مدتی بود که به صد حیله خوشی و خنده می کردم تا یک چیزی را از خود برانم. یک چیزی که فکر می کردم دلواپسی است اما شبیه دلواپسی از آب در آمد؛ اندوه است اما شبیه اندوه شد. ناامیدی است، اما گویا آن هم نبود. همین که نمی شناسمش، عاجزم می کند. تصور کنید آدم بشود پنجاه ساله اما هنوز نتواند بفهمد که بر او چی می گذرد. من که حس ناتوانی بهم دست می دهد. چون دیگر گذشته آن روزهایی که ادعا کنم هنوز کو تا بلوغ؛ همین که آدم خودش را می بیند که چسیبده به یک دسته خاطراتِ مشخص از گذشته اش، نشان می دهد که خامی خیلی وقت پیش گذشته است. وقتی آدم شروع می کند به نگران شدن، وقتی آدم می ماند که حسش را چه نامی بدهد، خامی گذشته است. در خامی، تاکیدی نیست که به حس نام بدهی. حالا نگران نام هر حسی هستم؛ این یکی را ترس بنامم؛ آن یکی را دلهره؛ این دیگری را سردرگمی؛ آن طرف تر، آن یکی را دلشوره؛ آن دورتر علاقه است؛ این یکی شوک عصبی است؛... و هر کدام از کجا آمده اند؛ و چی شده که آمده اند.
مدتی بود که نقش آدم خوشحال را داشتم تا حس کردن چیزی را از خود برانم. یک چیز نامشخص که حتی شاید رگه های خوشحالی هم در خود دارد. تا این که دیگر بریدم. دیگر خسته شدم از راندنش. بگذار بیاید تا بدانم چیست. بگذار بیاید تا بفهمم چه باید کرد. و حالا که آمده، مخلوطی از تندیِ درد ها و سرخورده گی هایم را با شیرینی خاطره های خوب با خود آورده است. دیوانه کننده است اگر توصیفش کنم. تصویر مالیخولیایی زنی را می بینم که به هر کس دست می زند، شوک الکتریکی می گیرد اما به جای جیغ زدن، می خندد. بدجوری عاجزم کرده است. آنقدر ناتوانم ساخته که حتی نمی توانم عنوانی بر این نوشته بگذارم. به رسم دنیای کد و عدد، 89 است.