به تو رو آورده ام
به تو رو آورده ام
پروردگار
از این خاموشی خوددارانه ی لعنتی
که در جهان است
نه، جهان نه، خاموشی نه، آه
پروردگار بیا
پروردگار بیا
ما در زمین غمگینیم
پروردگار بیا
ما در زمین غمگینیم.
=========
درون
چشم سرخ ات-
می گویی صابون
-زخم؟
دور چشمت
و پایین تر روی گونه ات
- نشان مادرزاد؟ زخم؟
نزدیک، نزدیک مرا می کشی به درون
زخم-
درباره ی شاعر:
جین والنتاین شاعر معاصر آمریکایی است که تا به حال یازده مجموعه شعر از او منتشر شده است. شعرها و کتابهایش برنده ی جوایز ادبی بسیاری شده است و اکنون در دانشگاه نیویورک تدریس می کند. این شعرها را از کتاب "دری در کوهستان" که مجموعه ای از شعرهای جدید و قدیم اوست، ترجمه کرده ام. در این مجموعه، شعرها ترتیب و توالی زمانی و مفهومی جالبی دارند و شاعر آنها را طوری چیده که هر پاره شعر با واژه ی مشترک یا ارائه ی تصویر ومفهوم مشترکی با شعر پیشین در ارتباط است در واقع هر شعر همزمان هم ادامه ی شعر پیشین است و هم خود شعر مستقلی است. گویا فصل های رمانی هستند که زندگی و تجربیات یک زن را روایت می کند. البته من در انتخاب این دو شعر این ترتیب را رعایت نکرده ام. بعضی شعرهایش هم خیلی کسل کننده هستند، همانطور که همه ی ما در زندگی فصل های کسالت را تجربه می کنیم.
۱۳۸۸ شهریور ۲۶, پنجشنبه
۱۳۸۸ شهریور ۲۴, سهشنبه
وقتی ساکی عصبانی می شود
خب در این وقت هیچ کاری از من برنمی آید مگر این که خردمندانه به خود بگویم:
بر آستانه تسلیم سر بنه ساکی
که گر ستیزه کنی روزگار بستیزد
این هم نهایت مصالحه گری. دیگر چه می خواهی؟
اما یواشکی، آن گوشه کنارهای وجودم داد می زنم: ای نامراد! چه خبرت است؟ این چند تا سلول دراز عصبی را هم نمی توانی در من ببینی؟ آخر چقدر اینها را می کشی ؟!!
البته که من نا شکر نیستم. باید اعتراف کنم که در زندگیم دوران صلح و آرامشی هم بوده که بسیار زیاد به آرامش پیش از طوفان شبیه اند و من خاطره هایی دارم که کمتر رگه های ناخوشی در آنها پیداست. بعد از این دوره ناگهان طوفان اول می رسد و هنوز از ویرانی اش بیرون نیامده ام که دومی از راه می رسد و بعد سومی و چهارمی با هم می رسند و ....
کاش این همه طوفان که مرحمت شده، خاصیت خوبِ نِی هم مرحمت می شد و من خم می شدم و در امان می ماندم. اما حالا چی؟ خاصیت نِی از نوع بی ریشه اش به من داده شده، آن هم از نوع ناکوکش! چون کم زور هستم درنتیچه پرگویم و پرگویی گاهی آدم را در مسیر مصالحه گری سوق می دهد.
حالا که از ستیزه گری دست برداشتم و کنار آمده ام، تو هم کنار بیا دیگر. اینقدر بر من مکوب که یک روزی می بینی خرد شدم. گفته باشم ها!
آمدم بنویسم اینجا از بس در طوفان های پی در پی این سال ها، دلم برای یک آرامش پیش از طوفان تنگ شده. ببینم ساز ناکوکم را که خفه کنم، تو چقدر دنیایم را آرام می کنی.
++++++
پس از انتشار: هه هه هه. یکی نیست بگوید: بی سواد! نِی که نیاز به کوک ندارد!!
