۱۳۸۹ تیر ۲۸, دوشنبه

خود-توسری-لازم بوده ام

آن گرامیِ بی ریا، مرا به گیاه ضعیفی تشبیه کرده بود. خیلی خوشم آمده. خیلی. فکر کرده ام (که از این نوع به ندرت دست می دهد) و متوجه شده ام که چه دقیق است؛ من به راستی نه ریشه دوانده ام و نه ساقه و برگِ درست و درمانی گرفته ام. همان که بوده ام هستم. نه می توانم دو لاخ رشته ی ریشه مانندم را از جا بکنم و روان شوم و نه توان ماندن و درخت شدن دارم. بعد اسم اینجا را ببین. یعنی مُرده ی خود بزرگ بینی ام شده بوده ام. مُرده!

۱۳۸۹ تیر ۱۷, پنجشنبه

من این همه نیستم

و باز این اواخر یاد سعید باحال (ابوسعید ابوالخیر) افتادم. این شیخِ بسیار باحال از یکی از باحالان دیگر به نام ابوطاهر حرمی این طور حکایت* کرده:
«اندر حکایات یافتم که شیخ ابو طاهر حرمی _رضی الله عنه_روزی بر خری نشسته بود و مریدی از آن وی عنان (افسار) خر وی گرفته بود اندر بازار همی رفت یکی آواز داد که این پیر زندیق (بی دین) امد. آن مرید چون آن سخن بشنید از غیرت ارادت (شدت علاقه) خود قصد رجم (پرتاب سنگ) آن مرد کرد اهل بازار جمله بشوریدند. شیخ گفت مر مرید را اگر خاموش باشی من تو را چیزی آموزم که از این محن (غم ها) باز رهی. مرید خاموش بود. چون به خانقاه خود باز رفتند این مرید را گفت آن صندوق را بیار. چون بیاورد درزهایی (کیسه ها) بیرون گرفت و پیش وی افکند. گفت نگاه کن از همه کسی به من نامه است که فرستاده اند. یکی مخاطبه ی «شیخ امام» کرده است و یکی «شیخ زکی» و یکی «شیخ زاهد» و یکی «شیخ الحرمین» و مانند این و این همه القاب است نه اسم و من این همه نیستم. هر کس بر حسب اعتقاد خود سخن گفته اند و مرا القابی نهاده اند. اگر آن بیچاره نیز بر حسب عقیدت خود سخنی گفت و مرا لقبی نهاد این همه خصومت چرا انگیختی؟»

فلانی را صدا می کردند: خانم دکتر! خانم دکتر! من مانده بودم این خانم اگر دکتر است چرا طبابت نمی کند و اگر دکتر است چه تخصصی دارد. تا این که متوجه شدم این خانم شوهرش دکتر است و خودش معلم.
یا قربان صدقه ی فلانی می روند و خاک پایت شوم به راه می اندازند و بادمجان می چینند دور قابش و انجنیر می گویندش یا خان صاحب یا ...(به جان خودم بلد نیستم این القاب را گرنه اینجا نمونه زیاد می آوردم.) بعد معلوم می شود طرف چند سال قومندان بوده و از آن الکی ها و مادر به خطاها هم بوده که هنوز... اَه ، ولش کنید اصلن.
رفقا، بیایید از این آقا یاد بگیریم. اگر باور نداریم که فلانی استاد است، چرا فقط به حکمِ عرف و عام استاد خطابش کنیم؟ صاف و ساده نامی بهش بدهیم که والدینش بهش دادند. در حق هم لطفی بکنیم و نگذاریم به ناحق دچارِ بحران هویتی شویم. بد می گم؟

* منبع: اسرار التوحید فی مقامات شیخ ابوسعید ابوالخیر/ محمد بن منور از شاگردان شیخ ابوسعید ابوالخیر(البته این حکایت در ادبیات فارسیِ عمومی (احتمالن دوره ی دبیرستان یا پیش دانشگاهی) ایران هم آمده که من آنجا خوانده بودمش.)

۱۳۸۹ تیر ۱۵, سه‌شنبه

راینر ماریا ریلکه - نامه هایی به یک شاعر جوان (3)


نامه ی سوم


ویارِجیو، نزدیک پیزا (ایتالیا)
23 آوریل 1903

آقای عزیز

نامه ای که بمناسبت عید پاک برایم فرستادید، خیلی خوشحالم کرد چون خبرهای خوبی از شما در آن بود و آنطور که شما از هنر عالی و دوستداشتنی یاکوبسن گفته اید، خاطرم را آسوده کرد که در راهنمایی شما و پاسخ به پرسشهای زیادی که دارید، اشتباه نکرده ام.

