دو روز پیش رفتم خون هدیه دادم؛ خدا می داند به کی یا چه کسانی. به لوله ی درازی که یک سرش به رگ من و سر دیگرش به کیسه ی خون وصل بود نگاه می کردم، به سِیر خونی که از من می رفت و فکر می کردم غیر از سلول، چیز دیگری هم از من در این لوله هست؟ بعد تمام بعدازظهر احساس ضعف می کردم و تنگی نفس. کوچه و خانه های این شهر هم که یا روی بلندی هستند، یا در سرازیری. کمتر خیابانی هست که صاف و مستقیم باشد. نتوانستم از ایستگاه اتوبوس تا کتابخانه ی دانشگاه را بی توقف بروم. میانه ی راه، نفسم بند آمد و تمام قفس سینه ام درد شدیدی گرفت. نشستم. هیچ چیز را واضح نمی دیدم. خط ها محو شده بودند. مرزی بین اشیا نبود. بار اولم نبود که خون می دادم. هیچ وقت این طور نشده بودم. با هر نفس درد شدیدی حس می کردم. سرم را به دیوار تکیه دادم ودر حالی که تلاش می کردم واضح ببینم، به صداها گوش دادم. دانشجوها تکی یا گروهی می گذشتند. ده دقیقه طول کشید تا بتوانم راحت نفس بکشم. در این ده دقیقه، با وجودِ درد، تمام توجهم به طور جالبی به اطراف بود. در غیاب خطوط، اطرافم خیلی زیبا شده بود. چقدر خوب بود که صداها را می شنیدم، بدون آنکه بدانم از کیست. آدم ها حجم رنگ هایی بودند در هم که از خود صدا تولید می کردند. صدای قدم زدن، صدای دویدن، صدای گفت و گوهای یک طرفه با موبایل یا صدای های و هوی های گروهی.
بعد کم کم به خودم آمدم که آن طور مظلومک روی لبه ی نیمکت نشسته بودم و سر به دیوار تکیه داده بودم و در تلاش برای نفس کشیدن، از دهانم هزار دست نامرئی به گداییِ هوا بیرون آمده بود. کم کم احساس خوب بودنِ اخلاقی به من دست داد. به خون فکر کردم و نقشی که در کل تاریخ داشته است و نقشی که در طبقه بندی ها دارد و نقشی که در بلوغ رنج آور ما دارد و رنگی که در جام شراب دارد و نیرویی که در رگ ها می دواند. خیلی درد داشتم برای نفس کشیدن. اما احساس خوب بودن کردم. به مفهوم شسته شدن از طریق رنج بردن در سکوت و انزوا همان قدر علاقه دارم که به مفهوم رستگاری در میان خلق. بلند شدم و به راه افتادم. سه چهار متر تا ورودی کتابخانه فاصله داشتم. آرام آرام و بی شتاب در زیر آفتاب راه رفتم تا برسم به ورودی. به کتابخانه که رسیدم، ردیف قفسه ها و کامپیوترها و وزش هوای خنکِ سیستم کولرها به من می گفت تجربه ی ده- پانزده دقیقه ی پیش فقط تاثیر افت ناگهانی سلولهای قرمزِ اکسیژن رسان به مغز بوده است و بس.
۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۲, چهارشنبه
۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۲, یکشنبه
تناقض می گویم و از گفته ی خود دلشادم
تا من هستم، همه عزیزانم هستند، حتی آنها که می گویند رفتگان اند.
جمله ی خبریِ بالا در رد و پذیرش مرگ است که هر از گاهی خیلی دلش می خواهد بپر بپر کند تا به چشم بیاید. می دانم مرگ هست اما چه اشکالی دارد اگر رفتنِ کسی را باور نکنم؟
دو تا جمله ی به ترتیب خبری و پرسشیِ تاییدیِ بالا هم یعنی مرگ با بپر بپر کردن به نتیجه می رسد و به چشم می آید اما کی گفته بی عقلیست اگر آدم نادیده بگیرد چیزی را که زورش به آن نمی رسد؟
جمله ی خبریِ بالا در رد و پذیرش مرگ است که هر از گاهی خیلی دلش می خواهد بپر بپر کند تا به چشم بیاید. می دانم مرگ هست اما چه اشکالی دارد اگر رفتنِ کسی را باور نکنم؟
دو تا جمله ی به ترتیب خبری و پرسشیِ تاییدیِ بالا هم یعنی مرگ با بپر بپر کردن به نتیجه می رسد و به چشم می آید اما کی گفته بی عقلیست اگر آدم نادیده بگیرد چیزی را که زورش به آن نمی رسد؟
۱۳۸۹ اردیبهشت ۶, دوشنبه
آدم ها و ثانیه های قدیس
دیشب شاید برای سومین بار بود که سومین معجزه را دیدم. بهترین فیلمی نیست که دیده ام اما یکی از تاثیر گذارترین ها بوده است. سعی کردم ببینم در زندگی من چه کسانی معجزه کرده اند؛ زندگی ای که مدام از آن ایراد می گیرم و نق می زنم و ناله می کنم.
مهم نیست که معجزه کوچک یا بزرگ باشد؛ مهم است؟ اصلن می شود معجزه را کوچک دانست؟ همه ی معجزه ها بزرگند. حتی دیدنِ هر روزه ی آن پیرمردِ ناشناس در صبح های مه آلودِ آخر پاییز چهارده سالگی ام معجزه ی بزرگی است. آن صبح ها، من چه می دانستم که قرار است او برای همیشه در ذهن من بماند و دو سال بعد بشود سوژه ی اولین داستانم و بعد من به خاطر نوشتن از او آن همه تغییر کنم در درونم؛ گرچه داستان نویس نشدم. یا مثلن ندیدن عزیزترین کس زندگی ام هم معجزه است. معجزه ای که آن همه و این همه در زندگی ام تاثیر گذاشت و اگر طور دیگری می بود، من طور دیگری می بودم.