بر آستانه تسلیم سر بنه ساکی
که گر ستیزه کنی روزگار بستیزد
این هم نهایت مصالحه گری. دیگر چه می خواهی؟
اما یواشکی، آن گوشه کنارهای وجودم داد می زنم: ای نامراد! چه خبرت است؟ این چند تا سلول دراز عصبی را هم نمی توانی در من ببینی؟ آخر چقدر اینها را می کشی ؟!!
البته که من نا شکر نیستم. باید اعتراف کنم که در زندگیم دوران صلح و آرامشی هم بوده که بسیار زیاد به آرامش پیش از طوفان شبیه اند و من خاطره هایی دارم که کمتر رگه های ناخوشی در آنها پیداست. بعد از این دوره ناگهان طوفان اول می رسد و هنوز از ویرانی اش بیرون نیامده ام که دومی از راه می رسد و بعد سومی و چهارمی با هم می رسند و ....
کاش این همه طوفان که مرحمت شده، خاصیت خوبِ نِی هم مرحمت می شد و من خم می شدم و در امان می ماندم. اما حالا چی؟ خاصیت نِی از نوع بی ریشه اش به من داده شده، آن هم از نوع ناکوکش! چون کم زور هستم درنتیچه پرگویم و پرگویی گاهی آدم را در مسیر مصالحه گری سوق می دهد.
حالا که از ستیزه گری دست برداشتم و کنار آمده ام، تو هم کنار بیا دیگر. اینقدر بر من مکوب که یک روزی می بینی خرد شدم. گفته باشم ها!
آمدم بنویسم اینجا از بس در طوفان های پی در پی این سال ها، دلم برای یک آرامش پیش از طوفان تنگ شده. ببینم ساز ناکوکم را که خفه کنم، تو چقدر دنیایم را آرام می کنی.
++++++
پس از انتشار: هه هه هه. یکی نیست بگوید: بی سواد! نِی که نیاز به کوک ندارد!!
۱۳۸۸ شهریور ۲۲, یکشنبه
سوخته ام و بازگشته ام
صبح در خانه ی سوخته
مارگارت آتوود
در خانه ی سوخته صبحانه می خورم
می فهمی: نه خانه ای هست
و نه صبحانه ای
با این حال من اینجایم.
با قاشق گداخته می خورم
از ظرفی که آن هم گداخته است.
هیچ کس دیگری نیست.
کجا رفته اند؟ برادر، خواهر،
مادر و پدر؟
به ساحل رفته اند شاید.
لباسهایشان هنوز از جا رختی آویزان است.
ظرفهایشان در ظرفشویی انباشته است،
کنار همان اجاق هیزم سوز
با آن شبکه و کتری دودزده اش.
تمام جزئیات آشکارند.
فنجان حلبی و آینه ی موج دار.
روز تابان و بی سرودیست،
دریاچه آبیست و جنگل تماشایی،
در شرق آسمان دسته ابری
در سکوت ورم می کند،
همچون نان سیاه.
می توانم پیچ وتاب های پارچه ی مشمایی را ببینم،
می توانم ترک های شیشه را ببینم
که در تابش آفتاب
همچون زبانه های آتشند.
نمی توانم دست و پای خود را ببینم
یا بدانم آیا یک دام است یا موهبت
این که بازگشته ام به خانه ای
که در آن همه چیز پایان یافته است
مدتها پیش؛
کتری وآینه، قاشق و ظرف
و تن خودم
و تنی که داشته ام
و تنی که دارم
اکنون
که پشت میز صبحانه ام، تنها و شاد
با پاهای برهنه ی کودکی بر کف چوبی سوخته
(گویا می بینم)
در لباس سوزانم، شورت نازک سبز
و تی شرت زرد چرکین
که در برگرفته اند
خاکستر تابنده ی
جسم غایبم را.
من فروزانم.
Morning in the Burned House
In the burned house I am eating breakfast.
You understand: there is no house, there is no breakfast,
yet here I am.
The spoon which was melted scrapes against
the bowl which was melted also.
No one else is around.
Where have they gone to, brother and sister,
mother and father? Off along the shore,
perhaps. Their clothes are still on the hangers,
their dishes piled beside the sink,
which is beside the woodstove
with its grate and sooty kettle,
every detail clear,
tin cup and rippled mirror.
