۱۳۸۸ تیر ۲۷, شنبه

دمت بی اندوه، تا ابد.

تعبیر واژه ی خواب

می خواهم تو را در خواب تماشا کنم،
که شاید دستم ندهد.
دلم می خواهد تماشایت کنم
که در خوابی.
دلم می خواهد با تو بخوابم،
به خوابت بیایم
در آندم که موج تاریک و روانش
روی سرم می لغزد

و می خواهم با تو گذر کنم
از جنگل تابناک و لرزانِ برگهای سبزآبی،
که خورشیدی از آب دارد و سه ماه،
به سوی غاری که باید در آن فرو شوی،
به سوی بدترین ترسَت.

می خواهم به تو شاخه ی نقره ای را بدهم،
گل کوچک سفید را، آن یگانه واژه را
که تو را محافظت می کند
از اندوهی که در دل رویایت است.
از اندوهی که در دل است
می خواهم باز به دنبالت
از راه پله ی طولانی بالا بروم
و آن قایقی شوم که تو را با احتیاط
همچون شعله ای بر کف دو دست،
بازمی گرداند
به آنجا که تنت خوابیده است،
درکنارم،
و هنگامی که می آیی
به سادگیِ درون کشیدنِ نفس

دلم می خواهد آن هوایی باشم
که سکونت می کند در تو
تنها برای لحظه ای.
می خواهم آن نامحسوس باشم،
آن ضرورت.

مارگارت آتوود*



Variation On The Word Sleep
Margaret Atwood

I would like to watch you sleeping,
which may not happen.
I would like to watch you,
sleeping. I would like to sleep
with you, to enter
your sleep as its smooth dark wave
slides over my head

and walk with you through that lucent
wavering forest of bluegreen leaves
with its watery sun and three moons
towards the cave where you must descend,
towards your worst fear.

I would like to give you the silver
branch,the small white flower, the one
word that will protect you
from the grief at the center
of your dream, from the grief
at the center I would like to follow
you up the long stairway
again and become
the boat that would row you back
carefully, a flame
in two cupped hands
to where your body lies
beside me, and as you enter
it as easily as breathing in

I would like to be the air
that inhabits you for a moment
only. I would like to be that unnoticed
and that necessary.

*مارگارت آتوود نویسنده ی معاصر و شهیر کانادایی، شاعر، منتقد، فیلمنامه نویس و نویسنده ی نمایشنامه های رادیویی و کتابهای کودکان است. آثار او تاکنون برنده ی جوایز ادبی بسیاری شده است. او در فاصله ی سالهای 1984-1986 رییس انجمن قلم کانادا بود. او فعالیتهای ارزشمند ادبی بسیاری داشته است و در تدوین مجموعه های ادبی بزرگی با دیگر محققان و نویسندگان شهیر همکاری داشته است. از دیگر فعالیتهای او تدریس در دانشگاه است.

۱۳۸۸ تیر ۲۴, چهارشنبه

قانون شماره ی یک

FACE DOWN IN HISTORY
Howie Good

Then the gypsies abandoned their camp
and the stars sank down to candles.
All I could see was what could be
surmised from circumstance,
a dancing bear with a head scarf
and one gold earring climbing into a cab.
I was never so young again.
The banished Polish princess
who shared her orange
spit the seeds out on the floor.
She said rule number one was simple,
like the valley between her breasts.
There was no rule number two.



مرور تاریخ


پس کولیان خیمه را ترک کردند
و ستارگان افول کردند تا شمع ها
آنچه می شد دید گمان بود
برخاسته از پیرامون من،
خرسی رقصان با شالی بر سر
و گوشواره ای زرین که به درون درشکه ای بالا می رفت.
هرگز دوباره آنقدر جوان نشدم.
شاهدخت تبعیدی لهستانی
همان که پرتقالش را با دیگران تقسیم کرده بود
دانه ها را بر زمین تف کرد.
گفت قانون شماره ی یک ساده بود،
همچون دره ی میان سینه هایش.
قانون شماره ی دو وجود نداشت.

هُوی گود(Howie Good) پرفسور خبرنگاری در دانشگاه ایالتی نیویورک و نیوپالتز است. از او سه مجموعه شعر منتشر شده است با نامهای مرگ شاهزاده ی قورباغه ای(2004)، هارتلند(2007) و بیگانگان و فرشتگان(2008).

۱۳۸۸ تیر ۲۱, یکشنبه

من خونسرد هستم پس متمدنم.

