
۱۳۸۸ فروردین ۲۱, جمعه
۱۳۸۸ فروردین ۲۰, پنجشنبه
رویا
صبح وقتی که بیدار می شوند خشم را از یاد برده اند اما ترس عجیبی از زمان آنها را تسخیر کرده. بدون این که صبحانه ی درستی خورده باشند، با شتاب از خانه بیرون می شوند و با امتداد این شتاب در طول روز فراموش می کنند که ناهار بخورند. به خانه که بر می گردند چنان درگیر مشکلات هستند که شامشان را با اعصاب متشنج نشخوار می کنند و اینطوری لحظات شامگاه را خراب می کنند. و از زخم های روحی گله دارند!»
همچون پرنده ای لبخند زد و سر درخشانش را تکان داد. « پرنده ها فرق می کنند. چهره ی ما نگران به نظر می رسد اما ذهن ما آشفته ی افکار سیاسی و مذهبی نیست. ما خوشیم که آشیانه ی گرم و غذای خوب داریم. بیشتر از این چی می خواهیم؟»
پرتو تابان خورشید بر میله های فلزی قفس می رقصید.
۱۳۸۸ فروردین ۱۶, یکشنبه
استرالیا
ترانه ی down under درباره یک استرالیایی است که با یک کامبی* به کشورهای مختلف سفر می کند و به استرالیایی بودن خود بسیار افتخار می کند. او به هر کس می رسد می بیند که آن شخص علاقمند به استرالیاست.
نوای فلوت در بخش ابتدایی آهنگ از ریتم شعر کودکانه ی کوکابورا **
-که همه کودکان استرالیایی آن را می دانند- گرفته شده است. در نسخه ی ابتدایی آهنگ ملودی های گیتار وجود داشت که در نسخه بعد به فلوت تغییر کردند.از این آهنگ در چند فیلم از جمله کروکودیل دندی در لس آنجلس با بازی پل هوگن استفاده شده است. درسال 1983 وقتی استرالیا توانست آمریکا را در مسابقات قایق رانی جام آمریکا شکست دهد و مقام نخست را کسب کند، این آهنگ در کشورهای دیگر شناخته شد واز آن پس بسیاری از استرالیایی ها آن را بطور غیر رسمی سرود ملی کشورشان می دانند. گروه men at work این آهنگ را در مراسم پایانی المپیک 2000 در سیدنی اجرا کرد. در سال 2006 شبکه ی رادیویی تریپل اِم لیستی از محبوب ترین آهنگها را پخش کرد که این آهنگ رتبه ی سوم را کسب کرد. down under همچنین رتبه ی 96 را درمیان 100 آهنگ برتر دهه ی هشتاد داراست.
متن ترانه ی down under را می توانید اینجا بخوانید که در آن واژه ها و اصطلاحات استرالیایی گنجانده شده که در فرهنگ های انگلیسی وجود ندارند. در ویدیو کلیپ هم نمادهایی ازتاریخ ، فرهنگ و طبیعت گذشته و حال استرالیا را می توان مشاهده کرد از جمله حرکات کانگورویی مردان،کوالای عروسکی که از درخت آویزان است، بیل زدن و ساخت و ساز طاقت فرسا در کنار تفریح و خوشگذرانی ، فروختن زمینهای تصرف شده، ماسه و آفتاب فراوان، آبجو که نوشیدنی محبوب استرالیایی هاست و ...
خود کولین هی در باره ی down under می گوید: « این آهنگ استرالیاست. این آهنگ درباره ی از دست دادن روحیه ی انسانی در استرالیاست، درباره ی چپاول این سرزمین توسط افراد حریص است. این آهنگ در اصل برای گرامیداشت استرالیاست اما نه به مفهوم ی ملی گرایی یا عشق به پرچم. این آهنگ مفهموم عمیق تری دارد. نکته در این است که چه چیز یک کشور را مي خواهید گرامی بدارید. سفید پوستان تاریخ بلندی در این سرزمین ندارند. بهترین و جالب ترین چیزهایی که استرالیا دارد همان چیزهایی هستند که از اول وجود داشته اند. میراث واقعی یک کشور اغلب در های و هوی پیشرفت و ترقی گم می شود.»
این هم ترجمه ی آهنگ:
در سفر با یک کامبی درب و داغان
همراه کولی ها، گیج از زامبی***بودم
زن عجیبی را دیدم که مرا عصبی می کرد
او مرا با خود برد و به من صبحانه داد
و گفت
تو اهل «آن پایین پایین ها» هستی؟
همانجا که زنها مثل جواهر می درخشند و مردها چپاول ****می کنند؟
صدای رعد را نمی شنوی، نمی شنوی؟
بدو، بهتر است سرپناه پیدا کنی.