The day is bright and songless,
the lake is blue, the forest watchful.
In the east a bank of cloud
rises up silently like dark bread.
I can see the swirls in the oilcloth,
I can see the flaws in the glass,
those flares where the sun hits them.
I can't see my own arms and legs
or know if this is a trap or blessing,
finding myself back here, where everything
in this house has long been over,
kettle and mirror, spoon and bowl,
including my own body,
including the body I had then,
including the body I have now
as I sit at this morning table, alone and happy,
bare child's feet on the scorched floorboards
(I can almost see)
in my burning clothes, the thin green shorts
and grubby yellow T-shirt
holding my cindery, non-existent,
radiant flesh. Incandescent.
Margaret Atwood
مارگارت آتوود
در خانه ی سوخته صبحانه می خورم
می فهمی: نه خانه ای هست
و نه صبحانه ای
با این حال من اینجایم.
با قاشق گداخته می خورم
از ظرفی که آن هم گداخته است.
هیچ کس دیگری نیست.
کجا رفته اند؟ برادر، خواهر،
مادر و پدر؟
به ساحل رفته اند شاید.
لباسهایشان هنوز از جا رختی آویزان است.
ظرفهایشان در ظرفشویی انباشته است،
کنار همان اجاق هیزم سوز
با آن شبکه و کتری دودزده اش.
تمام جزئیات آشکارند.
فنجان حلبی و آینه ی موج دار.
روز تابان و بی سرودیست،
دریاچه آبیست و جنگل تماشایی،
در شرق آسمان دسته ابری
در سکوت ورم می کند،
همچون نان سیاه.
می توانم پیچ وتاب های پارچه ی مشمایی را ببینم،
می توانم ترک های شیشه را ببینم
که در تابش آفتاب
همچون زبانه های آتشند.
نمی توانم دست و پای خود را ببینم
یا بدانم آیا یک دام است یا موهبت
این که بازگشته ام به خانه ای
که در آن همه چیز پایان یافته است
مدتها پیش؛
کتری وآینه، قاشق و ظرف
و تن خودم
و تنی که داشته ام
و تنی که دارم
اکنون
که پشت میز صبحانه ام، تنها و شاد
با پاهای برهنه ی کودکی بر کف چوبی سوخته
(گویا می بینم)
در لباس سوزانم، شورت نازک سبز
و تی شرت زرد چرکین
که در برگرفته اند
خاکستر تابنده ی
جسم غایبم را.
من فروزانم.
Morning in the Burned House
In the burned house I am eating breakfast.
You understand: there is no house, there is no breakfast,
yet here I am.
The spoon which was melted scrapes against
the bowl which was melted also.
No one else is around.
Where have they gone to, brother and sister,
mother and father? Off along the shore,
perhaps. Their clothes are still on the hangers,
their dishes piled beside the sink,
which is beside the woodstove
with its grate and sooty kettle,
every detail clear,
tin cup and rippled mirror.
The day is bright and songless,
the lake is blue, the forest watchful.
In the east a bank of cloud
rises up silently like dark bread.
I can see the swirls in the oilcloth,
I can see the flaws in the glass,
those flares where the sun hits them.
I can't see my own arms and legs
or know if this is a trap or blessing,
finding myself back here, where everything
in this house has long been over,
kettle and mirror, spoon and bowl,
including my own body,
including the body I had then,
including the body I have now
as I sit at this morning table, alone and happy,
bare child's feet on the scorched floorboards
(I can almost see)
in my burning clothes, the thin green shorts
and grubby yellow T-shirt
holding my cindery, non-existent,
radiant flesh. Incandescent.
Margaret Atwood
۱۳۸۸ شهریور ۷, شنبه
Little ladybird
برای ذهن مشوش دوست نادیده ام در سرزمینی دور سروده ام.
To the years ahead
On my finger tips,
I raise you up to the air.
My breath
I blow it to you.
Extend your little
red wings now;
Fly over the years
-when loneliness
streaked into the gloomy air
he used to take in.
Go to him; remember but
to send me messages
if your little black dots
are still shining,
when you hide
in the grass,
grown-up,
with your lover,
My little ladybird!