یاد بنجامین باتن افتادم وقتی که داشت در مورد تفاوت های بزرگی صحبت می کرد که جابه جایی یک ثانیه از گذر زندگی ایجاد می کند. همین توالی حوادث، ملاقات ها، آشنایی ها، بریدن ها... در زندگی من معجزه است. حتی اگر خیلی سخت گیر باشم، در زندگی ام چندین ثانیه و چندین نفر بوده اند که معجزه کرده اند و گذشته اند. های! زندگیِ لامصب* چه قدرتی دارد!
* در واژه نامه ی من: بی انتها
مهم نیست که معجزه کوچک یا بزرگ باشد؛ مهم است؟ اصلن می شود معجزه را کوچک دانست؟ همه ی معجزه ها بزرگند. حتی دیدنِ هر روزه ی آن پیرمردِ ناشناس در صبح های مه آلودِ آخر پاییز چهارده سالگی ام معجزه ی بزرگی است. آن صبح ها، من چه می دانستم که قرار است او برای همیشه در ذهن من بماند و دو سال بعد بشود سوژه ی اولین داستانم و بعد من به خاطر نوشتن از او آن همه تغییر کنم در درونم؛ گرچه داستان نویس نشدم. یا مثلن ندیدن عزیزترین کس زندگی ام هم معجزه است. معجزه ای که آن همه و این همه در زندگی ام تاثیر گذاشت و اگر طور دیگری می بود، من طور دیگری می بودم.
یاد بنجامین باتن افتادم وقتی که داشت در مورد تفاوت های بزرگی صحبت می کرد که جابه جایی یک ثانیه از گذر زندگی ایجاد می کند. همین توالی حوادث، ملاقات ها، آشنایی ها، بریدن ها... در زندگی من معجزه است. حتی اگر خیلی سخت گیر باشم، در زندگی ام چندین ثانیه و چندین نفر بوده اند که معجزه کرده اند و گذشته اند. های! زندگیِ لامصب* چه قدرتی دارد!
* در واژه نامه ی من: بی انتها
۱۳۸۹ اردیبهشت ۴, شنبه
this waiting room
I am part of the load
Not rightly balanced
I drop off in the grass,
like the old Cave-sleepers, to browse
wherever I fall.
For hundreds of thousands of years I have been dust-grains
floating and flying in the will of the air,
often forgetting ever being
in that state, but in sleep
I migrate back. I spring loose
from the four-branched, time -and-space cross,
this waiting room.
I walk into a huge pasture
I nurse the milk of millennia
Everyone does this in different ways.
Knowing that conscious decisions
and personal memory
are much too small a place to live,
every human being streams at night
into the loving nowhere, or during the day,
in some absorbing work.
(Mathnawi, VI 216-227)
Rumi,'We Are Three'
Not rightly balanced
I drop off in the grass,
like the old Cave-sleepers, to browse
wherever I fall.
For hundreds of thousands of years I have been dust-grains
floating and flying in the will of the air,
often forgetting ever being
in that state, but in sleep
I migrate back. I spring loose
from the four-branched, time -and-space cross,
this waiting room.
I walk into a huge pasture
I nurse the milk of millennia
Everyone does this in different ways.
Knowing that conscious decisions
and personal memory
are much too small a place to live,
every human being streams at night
into the loving nowhere, or during the day,
in some absorbing work.
(Mathnawi, VI 216-227)
Rumi,'We Are Three'
متن بالا ترجمه ایست از این شعر مولانا در دفتر ششمِ مثنوی:
۱۳۸۹ اردیبهشت ۲, پنجشنبه
نگرانم
از دوری صیاد دگر تاب ندارم
رفته است قرارم
چون آهوی گمگشته به هر گوشه دوانم
تا دام در آغوش نگیرم نگرانم
رفته است قرارم
چون آهوی گمگشته به هر گوشه دوانم
تا دام در آغوش نگیرم نگرانم
۱۳۸۹ فروردین ۲۸, شنبه
غیبت صغری
دوستان عزیز، این روزها، روزهای امتحانات است و مقاله و کاغذهای چرک نویس و ماشین حساب و فایل و نمودار و دست کم پنج- شش طعم دهنده و تکمیل کننده ی اضطراب. از گِل دو هفته ی آینده که بیرون آمدم، دویده به وبلاگستان پناه می آورم. تشکر از احوالپرسی هایتان.
۱۳۸۹ فروردین ۱۶, دوشنبه
در پیِ اویی که نمی یابیم
تنها با دیگران
چارلز بوکوفسکی
گوشت* استخوان را در بر می گیرد
و گاه ذهنی در آنجاست
و گاه روحی
و زنان می شکنند
گلدان ها را بر دیوارها
و مردان بسیار می نوشند
بسیار
و هیچ کس نمی یابد
«او»یش را
اما همچنان
می گردند
می خزند به درون و بیرون
بسترها.
گوشت در بر می گیرد
استخوان را و
گوشت می گردد
در پی چیزی بیش از
گوشت.
امیدی نیست
هرگز:
ما همه در دام افتاده ایم
درتک گونه ای
از تقدیر.
هیچ کس تا کنون نیافته است
«او»یش را.
