۱۳۸۹ مهر ۲۸, چهارشنبه

راینر ماریا ریلکه - نامه هایی به یک شاعر جوان (4)


نامه ی چهارم


ورپسود، نزدیک بره من
16 جولای 1903

حدوداً ده روز پیش خسته و کاملاً بیمار پاریس را ترک کردم و باین دشتهای سبز شمالی آمدم. وسعت و سکوت اینجا و این آسمان باید که حال مرا رو بخوبی ببرد. لکن بنده در بحبوحهء بارانهای طولانی باینجا رسیدم. امروز اولین روز است که باران دست از سر دشت همیشه مواج از باد برداشته است. و بنده از این فرصت پیشامده حسن استفاده را کرده و بشما آقای عزیز سلام عرض میکنم.

آقای کاپوس عزیز: بنده نامهء شما را مدتی طولانی بی پاسخ گذاشته ام، نه باین سبب که فراموش شده باشد، بعکس، نامهء شما از آن نامه هاییست که هر وقت آدم آنرا میان نامه های دیگر میبیند، میخواهد دوباره بخواند و من شما را در آن بازمیشناسم بنحویکه انگار نزدیک من هستید. همین حالا که نامه تانرا در آرامش این مکان دورافتاده خواندم، تحت تاثیر زیبایی اشتیاق شما بزندگی قرار گرفته ام، حتی بیشتر از وقتی که در پاریس بودم. در پاریس سروصدای زیاد همه چیز را مرتعش میکند. باین خاطر همه چیز بطور متفاوتی بازتابیده و بعد محو میشود. در اینجا که دشتهای وسیع مرا احاطه کرده و باد از سمت دریا بدشت میوزد، اینجا من حس میکنم که هیچ جا هیچ کس نیست که بتواند جواب احساسات و پرسشهای شما را که هر کدام حیات جداگانه ای دارند، بدهد. حتی فصیح ترین آدمها هم نمیتوانند کمکی بکنند زیرا چیزی که کلمات بآن اشاره میکنند، بسیار ظریف است، تقریباً بیان ناشدنیست. با اینحال فکر میکنم که بی پاسخ نخواهید ماند اگر باین چیزهایی که همین حالا من در برابرم میبینم، ایمان داشته باشید. به طبیعت ایمان داشته باشید، به سادگی طبیعت، به چیزهای کوچکی که دیگران بندرت میبینند و بسیار غیرمترقبه بزرگ میشوند، بی اندازه میشوند.

۱۳۸۹ مهر ۲۳, جمعه

دلشده

بسیار و زیاد و شدید و طولانی در برزخم. بسیار زیاد و شدید جدا افتاده شده ام وهمزمان بسیار زیاد و شدید نیاز به کسی ندارم. به کی می توان نیاز داشت وقتی هر کسی خود در نیازهای خود مانده است؟ به کی می توان اعتماد کرد؟ راستی هم، واقعن خانه ی دوست کجاست؟
همه چیز پر از تناقض است. نگاه نفرت می بینم و همزمان می دانم که این نگاه ها به من عادت کرده اند. حتی نگاه و کلام آن که دوست است با کردارش نمی خواند. همه زخمی اند و از درد زخم ها سخن می گویند با این حال اکراهی در زخم زدن به دیگران ندارند. و خود من هم. پر از تناقضم. و اصلن اشکال کار در این است که من این تناقض ها را پیدا می کنم تا با آنها کنار نیایم.

نفسم بالا نمی آید. این خانه تنگ است. این کوچه، این شهر تنگ است. کجا بروم که حتی این خود من هم در آن نباشد؟ این خودی که هر روز به ارزش هایش شک می کند. ارزش های نو می کارد و باز روز بعد از ریشه بیمارشان می کند. کجا بروم که تعریف دیگری از من شود؟ کجا بروم که این من دیگر این منی که هست نباشد؟ چه کنم که یا این من نباشم یا مرا از نو بزایند؟ چه کنم که خسته ام و زخم خورده و دلشده؟ و نمی خواهم باشم. ای من، بمیر... برو... گم شو...

۱۳۸۹ مهر ۱۶, جمعه

بخش امور گمشدگان

باخبر شدم که بخشی از غرور زنانه ام برگشته. بدین سبب می شنگیم تا مدتی.

