روی استراحتگاه خود نشست و با خود زمزمه کرد «آدمها چه موجودات احمقی هستند!» و در این حال متفکرانه پرهای روشنش را با نوک مرتب می کرد. « صبح می روند سر کار و خسته و کوفته بر می گردند به خانه. اگر روز سختی داشته باشند، سر یکدیگر فریاد می زنند و با قلبی که خشم مثل سنگ های بزرگ سربی سنگینش کرده می روند که بخوابند.
صبح وقتی که بیدار می شوند خشم را از یاد برده اند اما ترس عجیبی از زمان آنها را تسخیر کرده. بدون این که صبحانه ی درستی خورده باشند، با شتاب از خانه بیرون می شوند و با امتداد این شتاب در طول روز فراموش می کنند که ناهار بخورند. به خانه که بر می گردند چنان درگیر مشکلات هستند که شامشان را با اعصاب متشنج نشخوار می کنند و اینطوری لحظات شامگاه را خراب می کنند. و از زخم های روحی گله دارند!»
همچون پرنده ای لبخند زد و سر درخشانش را تکان داد. « پرنده ها فرق می کنند. چهره ی ما نگران به نظر می رسد اما ذهن ما آشفته ی افکار سیاسی و مذهبی نیست. ما خوشیم که آشیانه ی گرم و غذای خوب داریم. بیشتر از این چی می خواهیم؟»
پرتو تابان خورشید بر میله های فلزی قفس می رقصید.
صبح وقتی که بیدار می شوند خشم را از یاد برده اند اما ترس عجیبی از زمان آنها را تسخیر کرده. بدون این که صبحانه ی درستی خورده باشند، با شتاب از خانه بیرون می شوند و با امتداد این شتاب در طول روز فراموش می کنند که ناهار بخورند. به خانه که بر می گردند چنان درگیر مشکلات هستند که شامشان را با اعصاب متشنج نشخوار می کنند و اینطوری لحظات شامگاه را خراب می کنند. و از زخم های روحی گله دارند!»
همچون پرنده ای لبخند زد و سر درخشانش را تکان داد. « پرنده ها فرق می کنند. چهره ی ما نگران به نظر می رسد اما ذهن ما آشفته ی افکار سیاسی و مذهبی نیست. ما خوشیم که آشیانه ی گرم و غذای خوب داریم. بیشتر از این چی می خواهیم؟»
پرتو تابان خورشید بر میله های فلزی قفس می رقصید.