زباله دان های شهر پر می شوند
اوراق فروشی ها پر می شوند
تیمارستان ها پر می شوند
بیمارستان ها پر می شوند
گورستان ها پر می شوند
هیچ چیز دیگری
پر نمی شود
از طرفِ ناشناس
* flesh در فرهنگ غربی مسیحی به مفهوم آدم (بشر) هم به کار رفته است.
۱۳۸۹ فروردین ۹, دوشنبه
خوشحالم که قوزک پای چپ زرافه ی نازنین می خارد.
مدتی است که از کشف خارش قوزک پای چپ این زرافه ی ایده الیست که در یک عصر پاییزی سیگارش تمام شده، خیلی خوشحالم، خیلی. عشقی را که به کتاب خواندن داشتم، به یادم می آورد. زندگی ای می کردم برای خودم. چه حالی می کردم. چه دنیایی بود. لعنت بر انترنت.
دمیان، اولین رمان سنگینی بود که خواندم. چقدر با رمان های مشاهیر فرانسوی و روسی و آمریکاییِ کاغذ کاهی و جلد چروکی که خوانده بودم، فرق می کرد. چقدر عزیز بود برایم. چقدر از ملاقات با توانایی های نوشتن، بیان و زبان خوشحال بودم. چقدر دمیان و استفان ددالوس در سیمای هنرمند در جوانی، برایم عزیزند. چقدر ترجمه های خوب می خواندم. اغراق نیست اگر بگویم نیم دنیایم را با این جور رمان ها و شخصیت ها به درون کشیدم. اغراق نیست اگر بگویم با خواندن این ها بود که یاد گرفتم خودم را و اطرافم را تحلیل کنم. درست یا نادرست، خود را اینطوری از بی ره نمایی نجات می دادم. آدم اذیت می شود اما می ارزد به این که عینی و کانکریت نباشی؛ می ارزد به زیبایی گپ و گفت های درونی ای که در تو رخ می دهند و تو پس از هر جدالِ رنج آور، بزرگ تر می شوی و تشنه تر. نوجوانی ام را پرورش می دادم. چقدر خوب بود کتاب. حالا ایده آل ها در کناری، بی هیچ جنب و جوشی، خاموش مرا نگاه می کنند که چطور در میان رئال های کمابیش متفاوت دست و پا می زنم؛ می دانند که دیگر هیچ وقت مرا تسخیر نخواهند توانست. واقعیت تلخیست.
دمیان، اولین رمان سنگینی بود که خواندم. چقدر با رمان های مشاهیر فرانسوی و روسی و آمریکاییِ کاغذ کاهی و جلد چروکی که خوانده بودم، فرق می کرد. چقدر عزیز بود برایم. چقدر از ملاقات با توانایی های نوشتن، بیان و زبان خوشحال بودم. چقدر دمیان و استفان ددالوس در سیمای هنرمند در جوانی، برایم عزیزند. چقدر ترجمه های خوب می خواندم. اغراق نیست اگر بگویم نیم دنیایم را با این جور رمان ها و شخصیت ها به درون کشیدم. اغراق نیست اگر بگویم با خواندن این ها بود که یاد گرفتم خودم را و اطرافم را تحلیل کنم. درست یا نادرست، خود را اینطوری از بی ره نمایی نجات می دادم. آدم اذیت می شود اما می ارزد به این که عینی و کانکریت نباشی؛ می ارزد به زیبایی گپ و گفت های درونی ای که در تو رخ می دهند و تو پس از هر جدالِ رنج آور، بزرگ تر می شوی و تشنه تر. نوجوانی ام را پرورش می دادم. چقدر خوب بود کتاب. حالا ایده آل ها در کناری، بی هیچ جنب و جوشی، خاموش مرا نگاه می کنند که چطور در میان رئال های کمابیش متفاوت دست و پا می زنم؛ می دانند که دیگر هیچ وقت مرا تسخیر نخواهند توانست. واقعیت تلخیست.
۱۳۸۹ فروردین ۲, دوشنبه
دریم، دریم، دی ری ری.. ری ریم
صندوق دار به طرفم خم می شود تا صدایش را بهتر بشنوم. هر لحظه صورتش نزدیک و نزدیک تر می شود. و صدایش بلند و بلندتر. بلندی صدایش را نمی شنوم اما از برجستگی رگ های شقیقه اش و درشتی چشمهایش می فهمم که بلندتر و بلندتر در حال فریاد زدن است. با این حال صدایش از من هر لحظه دور و دورتر می شود. همین طور که او در حال به پایان رساندن جمله اش است، من هر لحظه نگران و نگران تر می شوم که چرا در حال کر شدنم. به نیمه ی جمله اش رسیده است و یا شاید هم به نیمه راه برخورد با صورت من، که متوجه می شوم چهره اش در حال تغییر شکل دادن است. دهانش کم کم باریک و دراز می شود. گونه هایش کشیده می شوند و صورتش تا به من برسد، شبیه یک بز شده است...
از خواب که پریدم، هزاران پروانه در شکمم پرواز می کردند.
از خواب که پریدم، هزاران پروانه در شکمم پرواز می کردند.
۱۳۸۹ فروردین ۱, یکشنبه
نمایشنامه ی کوتاه (2)
هِرا*
دیوید ویه نِر
نور بر قطار «ل» در ایستگاه بروکلین می افتد. هرا، پانزده ساله، نزدیک به انتهای واگن خالی می نشیند و در دفترش یادداشت می کند. گابریه لا، هفده ساله، وارد واگن می شود. به سمت یکی از میله های وسط واگن می رود و پیشانی اش را به آن فشار می دهد. وقفه.
پایان نمایش.
* برگرفته از
کاردن،ویلیام و برلین، پاملا(2003). فستیوال نمایشنامه های کوتاهِ نمایشنامه نویسانِ اچ پی 2003 ــ نمایشنامه های مترو. ایالات متحده ی آمریکا. 2004.