برای سالهای پیش رو
بر سرانگشتانم
در هوا بلندت می کنم.
به سویت فوت می کنم
نفسم را.
اکنون بگشا
بالهای کوچک قرمزت را
پرواز کن بر فراز سالها
-وقتی رگه های تنهایی
هوای اندوهناکی را آکنده بود
که او به درون می کشید.
برو به سویش؛ اما به یاد داشته باش
برایم پیام بفرستی
تا بدانم آیا
خالهای سیاه کوچکت
هنوز می درخشند،
وقتی بالغ شده ای
و همراه معشوقت
در علفزار
پنهان می شوی.
کفشدوزک کوچکِ من!
۱۳۸۸ شهریور ۲, دوشنبه
لحظه ی پیش از شلیک گلوله
پرواز به درون
ریه ها خود را پر می کنند و می گسترند،
بال هایی از خون روشن،
و استخوان هایت
تهی می کنند خود را تا مقدس شوند.
وقتی هوا را به درون می کشی
همچون بالنی بالا می روی،
و قلبت نیز سبک است و بزرگ،
با خوشی ای ناب می تپد، با هلیوم خالص.
بادهای سفید خورشیدی از میان تنت عبور می کنند،
هیچ چیز بر فراز تو نیست،
زمین را می بینی که اکنون
جواهری بیضی شکل است
تابان و به رنگ آبی دریا
از عشق.
تنها در رویاست که می توانی چنین کنی.
در بیداری،
قلبت مشتی ست لرزان
هوایی که نفس می کشی،
با غباری نرم
سد و سنگین شده است.
آفتاب، مسی سنگین و داغ است
که غلاف نازک و صورتی جمجمه ات را می فشرد.
لحظه ی پیش از شلیکِ گلوله همیشه چنین است.
تو تلاش می کنی و تلاش می کنی
تا بلند شوی اما
نمی توانی.
مارگارت آتوود
ریه ها خود را پر می کنند و می گسترند،
بال هایی از خون روشن،
و استخوان هایت
تهی می کنند خود را تا مقدس شوند.
وقتی هوا را به درون می کشی
همچون بالنی بالا می روی،
و قلبت نیز سبک است و بزرگ،
با خوشی ای ناب می تپد، با هلیوم خالص.
بادهای سفید خورشیدی از میان تنت عبور می کنند،
هیچ چیز بر فراز تو نیست،
زمین را می بینی که اکنون
جواهری بیضی شکل است
تابان و به رنگ آبی دریا
از عشق.
تنها در رویاست که می توانی چنین کنی.
در بیداری،
قلبت مشتی ست لرزان
هوایی که نفس می کشی،
با غباری نرم
سد و سنگین شده است.
آفتاب، مسی سنگین و داغ است
که غلاف نازک و صورتی جمجمه ات را می فشرد.
لحظه ی پیش از شلیکِ گلوله همیشه چنین است.
تو تلاش می کنی و تلاش می کنی
تا بلند شوی اما
نمی توانی.
مارگارت آتوود
۱۳۸۸ مرداد ۳۰, جمعه
انترنت، تارهای به هر حال در هم تنیده ی ما
ای وبلاگ نویسان گرامی!
از کجا می توان خبرهای لحظه به لحظه ی انتخابات را خواند؟ بابا کم که اکانت فیس بوک و توییتر نیست! اینجا خوانده بودم که همسر سازنده ی توییتر از اتاق زایمان گزارش لحظه به لحظه ی انقباضات و زایمانش را توییت کرده. یک جای دیگر هم که الان دیگر پست مربوط از انترنت پاک شده و نمی توانم به آن لینک بدهم، در آستانه ی انتخابات طرح زنی باردار را گذاشته بودند. حالا خودتان ربط توییتر و انتخابات و زایمان را می دانید. از خبرهای ویرایش شده ی سایت های خبری بدم آمده.
البته از یک زمانی که بشر شروع به اختراع کرد، گفته اند احتیاج مادر اختراع است. شاید ما نیازی نداریم که از این نوآوری ها در زمانی که انتخابات در حال برگزاری است یا آرا در حال شمارش هستند، استفاده کنیم. این هم حرفی است...