۱۳۸۹ مهر ۴, یکشنبه

4

از دو روز پیش تا به حال مامان نیامده به اتاقم. جرات ندارد بیاید داخل. از درگاه با من صحبت می کند. به صورتم نگاه نکرده. برایش غریبه ای هستم شاید. احتمالن توان آشنایی با من را در خود نمی بیند. حتمن گیج است که با من چه کند، چه بگوید. برایش آدم متفاوتی شده ام. انگار کسی دخترش را برده و من را جایش گذاشته. این را می فهمم. دو روز پیش گریه می کرد و می گفت چه کنم؟ کی را نفرین کنم که دخترم این طور شده؟ کی را نفرین کنم؟


۱۳۸۹ شهریور ۳۰, سه‌شنبه

النگوی طلا

جول فیلپ (!!Hey JOEL) نویسنده و خبرنگار جوان استرالیایی است که در آدلاید به دنیا آمده است.



او در معرفی خود می گوید:
« جول فیلپ به خاطر کار و درسش سراسر استرالیا و اروپا را گشته است. مدتی در بریتانیا تحصیل کرده است. در آن دوران با چهارده دانشجوی دیگر هم خانه بوده که در همه چیز با هم شریک بودند - با هم می خوردند، می نوشیدند و دوشک هایشان را به هال می بردند تا یکجا بخوابند! حالا به استرالیا برگشته تا دوره ی کارشناسی ارشد خبرنگاری را تمام کند و بعد باز راه سفر بگیرد و دنیا را بیشتر ببیند و بیشتر یاد بگیرد.
جول خبرنگاری را دوست دارد چون روزنامه نگاری بی شباهت به نویسندگی نیست. در هر دو کار باید روایتی روشن و واضح داشت. در ضمن خبرنگار با رویدادهای واقعی سرو کار دارد.
در دو ماه گذشته*، او با همه نوع آدمی مصاحبه کرده است: سیاستمداران، کشاورزان، میلیونرها، فعالان حقوق بومیان، مدیران ارشد و غیره و غیره. همچنین در این مدت او از قلمروی شمالی استرالیا و ایالت کوئینزلند و نیز از ایالت خودش، استرالیای جنوبی،
گزارش هایی تهیه کرد.
جول امیدوار است همچنان که بیشتر می بیند و می آموزد، نویسنده ی بهتری شود.»


داستان کوتاه النگوی طلا در مجله ی ادبی Wet Ink، شماره ی 17، دسامبر 2009 نشر شده است.




النگوی طلا
جول فیلپ

من کمونیست هستم، پس برایم آسان نیست، اما چون دوستش دارم، کیف پولم را بیرون می کشم و کاغذهای رنگ پریده، بال زنان روی زمین پخش می شوند.

موهایش را پشت گوشش می فرستد و خم می شود روی فرش تا در جمع کردن شان به من کمک کند. کفش های آبی و جوراب مشکی اش را پوشیده. در حالی که زانویش زیر بغلش است، از من بوسه ای می چیند. سرتا پا لبخند و زیبایی است اما می دانم در آن لحظه به چه فکر می کند، به رسید های قدیمی. به نظرش کار بیهوده ای است که من کیف پولم را پر می کنم از عکس ها و رسید هایی که با دوستانم از باغ وحش گرفتیم. در حالی که در کف فروشگاه تیفانی مشغول گفت و گوی بی کلام مان هستیم، فروشنده نگاهمان می کند، دو تا جوان عاشق. دوست دخترم می گوید بندازشان دور، اینها فقط یک مشت کاغذند، آدم ها و مکان ها را که برنمی گردانند. و من مطمئنم که می دانست. همیشه باخته بود.

ما دوباره می ایستیم و خود را میان بازنشسته گان فریب خورده ای می بینیم که شادمانی را در زیورهای ظریف و کوچک سنگی جستجو می کنند. کارت پس انداز بانکی ام را روی پیشخوان می کوبم. صدای وزوز از سر گرفته می شود. او زینتی اش را انتخاب کرده: یک النگوی طلای نُـه عیار. زیاد نرم نیست. بیست دقیقه بود که با توجه به بودجه ی دانشجویی ام بر سر قیمت چانه می زدم. بعد از وارد کردن رمز کارت می دانم که تقریبن از هر لحاظ فقیرتر هستم.

اما او النگو را روی مچش می لغزاند و در هوا می رقصاند. می گوید دوستم دارد و هیچ وقت النگو را از دستش بیرون نخواهد آورد. مرا می رقصاند و در خیابان دستانش را در هوا رقص و تاب می دهد در حالی که من رسید دیگری را درون کیف پولم می لغزانم. می گوید در تالار رقص النگو در دستش می ماند و سر میز شام در اسپلاند هم و حتی وقتی در اتاقمان در ساختمان بلند هتل خوابیده ایم، النگو را از دستش بیرون نخواهد آورد.