** گاهی وقت ها
*** هیچ کس
**** زنِ همجنس گرا
دیوید ویه نِر
نور بر قطار «ل» در ایستگاه بروکلین می افتد. هرا، پانزده ساله، نزدیک به انتهای واگن خالی می نشیند و در دفترش یادداشت می کند. گابریه لا، هفده ساله، وارد واگن می شود. به سمت یکی از میله های وسط واگن می رود و پیشانی اش را به آن فشار می دهد. وقفه.
هرا: سلام
(گابریه لا به هرا نگاه می کند و دوباره پیشانی اش را به میله تکیه می دهد.)
گابریه لا: خفه.
هرا: این آخرین واگـُـنه.
گابریه لا: گفتم با من حرف بزنی؟
هرا: چی؟
گابریه لا: گفتم با من حرف بزنی؟ ازت خواستم با من حرف بزنی؟
هرا: نه.
گابریه لا: نه. خب پس باید خفه خون بگیری.
(گابریه لا از هرا رو برمی گرداند، به سمت در می رود، و به درازای قطار نگاه می کند. پا به پا می کند. بی قرار است. وقفه.)
هرا: من تو رو می شناسم.
گابریلا: چی؟
هرا: گفتم تو رو می شناسم.
گابریه لا: اِ؟ خب تبریک می گم. (گابریه لا رو برمی گرداند. وقفه ای کوتاه.)
هرا: تو مَنو می شناسی؟
گابریه لا: چی؟
هرا: تو مَنو می شناسی؟
گابریه لا: آره. همون دختری هستی که توی قطار مدام با من حرف می زنی.
هرا: ببخشید.(وقفه ی کوتاه.) منو یادت نیست.
(گابریه لا می چرخد تا به هرا توجه کند.)
گابریه لا: آها. خب، آره. تو هرا کوچولو هستی که اسکیت بورد داری. تو رو این اطراف دیده ام.
هرا: اونی که تو می گی، رُزیه.
گابریه لا: چی؟
هرا: اون که می گی، رُزیه. اسمش رُزی ست. من اسکیت بورد ندارم.
گابریه لا: اِ، خب گاهی وختا** به نظرم دخترای سفید کوچولو همه شون مثل همند. می دونی که؟
هرا: آره.
(گابریه لا باز به درازای قطار نگاه می کند.)
هرا: من زیر دوش بودم.
گابریه لا: ببین، حوصله ندارم الان با تو حرف بزنم. [به اسپانیایی:] می فهمی؟
هرا: بله.
گابریه لا: ذهنم خیلی درگیره.
هرا: خب.
(گابریه لا می نشیند. هرا در دفترش یادداشت می کند. وقفه)
گابریه لا: اون چیه؟
هرا: هیچی.
گابریه لا: چی می نویسی؟
هرا: هیچی.
گابریه لا: تو یک چیزی می نویسی. به من نگاه می کنی و می نویسی. داری درباره ی من می نویسی؟
هرا: نه.
گابریه لا: بده ش ببینم.
هرا: نه.
(گابریه لا به دفتر چنگ می زند. هرا تلاش می کند دفتر را نگه دارد. گابریه لا مشتش را بلند می کند.)
گابریه لا: مجبورم نکن صورتِت رو له کنم.
(هرا دفتر را رها می کند.)
هرا: مال منه.
گابریه لا: (با توجه به تصویر روی جلد.) این چیه؟
هرا: گربه ی من.
گابریه لا: این گربه ی توست.(گابریلا دفتر را باز می کند.)
هرا: خصوصیه
گابریه لا: (می خواند.) امروز صورت ندارم
فقط شکل تاریکی هستم در نور
مثل سایه ای که پسرها پیش پروژکتور می سازند
من موجودی ساخته ی انگشتانم
من خرگوشم
من سگم
دوباره خرگوشم
و صورتی ندارم
فقط یک شکل هستم
پشتم را مثل علامت پرسش خم می کنم
و درست مثل سایه ی کسی به نظر می رسم
و آمدنم درست مثل دور شدن است.
این چه مزخرفیه؟
هرا: هیچی
گابریه لا: منظورم این نیست که چیه. تو نوشتیش.
هرا: من فقط یک چیزهایی می نویسم.
گابریه لا: چطو می تونی علامت پرسش باشی؟(با ادا تقلید می کند.) من سگم. من خرگوشم ـــ چطو می تونی خرگوش باشی؟
هرا: می شه پسش بِـدی؟
گابریه لا: عجب چیزای گُهی می نویسی.
هرا: من فقط یک چیزایی می نویسم.
گابریه لا: چرا اینا رو می نویسی؟
هرا: نمی دونم.
گابریه لا: فکر می کنی نویسنده ی معروفی، چیزی هستی؟
هرا: نه. من فقط ــ گاهی وقتها چیزی می بینم. یا کسی چیزی می گه. من فقط می نویسمش.
گابریه لا: خب حالا هر چی. ( گابریه لا ورق می زند. می خواند.) از این سرِ کلاسِ آقای اِم به داین نگاه می کنم. خب، این یکی گُه جالبیه.(می خواند.) از این سرِ کلاسِ آقای اِم به داین نگاه می کنم. او مرا نمی بیند. اما من به او نگاه می کنم. داین کیه؟
هرا: یک پسر.
گابریه لا: پسرِ تازه وارد؟
(هرا با سر تایید می کند.)
گابریه لا: یکی از اون سیاه های دومینکنی که زنجیر طلا به گردن دارند، نیست. هست؟
(هرا با سر رد می کند.)