خانمها، آقایان
امروز دقیقا این اتفاق برای من افتاد. تنها تفاوت در این است که آنها دو هفته پیش ماشین را خرید بودند. تصادف کردم. تصادف با ماشین اگر منجر به مرگ نشود از آن تجربه های نابی است که در سقوط آزاد هم نصیب نمی شود. این عکس محل تصادفه.


البته این را هم بگم که هنوز معلوم نیست مقصر واقعی کدام راننده است. آن خانم خط توقف سر راهش داشت اما من هیچ نداشتم. معلوم نیست اما به احتمال زیاد من مقصر شناخته میشوم. (وضعیت را ببینید لطفن و کارشناسی کنید به نفع من) داخل آن مربع سیاه من هستم که خواهرم در کنارم نشسته و آن مربع آبی ماشین رقیب. پیکان های سیاه مسیری را که من قرار بود بروم نشان می دهند و پیکانهای آبی هم مال رقیب هستند. اما... اما هیچ کدام از این پیکان ها نتوانستند تا آخر به اجرا در بیایند چون آن منحنی پیچ خورده ی قرمز برای من اتفاق افتاد. دقیقن در همان محل × ما به هم برخورد کردیم و بعد مسافرت چند ثانیه ای من به فضا شروع شد. نه اینطور هم نبود. تایرهای ماشین به گمانم هیچ وقت از زمین کنده نشدند. اما من انگار داخل یک دستگاه گریز از مرکز بودم که قرار بود از ذرات وجودم انرژی هسته ای و کیک زرد بگیرد. بعد هم ماشین شلیک شد به سمت چمن پیاده رو و بعد از برخورد با دیوار نیم متر برگشت عقب. خب در مسافر باز نمی شد (این هم یک تفاوت دیگه با آن داستان) و خواهرم گیر کرده بود. هر دو از قسمت راننده آمدیم بیرون. آن خانم دیگر هم ترمز کرده بود در همان نقطه ی برخورد و از خلق صحنه ای که درهالیوود با صرف هزینه های زیادی تولید می شوند، به وجد آمده بود و گریه می کرد. دوست پسرش هم تحسینش می کرد و دلداری اش می داد که عیب ندارد دفعه ی بعد حتمن دوربین فیلمبرداری را هم می آوریم. در آن صحنه فقط پاپاراتزی کم داشتیم. خب دیدم آن هم جور است؛ خواهر زرنگم با موبایلش داشت از صحنه و ماشین های خسارت دیده عکس می گرفت.

ما -من و رقیب- هم مثل آدمهای متمدن بعد از این که از سلامت همدیگر مطمئن شدیم شروع کردیم به داد و بیداد و خب فاک هم که مثل آدامس در دهان استرالیایی ها می چرخد. آرام که شدیم یادم آمد در آن داستان مشخصات بیمه رد و بدل کرده بودند. ما هم این کار را کردیم. سناریو باید دنبال می شد. زنگ زدیم و آمدند هر دو ماشین را بردند. فردا می روم بیمه. ببینم دسته گلی که به آب دادم چقدر خرج دارد. البته نهایت تلاشم را می کنم تا ثابت شود کی مقصر واقعی بوده. گزارش کامل صحنه تنظیم شده و هر دو طرف امضا کرده ایم. دعا کنید در این آستانه ی محصل شدن جیبم از این خالی تر نشود.
در آخر یادم آمد که کشتی گیران پس از مبارزه سر بر شانه ی همدیگر می گذارند و ... ما با صدای کشدار زنانه گفتیم:
Soorryyyyyy!

۱۳۸۸ تیر ۲۰, شنبه

پادآوای آخر هفته (2)

Show Recent Messages (F3)
saki appears to be offline and will receive your messages after signing in.
You currently appear offline to saki.
saki: سلام ای ملت همیشه انویزیبل
saki: سلام ای ملت همیشه انویزیبل
saki: بابا آنلاین شوید دیگر. تا مشتی بر دهان استکبار سکوت بزنیم و این حرفها
saki: بابا آنلاین شوید دیگر. تا مشتی بر دهان استکبار سکوت بزنیم و این حرفها
saki: سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
saki: سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
saki: آخر چرا؟
saki: آخر چرا؟
saki: سرها در گریبان است
saki: سرها در گریبان است
saki: هان؟
saki: هان؟
saki: زمستان است
saki: زمستان است
saki: آخر زمستان که فصل انداختن شال دور گردن آدم برفی است
saki: آخر زمستان که فصل انداختن شال دور گردن آدم برفی است
saki: فصل پارو کردن بام است
saki: فصل پارو کردن بام است
saki: اصلن اینجا زمستان است
saki: اصلن اینجا زمستان است
saki: چرا آن سرِ زمین همه را یخ زده است؟
saki: چرا آن سرِ زمین همه را یخ زده است؟
saki: باز که هر چی من می گویم تو می گویی
saki: این عادت است که تکرار شود
Last message received on 11/07 at 9:13 PM

