۱۳۸۸ اردیبهشت ۵, شنبه

این هم می گذرد.

من اینجایم. با این که می بینم و می دانم آدمهای زیادی دور و برم هستند، با این وجود باز هم حس می کنم در دنیای غیر واقعی ای هستم. دنیایی که دور است از دنیای تمام کسانی که در گذشته با من بوده اند و حالا در واقعیت زندگی خودشان را می کنند، در دنیای واقعی آن طرف آبها. آنها هنوز می توانند با حوادث ناگوار روبرو شوند، کسی را از دست بدهند، صاحب نوزادی شوند، جشن بگیرند، عشق بورزند، متنفر شوند، خیانت کنند و دروغ بشنوند، جارو کنند و نان بپزند و ... و غرق شوند در هر ثانیه از این تجربه ها، طوری که انگار تنها برای همان ثانیه زندگی می کنند. من می بینمشان از اینجا.

اندوه کسل کننده ای مرا گرفته از این که نمی دانم چطور می توانم و از کجا و چه وقت یاد گرفتم شاهد خاموش جوشش و پژمردگی باشم. هیجان ها را بگذرانم و بدانم که هیجان هم می گذرد مثل یک پیشامد ناگوار، مثل غم از دست دادن کسی، مثل شادی از تولد یک نوزاد، مثل جشن ازدواجی که الان برپاست، مثل احساس عشقی که در اصل برای همه مان یک راز بزرگ است و خیال می کنیم کشفش کرده ایم، مثل نفرت، مثل خیانت، حتی مثل دروغ، مثل گردو خاکی که از جارو کردن به پا می شود، مثل آردی که در فضا پخش می شود وقت پختن نان... همه پدید می آیند که بروند. و این خوب نیست که وقتی در حال تجربه ی آنها هستم می دانم که می گذرند. غرق آنها نمی شوم. و این خوب نیست که میدانم در دنیای واقعی غرق زندگی باید شد و می بینم انرژی سرشار دیگران را برای عشق ورزیدن، متنفر شدن، خیانت کردن، جشن گرفتن و ...

خاطره نویسی کار خوبی است. بدی کار وقتی است که بخواهی آنها را بخوانی. آن وقت مثل یک شاهد خاموش هستی که می دانی آنچه می خوانی می گذرد و تمام می شود حال چه با سرانجام چه بی سرانجام. گاه خیال می کنم زندگی می کنم فقط برای این که آن را در دفترم بنویسم و بعد مثل غریبه ای بخوانمش. این کار خودم را وقتی آن را می خوانم بی هویت می سازد. مرا کسی می سازد که در دنیای غیر واقعی هستم و آن کسانی که در نوشته ام هستند، در واقع زندگی می کنند. چنین اندوهی کسل کننده است اما متاسفانه کشنده نیست.

الان متوجه شدم که سالهای سال است بیمار نشده ام. درنظر من بیماری همان تب است و این یعنی هیچ جنگنده ای در من زندگی نمی کند.