گابریه لا: اصلن حالیشون نمی شه با یه خانم چطور رفتار کنن.(گابریه لا ورق می زند.) من زیر دوش بودم. و فلاکا و ورونیکا با من ور رفتند. و تو و لانِگرا و بقیه ی دخترها یک چیزهایی گفتید. و فلاکا، اون باز با من ور رفت. و ورونیکا زد به باسنم. و من چسبیده بودم به دیوار. و ورونیکا می زد به باسنم. و من لخت بودم. و تو یادت نیست.(به خودش.) لعنت.
هرا: فکر می کنم خنده دار بود. به نظرم خنده دار بود.
گابریه لا: اون دختر تو بودی.
هرا: یادت آمد.
گابریه لا: خنده دار نبود.
هرا: همه می خندیدند.
گابریه لا: همه غلط کردند.
هرا: تو خندیدی.
گابریه لا: آره، خب، از اون خنده ها نبود.
هرا: چه خنده ای بود؟ (وقفه.) می شه پَـسِش بِدی؟
گابریه لا: فرق کردی، می دونی؟ چون من اصلن نشناختمت، می دونی؟
هرا: آره.
گابریه لا: چون تو سرتاپا خیس بودی.
هرا: می شه پَـسِش بِدی؟
گابریه لا: بگیر.(گابریه لا دفتر را به هرا پس می دهد.) نباید بذاری کسی تو رو با این ببینه. می دونی.
هرا: چرا؟
گابریه لا: چون ازَت می گیرَنِـش.
هرا: چرا؟
گابریه لا: چون دلشون می خواد. ببین تو که نمی خوای گُه بکاری که توجه همه رو جلب کنی، [به اسپانیایی:] می دونی؟
هرا: نمی دونم.
گابریه لا: ببین، وخت ندارم که همه چیز رو واسَت توضیح بِـدَم. خانم خانما. دبیرستان همین طوره دیگه جونی. با این دفترت از اون کارای بچه گانه ی دختر سفیدا رو می کنی، عکس گربه ت رو می گذاری روی جلدش و از این چیزا. یکی دفترت را می گاد و خلاص. اوکی؟
هرا: چرا؟
گابریه لا: [به اسپانیایی:] ای بابا. [به انگلیسی:] عین همون کاریه که کردن دیگه. مثل این می مونه که تو با لباس شنا می ری زیر دوشِ حمام. مردم می بینن. مردم این لعنتی را پاره پوره می کنن، دختر. می زنن در کونت. چه می دونم. شایدم بدتر. تا حالا خوش شانس بودی.
هرا: مربی گفت می تونم.
گابریه لا: مربی؟ تو مربی رو زیرِ دوش دیدی؟
هرا: نه.
گابریه لا: ورونیکا رو زیر دوش دیدی؟
هرا: بله.
گابریه لا: همینه دیگه.
هرا: من دوش گرفتن رو دوست ندارم.
گابریه لا: خب معلومه که دوس نداری. هیش کی*** دوس نداره.
هرا: تو دوست نداری؟
گابریه لا: چی؟
هرا: تو دوش گرفتن رو دوست نداری؟
گابریه لا: نه. مگه دیوانه ام، نه. همه لُختند. همه به تنـِت نگا می کنن. نگات می کنن مثلِ ــ می دونی، زیر ذره بین می گیرندت. اوووووو، این چاقه. اووووو، این مو نداره. اون دخترای کوچولویی که مو ندارن. آی که چقد دلم براشون می سوزه.
هرا: آره.
گابریه لا: تو داری؟
هرا: چی؟
گابریه لا: تو داری، منظورم ...(گابریه لا به شلوارش اشاره می کند.)
هرا: آها. بله.
گابریه لا: خب پس خوبه.
هرا:(بعد از کمی فکر کردن) تو بدن خوبی داری.
گابریه لا: چی؟
هرا: توــ
گابریه لا: هوی، تو لِزبیَـنی****؟
هرا: نه. نه. فراموشش کن.
گابریه لا: لعنت به تو. (وقفه. گابریه لا به درازای قطار نگاه می کند.) مربی. لِزبیَـنه.
هرا: آره؟
گابریه لا: باور کن. (وقفه ی کوتاه.) فکر می کنی تنِ خوبی دارم؟
هرا: بدنت زنانه است. بدن یک زن را داری.
گابریه لا: به نظرم بد نیستم. یک کم اضافه دارم، می دونی. یه جاهایی. ورونیکا همیشه نشونم می ده و می گه باید رژیم بگیرم و از این غلط های زیادی.
هرا: دوستته؟ این ورونیکا؟
گابریه لا: آره. (ضرباهنگ.) نمی دونم. یعنی گاهی وَختا آره. اما گاهی وَختا هم دیوونه می شه و از همه متنفر می شه. ورونیکا روانی.
هرا: آره.
گابریه لا: انگار کن ورونیکا یک کثافت کاری هایی می کنه و تو انگار کن نمی خوای قاطی بشی اما ورونیکا یک جوری مجبورت می کنه. اون و فلاکا. آدم نمی تونه تو کثافت شون نباشه یا چیزی بگه چون اونا دیوونه اند. تو هم نمی خوای اونا رو دلخور کنی. نمی دونم. انگار که مجبور باشی قاطی شون بشی، می دونی. این مُهِـمه.
هرا: آره.
(وقفه. گابریه لا به درازای قطار نگاه می کند.)