۱۳۸۸ تیر ۱۹, جمعه

سرقت ادبی- بی ادبی

دزدی هم از این دزدی ها! در روز روشن! چه جسارتی!! این آقا می خواست افشاگری کند. بعد از خواندن در مورد این دزدی خیلی مشتاقانه - متاسفانه- منتظر هستم افشاگری ها را بخوانم. واقعن باید یک کاری کرد.

۱۳۸۸ تیر ۱۷, چهارشنبه

نمی دانستم...


Without You
My Pillow gazes upon me at night
Empty as a gravestone;
I never thought it would be so bitter
To be alone,
Not to lie down asleep in your hair.

I lie alone in a silent house,
The hanging lamp darkened,
And gently stretch out my hands
To gather in yours,
And softly press my warm mouth
Toward you, and kiss myself, exhausted and weak-
Then suddenly I'm awake
And all around me the cold night grows still.
The star in the window shines clearly-
Where is your blond hair,
Where your sweet mouth?

Now I drink pain in every delight
And poison in every wine;
I never knew it would be so bitter
To be alone,
Alone, without you.

Hermann Hesse
Translated by James Wright


بی تو

شب است و بالش خیره به من زل می زند
خالیست همچون سنگ قبری؛
هرگز نمی دانستم چنین تلخ خواهد بود
که تنها باشم،
که بر موهایت نخوابم.
تنها دراز می کشم در سکوت خانه،
چراغ آویخته از سقف خاموش است،
و آرام دست دراز می کنم
تا دستانت را بگیرم،
و به نرمی لب می فشارم
به سوی تو، و خود را می بوسم، خسته و رنجور-
و ناگهان بیدارم
و شب سرد در اطرافم می روید.
ستاره در قاب پنجره می درخشد
خرمن طلایی ات کجاست؟
قند دهانت کو؟

حال دیگر در هر خوشی ام درد می نوشم
و زهر است در هر جام شرابی؛
نمی دانستم چنین تلخ خواهد بود
تنها بودن،
تنها، بی تو.

هرمان هسه


۱۳۸۸ تیر ۱۳, شنبه

دلم خواست باز بروم بالای درخت!!

اهالی ، رساله ی زیر نتیجه ی یک هفته اجتهاد و ریاضت من است درباب اگزیستانسیالیسم! تقلید از تبصره ی آن بر هر خواننده ای که شیخ ساکی را می خواند، واجب است.