بله بله. می دانم که این روزها فناوری پیشرفت کرده و اولتراسوند هست. اما من همچنان همان رفتار قراردادی مردان در بهبوهه پدرشدن را دارم و از این صفحه به آن صفحه قدم می زنم تا نتیجه ی زایمان را بگویند.
از کجا می توان خبرهای لحظه به لحظه ی انتخابات را خواند؟ بابا کم که اکانت فیس بوک و توییتر نیست! اینجا خوانده بودم که همسر سازنده ی توییتر از اتاق زایمان گزارش لحظه به لحظه ی انقباضات و زایمانش را توییت کرده. یک جای دیگر هم که الان دیگر پست مربوط از انترنت پاک شده و نمی توانم به آن لینک بدهم، در آستانه ی انتخابات طرح زنی باردار را گذاشته بودند. حالا خودتان ربط توییتر و انتخابات و زایمان را می دانید. از خبرهای ویرایش شده ی سایت های خبری بدم آمده.
البته از یک زمانی که بشر شروع به اختراع کرد، گفته اند احتیاج مادر اختراع است. شاید ما نیازی نداریم که از این نوآوری ها در زمانی که انتخابات در حال برگزاری است یا آرا در حال شمارش هستند، استفاده کنیم. این هم حرفی است...
بله بله. می دانم که این روزها فناوری پیشرفت کرده و اولتراسوند هست. اما من همچنان همان رفتار قراردادی مردان در بهبوهه پدرشدن را دارم و از این صفحه به آن صفحه قدم می زنم تا نتیجه ی زایمان را بگویند.
۱۳۸۸ مرداد ۲۴, شنبه
۱۳۸۸ مرداد ۲۳, جمعه
زندگی: وقتی داری از خیابان می گذری
با اجازه می خواهم اول یک فحش جانانه بدهم چون به این حقیقت رسیده ام که فحش اگر مثل هر چیز دیگری درست و به جا استفاده شود، نعمت بزرگی است که به ما ودیعه داده شده. هیچ چیز این جهان بیهوده نیست عزیزان.
بیب ... بیب...لعنت بر آن تکه گوشت پر رگ و خونی که می تپد و نمی گذارد زندگی ماشینی مان را بکنیم.
و اما بعد!
زیباترین:
پسر قشنگم- جان لنون
چشماتو ببند، نترس.
هیولا رفت،
فرار کرد، حالا بابايی اينجاست.
قشنگ من، قشنگ من، قشنگ من
پسر قشنگم
پیش از اين که بخوابي
يک کم دعا کن.
هر روز، همه چیز
از همه نظر بهتر و بهتر مي شه.
قشنگ من، قشنگ من، قشنگ من
پسر قشنگم
با کشتی توي اقيانوسِ دور
سخته که منتظر باشم
تا بزرگ شدنت رو ببینم اما
به نظرم هر دوی ما
فقط باید صبورباشیم.
بله راه خیلی دوریه
اما در اين مدت،
پيش از این که بخواي از خيابون بگذري
دست منو بگير.
تو مشغول طرح برنامه هاي دیگه براي آينده هستی
اما زندگی همينه که داری تجربه مي کني.
قشنگ من، قشنگ من،
قشنگ من، پسر قشنگم
عزيزم، عزيزم
شونِ* عزيزم.
*شون لنون- پسر جان لنون
--------------
تبصره برای صحرا: من هم پسر ندارم و مادر یا پدر هم نیستم. البته نام جان لنون بر روی آهنگ بی تاثیر در انتخاب من نبود اما در این کلیپ یک چیزی دیدم که مرا خیلی جذب کرد. شاید پس زمینه ی کلیپ، شاید حرکات افراد، شاید خود موسیقی، نمی دانم سینماگران چطور بیانش می کنند، میزانسن؟؟؟ شاید. و مهمتر از آن تصویر کودک است که مدام در حال محو شدن و باز پررنگ شدن است. اما به سختی می توان دید که به پررنگی بقیه است. انگار هست و نیست. دقت کن تو هم اینطور می بینی؟اگر بقیه به حرکات او واکنش نشان نمی دادند فکر می کردم موجود زمینی نیست.
