنیست. با اینحال فکر میکنم که بی پاسخ نخواهید ماند اگر باین چیزهایی که همین حالا من در برابرم میبینم، ایمان داشته باشید. به طبیعت ایمان داشته باشید، به سادگی طبیعت، به چیزهای کوچکی که دیگران بندرت میبینند و بسیار غیرمترقبه بزرگ میشوند، بی اندازه میشوند.

۱۳۸۹ مهر ۲۳, جمعه

دلشده

بسیار و زیاد و شدید و طولانی در برزخم. بسیار زیاد و شدید جدا افتاده شده ام وهمزمان بسیار زیاد و شدید نیاز به کسی ندارم. به کی می توان نیاز داشت وقتی هر کسی خود در نیازهای خود مانده است؟ به کی می توان اعتماد کرد؟ راستی هم، واقعن خانه ی دوست کجاست؟
همه چیز پر از تناقض است. نگاه نفرت می بینم و همزمان می دانم که این نگاه ها به من عادت کرده اند. حتی نگاه و کلام آن که دوست است با کردارش نمی خواند. همه زخمی اند و از درد زخم ها سخن می گویند با این حال اکراهی در زخم زدن به دیگران ندارند. و خود من هم. پر از تناقضم. و اصلن اشکال کار در این است که من این تناقض ها را پیدا می کنم تا با آنها کنار نیایم.

نفسم بالا نمی آید. این خانه تنگ است. این کوچه، این شهر تنگ است. کجا بروم که حتی این خود من هم در آن نباشد؟ این خودی که هر روز به ارزش هایش شک می کند. ارزش های نو می کارد و باز روز بعد از ریشه بیمارشان می کند. کجا بروم که تعریف دیگری از من شود؟ کجا بروم که این من دیگر این منی که هست نباشد؟ چه کنم که یا این من نباشم یا مرا از نو بزایند؟ چه کنم که خسته ام و زخم خورده و دلشده؟ و نمی خواهم باشم. ای من، بمیر... برو... گم شو...

۱۳۸۹ مهر ۱۶, جمعه

بخش امور گمشدگان

باخبر شدم که بخشی از غرور زنانه ام برگشته. بدین سبب می شنگیم تا مدتی.

۱۳۸۹ مهر ۴, یکشنبه

4

از دو روز پیش تا به حال مامان نیامده به اتاقم. جرات ندارد بیاید داخل. از درگاه با من صحبت می کند. به صورتم نگاه نکرده. برایش غریبه ای هستم شاید. احتمالن توان آشنایی با من را در خود نمی بیند. حتمن گیج است که با من چه کند، چه بگوید. برایش آدم متفاوتی شده ام. انگار کسی دخترش را برده و من را جایش گذاشته. این را می فهمم. دو روز پیش گریه می کرد و می گفت چه کنم؟ کی را نفرین کنم که دخترم این طور شده؟ کی را نفرین کنم؟


۱۳۸۹ شهریور ۳۰, سه‌شنبه

النگوی طلا

جول فیلپ (!!Hey JOEL) نویسنده و خبرنگار جوان استرالیایی است که در آدلاید به دنیا آمده است.



او در معرفی خود می گوید:
« جول فیلپ به خاطر کار و درسش سراسر استرالیا و اروپا را گشته است. مدتی در بریتانیا تحصیل کرده است. در آن دوران با چهارده دانشجوی دیگر هم خانه بوده که در همه چیز با هم شریک بودند - با هم می خوردند، می نوشیدند و دوشک هایشان را به هال می بردند تا یکجا بخوابند! حالا به استرالیا برگشته تا دوره ی کارشناسی ارشد خبرنگاری را تمام کند و بعد باز راه سفر بگیرد و دنیا را بیشتر ببیند و بیشتر یاد بگیرد.
جول خبرنگاری را دوست دارد چون روزنامه نگاری بی شباهت به نویسندگی نیست. در هر دو کار باید روایتی روشن و واضح داشت. در ضمن خبرنگار با رویدادهای واقعی سرو کار دارد.
در دو ماه گذشته*، او با همه نوع آدمی مصاحبه کرده است: سیاستمداران، کشاورزان، میلیونرها، فعالان حقوق بومیان، مدیران ارشد و غیره و غیره. همچنین در این مدت او از قلمروی شمالی استرالیا و ایالت کوئینزلند و نیز از ایالت خودش، استرالیای جنوبی،
گزارش هایی تهیه کرد.
جول امیدوار است همچنان که بیشتر می بیند و می آموزد، نویسنده ی بهتری شود.»


