۱۳۸۸ فروردین ۱۴, جمعه

و کسی از تشویش و شکنندگی نخواهد گفت


Thinking Of A Friend At Night


In this evil year, autumn comes early...
I walk by night in the field, alone, the rain clatters,
The wind on my hat...And you? And you, my friend?

You are standing--maybe--and seeing the sickle moon
Move in a small arc over the forests
And bivouac fire, red in the black valley.
You are lying--maybe--in a straw field and sleeping
And dew falls cold on your forehead and battle jacket.

It's possible tonight you're on horseback,
The farthest outpost, peering along, with a gun in your fist,
Smiling, whispering, to your exhausted horse.
Maybe--I keep imagining--you are spending the night
As a guest in a strange castle with a park
And writing a letter by candlelight, and tapping
On the piano keys by the window,
Groping for a sound...

--And maybe
You are already silent, already dead, and the day
Will shine no longer into your beloved
Serious eyes, and your beloved brown hand hangs wilted,
And your white forehead split open--Oh, if only,
If only, just once, that last day, I had shown you, told you
Something of my love, that was too timid to speak!

But you know me, you know...and, smiling, you nod
Tonight in front of your strange castle,
And you nod to your horse in the drenched forest,
And you nod to your sleep to your harsh clutter of straw,
And think about me, and smile.
And maybe,
Maybe some day you will come back from the war,
and take a walk with me some evening,
And somebody will talk about Longwy, Luttich, Dammerkirch,
And smile gravely, and everything will be as before,
And no one will speak a word of his worry,
Of his worry and tenderness by night in the field,
Of his love. And with a single joke
You will frighten away the worry, the war, the uneasy nights,
The summer lightning of shy human friendship,
Into the cool past that will never come back.

Hermann Hesse
Translated to English by James Wright



شبی در اندیشه ی دوست

در این سالِ نحس، پاییز زود فرا می رسد ...
در دشت قدم می زنم، تنها، در قیل و قال باران
باد در کلاهم، و تو؟ و تو، دوست من؟

ایستاده ای – شاید- و داس ماه را می بینی
که از فراز جنگلها
و از فراز آتش سرخ قرارگاه در دره ی سیاه
به سوی طاق کوچکی می کوچد
خوابیده ای- شاید – در میان پوشال ها
و شبنم سرد بر پیشانی و جلیقه ی نظامی ات می چکد

شاید امشب سوار بر اسب می رانی
به سوی دورترین دیده بانی،
در راه مراقبی، تفنگی در دستت
و تبسم کنان زمزمه می کنی در گوش اسب خسته ات
شاید – تصوراتم را ادامه می دهم- شب در کاخی غریب مهمان شده ای که باغ دارد
و نامه می نویسی در نور شمع، و انگشتانت می گردند
بر کلیدهای پیانو در کنار پنجره
در پی یک نوا...

- و شاید
تاکنون خاموش شده باشی، تاکنون مرده باشی، و آفتاب
دیگر بر چشمان جدی و نازنینت نخواهد تابید
دست قهوه ای و نازنینت پژمرده و آویزان است
و شکافی بر پیشانی سفیدت ، آه، اگر تنها
اگر تنها، تنها یک بار، در آن آخرین روز، به تو نشان داده بودم، گفته بودم
از عشقم، افسوس بی اندازه ترسو بودم برای گفتن!

اما امشب در برابر کاخ غریب ات
تو مرا می شناسی، مرا می شناسی...، لبخند می زنی و خشنود سر تکان می دهی
سر تکان می دهی برای اسبت در جنگل خیس
سر تکان می دهی به شبی در میان پوشال های خشن و آشفته
و به من فکر می کنی و لبخند می زنی
و شاید،
شاید روزی از جنگ برخواهی گشت
و یک شامگاه با من قدم خواهی زد
و کسی از لانگ وی* ، لوتیخ*، دمرکیرخ* یاد خواهد کرد
اما تو با وقار لبخند خواهی زد و همه چیز همچون گذشته خواهد بود
و کسی از تشویش نخواهد گفت
از تشویش و شکنندگی شبی در دشت
از عشقش. و تو تنها با یک شوخی
خواهی راند تشویش را، جنگ را، شب های ناآرام را،
آذرخش تابستانی دوستی محجوب آدمی را
به سوی گذشته ی سرد و خشک که هرگز باز نخواهد گشت.

هرمان هسه
برگرداننده به انگلیسی: جیمز رایت



---------------
*نامهای چند عملیات جنگی آلمان در جنگ جهانی