به ظاهر یک فیلم خانوادگی از جان لنون است. اما در واقع به سادگی زیبایی انسانی ترین روابط را نشان می دهد. رابطه هایی بی هیچ پیچیدگی، بی هیچ منتی و بی هیچ نیازی برای اثبات وجود داشتن شان. خب حالا اینجا جای وارد شدن به انسانیات!! نیست وگرنه من کم می آوردم.
تصور کردم کودک را با همان حرکات در مقابل دوربین اما در اطراف صندلی های خالی. تصور کن فقط زن و مردی آنجا نشسته بودند وقتی کودک می دوید، تصور کردم دریا نمی بود و در حیاط حصار دار یا دیواردار فیلمبرداری می شد، تصور کردم تنه ی درخت نمی بود. اگر این تصورات در فیلم اتفاق می افتاد، این کلیپ خیلی زشت می شد.همین دیگر. برای من این خیلی زیاد زیبا بود.
بیب ... بیب...لعنت بر آن تکه گوشت پر رگ و خونی که می تپد و نمی گذارد زندگی ماشینی مان را بکنیم.
و اما بعد!
زیباترین:
پسر قشنگم- جان لنون
چشماتو ببند، نترس.
هیولا رفت،
فرار کرد، حالا بابايی اينجاست.
قشنگ من، قشنگ من، قشنگ من
پسر قشنگم
پیش از اين که بخوابي
يک کم دعا کن.
هر روز، همه چیز
از همه نظر بهتر و بهتر مي شه.
قشنگ من، قشنگ من، قشنگ من
پسر قشنگم
با کشتی توي اقيانوسِ دور
سخته که منتظر باشم
تا بزرگ شدنت رو ببینم اما
به نظرم هر دوی ما
فقط باید صبورباشیم.
بله راه خیلی دوریه
اما در اين مدت،
پيش از این که بخواي از خيابون بگذري
دست منو بگير.
تو مشغول طرح برنامه هاي دیگه براي آينده هستی
اما زندگی همينه که داری تجربه مي کني.
قشنگ من، قشنگ من،
قشنگ من، پسر قشنگم
عزيزم، عزيزم
شونِ* عزيزم.
*شون لنون- پسر جان لنون
--------------
تبصره برای صحرا: من هم پسر ندارم و مادر یا پدر هم نیستم. البته نام جان لنون بر روی آهنگ بی تاثیر در انتخاب من نبود اما در این کلیپ یک چیزی دیدم که مرا خیلی جذب کرد. شاید پس زمینه ی کلیپ، شاید حرکات افراد، شاید خود موسیقی، نمی دانم سینماگران چطور بیانش می کنند، میزانسن؟؟؟ شاید. و مهمتر از آن تصویر کودک است که مدام در حال محو شدن و باز پررنگ شدن است. اما به سختی می توان دید که به پررنگی بقیه است. انگار هست و نیست. دقت کن تو هم اینطور می بینی؟اگر بقیه به حرکات او واکنش نشان نمی دادند فکر می کردم موجود زمینی نیست.
به ظاهر یک فیلم خانوادگی از جان لنون است. اما در واقع به سادگی زیبایی انسانی ترین روابط را نشان می دهد. رابطه هایی بی هیچ پیچیدگی، بی هیچ منتی و بی هیچ نیازی برای اثبات وجود داشتن شان. خب حالا اینجا جای وارد شدن به انسانیات!! نیست وگرنه من کم می آوردم.
تصور کردم کودک را با همان حرکات در مقابل دوربین اما در اطراف صندلی های خالی. تصور کن فقط زن و مردی آنجا نشسته بودند وقتی کودک می دوید، تصور کردم دریا نمی بود و در حیاط حصار دار یا دیواردار فیلمبرداری می شد، تصور کردم تنه ی درخت نمی بود. اگر این تصورات در فیلم اتفاق می افتاد، این کلیپ خیلی زشت می شد.همین دیگر. برای من این خیلی زیاد زیبا بود.
۱۳۸۸ مرداد ۲۰, سهشنبه
آخ که ...