ژان پل سارتر نمایشنامه ای دارد با نام" در بسته" که کل فضای نمایش را یک اتاق بدون پنجره شکل می دهد با سه مبل و یک مجسمه و یک چاقوی کاغذ بری. سه شخصیت اصلی یک به یک با راهنمایی والِت- یکی از خدمتگزاران جهنم- وارد صحنه می شوند. گارسینِ روزنامه نگار، اینِز یک همجنسگرا که زن سرسختی هم هست و اِستل زنی بسیار وابسته به مردان . آنها در بخشی از جهنم هستند و این تنها چیزی است که از بدو ورود به آن آگاه هستند اما برخلاف انتظارشان دراین جهنم نه وسایل شکنجه می بینند و نه شکنجه گری. آنها گاه به گاه می توانند زمین را ببیند و رفتارهای دیگران را در نبود خود تماشا کنند. استل متوجه می شود که هیچ آینه یا شی ای که بتوان در آن خود را دید هم وجود ندارد. او بدون آینه خود را بی هویت حس می کند. می پرسد بدون دیدن خود چگونه می تواند از وجود داشتن خود آگاه باشد؟ اوبدون دیدن خود حتی وقتی خود را لمس می کند هم نمی تواند وجود داشتن خود را درک کند. اینز که جذب استل شده است می گوید که می تواند برای استل آینه باشد. اما استل به صداقت اینز اعتماد نمی تواند. او مجذوب گارسین شده است اما گارسین به هر دو زن بی توجه است. او نگران قضاوت دیگرانی است که در زمین مانده اند.
گرایش استل به گارسین، اینز را به خشم می آورد و کم کم کشمکش و تقابل میان شخصیت ها اوج می گیرد. هر یک می خواهد بداند دیگری چرا آنجاست. آنها برای هم اعتراف می کنند. گناه گارسین ترسو بودن است. او روزنامه نگاری است که در زمان جنگ به جای عملی کردن اصولی که از آنها حمایت می کرد، از کشور فرار کرده است. او با همسر خود به شدت بد رفتاری می کرده است. اینز با رابطه با زنی باعث شده است که شوهر زن زندگی نکبت باری داشته باشد و سرانجام زیر تراموا له شود و آن زن، پس از شش ماه زندگی و رنج با اینز، شبی او و خود را با گاز خفه می کند. گناه استل خیانت به شوهر و غرق کردن نوزادی است که از معشوق خود داشته و دیدن صحنه ی غرق کردن نوزاد باعث شده که مرد خودکشی کند.
استل از همان ابتدا درخواست می کند که واژه ی مرده را به کار نبرند و واژه ی غایب را ترجیح می دهد. او می گوید در این اتاق همانقدر احساس زنده بودن می کند که در زمین می کرد. از نظر او آنها فقط در زمین غایب هستند. گارسین برای اجتناب از تقابل و کشمکش پیشنهاد می کند که سکوت کنند و یکدیگر را نادیده بگیرند گویا وجود ندارند. اما اینز تاکید می کند که آنها مرده اند و برای همیشه، برای تمام زمانها، آنجا با هم خواهند بود، تا ابد. او در مخالفت با گارسین به او می گوید: « من تو را در استخوانهایم حس می کنم. سکوت تو در گوشهایم فریاد می کشد. تو می توانی دهانت را بدوزی. می توانی زبانت را ببری و بیرون بیندازی اما آیا می توانی وجود داشتن خود را متوقف کنی؟ آیا می توانی ذهنت را متوقف کنی؟» گارسین برای رهایی از رنجی که به خاطر ترسو شناخته شدن در زمین می برد از استل می خواهد شجاعت او را تایید کند و استل به خاطر وابستگی به گارسین این کار را می کند اما اینز با تمسخر تاکید می کند که گارسین یک ترسوست و همچنان به وجدان گارسین فشار می آورد. گارسین فریاد می زند به جهنم باور نداشته است و نمی دانسته که جهنم به این شکل خواهد بود. اما حالا می داند که جهنم دستگاههای شکنجه و شکنجه گر نیاز ندارد. جهنم دیگرانند. آنها پی می برند که قرار است هر یک شکنجه گر آن دوی دیگر باشد. گارسین درخواست می کند تا از اتاق خارج شود و می گوید حاضر است تمام شکنجه ها را تحمل کند و بسوزد . هر چیزی را تحمل می کند مگر این درد ذهنی کشنده را که می آزارد، له می کند ولی هیچ گاه به اندازه ی کافی صدمه نمی زند. برخلاف انتظار آنها در باز می شود تا گارسین خارج شود. اما گارسین تمصمیم می گیرد بماند و اینز را متقاعد کند که او یک ترسو نیست. اینز پافشاری می کند که او یک ترسوست. استل از روی حماقت تلاش می کند با چاقوی کاغذ بری اینز را بکشد اما اینز فریاد می زند که آنها مرده اند «مرده! مرده! مرده! چاقوها، سَم، طناب ها، همه بی فایده اند. مرگ اتفاق افتاده است، می فهمی؟ یک بار و برای همیشه. می بینی ما اینجاییم. برای ابد.» و ناگهان همه با این حقیقت روبرو می شوند.