گابریه لا: (به خودش.) لعنت به این قطار «ل». (وقفه.) و مثلن امروز ــ ما با خانمِ جی کلاسِ جبرانی داشتیم، من و ورونیکا و فلاکا. نمره ها رو دادند. من شصت و چار شدم. و ورونیکا، این جنده فقط شصت و نه شده بود، اما همش به روم می زد که من از این درسِ گُه افتادم. می گفت چطوری می رم تو کلاسِ ویژه. و این کونیِ آشغال، فلاکا، می گفت نمی خوان با عقب افتاده ها بگردن.(ضرباهنگ.) زنگِ آخر رو که زدن، این دوتا منتظر من نموندن. رفتن.
هرا: رزی هم توی کلاس ویژه است.
گابریه لا: خفه شو بابا.
هرا: ببخش ـــ
گابریه لا: قرار نیست که من با عقب مونده ها برَم سرِ یک کلاس.
هرا: خب.
گابریه لا: امتحان تجدیدی می دَم.
هرا: خوبه.
(وقفه ی کوتاه. هر دو در سکوت نشسته اند. قطار از چراغِ های روشنِ کارهای تعمیری در تونل می گذرد. پرتوهای نور به درون واگن می تابند و چهره ی هر دو با نورِ درخشان و سفید، تابان می شود. هرا رو به شیشه می کند.)
گابریه لا: قطار لعنتی. همیشه این طور زیرِ رودخونه رو گـَـند می زنن، می دونی؟
هرا: نگاه کن.
گابریه لا: به چی؟
هرا: فقط نگاه کن.
(گابریه لا از پنجره به بیرون نگاه می کند.)
گابریه لا: آره. چراغ ها. خب که چی؟
هرا: مثل ستاره هستند.
گابریه لا: لعنت به تو هرا. چه مرگته؟ دختر باحالی هستی، بعد یک دَفه همچین مزخرفهایی می گی. اینا فقط چراغند دختر. این لعنتی ها ستاره نیستند.
هرا: قشنگند.
(نور چراغ ها کم می شود. صدای گفت و گوهای دختران نوجوان از واگن کناری شنیده می شود. گابریه لا به سمت در می رود.)
گابریه لا: لعنتی.
هرا: ورونیکاست؟
گابریه لا: آره.
هرا: می ترسی؟
گابریه لا: ببین، من باید برم. تو ایستگاه بعد پیاده شو.
هرا: من مونت رُزه پیاده می شم.
گابریه لا: ایستگاه بعد. ایستگاه بعدی پیاده شو و برو. حالیت شد؟
هرا: باشه.
گابریه لا: ایستگاه بعدی. من شوخی ندارم.
هرا: خب.
گابریه لا: و می دونی. اشکالی نمی بینم اگر بخوای با من دوش بگیری.
هرا: خوبه.
(گابریه لا در را باز می کند و به واگن بعدی می رود. سرعت قطار به آهستگی کم می شود. هرا دفترش را باز می کند و یک سطر می نویسد. به آن نگاه می کند. با صدای بلند می خواندش.)
هرا: ستاره ها زیر زمین هم هستند.
(یک ضرباهنگ. صحنه تاریک می شود.)
(گابریه لا به هرا نگاه می کند و دوباره پیشانی اش را به میله تکیه می دهد.)
گابریه لا: خفه.
هرا: این آخرین واگـُـنه.
گابریه لا: گفتم با من حرف بزنی؟
هرا: چی؟
گابریه لا: گفتم با من حرف بزنی؟ ازت خواستم با من حرف بزنی؟
هرا: نه.
گابریه لا: نه. خب پس باید خفه خون بگیری.
(گابریه لا از هرا رو برمی گرداند، به سمت در می رود، و به درازای قطار نگاه می کند. پا به پا می کند. بی قرار است. وقفه.)
هرا: من تو رو می شناسم.
گابریلا: چی؟
هرا: گفتم تو رو می شناسم.
گابریه لا: اِ؟ خب تبریک می گم. (گابریه لا رو برمی گرداند. وقفه ای کوتاه.)
هرا: تو مَنو می شناسی؟
گابریه لا: چی؟
هرا: تو مَنو می شناسی؟
گابریه لا: آره. همون دختری هستی که توی قطار مدام با من حرف می زنی.
هرا: ببخشید.(وقفه ی کوتاه.) منو یادت نیست.
(گابریه لا می چرخد تا به هرا توجه کند.)
گابریه لا: آها. خب، آره. تو هرا کوچولو هستی که اسکیت بورد داری. تو رو این اطراف دیده ام.
هرا: اونی که تو می گی، رُزیه.
گابریه لا: چی؟
هرا: اون که می گی، رُزیه. اسمش رُزی ست. من اسکیت بورد ندارم.
گابریه لا: اِ، خب گاهی وختا** به نظرم دخترای سفید کوچولو همه شون مثل همند. می دونی که؟
هرا: آره.
(گابریه لا باز به درازای قطار نگاه می کند.)
هرا: من زیر دوش بودم.
گابریه لا: ببین، حوصله ندارم الان با تو حرف بزنم. [به اسپانیایی:] می فهمی؟
هرا: بله.
گابریه لا: ذهنم خیلی درگیره.
هرا: خب.
(گابریه لا می نشیند. هرا در دفترش یادداشت می کند. وقفه)
گابریه لا: اون چیه؟
هرا: هیچی.
گابریه لا: چی می نویسی؟
هرا: هیچی.
گابریه لا: تو یک چیزی می نویسی. به من نگاه می کنی و می نویسی. داری درباره ی من می نویسی؟
هرا: نه.
گابریه لا: بده ش ببینم.
هرا: نه.
(گابریه لا به دفتر چنگ می زند. هرا تلاش می کند دفتر را نگه دارد. گابریه لا مشتش را بلند می کند.)
گابریه لا: مجبورم نکن صورتِت رو له کنم.