داستان کوتاه النگوی طلا در مجله ی ادبی Wet Ink، شماره ی 17، دسامبر 2009 نشر شده است.




النگوی طلا
جول فیلپ

من کمونیست هستم، پس برایم آسان نیست، اما چون دوستش دارم، کیف پولم را بیرون می کشم و کاغذهای رنگ پریده، بال زنان روی زمین پخش می شوند.

موهایش را پشت گوشش می فرستد و خم می شود روی فرش تا در جمع کردن شان به من کمک کند. کفش های آبی و جوراب مشکی اش را پوشیده. در حالی که زانویش زیر بغلش است، از من بوسه ای می چیند. سرتا پا لبخند و زیبایی است اما می دانم در آن لحظه به چه فکر می کند، به رسید های قدیمی. به نظرش کار بیهوده ای است که من کیف پولم را پر می کنم از عکس ها و رسید هایی که با دوستانم از باغ وحش گرفتیم. در حالی که در کف فروشگاه تیفانی مشغول گفت و گوی بی کلام مان هستیم، فروشنده نگاهمان می کند، دو تا جوان عاشق. دوست دخترم می گوید بندازشان دور، اینها فقط یک مشت کاغذند، آدم ها و مکان ها را که برنمی گردانند. و من مطمئنم که می دانست. همیشه باخته بود.

ما دوباره می ایستیم و خود را میان بازنشسته گان فریب خورده ای می بینیم که شادمانی را در زیورهای ظریف و کوچک سنگی جستجو می کنند. کارت پس انداز بانکی ام را روی پیشخوان می کوبم. صدای وزوز از سر گرفته می شود. او زینتی اش را انتخاب کرده: یک النگوی طلای نُـه عیار. زیاد نرم نیست. بیست دقیقه بود که با توجه به بودجه ی دانشجویی ام بر سر قیمت چانه می زدم. بعد از وارد کردن رمز کارت می دانم که تقریبن از هر لحاظ فقیرتر هستم.

اما او النگو را روی مچش می لغزاند و در هوا می رقصاند. می گوید دوستم دارد و هیچ وقت النگو را از دستش بیرون نخواهد آورد. مرا می رقصاند و در خیابان دستانش را در هوا رقص و تاب می دهد در حالی که من رسید دیگری را درون کیف پولم می لغزانم. می گوید در تالار رقص النگو در دستش می ماند و سر میز شام در اسپلاند هم و حتی وقتی در اتاقمان در ساختمان بلند هتل خوابیده ایم، النگو را از دستش بیرون نخواهد آورد.

پس این اشراق کوچک من است. حالا می فهمم. حالا می دانم که این هاله ی دور مچ که او با چشمان آبی اش ستایش می کند، نوستالژی کوچک اوست. این النگو فقط یک استوانه ی مسی طلا پوش نیست، گرچه دستش را سنگین می کند، مثل کیف من که در جیبم است، با این حال او هم النگو را نگه می دارد و مرا همان طور در شهر می گرداند. و اگر قرار است این طور باشد، و اگر می خواهم همچنان دوستش بدارم و دنیایش را با این خاطرات مادی پر کنم، مارکس باید منتظر بماند.




* در دو ماه گذشته، استرالیا درگیر مناظره ها و مباحث انتخابات نخست وزیری بود و در جریان این رویداد خبرنگاران مسایل بسیاری را در رسانه ها مطرح کردند.