***


آیینه ای نیست که آنها بتوانند بازتاب خود را در آن ببینند، هر یک نمی تواند به دیگری اعتماد کند و از این رو آنچه به آنها کمک می کند وجود خود را حس کنند، گذشته ی آنهاست و آنچه در زمین پیرامون آشنایان آنها و مرگ آنها می گذرد. تماشاگر نمی تواند شاهد آنچه شخصیت ها در زمین می بینند باشد. شخصیت ها از«هیچ» تصاویری ذهنی برای تماشاگر می سازند. جز این سه شخصیت و صحنه ی اتاق همه ی رویدادها و صحنه ها و شخصیت ها ی دیگر غایب هستند و برای حضور بخشیدن به این چیزهای غایب این سه شخصیت همچون آینه عمل می کنند. آنها هر آنچه را در زمین رخ می دهد-هیچ را- حضور می بخشند و به تماشاگر بازتاب می دهند و همزمان هر آنچه در زمین رخ می دهد، همچون آینه هر یک از این شخصیت ها را به دیگری و به تماشاگر نشان می دهد. همانطور که استل می گوید« بدون دیدن خود چطور می توانم حس کنم وجود دارم.» اگر نداند شبیه چه چیزی است چطور می تواند تشخیص دهد که دیگری نیست. چطور تفاوت وجود خود و دیگری را حس کند؟ چطور برای خود هویت قایل شود؟ در این نمایشنامه مرز میان مرگ و زندگی و هستی و نیستی به سختی قابل تشخیص است. از سویی این شخصیت ها مرده اند و یکی از آنها اصرار دارد که خود را غایب بدانند. دیگری خواهش می کند وجود یکدیگر را نادیده بگیرند- هیچ باشند؛ نیست باشند. و از سوی دیگر سومی به اولی می فهماند که مرده اند و به دومی اصرار می کند که او ترسوست و وجود دارد و آنها تا ابد در همین شرایط باقی خواهند ماند. در این نمایش آنچه نیست و غایب است، درعین حال حاضر است و آنچه مرده، همچنان زنده باقی خواهد ماند. این درهم آمیختگی و آشفتگی سوالهای بیشتری را به ذهن تماشاگر وارد می کند. اگر مرگ چیزی است که به دنبال زندگی می آید پس آن مرزی که یک نفر به اتمام می رسد و دیگری شروع می کند کجاست؟

تبصره: پس عزیزان نتیجه ی اخلاقی شعر در پست پیشین و نمایشنامه ی «در بسته» این است که هر وقت با کسی به خصوص معشوق (هاه، یا معشوقه- محض خاطر حس فمنیستی) دعوایمان شد به زمین و زمان گیر بدهیم و مرده و زنده را از بودنشان پشیمان کنیم تا صد بار آرزوی نبودن داشته باشند. اما دریابند که چون آرزویی در آنها هست، پس هنوز هستند و در این دور بچرخند و بچرخند تا وقتی ما حالمان سرجایش بیاید و زندگی مثل آخر فیلم هندی دوباره زیبا شود. اما یادتان باشد که زندگی همانی است که ما می خواهیم باشیم. ما هم همان بازتابی هستیم که از خود در آینه ی دیگران می بینیم. آه سرم درد می کند. فعلن.
پس از چند پست: بالاخره آدرس وبلاگی را که علاوه بر اجتهاد و ریاضت یک هفته ای خیلی ازش در این رساله استفاده کرده ام یافتم. این است.

۱۳۸۸ تیر ۸, دوشنبه

همه در هیچ

آملیا واکر ساکن شهر ادلاید استرالیاست و در حال حاضر دانشجوی رشته ی نویسندگی در دانشگاه یونی اس ای (دانشگاه ایالت استرالیای جنوبی) است. آنچه اینجا می خوانید ترجمه ای از شعر اوست که در شماره ی چهارده مجله ی ادبی جوهر مرطوب نشر شده است. از آنجایی که متاسفانه از کپی رایت چیز زیادی نمی دانم و نگران این دزدی خودم هستم لطف کنید شما هم اگر از این شعر در جایی استفاده می کنید منبع را ذکر کنید و لینک مجله را بگذارید. (آخ داشتم می مردم از عذاب وجدان. اعتراف چیز خوبی است ها! اما هنوز برای توبه زود است. فعلن با همین دزدی ها خوشم تا بعد. شاید دانته و ویرژیل به خانه ی من هم آمدند.*)







After fighting with my lover
Amelia Walker

Sartre said, ‘Hell is other people’ . Easy
for him—perhaps—I’ll never know for sure
if he believed in either.
But what if you believe in Heaven
and Hell as one and the same?
If you believe that God is the Earth
as the Devil is the Earth
as you and I and the guy next door are the earth?
As the Bog Man and George and Osama
and Mick Jagger are the earth?
Then everything is a mirror
and in it, nothing,
and in nothing, all.
Each reflection is a death,
each death a rebirth
—messy affairs, but then who isn’t?