(هرا دفتر را رها می کند.)
هرا: مال منه.
گابریه لا: (با توجه به تصویر روی جلد.) این چیه؟
هرا: گربه ی من.
گابریه لا: این گربه ی توست.(گابریلا دفتر را باز می کند.)
هرا: خصوصیه
گابریه لا: (می خواند.) امروز صورت ندارم
فقط شکل تاریکی هستم در نور
مثل سایه ای که پسرها پیش پروژکتور می سازند
من موجودی ساخته ی انگشتانم
من خرگوشم
من سگم
دوباره خرگوشم
و صورتی ندارم
فقط یک شکل هستم
پشتم را مثل علامت پرسش خم می کنم
و درست مثل سایه ی کسی به نظر می رسم
و آمدنم درست مثل دور شدن است.
این چه مزخرفیه؟
هرا: هیچی
گابریه لا: منظورم این نیست که چیه. تو نوشتیش.
هرا: من فقط یک چیزهایی می نویسم.
گابریه لا: چطو می تونی علامت پرسش باشی؟(با ادا تقلید می کند.) من سگم. من خرگوشم ـــ چطو می تونی خرگوش باشی؟
هرا: می شه پسش بِـدی؟
گابریه لا: عجب چیزای گُهی می نویسی.
هرا: من فقط یک چیزایی می نویسم.
گابریه لا: چرا اینا رو می نویسی؟
هرا: نمی دونم.
گابریه لا: فکر می کنی نویسنده ی معروفی، چیزی هستی؟
هرا: نه. من فقط ــ گاهی وقتها چیزی می بینم. یا کسی چیزی می گه. من فقط می نویسمش.
گابریه لا: خب حالا هر چی. ( گابریه لا ورق می زند. می خواند.) از این سرِ کلاسِ آقای اِم به داین نگاه می کنم. خب، این یکی گُه جالبیه.(می خواند.) از این سرِ کلاسِ آقای اِم به داین نگاه می کنم. او مرا نمی بیند. اما من به او نگاه می کنم. داین کیه؟
هرا: یک پسر.
گابریه لا: پسرِ تازه وارد؟
(هرا با سر تایید می کند.)
گابریه لا: یکی از اون سیاه های دومینکنی که زنجیر طلا به گردن دارند، نیست. هست؟
(هرا با سر رد می کند.)
گابریه لا: اصلن حالیشون نمی شه با یه خانم چطور رفتار کنن.(گابریه لا ورق می زند.) من زیر دوش بودم. و فلاکا و ورونیکا با من ور رفتند. و تو و لانِگرا و بقیه ی دخترها یک چیزهایی گفتید. و فلاکا، اون باز با من ور رفت. و ورونیکا زد به باسنم. و من چسبیده بودم به دیوار. و ورونیکا می زد به باسنم. و من لخت بودم. و تو یادت نیست.(به خودش.) لعنت.
هرا: فکر می کنم خنده دار بود. به نظرم خنده دار بود.
گابریه لا: اون دختر تو بودی.
هرا: یادت آمد.
گابریه لا: خنده دار نبود.
هرا: همه می خندیدند.
گابریه لا: همه غلط کردند.
هرا: تو خندیدی.
گابریه لا: آره، خب، از اون خنده ها نبود.
هرا: چه خنده ای بود؟ (وقفه.) می شه پَـسِش بِدی؟
گابریه لا: فرق کردی، می دونی؟ چون من اصلن نشناختمت، می دونی؟
هرا: آره.
گابریه لا: چون تو سرتاپا خیس بودی.
هرا: می شه پَـسِش بِدی؟
گابریه لا: بگیر.(گابریه لا دفتر را به هرا پس می دهد.) نباید بذاری کسی تو رو با این ببینه. می دونی.
هرا: چرا؟
گابریه لا: چون ازَت می گیرَنِـش.
هرا: چرا؟
گابریه لا: چون دلشون می خواد. ببین تو که نمی خوای گُه بکاری که توجه همه رو جلب کنی، [به اسپانیایی:] می دونی؟
هرا: نمی دونم.
گابریه لا: ببین، وخت ندارم که همه چیز رو واسَت توضیح بِـدَم. خانم خانما. دبیرستان همین طوره دیگه جونی. با این دفترت از اون کارای بچه گانه ی دختر سفیدا رو می کنی، عکس گربه ت رو می گذاری روی جلدش و از این چیزا. یکی دفترت را می گاد و خلاص. اوکی؟
هرا: چرا؟
گابریه لا: [به اسپانیایی:] ای بابا. [به انگلیسی:] عین همون کاریه که کردن دیگه. مثل این می مونه که تو با لباس شنا می ری زیر دوشِ حمام. مردم می بینن. مردم این لعنتی را پاره پوره می کنن، دختر. می زنن در کونت. چه می دونم. شایدم بدتر. تا حالا خوش شانس بودی.
هرا: مربی گفت می تونم.
گابریه لا: مربی؟ تو مربی رو زیرِ دوش دیدی؟
هرا: نه.
گابریه لا: ورونیکا رو زیر دوش دیدی؟
هرا: بله.
گابریه لا: همینه دیگه.
هرا: من دوش گرفتن رو دوست ندارم.
گابریه لا: خب معلومه که دوس نداری. هیش کی*** دوس نداره.
هرا: تو دوست نداری؟
گابریه لا: چی؟
هرا: تو دوش گرفتن رو دوست نداری؟
گابریه لا: نه. مگه دیوانه ام، نه. همه لُختند. همه به تنـِت نگا می کنن. نگات می کنن مثلِ ــ می دونی، زیر ذره بین می گیرندت. اوووووو، این چاقه. اووووو، این مو نداره. اون دخترای کوچولویی که مو ندارن. آی که چقد دلم براشون می سوزه.