پس این اشراق کوچک من است. حالا می فهمم. حالا می دانم که این هاله ی دور مچ که او با چشمان آبی اش ستایش می کند، نوستالژی کوچک اوست. این النگو فقط یک استوانه ی مسی طلا پوش نیست، گرچه دستش را سنگین می کند، مثل کیف من که در جیبم است، با این حال او هم النگو را نگه می دارد و مرا همان طور در شهر می گرداند. و اگر قرار است این طور باشد، و اگر می خواهم همچنان دوستش بدارم و دنیایش را با این خاطرات مادی پر کنم، مارکس باید منتظر بماند.




* در دو ماه گذشته، استرالیا درگیر مناظره ها و مباحث انتخابات نخست وزیری بود و در جریان این رویداد خبرنگاران مسایل بسیاری را در رسانه ها مطرح کردند.

۱۳۸۹ شهریور ۲۱, یکشنبه

3

حوض بزرگی بود که ترک خورده بود، کهنه و کثیف بود. حوض خالی بود. ته حوض، در پریدگی و بریدگی سیمانی اش که چند تا ترک در آن به هم می رسیدند، کمی آب جمع شده بود. من بودم. آب بودم. نمی دانم آب باران بودم یا باقی مانده ی آب خودِ حوض که هنوز کامل بخار نشده. فقط یادم هست که آرام نبودم. مادرم زنی بود ایستاده بر لب حوض. تماشایم می کرد. آرام نبودم چون قرار بود از آن جا بروم. قرار نبود بخار شوم. احتمالن قرار بود فواره بزنم و از حوض به بیرون بجهم. شاید هم قرار بود از دل حوض به عمق زمین بروم و به جریانِ آبی بپیوندم. می دانم که پر از انرژی بودم. نمی جوشیدم. اما پر از انرژی بودم.

مادرم لب حوض ایستاده بود. گفت نمی توانی بیرون بیایی. از تخت بیمارستان برخاستم. پابرهنه راه می رفتم. فقط برای این که خلاف گفته اش عمل کرده باشم. در میان راهرو راه رفتم، سرم گیج رفت و استفراغ کردم. پوستم رنگ نداشت. افتادم، ریختم.


۱۳۸۹ مرداد ۹, شنبه

2

...
پول، این پول مادر سگ، این است که کارها را می تواند خیلی زود رو به راه کند. تف، تف به این وضع. تف به ما که مثل خر توی گل مانده ایم. کی می تواند تعیین کند که رنج بی پولی در این وضعیت برای من سنگین تر است یا رنج بیماری برای فلانی.

خواب می بینم. همیشه خوابم و خواب می بینم. می خوابم و بیدار می شوم. می خوابم و بیدار می شوم. می خوابم و خواب می بینم. خواب می بینم که منتظر چیزی هستم. همیشه در خوابهایم منتظرم به چیزی برسم یا چیزی به من برسد یا چیزی را به من بدهند. در این خوابها و در این انتظارها گاهی کسی هم با من هست. دوستی، خواهری. انتظارها هم انتظارهای عادی هستند. مثلن گرسنه ام و سفارش غذا داده ام. در خواب مراحل تهیه ی غذا را با انتظار می بینم و وقتی قرار است که غذا سرو شود، از خواب بیدار می شوم. یا منتظر اتوبوس هستم و تمام لحظه ها و اضطراب های انتظار و دیر رسیدن را حس می کنم اما وقتی اتوبوس می رسد و قرار است نتیجه ی انتظار را ببینم تا خیالم راحت شود، از خواب بیدار می شوم. این چند باری هم که او را در خواب دیده ام، همین طور بوده. منتظر بوده ام تا با هم خلوت کنیم و راز و نیاز اما وقتی آن لحظه رسیده، از خواب بیدار شده ام. گویا ضمیر من باور دارد که به چیزی نمی رسم.

...

