دِیو اِگِرز (Dave Eggers)نویسنده و سردبیر آمریکایی است که تا کنون چند مجموعه داستان و چهار رمان و چند کتاب غیر داستانی از او منتشر شده است. بعضی از این آثار نامزد جوایز ادبی بوده اند از جمله کتابی به نام اثر دردناک یک نابغه که در سال 2000 منتشر شد و درباره ی تلاشهای نویسنده در تربیت و نگهداری از برادر کوچکش پس از مرگ دور از انتظار پدرومادرشان در شهر سانفرانسیسکو است. این کتاب که خالی از جنبه های ادبی هم نبود، یکی از نامزدهای نهایی جایزه ی پولیتزر شد. داستان کوتاه زیر برگرفته از سایت گاردین است.
دایره ی بی عیب و نقص
آتشی که پشت آنها در شومینه ی سنگی بدون هیچ نظم خاصی می رقصد، در واقع با گاز روشن نگه داشته می شود اما طوری ساخته شده که با آن کنده هیزمهای مصنوعی و خاکستر، واقعی به نظرمی رسد. نامش رون است و به مینا نگاه می کند، به دوستش که چند سال پیش تصادف کرده بود – قطار از خط خارج شده بود ومسافر دیگری زنده نمانده بود- و از آن موقع تا کنون بهبود کامل نیافته است. رون به دیدن مینا آمده است، با او و مادربزرگش نشسته است. او یک بار در سال به دیدن مینا می آید؛ می شود بیشتر به دیدن مینا بیاید اما جایی که اوزندگی می کند شش ساعت با خانه ی مینا فاصله دارد و رون هم تنبل است. او به مینا نگاه می کند، به او لبخند می زند. از بسیاری جهات او دقیقا همان است که در جوانی شان بود، زمانی که برای هم دلربایی می کردند و با سرعت زیاد در تپه رانندگی می کردند. او با مینا و مادربزرگش نشسته است و مادربزرگ مینا تعریف می کند چطور باتری دستگاه قلبش را عوض کرده اند. وقتی دارد در این باره حرف می زند، با دست روی جناق سینه اش در زیر پیراهن خانگی می زند و تن رون مور مور می شود. تن رون در چند مورد به خصوص مور مور می شود: با دیدن آرایش صورت در مردان، دیدن افرادی با سوختگی های وحشتناک در صورت و افکار پیرمردها و پیرزن ها در مورد این که چطور در بیمارستان بدنشان را با چاقو برش داده اند. کمی بعد دیگر مور مورش نمی شود و به مینا که در حال حرف زدن است نگاه می کند. آنها در مقابل آتش نشسته اند و مادربزرگ مینا دیگر از دستگاه قلبش حرف نمی زند و او به مینا نگاه می کند، به کسی که زمانی فکر می کرد با او ازدواج خواهد کرد. او هنوز خیلی مثل آن وقتهاست؛ چشمهای درشت ، گرچه مغز او دیگر مثل پیش از سانحه کار نمی کند با این وجود او در خانه اش زندگی می کند. مینا با نشاط حرف می زند، درباره ی آهنگی که تازه شنیده است حرف می زند، یک چیزی درباره ی کودکان و تقدیر. و رون به گردن او نگاه می کند که زخمی در آن هست و به نظر او قبلا نبود. او یقین دارد این زخم مال آن سانحه نیست. زخمهای آن سانحه بر پشت و پاهای او هستند و رون بیشترِ آنها را دیده است. پس این یکی از کجا آمده؟ وقتی او با مادربزرگ مینا درباره ی دیدارش از مینا صحبت کرده بود، مادربزرگ اشاره کرده بود این چند ماه خیلی به مینا سخت گذشته است. رون فرض می کند منظور او یک جور افتادن بوده است. دوباره مور مورش می شود. نزدیک آتش می نشیند، بسیار گرم و لرزان، بسیار نزدیک به زخم مینا و دستگاه قلب مصنوعی مادربزرگ و نمی تواند افکاری را که در سرش هستند دور کند. این فکر که خدایی نیست؛ که بهتر می بود اگرهیچ جور خدایی نمی بود چون نمی خواست کسی را مقصر تمام این مزخرفات بداند.
دایره ی بی عیب و نقص
آتشی که پشت آنها در شومینه ی سنگی بدون هیچ نظم خاصی می رقصد، در واقع با گاز روشن نگه داشته می شود اما طوری ساخته شده که با آن کنده هیزمهای مصنوعی و خاکستر، واقعی به نظرمی رسد. نامش رون است و به مینا نگاه می کند، به دوستش که چند سال پیش تصادف کرده بود – قطار از خط خارج شده بود ومسافر دیگری زنده نمانده بود- و از آن موقع تا کنون بهبود کامل نیافته است. رون به دیدن مینا آمده است، با او و مادربزرگش نشسته است. او یک بار در سال به دیدن مینا می آید؛ می شود بیشتر به دیدن مینا بیاید اما جایی که اوزندگی می کند شش ساعت با خانه ی مینا فاصله دارد و رون هم تنبل است. او به مینا نگاه می کند، به او لبخند می زند. از بسیاری جهات او دقیقا همان است که در جوانی شان بود، زمانی که برای هم دلربایی می کردند و با سرعت زیاد در تپه رانندگی می کردند. او با مینا و مادربزرگش نشسته است و مادربزرگ مینا تعریف می کند چطور باتری دستگاه قلبش را عوض کرده اند. وقتی دارد در این باره حرف می زند، با دست روی جناق سینه اش در زیر پیراهن خانگی می زند و تن رون مور مور می شود. تن رون در چند مورد به خصوص مور مور می شود: با دیدن آرایش صورت در مردان، دیدن افرادی با سوختگی های وحشتناک در صورت و افکار پیرمردها و پیرزن ها در مورد این که چطور در بیمارستان بدنشان را با چاقو برش داده اند. کمی بعد دیگر مور مورش نمی شود و به مینا که در حال حرف زدن است نگاه می کند. آنها در مقابل آتش نشسته اند و مادربزرگ مینا دیگر از دستگاه قلبش حرف نمی زند و او به مینا نگاه می کند، به کسی که زمانی فکر می کرد با او ازدواج خواهد کرد. او هنوز خیلی مثل آن وقتهاست؛ چشمهای درشت ، گرچه مغز او دیگر مثل پیش از سانحه کار نمی کند با این وجود او در خانه اش زندگی می کند. مینا با نشاط حرف می زند، درباره ی آهنگی که تازه شنیده است حرف می زند، یک چیزی درباره ی کودکان و تقدیر. و رون به گردن او نگاه می کند که زخمی در آن هست و به نظر او قبلا نبود. او یقین دارد این زخم مال آن سانحه نیست. زخمهای آن سانحه بر پشت و پاهای او هستند و رون بیشترِ آنها را دیده است. پس این یکی از کجا آمده؟ وقتی او با مادربزرگ مینا درباره ی دیدارش از مینا صحبت کرده بود، مادربزرگ اشاره کرده بود این چند ماه خیلی به مینا سخت گذشته است. رون فرض می کند منظور او یک جور افتادن بوده است. دوباره مور مورش می شود. نزدیک آتش می نشیند، بسیار گرم و لرزان، بسیار نزدیک به زخم مینا و دستگاه قلب مصنوعی مادربزرگ و نمی تواند افکاری را که در سرش هستند دور کند. این فکر که خدایی نیست؛ که بهتر می بود اگرهیچ جور خدایی نمی بود چون نمی خواست کسی را مقصر تمام این مزخرفات بداند.