وقتی از مردی در بروکسل نان می خریدم
دیدم که او شش فوت قد دارد و بسیار عضلانی است
پرسیدم زبان مرا می دانی؟
او فقط خندید و به من یک ساندویچ وجیمایت *****داد.
و گفت
من اهل سرزمینی «آن پایین پایین ها» هستم
جایی که آبجو در آن جاریست و مردها استفراغ******می کنند.
صدای رعد را نمی شنوی، نمی شنوی؟
بدو، بهتر است سرپناه پیدا کنی.
در یک آلونک در بمبئی دراز کشیده بودم
با فک وارفته و چیز خاصی برای گفتن نداشتم.
به مرد گفتم می خواهی مرا فریب بدهی
چون من از سرزمین فراوانی آمده ام؟
او گفت
اوه، تو اهل جایی «آن پایین پایین ها» هستی؟
همانجا که زنها چون جواهر می درخشند و مردها چپاول می کنند؟
صدای رعد را نمی شنوی، نمی شنوی؟
بدو، بهتر است سرپناه پیدا کنی.
-------------
* یک نوع اتوموبیل که در نما آهنگ هم دیده می شود.
** نوعی پرنده ی استرالیایی
***یک نوع حشیش بسیار قوی که مدت درازی در استرالیا پرطرفدار بود.
****اشاره به حرص و تهاجم سفید پوستان و دیگر مهاجران دارد که پس از ورود سرزمین های بومیان را تصرف کردند.
*****یک فراورده ی غذایی است که محصول استرالیاست. وجیمایت را روی نان می مالند و اغلب استرالیایی ها آن را به عنوان صبحانه بسیار دوست دارند. شور مزه است و تیره رنگ.
******بعضی استفراغ را اشاره ای به حال دریازدگی اولین گروه سفید پوستان می دانند که به صورت تبعیدی و توسط کشتی از بریتانیا به استرالیا وارد شدند.
۱۳۸۸ فروردین ۱۴, جمعه
و کسی از تشویش و شکنندگی نخواهد گفت
Thinking Of A Friend At Night
In this evil year, autumn comes early...
I walk by night in the field, alone, the rain clatters,
The wind on my hat...And you? And you, my friend?
You are standing--maybe--and seeing the sickle moon
Move in a small arc over the forests
And bivouac fire, red in the black valley.
You are lying--maybe--in a straw field and sleeping
And dew falls cold on your forehead and battle jacket.
It's possible tonight you're on horseback,
The farthest outpost, peering along, with a gun in your fist,
Smiling, whispering, to your exhausted horse.
Maybe--I keep imagining--you are spending the night
As a guest in a strange castle with a park
And writing a letter by candlelight, and tapping
On the piano keys by the window,
Groping for a sound...
--And maybe
You are already silent, already dead, and the day
Will shine no longer into your beloved
Serious eyes, and your beloved brown hand hangs wilted,
And your white forehead split open--Oh, if only,
If only, just once, that last day, I had shown you, told you
Something of my love, that was too timid to speak!
But you know me, you know...and, smiling, you nod
Tonight in front of your strange castle,
And you nod to your horse in the drenched forest,
And you nod to your sleep to your harsh clutter of straw,
And think about me, and smile.
And maybe,
Maybe some day you will come back from the war,
and take a walk with me some evening,
And somebody will talk about Longwy, Luttich, Dammerkirch,
And smile gravely, and everything will be as before,
And no one will speak a word of his worry,
Of his worry and tenderness by night in the field,
Of his love. And with a single joke
You will frighten away the worry, the war, the uneasy nights,
The summer lightning of shy human friendship,
Into the cool past that will never come back.
Hermann Hesse
Translated to English by James Wright
شبی در اندیشه ی دوست
در این سالِ نحس، پاییز زود فرا می رسد ...
در دشت قدم می زنم، تنها، در قیل و قال باران
باد در کلاهم، و تو؟ و تو، دوست من؟
ایستاده ای – شاید- و داس ماه را می بینی
که از فراز جنگلها
و از فراز آتش سرخ قرارگاه در دره ی سیاه
به سوی طاق کوچکی می کوچد
خوابیده ای- شاید – در میان پوشال ها
و شبنم سرد بر پیشانی و جلیقه ی نظامی ات می چکد
شاید امشب سوار بر اسب می رانی
به سوی دورترین دیده بانی،
در راه مراقبی، تفنگی در دستت
و تبسم کنان زمزمه می کنی در گوش اسب خسته ات
شاید – تصوراتم را ادامه می دهم- شب در کاخی غریب مهمان شده ای که باغ دارد
و نامه می نویسی در نور شمع، و انگشتانت می گردند
بر کلیدهای پیانو در کنار پنجره
در پی یک نوا...