دیروز او بی دلیل با خشم و نفرتی عجیب با من رفتار کرد. هر وقت با او حرف می زدم با فریاد می گفت: «چه می دانم. گمشو بیرون از اتاق.» یا «نه! نیست. گمشو برو بیرون.» یا وقتی می خواست حمام کند و من در حمام مشغول پاک کردن جلای ناخنم بودم ( سه هفته بود که روی ناخن هایم جلا داشتم. یک روز تمام با دیدن بلندی ناخن هایم، هوس جلا دادنشان مرا رها نکرده بود.) بی مقدمه گفت: « گمشو بیرون می خواهم حمام کنم.» من هم گفتم خب بکن. من تا کارم تمام نشود، نمی روم. گفت «اینها را ببر بیرون کارت را تمام کن.» گفتم نه . گفت «خودم می برم.» و قوطی اَسِتن را از پیشم برداشت و برد بیرون. من اما از جایم تکان نخوردم. خیلی احساس اهانت می کردم. تمام این حرف ها را با فریاد به من می گفت. و من تلاش می کردم در مقابل عصبیتش با آرامی و خونسردی رفتار کنم تا چنین القا کنم که برایم اصلن اهمیتی ندارد اگر او همان لحظه از فریاد و خشم، خودش را جر بدهد. مقابل آینه مشغول بازی با موچین و ابروهایم شدم. آمد داد زد « گمشو دیگه». هیچ نگفتم. چنان با اهانت و غضب داد می زد که صدای مادرش بلند شد. پرسید تو با کی داری اینطوری حرف می زنی؟ او گفت این مثل بچه ها لج کرده و نمی رود بیرون تا من حمام کنم. و خلاصه بحث بین آن دوتا در گرفت. مادرش گفت آدم با سگش هم اینطور رفتار نمی کند. او گفت «چون اون سگ است. اما این حتی سگ هم نیست.» و همین طور ادامه دادند. تا بالاخره مادرش کوتاه آمد و گفت من از دست شماها خسته شده ام. احترام به هم را نمی فهمید.

من بغض کرده بودم در حمام ولی تظاهر می کردم که خونسردم و دارم با موچین ابروهایم را مرتب می کنم.
...

امروز صبح صحنه ی دیروز را در ذهنم ویرایش و بازسازی می کردم. با این کار احساس خوبی به من دست می داد. اغلب این کار را می کنم وقتی ناراحت هستم. او سر من فریاد می کشد که گم شوم. من نمی روم و برسرش فریاد می کشم. او دوباره با خشم محکم سر من را می کوبد به لبه ی دستشویی. سرم خونین می شود. هیچ توان و امیدی برای دفاع از خود ندارم و به همین دلیل تسلیم خشونت او هستم. بعد من همان طور گیج می دوم به طبقه ی پایین. قصد دارم خودکشی کنم. از در می دوم به بیرون توی خیابان و چون خیابانِ ما یک خیابان اصلی است و ماشین زیاد از آن می گذرد، یکی با سرعت به من می کوبد و پرت می شوم به گوشه ای. اما در ذهنم به خود می گویم من نمی میرم. چون متاسفانه بدبخت تر از آنی هستم که خوشی مردن به سراغم بیاید. من معلول و له شده، در بیمارستانم. چون سرعت ماشین آنقدرها زیاد نبوده. خانه ی ما درست پیش از یک میدان کوچک است و ماشین ها پیش از رسیدن به میدان، سرعت شان را کم می کنند تا اگر لازم شد به ماشین های دیگر راه بدهند.

حالا می خواهم به انگشتان کج و گوشتی دستم با ناخن های کوتاه نگاه کنم. با اهانت و تقبیح جسم خودم، هر نوع امیدی را در خود می کشم. خوب می شوم. خوب می شوم و باز آن زندگی را از سر می گیرم.


۱۳۸۹ تیر ۲۸, دوشنبه

خود-توسری-لازم بوده ام

آن گرامیِ بی ریا، مرا به گیاه ضعیفی تشبیه کرده بود. خیلی خوشم آمده. خیلی. فکر کرده ام (که از این نوع به ندرت دست می دهد) و متوجه شده ام که چه دقیق است؛ من به راستی نه ریشه دوانده ام و نه ساقه و برگِ درست و درمانی گرفته ام. همان که بوده ام هستم. نه می توانم دو لاخ رشته ی ریشه مانندم را از جا بکنم و روان شوم و نه توان ماندن و درخت شدن دارم. بعد اسم اینجا را ببین. یعنی مُرده ی خود بزرگ بینی ام شده بوده ام. مُرده!