حالا کلید درِ «نیلز لاین»(1)را یافته اید. این کتاب پر از شکوه و معناست. هر چه بیشتر خوانده شود، از آن بیشتر میتوان گرفت، از نا محسوسترین عطرهای زندگی تا طعم پرقدرتِ بزرگترین میوه های آن. در آن چیزی نیست که در بازتاب مواج خاطرات، یافت نتوانیم، تجربه نکرده و با آن زندگی نکرده باشیم. هیچ تجربه ای بی اهمیت نیست و کوچکترین رویدادی همچون تقدیر شکافته میشود؛ خودِ تقدیر بمانند بافت وسیع و حیرت آوری است که هر تارِ آنرا دستی بینهایت ظریف گرفته و در کنار تار دیگری قرار داده که با صد ها تار دیگر در پیوند است. با خواندن این کتاب برای اول بار، شادمانی فوق العاده ای در خود حس خواهید کرد و در شگفتیهای بیشمار آن غرق خواهید شد گویا در رویای تازه ای هستید. اما میتوانم بگویم که حتی بعد هم، آدم این کتابها را دوباره و دوباره میخواند و باز با همان شگفتی. هیچ از قدرت اعجابش کم نمی شود و جادوی آن باز آدم را تسخیر میکند همانطور که بار اول کرده بود.

۱۳۸۹ تیر ۱۰, پنجشنبه

راینر ماریا ریلکه - نامه هایی به یک شاعر جوان (2)

نامه ی دوم


ویارِجیو، نزدیک پیزا(ایتالیا)
5 آوریل 1903

آقای عزیز
باید مرا ببخشید که تا امروز منتظر ماندید تا من با مسرت بیاد نامهء شما بتاریخ 24 فوریه بیفتم. در اینمدت بنده ناخوش بودم. بواقع بیمار نبودم، اما آن ضعف حین سرماخوردگی بر من عارض شده بود که مانع میشد دست بکاری ببرم. و بالاخره از آنجاییکه این ضعف تصمیم به ترک من نداشت، باین دریای جنوب آمدم که پیش از این هم برای حال من مفید بوده است. اما هنوز ناخوش هستم. میدانم که انتظار سخت است. لکن شما ناچارید این چند خط را بجای نامه ای که مایل بودم برایتان بنویسم، بپذیرید.

البته باید بدانید که بنده از هر نامهء شما خوشحال میشوم. بابت جواب نامه تان باید مرا ببخشید. یحتمل جوابهای من اغلب شما را قانع نمیکنند. چراکه ما بواقع و دقیقاً در ژرفترین و مهمترین امور، چنان تنهاییم که بگفتار نمی آید. خیلی چیزها باید پیش بیایند، خیلی چیزها باید جور شوند، ابر و مه و خورشید و فلک دست بدست هم بدهند تا یکنفر بتواند با موفقیت دیگری را راهنمایی کند.

بنده امروز فقط میخواهم دو مطلب دیگر را هم علاوه کنم:

۱۳۸۹ تیر ۲, چهارشنبه

گذار

من هم یک بابو داشتم که وقتی از او ماجرای خواستگاری و عروسی اش را با حاجیه اش می پرسیدم، ذوق می کرد و با علاقه تعریف می کرد که چطور حاجیه اش بر اسب نشسته بود و در آن روز چقدر زیبا بود. تعریف می کرد که چقدر حاجیه اش سفید و روشن بود و خنده هایش را در روز عروسی همیشه به خاطر دارد. حاجیه اش در این موقع از خجالت رنگ به رنگ می شد و مانع می شد تا بابو حرفهایش را تمام کند. ابهتش را جمع می کرد و با تشر به بابو می گفت « برو به حیاط. ببین باز این گربه ها چطور باغچه را رسوا کردند.» بابو عمدن می گفت «به چشم دلبندم». و می رفت. اما لحنش مرا از خنده منفجر می کرد.

لطافت بابو جراتم می داد تا از حاجیه اش بپرسم: «بی بی، تعریف کن. تو بگو چطوری بود عروسی تان؟» و بی بی با تظاهر به جدیت می گفت: « باور نکن. دروغ می گه. من اصلن رویم نمی شد که بخندم. اصلن خوش نبودم.»