- و شاید
تاکنون خاموش شده باشی، تاکنون مرده باشی، و آفتاب
دیگر بر چشمان جدی و نازنینت نخواهد تابید
دست قهوه ای و نازنینت پژمرده و آویزان است
و شکافی بر پیشانی سفیدت ، آه، اگر تنها
اگر تنها، تنها یک بار، در آن آخرین روز، به تو نشان داده بودم، گفته بودم
از عشقم، افسوس بی اندازه ترسو بودم برای گفتن!
اما امشب در برابر کاخ غریب ات
تو مرا می شناسی، مرا می شناسی...، لبخند می زنی و خشنود سر تکان می دهی
سر تکان می دهی برای اسبت در جنگل خیس
سر تکان می دهی به شبی در میان پوشال های خشن و آشفته
و به من فکر می کنی و لبخند می زنی
و شاید،
شاید روزی از جنگ برخواهی گشت
و یک شامگاه با من قدم خواهی زد
و کسی از لانگ وی* ، لوتیخ*، دمرکیرخ* یاد خواهد کرد
اما تو با وقار لبخند خواهی زد و همه چیز همچون گذشته خواهد بود
و کسی از تشویش نخواهد گفت
از تشویش و شکنندگی شبی در دشت
از عشقش. و تو تنها با یک شوخی
خواهی راند تشویش را، جنگ را، شب های ناآرام را،
آذرخش تابستانی دوستی محجوب آدمی را
به سوی گذشته ی سرد و خشک که هرگز باز نخواهد گشت.
هرمان هسه
برگرداننده به انگلیسی: جیمز رایت
---------------
*نامهای چند عملیات جنگی آلمان در جنگ جهانی
۱۳۸۸ فروردین ۸, شنبه
جایی که زمان نباشد
خنک آن دم که نشینیم در ایوان من و تو
با دو نقش و با دوصورت با یکی جان من و تو
داد باغ و دم مرغان بدهد آب حیات
آن زمانی که در آییم به بستان من و تو
اختران فلک آیند به نظاره ما
ماه خود را بنماییم بدیشان من و تو
من و تو بی من و تو جمع شویم از سر ذوق
خوش و فارغ ز خرافات پریشان من و تو
طوطیان فلکی جمله شکرخوار شوند
در مقامی که بخندیم بدان سان من و تو
این عجب تر که من و تو به یکی کنج اینجا
هم در این دم به عراقیم و خراسان من و تو
به یکی نقش بر این خاک و بر آن نقش دگر
در بهشت ابدی و شکرستان من و تو
مولانا
A Moment of Happiness
Jalaluddin Rumi
A moment of happiness,
you and I sitting on the verandah,
apparently two, but one in soul, you and I.
We feel the flowing water of life here,
you and I, with the garden's beauty
and the birds singing.
The stars will be watching us,
and we will show them
what it is to be a thin crescent moon.
You and I unselfed, will be together,
indifferent to idle speculation, you and I.
The parrots of heaven will be cracking sugar
as we laugh together, you and I.
In one form upon this earth,
and in another form in a timeless sweet land.
مسلما این ترجمه از من نیست.
۱۳۸۷ اسفند ۳۰, جمعه
نو شدنِ روزگار و طراوت زمین مبارک
چو فردوس برین شد هفت کشور
این هم عیدی.
اگر ریل پلیر ندارید اینجا بشنوید «چون درخت فروردین» را.
۱۳۸۷ اسفند ۲۸, چهارشنبه
چند * چند = چندین و چند = پیوند
شن شاعری است که در ایالت استرالیای جنوبی به حرفه ی پزشکی مشغول است. اولین مجموعه اشعار او با نام «شهر پوست من» درسال 2001 منتشر شد. او این شعر را در سفر از بخارست به ورشو سروده است.
I Write Her Name
Shen
A Romanian girl approaches me
while I peruse a menu in Sibiu,
politely asks if I am Chinese.
When I say yes, she passes me
her notebook, asks me
to write her name in Chinese.
For a moment I consider
scrawling three symbols
and saying Here, this is your name.
In this quiet town in Transylvania
I wonder if she’d ever find out.
Her smile is seized with anticipation,
and I ache to write her this name—
to shape these three letters which will
belong only to her. And in this notebook
it will stay, a misheard whisper
between the pages.
But in the end, I can’t do it.
I can’t plant the seed of a lie
on paper. I can’t plough a crooked line
when all my instincts to write
want to shape something
like the truth. So I shake my head,
explain that it’s a foreign language
to me, too—and as she walks away,
a little disappointment spilling over
onto my table, her unknown
and mysterious name drifts
between us like final notes
of a symphony never meant for other ears.
نامش را می نویسم
دختری رومانیایی به سویم می آید
هنگامی که فهرست غذاهای رستوران را بررسی می کنم،
مودبانه می پرسد آیا چینی هستم.
وقتی می گویم بله
دفترش را به من می دهد
تا نامش را به چینی بنویسم.