پس از دعوا با معشوقم

سارتر می گوید «دوزخ دیگرانند**.» برای او
گفتنش آسان بود-شاید- هرگز به یقین نفهمیدم
آیا خودش باور داشت؟
اما اگر بهشت و دوزخ را
هر دو در هم و یک باور داشته باشی چه؟
اگر خدا را زمین
و شیطان را نیز زمین بدانی چه؟
و خود و من و همسایه را نیز؟
اگر همانگونه آدم باتلاقی*** و جرج و اسامه
و میک جَگِر را زمین بدانی چه؟
پس هر چیزی آیینه ایست
که در آن هیچ نیست
و در هیچ همه است.
هر بازتابی مرگ است
و هر مرگ تولدی دوباره
-در هم آمیخته و آشفته، اما کیست که نباشد؟

آملیا واکر

* تصویر: ویلیام بلیک، دانته و ویرژیل وارد دوزخ می شوند.
**جمله ای برگرفته از نمایشنامه ی در بسته اثر ژان پل سارتر درباره ی ریشه ی روابط میان آدمها
***آدم باتلاقی: به جسد انسانهای پیش از تاریخ گفته می شود که به خاطر شرایط محیط اطراف که شبیه محیط باتلاق است، پوسیده نشده اند و همچون اجساد مومیایی سالم مانده اند.

۱۳۸۸ تیر ۱, دوشنبه

حالا که در خیابان اسب نیست؟

پنجره ی رو به خیابان
فرانتس کافکا

هر کسی که زندگی تنهایی دارد و با این حال گاه گاهی دلش می خواهد خود را به جایی بند کند، هر کسی که مطابق با تغییرات زمانی روز، آب وهوا، وضع کاسبی اش و چیزهایی از این دست، ناگهان دلش بازویی می خواهد که به آن خود را قلاب کند، مدت زیادی را نمی تواند بدون پنجره ای رو به خیابان سر کند. و اگر دلش چیزی هم نخواهد و فقط با حال آدم خسته ای برود کنار پنجره، با چشمهایی که از مردم به سمت آسمان بروند و باز برگردند اما نخواهد منظره ای را ببیند و سرش را کمی بالا بگیرد، با این حال اسبهای خیابان او را به آن پایین، به درون قطار واگن هایشان ، به درون هیاهو و سرانجام به درون هماهنگی انسانی خواهند کشاند.


The Street Window

by Franz Kafka
Translated by Willa and Edwin Muir


Whoever leads a solitary life and yet now and then wants to attach himself somewhere, whoever, according to changes in the time of day, the weather, the state of his business, and the like, suddenly wishes to see any arm at all to which he might cling - he will not be able to manage for long without a window looking on to the street. And if he is in the mood of not desiring anything and only goes to his window sill a tired man, with eyes turning from his public to heaven and back again, not wanting to look out and having thrown his head up a little, even then the horses below will draw him down into their train of wagons and tumult, and so at last into the human harmony.

۱۳۸۸ خرداد ۲۹, جمعه

از دیار بگویید تا یار شویم.

نمی شود برای دیگران از یار گفتن را کنار بگذارید و با یار از دیار بگویید؟ منظورم این است که نمی شود ما هم کسی داشته باشیم که شعر اجتماعی در وصف این روزگاری که گریبانمان را گرفته بسراید و آهنگسازی داشته باشیم که آهنگی بسازد و خواننده ای داشته باشیم که آوازش را بخواند و تهیه کننده ای داشته باشیم که حاضر شود برای ضبط و پخش آن آهنگ و آواز و ترانه سرمایه گذاری کند و بعد به جای پخش فیلم بی علت و معلول هندی چنان نوایی از تلویزیون خانه ها بلند شود که حس غرور و همدلی در همه برانگیزد؟ شاید نمی شود. شاید نمی شود ما مردگان را حتی با موسیقی زنده کرد. حتی با سرود. شاید که نمی شود. که نمی شود. نمی شود.

یار دبستانی من را در مدرسه مان می خواندند. وقتی هشت نه ساله بودم. بعدها در دانشگاهمان خواندند. تاثیر جالبی داشت. تا یکی از دانشجویان در اعتراض به تصمیمات ریاست دانشگاه شروع به خواندن این سرود کرد سریع همه ی دانشجوها دست به دست هم دادند و حلقه های دختر و پسر درست کردند و با هم این سرود را خواندند. اعتراضات روز بعد هم ادامه داشت. که من نرفتم اما دوستم رفته بود.

بعد چند روز پیش این سرود را در استرالیا شنیدم. ایرانیان استرالیا آرام ایستاده بودند و این سرود را می خواندند؛ به نشان همراهی با اعتراض کنندگان در داخل ایران. یار دبستانی من.


ما کی به یاد یار دبستانی مان می افتیم؟ چه کسی ما را یار می خواند و از دیارمان می گوید؟