بابویم دو سال پیش رفت. من خداحافظی نکردم. حالا بی بی ناخوش است. خیلی ناخوش است. می ترسم خیلی دلش بخواهد که برود.

در همین رابطه :


۱۳۸۹ خرداد ۲۲, شنبه

راینر ماریا ریلکه - نامه هایی به یک شاعر جوان (1)


نامه هایی به یک شاعر جوان مجموعه ای از ده نامه است که ریلکه به جوانی نوشته است که قصد داشت به ارتش آلمان بپوندد. نامش فرانتس کاپوس بود و نوزده سال داشت. او به ریلکه نامه می نوشت و از ریلکه می خواست شعرهایش را نقد کند و راهنمای او باشد. ریلکه زمانی که اولین نامه را نوشت 27 ساله بود. نتیجه ی نامه نگاری پنج ساله ی آنها، خودآموزِ باارزشی است برای هر کسی که می خواهد بداند هنرمند کیست و برای هنرمند شدن و انسان بودن به چه چیزهایی نیاز است. ریلکه در این نامه ها به مسایل زیادی اشاره می کند که هر کدام را می شود شکافت و تحلیل کرد، از شعر و تکنیک گرفته تا اشاره هایی به سکس. استفان میشل این مجموعه را به انگلیسی ترجمه کرده و من هم آن را از انگلیسی به فارسی برمی گردانم. برخلاف توصیه ی دوستم تلاش کردم ترجمه ام به شیوه ی نگارش و زبانِ سالهای 1280 تا 1300 شمسی نزدیک باشد (یک کم ماجراجویی در ترجمه بد نیست حتی اگر موفقانه نباشد). برای ترجمه چند نامه از محمد تقی بهار خواندم و چرند و پرندِ دهخدا را نیز(هنوز می خوانم). از دوست عزیزم متشکرم که با معلومات تاریخ ادبیاتش، بهار و دهخدا را همدوره ی ریلکه یافت و آثار آنها را برای آشنایی بیشتر با نثر آن دوران پیشنهاد کرد.


نامه هایی به یک شاعر جوان/ راینر ماریا ریلکه

نامه ی اول

پاریس
17 فوریه 1903


آقای محترم


دستخط شما را چند روز پیش دریافت کردم. مایلم از شما به خاطر باوری که به بنده دارید، تشکر کنم. این تنها کاریست که از من ساخته است. من نمی توانم در باره اشعار شما نظری بدهم چون با هر تلاشی برای نقد بیگانه ام. هیچ چیز همچون انتقاد وسعت یک اثر هنری را چندان ناچیز لمس نکرده است. کلمات انتقادی همیشه کمابیش منجر به سوءتفاهم میشوند. امور همیشه آنطور ملموس و بیان شدنی نیستند که معمولا دیگران ما را به باورشان تشویق می کنند. بیشتر تجربیات بیان ناشدنی اند، در فضایی روی می دهند که هیچ کلمه ای در آن وارد نشده است و بیان ناشدنی ترینِ آنها آثار هنریست؛ این هستی های رمزآلود که در کنار زندگیِ کوتاه و گذرای ما جاوید میمانند.

۱۳۸۹ خرداد ۱۲, چهارشنبه

1

اتاق شاید چهارمتری بود. دو تا در آهنی داشت. دیوارها کثیف بودند. پنجره ای در کار نبود. گفته بودند اگر خودم داوطلبانه نروم، به پلیس زنگ می زنند. یک دوشک اسفنجی کنج اتاق افتاده بود. یک صندلی هم در کنج دیگر. تاریک بود. تنها چیز روشن در اتاق روکش سفیدِ دوشک بود. پرستار گفت بشین. در را بست. پرسیدم نمی شه بیرون منتظر بمانم؟ گفت می خواهی فرار کنی؟ آن چشم های درشتش ناخواسته تحقیرم کرد. کیفم را پرت کردم روی صندلی. یک دل سیر گریه کردم. وقتی دیگر پایم را به زمین نمی کوبیدم، گذاشتند بروم خانه. هر روز زنگ می زنند و احوالم را می پرسند. هر روز با خنده و صدای شاد می گویم خوبم. فقط یک اشتباه بود. با همه بگو بخندم را حفظ کرده ام. حتی شدیدتر می خندم. قهقهه می زنم از ته گلویم. از آن تهِ ته ، همانجا که وقتی به دنیا آمده بودم، گریه سر داده بودم. شدیدتر می خندم تا اگر کسی شکی دارد، برطرف شود. فقط یک اشتباه بود که فکر کردم اجازه دارم زندگی نکنم.