لحظه ای می اندیشم
می شود سه نماد را خط خطی کنم
و بگویم بفرمایید، این نام شماست.
در این شهرستان آرامِ ترانسیلوانیا
چه کسی خواهد دانست؟
انتظار بر لبخندش می پیچد
و من سخت می خواهم این نام را بنویسم
این سه حرف را بسازم
که تنها به او تعلق خواهند داشت.
و در این دفتر خواهد ماند،
در میان صفحات.
اما نمی توانم.
من نمی توانم تخم دروغ بپاشم
بر کاغذ.
وقتی اشتیاق نوشتن
می خواهد حروفی بسازد
همچون حقیقت.
و می گویم این زبانی بیگانه است،
و همچنان که او دور می شود
ذرات ناامیدی بر میز منتشر می شوند
پراکنده می شود
همچون نت های یک سمفونی
که هرگز برای گوش دیگری نبوده است.
من هم افغان هستم اما دری نمی دانم. ماتم!!!!!
۱۳۸۷ اسفند ۱۸, یکشنبه
روز جهانی زن- ساکی پدیا
ویکی پدیا شاید کمکی بکند.
خب. در این روز دستاوردهای اقتصادی ، سیاسی و اجتماعی زنان جهان را گرامی می دارند. در کشور من لابد در این روز ماده ی ضد عفونی می ریزند روی زخمهای تن زنی. خب دستاورد چشمگیری است. فکر کنم قبلا کسی خبر دار هم نمی شد که زنی هست که زخم بر تن دارد. خدا خیر آن کارگران کارخانه ی تولید لباس و پارچه را بدهد که با اعتصابشان باعث شدند روزی از سال به نام زن نامگذاری شود.
به هر حال من که خبر نداشتم امروز باید این دستاورد را گرامی بدارم. نمی شود فردا یا روز دیگری این کار را بکنم؟ باید فقط هشتم مارچ باشد؟ یک کم سخت است البته . چون تا وقتی من نصف یک مرد به حساب می آیم چی را می توانم گرامی بدارم؟ این را که یک روز از سال سخاوتمندانه به نام من شده تا به خاطر سیصد و شصت و چهار روز زنِ صبور بودن یک شاخه گل که چیزی به پایان عمرش نمانده بگیرم ؟
۱۳۸۷ اسفند ۱۵, پنجشنبه
حلالش باد
من به مردی وفا نمودم و او
پشت پا زد به عشق و امیدم
هر چه دادم به او حلالش باد
غیر از آن دل که مفت بخشیدم
دل من کودکی سبکسر بود
خود ندانم چگونه رامش کرد
او که میگفت دوستت دارم
پس چرا زهر غم به جامش کرد
اگر از شهد آتشین لب من
جرعه ای نوش کرد وشد سرمست
حسرتم نیست ز آنکه این لب را
بوسه های نداده بسیار است
باز هم در نگاه خاموشم
قصه های نگفته ای دارم
باز هم چون به تن کنم جامه
فتنه های نهفته ای دارم
بازهم میتوان به گیسویم
چنگی از روی عشق و مستی زد
باز هم می توان در آغوشم
پشت پا بر جهان هستی زد
باز هم می دود به دنبالم
دیدگانی پر از امید و نیاز
باز هم با هزار خواهش گنگ
میدهندم به سوی خویش آواز
باز هم دارم آنچه را که شبی
ریختم چون شراب در کامش
دارم آن سینه را که او میگفت
تکیه گاهیست بهر آلامش
ز آنچه دادم به او مرا غم نیست
حسرت و اضطراب و ماتم نیست
غیر از آن دل که پر نشد جایش
بخدا چیز دیگرم کم نیست
کو دلم کو دلی که برد و نداد
غارتم کرده داد میخواهم
دل خونین مرا چکار اید
دلی آزاد و شاد میخواهم
دگرم آرزوی عشقی نیست
بیدلان را چه آرزو باشد
دل اگر بود باز می نالید
که هنوزم نظر باو باشد
او که از من برید و ترکم کرد
پس چرا پس نداد آن دل را
وای بر من که مفت بخشیدم
دل آشفته حال غافل را
فروغ فرخزاد
۱۳۸۷ بهمن ۳۰, چهارشنبه
بدترین درد
همچنان که باران بر سر شهر می بارد
دلم نیز می گرید
این ملال چیست
که در دلم راه یافته؟
این هیاهوی آرام باران
در زمین و بر بامها!
ای ترانه باران
برای دلی که در بند ملال است!
دلی که از غم می شکافد
بی دلیل می گرید
چگونه! هیچ خیانتی در کار نیست؟
و این ماتم بی دلیل است.
بدترین درد این است
که ندانم چرا
بی عشق و بی کینه
دل من این همه رنج دارد.
پل ورلن