۱۳۸۹ تیر ۱۷, پنجشنبه

من این همه نیستم

و باز این اواخر یاد سعید باحال (ابوسعید ابوالخیر) افتادم. این شیخِ بسیار باحال از یکی از باحالان دیگر به نام ابوطاهر حرمی این طور حکایت* کرده:
«اندر حکایات یافتم که شیخ ابو طاهر حرمی _رضی الله عنه_روزی بر خری نشسته بود و مریدی از آن وی عنان (افسار) خر وی گرفته بود اندر بازار همی رفت یکی آواز داد که این پیر زندیق (بی دین) امد. آن مرید چون آن سخن بشنید از غیرت ارادت (شدت علاقه) خود قصد رجم (پرتاب سنگ) آن مرد کرد اهل بازار جمله بشوریدند. شیخ گفت مر مرید را اگر خاموش باشی من تو را چیزی آموزم که از این محن (غم ها) باز رهی. مرید خاموش بود. چون به خانقاه خود باز رفتند این مرید را گفت آن صندوق را بیار. چون بیاورد درزهایی (کیسه ها) بیرون گرفت و پیش وی افکند. گفت نگاه کن از همه کسی به من نامه است که فرستاده اند. یکی مخاطبه ی «شیخ امام» کرده است و یکی «شیخ زکی» و یکی «شیخ زاهد» و یکی «شیخ الحرمین» و مانند این و این همه القاب است نه اسم و من این همه نیستم. هر کس بر حسب اعتقاد خود سخن گفته اند و مرا القابی نهاده اند. اگر آن بیچاره نیز بر حسب عقیدت خود سخنی گفت و مرا لقبی نهاد این همه خصومت چرا انگیختی؟»

فلانی را صدا می کردند: خانم دکتر! خانم دکتر! من مانده بودم این خانم اگر دکتر است چرا طبابت نمی کند و اگر دکتر است چه تخصصی دارد. تا این که متوجه شدم این خانم شوهرش دکتر است و خودش معلم.
یا قربان صدقه ی فلانی می روند و خاک پایت شوم به راه می اندازند و بادمجان می چینند دور قابش و انجنیر می گویندش یا خان صاحب یا ...(به جان خودم بلد نیستم این القاب را گرنه اینجا نمونه زیاد می آوردم.) بعد معلوم می شود طرف چند سال قومندان بوده و از آن الکی ها و مادر به خطاها هم بوده که هنوز... اَه ، ولش کنید اصلن.
رفقا، بیایید از این آقا یاد بگیریم. اگر باور نداریم که فلانی استاد است، چرا فقط به حکمِ عرف و عام استاد خطابش کنیم؟ صاف و ساده نامی بهش بدهیم که والدینش بهش دادند. در حق هم لطفی بکنیم و نگذاریم به ناحق دچارِ بحران هویتی شویم. بد می گم؟

* منبع: اسرار التوحید فی مقامات شیخ ابوسعید ابوالخیر/ محمد بن منور از شاگردان شیخ ابوسعید ابوالخیر(البته این حکایت در ادبیات فارسیِ عمومی (احتمالن دوره ی دبیرستان یا پیش دانشگاهی) ایران هم آمده که من آنجا خوانده بودمش.)

۱۳۸۹ تیر ۱۵, سه‌شنبه

راینر ماریا ریلکه - نامه هایی به یک شاعر جوان (3)


نامه ی سوم


ویارِجیو، نزدیک پیزا (ایتالیا)
23 آوریل 1903

آقای عزیز

نامه ای که بمناسبت عید پاک برایم فرستادید، خیلی خوشحالم کرد چون خبرهای خوبی از شما در آن بود و آنطور که شما از هنر عالی و دوستداشتنی یاکوبسن گفته اید، خاطرم را آسوده کرد که در راهنمایی شما و پاسخ به پرسشهای زیادی که دارید، اشتباه نکرده ام.

حالا کلید درِ «نیلز لاین»(1)را یافته اید. این کتاب پر از شکوه و معناست. هر چه بیشتر خوانده شود، از آن بیشتر میتوان گرفت، از نا محسوسترین عطرهای زندگی تا طعم پرقدرتِ بزرگترین میوه های آن. در آن چیزی نیست که در بازتاب مواج خاطرات، یافت نتوانیم، تجربه نکرده و با آن زندگی نکرده باشیم. هیچ تجربه ای بی اهمیت نیست و کوچکترین رویدادی همچون تقدیر شکافته میشود؛ خودِ تقدیر بمانند بافت وسیع و حیرت آوری است که هر تارِ آنرا دستی بینهایت ظریف گرفته و در کنار تار دیگری قرار داده که با صد ها تار دیگر در پیوند است. با خواندن این کتاب برای اول بار، شادمانی فوق العاده ای در خود حس خواهید کرد و در شگفتیهای بیشمار آن غرق خواهید شد گویا در رویای تازه ای هستید. اما میتوانم بگویم که حتی بعد هم، آدم این کتابها را دوباره و دوباره میخواند و باز با همان شگفتی. هیچ از قدرت اعجابش کم نمی شود و جادوی آن باز آدم را تسخیر میکند همانطور که بار اول کرده بود.