فکر کنم دو روز دوام آوردم. ترک عادت به این راحتی ها هم که فکر می کردم نیست. اما قول می دهم که تعداد ساعت های وبگردی ام را کم و مفید کنم. تاسف برانگیز ترین خبری که خواندم این است. و البته که من از درستی آن نمی توانم صد در صد اطمینان داشته باشم. اما به چشم خودم این خصوصیت ِ خانوادگیِ «برای پول از این دفتر به آن دفتر دویدن» را در بعضی ها دیده ام. این تاسف مرا بیشتر می کند.
۱۳۸۸ مرداد ۱۹, دوشنبه
ترک اعتیاد
من شرمنده ی تمام عزیزانی هستم که هر از گاهی به این وبلاگ سر می زنند تا ببینند آیا به روز شده یا نه. این روزها همه چیز درب و داغان است و آشفته. درست است که نوشتن در وبلاگ وقت زیادی نمی برد اما عادت بدی که دارم این است که تا وارد وبلاگم شوم، وبگردی ها شروع می شوند و اووووهو همه در خواب می شوند و شب هم از نیمه می گذرد و آنچه در خواب نشده چشم من و مانیتور است. مسئله خواب نیست. در نوجوانی به قول مادرم کیسه ی خواب را پاره کرده ام پس دیگر نیازی به خواب نیست. باید که اعتیادم را به اینترنت کم کنم.
مثلن:
مادر: بلدی ماست مایه کنی؟
من: نه.
مادر: نمی خواهی یادت بدهم؟ روزی به دردت می خورد.
من: هر وقت لازم شد ماست درست کنم، کافیست یک کوچولو در گوگل جستجو کنم. حل است.
مادر سر تکان می دهد.
مثلنِ دیگر:
خواهرم: ماشین را که دیزاین 2010 کردی. بیا با اتوبوس برویم.
من: خب حالا که زود است.
خواهر: بهتر. می توانیم یک کم زودتر برویم. آنجا رودخانه هم هست که می توانیم برویم کنارش تا وقتی فرصت داریم. مردم می آیند ماهیگیری می کنند. خوش می گذرد.
من (عصبانی): نه. چرا زود برویم؟ که چی بشود؟ خب ماهی بگیرند. بگذار این وبلاگ را هم بخوانم. اصلن الان در گوگل می زنم «برنامه ی حرکت اتوبوس ها» تا ببینم با کدام اتوبوس درست سر موقع می رسیم. چرا زود برویم؟
خواهر(عصبانی تر): گور پدر گوگل. من رفتم.
زندگی واقعی همینطور از زیر دستم در می رود. باید که منظم شوم. متاسفانه تا مدتی دیر به دیر به روز می کنم این وبلاگ را. دلم تنگ می شود برای همه. مواظب خودتان باشید. بدرود.
مثلن:
مادر: بلدی ماست مایه کنی؟
من: نه.
مادر: نمی خواهی یادت بدهم؟ روزی به دردت می خورد.
من: هر وقت لازم شد ماست درست کنم، کافیست یک کوچولو در گوگل جستجو کنم. حل است.
مادر سر تکان می دهد.
مثلنِ دیگر:
خواهرم: ماشین را که دیزاین 2010 کردی. بیا با اتوبوس برویم.
من: خب حالا که زود است.
خواهر: بهتر. می توانیم یک کم زودتر برویم. آنجا رودخانه هم هست که می توانیم برویم کنارش تا وقتی فرصت داریم. مردم می آیند ماهیگیری می کنند. خوش می گذرد.
من (عصبانی): نه. چرا زود برویم؟ که چی بشود؟ خب ماهی بگیرند. بگذار این وبلاگ را هم بخوانم. اصلن الان در گوگل می زنم «برنامه ی حرکت اتوبوس ها» تا ببینم با کدام اتوبوس درست سر موقع می رسیم. چرا زود برویم؟
خواهر(عصبانی تر): گور پدر گوگل. من رفتم.
زندگی واقعی همینطور از زیر دستم در می رود. باید که منظم شوم. متاسفانه تا مدتی دیر به دیر به روز می کنم این وبلاگ را. دلم تنگ می شود برای همه. مواظب خودتان باشید. بدرود.