۱۳۸۹ اردیبهشت ۳۰, پنجشنبه

آگهی جذب نیروی انسانی

به مقداری روحیه ی اَلکی خوشی (خوشیِ خرکی) جهت دوستیابی و ادامه ی حیات در استرالیا نیازمندیم.
به همان مقدار روحیه ی الکی خوشی جهت برقراری تفاهم و دوستی با نسل جدید نیازمندیم.

۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۲, چهارشنبه

سِیر

دو روز پیش رفتم خون هدیه دادم؛ خدا می داند به کی یا چه کسانی. به لوله ی درازی که یک سرش به رگ من و سر دیگرش به کیسه ی خون وصل بود نگاه می کردم، به سِیر خونی که از من می رفت و فکر می کردم غیر از سلول، چیز دیگری هم از من در این لوله هست؟ بعد تمام بعدازظهر احساس ضعف می کردم و تنگی نفس. کوچه و خانه های این شهر هم که یا روی بلندی هستند، یا در سرازیری. کمتر خیابانی هست که صاف و مستقیم باشد. نتوانستم از ایستگاه اتوبوس تا کتابخانه ی دانشگاه را بی توقف بروم. میانه ی راه، نفسم بند آمد و تمام قفس سینه ام درد شدیدی گرفت. نشستم. هیچ چیز را واضح نمی دیدم. خط ها محو شده بودند. مرزی بین اشیا نبود. بار اولم نبود که خون می دادم. هیچ وقت این طور نشده بودم. با هر نفس درد شدیدی حس می کردم. سرم را به دیوار تکیه دادم ودر حالی که تلاش می کردم واضح ببینم، به صداها گوش دادم. دانشجوها تکی یا گروهی می گذشتند. ده دقیقه طول کشید تا بتوانم راحت نفس بکشم. در این ده دقیقه، با وجودِ درد، تمام توجهم به طور جالبی به اطراف بود. در غیاب خطوط، اطرافم خیلی زیبا شده بود. چقدر خوب بود که صداها را می شنیدم، بدون آنکه بدانم از کیست. آدم ها حجم رنگ هایی بودند در هم که از خود صدا تولید می کردند. صدای قدم زدن، صدای دویدن، صدای گفت و گوهای یک طرفه با موبایل یا صدای های و هوی های گروهی.

بعد کم کم به خودم آمدم که آن طور مظلومک روی لبه ی نیمکت نشسته بودم و سر به دیوار تکیه داده بودم و در تلاش برای نفس کشیدن، از دهانم هزار دست نامرئی به گداییِ هوا بیرون آمده بود. کم کم احساس خوب بودنِ اخلاقی به من دست داد. به خون فکر کردم و نقشی که در کل تاریخ داشته است و نقشی که در طبقه بندی ها دارد و نقشی که در بلوغ رنج آور ما دارد و رنگی که در جام شراب دارد و نیرویی که در رگ ها می دواند. خیلی درد داشتم برای نفس کشیدن. اما احساس خوب بودن کردم. به مفهوم شسته شدن از طریق رنج بردن در سکوت و انزوا همان قدر علاقه دارم که به مفهوم رستگاری در میان خلق. بلند شدم و به راه افتادم. سه چهار متر تا ورودی کتابخانه فاصله داشتم. آرام آرام و بی شتاب در زیر آفتاب راه رفتم تا برسم به ورودی. به کتابخانه که رسیدم، ردیف قفسه ها و کامپیوترها و وزش هوای خنکِ سیستم کولرها به من می گفت تجربه ی ده- پانزده دقیقه ی پیش فقط تاثیر افت ناگهانی سلولهای قرمزِ اکسیژن رسان به مغز بوده است و بس.

۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۲, یکشنبه

تناقض می گویم و از گفته ی خود دلشادم

تا من هستم، همه عزیزانم هستند، حتی آنها که می گویند رفتگان اند.

جمله ی خبریِ بالا در رد و پذیرش مرگ است که هر از گاهی خیلی دلش می خواهد بپر بپر کند تا به چشم بیاید. می دانم مرگ هست اما چه اشکالی دارد اگر رفتنِ کسی را باور نکنم؟

دو تا جمله ی به ترتیب خبری و پرسشیِ تاییدیِ بالا هم یعنی مرگ با بپر بپر کردن به نتیجه می رسد و به چشم می آید اما کی گفته بی عقلیست اگر آدم نادیده بگیرد چیزی را که زورش به آن نمی رسد؟