هرا: آره.
گابریه لا: تو داری؟
هرا: چی؟
گابریه لا: تو داری، منظورم ...(گابریه لا به شلوارش اشاره می کند.)
هرا: آها. بله.
گابریه لا: خب پس خوبه.
هرا:(بعد از کمی فکر کردن) تو بدن خوبی داری.
گابریه لا: چی؟
هرا: توــ
گابریه لا: هوی، تو لِزبیَـنی****؟
هرا: نه. نه. فراموشش کن.
گابریه لا: لعنت به تو. (وقفه. گابریه لا به درازای قطار نگاه می کند.) مربی. لِزبیَـنه.
هرا: آره؟
گابریه لا: باور کن. (وقفه ی کوتاه.) فکر می کنی تنِ خوبی دارم؟
هرا: بدنت زنانه است. بدن یک زن را داری.
گابریه لا: به نظرم بد نیستم. یک کم اضافه دارم، می دونی. یه جاهایی. ورونیکا همیشه نشونم می ده و می گه باید رژیم بگیرم و از این غلط های زیادی.
هرا: دوستته؟ این ورونیکا؟
گابریه لا: آره. (ضرباهنگ.) نمی دونم. یعنی گاهی وَختا آره. اما گاهی وَختا هم دیوونه می شه و از همه متنفر می شه. ورونیکا روانی.
هرا: آره.
گابریه لا: انگار کن ورونیکا یک کثافت کاری هایی می کنه و تو انگار کن نمی خوای قاطی بشی اما ورونیکا یک جوری مجبورت می کنه. اون و فلاکا. آدم نمی تونه تو کثافت شون نباشه یا چیزی بگه چون اونا دیوونه اند. تو هم نمی خوای اونا رو دلخور کنی. نمی دونم. انگار که مجبور باشی قاطی شون بشی، می دونی. این مُهِـمه.
هرا: آره.
(وقفه. گابریه لا به درازای قطار نگاه می کند.)
گابریه لا: (به خودش.) لعنت به این قطار «ل». (وقفه.) و مثلن امروز ــ ما با خانمِ جی کلاسِ جبرانی داشتیم، من و ورونیکا و فلاکا. نمره ها رو دادند. من شصت و چار شدم. و ورونیکا، این جنده فقط شصت و نه شده بود، اما همش به روم می زد که من از این درسِ گُه افتادم. می گفت چطوری می رم تو کلاسِ ویژه. و این کونیِ آشغال، فلاکا، می گفت نمی خوان با عقب افتاده ها بگردن.(ضرباهنگ.) زنگِ آخر رو که زدن، این دوتا منتظر من نموندن. رفتن.
هرا: رزی هم توی کلاس ویژه است.
گابریه لا: خفه شو بابا.
هرا: ببخش ـــ
گابریه لا: قرار نیست که من با عقب مونده ها برَم سرِ یک کلاس.
هرا: خب.
گابریه لا: امتحان تجدیدی می دَم.
هرا: خوبه.
(وقفه ی کوتاه. هر دو در سکوت نشسته اند. قطار از چراغِ های روشنِ کارهای تعمیری در تونل می گذرد. پرتوهای نور به درون واگن می تابند و چهره ی هر دو با نورِ درخشان و سفید، تابان می شود. هرا رو به شیشه می کند.)
گابریه لا: قطار لعنتی. همیشه این طور زیرِ رودخونه رو گـَـند می زنن، می دونی؟
هرا: نگاه کن.
گابریه لا: به چی؟
هرا: فقط نگاه کن.
(گابریه لا از پنجره به بیرون نگاه می کند.)
گابریه لا: آره. چراغ ها. خب که چی؟
هرا: مثل ستاره هستند.
گابریه لا: لعنت به تو هرا. چه مرگته؟ دختر باحالی هستی، بعد یک دَفه همچین مزخرفهایی می گی. اینا فقط چراغند دختر. این لعنتی ها ستاره نیستند.
هرا: قشنگند.
(نور چراغ ها کم می شود. صدای گفت و گوهای دختران نوجوان از واگن کناری شنیده می شود. گابریه لا به سمت در می رود.)
گابریه لا: لعنتی.
هرا: ورونیکاست؟
گابریه لا: آره.
هرا: می ترسی؟
گابریه لا: ببین، من باید برم. تو ایستگاه بعد پیاده شو.
هرا: من مونت رُزه پیاده می شم.
گابریه لا: ایستگاه بعد. ایستگاه بعدی پیاده شو و برو. حالیت شد؟
هرا: باشه.
گابریه لا: ایستگاه بعدی. من شوخی ندارم.
هرا: خب.
گابریه لا: و می دونی. اشکالی نمی بینم اگر بخوای با من دوش بگیری.
هرا: خوبه.
(گابریه لا در را باز می کند و به واگن بعدی می رود. سرعت قطار به آهستگی کم می شود. هرا دفترش را باز می کند و یک سطر می نویسد. به آن نگاه می کند. با صدای بلند می خواندش.)
هرا: ستاره ها زیر زمین هم هستند.
(یک ضرباهنگ. صحنه تاریک می شود.)
پایان نمایش.
* برگرفته از
کاردن،ویلیام و برلین، پاملا(2003). فستیوال نمایشنامه های کوتاهِ نمایشنامه نویسانِ اچ پی 2003 ــ نمایشنامه های مترو. ایالات متحده ی آمریکا. 2004.
** گاهی وقت ها
*** هیچ کس
**** زنِ همجنس گرا