من هم یک بابو داشتم که وقتی از او ماجرای خواستگاری و عروسی اش را با حاجیه اش می پرسیدم، ذوق می کرد و با علاقه تعریف می کرد که چطور حاجیه اش بر اسب نشسته بود و در آن روز چقدر زیبا بود. تعریف می کرد که چقدر حاجیه اش سفید و روشن بود و خنده هایش را در روز عروسی همیشه به خاطر دارد. حاجیه اش در این موقع از خجالت رنگ به رنگ می شد و مانع می شد تا بابو حرفهایش را تمام کند. ابهتش را جمع می کرد و با تشر به بابو می گفت « برو به حیاط. ببین باز این گربه ها چطور باغچه را رسوا کردند.» بابو عمدن می گفت «به چشم دلبندم». و می رفت. اما لحنش مرا از خنده منفجر می کرد.
لطافت بابو جراتم می داد تا از حاجیه اش بپرسم: «بی بی، تعریف کن. تو بگو چطوری بود عروسی تان؟» و بی بی با تظاهر به جدیت می گفت: « باور نکن. دروغ می گه. من اصلن رویم نمی شد که بخندم. اصلن خوش نبودم.»
بابویم دو سال پیش رفت. من خداحافظی نکردم. حالا بی بی ناخوش است. خیلی ناخوش است. می ترسم خیلی دلش بخواهد که برود.
نامه هایی به یک شاعر جوان مجموعه ای از ده نامه است که ریلکه به جوانی نوشته است که قصد داشت به ارتش آلمان بپوندد. نامش فرانتس کاپوس بود و نوزده سال داشت. او به ریلکه نامه می نوشت و از ریلکه می خواست شعرهایش را نقد کند و راهنمای او باشد. ریلکه زمانی که اولین نامه را نوشت 27 ساله بود. نتیجه ی نامه نگاری پنج ساله ی آنها، خودآموزِ باارزشی است برای هر کسی که می خواهد بداند هنرمند کیست و برای هنرمند شدن و انسان بودن به چه چیزهایی نیاز است. ریلکه در این نامه ها به مسایل زیادی اشاره می کند که هر کدام را می شود شکافت و تحلیل کرد، از شعر و تکنیک گرفته تا اشاره هایی به سکس. استفان میشل این مجموعه را به انگلیسی ترجمه کرده و من هم آن را از انگلیسی به فارسی برمی گردانم. برخلاف توصیه ی دوستم تلاش کردم ترجمه ام به شیوه ی نگارش و زبانِ سالهای 1280 تا 1300 شمسی نزدیک باشد (یک کم ماجراجویی در ترجمه بد نیست حتی اگر موفقانه نباشد). برای ترجمه چند نامه از محمد تقی بهار خواندم و چرند و پرندِ دهخدا را نیز(هنوز می خوانم).از دوست عزیزم متشکرم که با معلومات تاریخ ادبیاتش، بهار و دهخدا را همدوره ی ریلکه یافت و آثار آنها را برای آشنایی بیشتر با نثر آن دوران پیشنهاد کرد.
نامه هایی به یک شاعر جوان/ راینر ماریا ریلکه نامه ی اول
پاریس 17 فوریه 1903
آقای محترم
دستخط شما را چند روز پیش دریافت کردم. مایلم از شما به خاطر باوری که به بنده دارید، تشکر کنم. این تنها کاریست که از من ساخته است. من نمی توانم در باره اشعار شما نظری بدهم چون با هر تلاشی برای نقد بیگانه ام. هیچ چیز همچون انتقاد وسعت یک اثر هنری را چندان ناچیز لمس نکرده است. کلمات انتقادی همیشه کمابیش منجر به سوءتفاهم میشوند. امور همیشه آنطور ملموس و بیان شدنی نیستند که معمولا دیگران ما را به باورشان تشویق می کنند. بیشتر تجربیات بیان ناشدنی اند، در فضایی روی می دهند که هیچ کلمه ای در آن وارد نشده است و بیان ناشدنی ترینِ آنها آثار هنریست؛ این هستی های رمزآلود که در کنار زندگیِ کوتاه و گذرای ما جاوید میمانند.
اتاق شاید چهارمتری بود. دو تا در آهنی داشت. دیوارها کثیف بودند. پنجره ای در کار نبود. گفته بودند اگر خودم داوطلبانه نروم، به پلیس زنگ می زنند. یک دوشک اسفنجی کنج اتاق افتاده بود. یک صندلی هم در کنج دیگر. تاریک بود. تنها چیز روشن در اتاق روکش سفیدِ دوشک بود. پرستار گفت بشین. در را بست. پرسیدم نمی شه بیرون منتظر بمانم؟ گفت می خواهی فرار کنی؟ آن چشم های درشتش ناخواسته تحقیرم کرد. کیفم را پرت کردم روی صندلی. یک دل سیر گریه کردم. وقتی دیگر پایم را به زمین نمی کوبیدم، گذاشتند بروم خانه. هر روز زنگ می زنند و احوالم را می پرسند. هر روز با خنده و صدای شاد می گویم خوبم. فقط یک اشتباه بود. با همه بگو بخندم را حفظ کرده ام. حتی شدیدتر می خندم. قهقهه می زنم از ته گلویم. از آن تهِ ته ، همانجا که وقتی به دنیا آمده بودم، گریه سر داده بودم. شدیدتر می خندم تا اگر کسی شکی دارد، برطرف شود. فقط یک اشتباه بود که فکر کردم اجازه دارم زندگی نکنم.
به مقداری روحیه ی اَلکی خوشی (خوشیِ خرکی) جهت دوستیابی و ادامه ی حیات در استرالیا نیازمندیم. به همان مقدار روحیه ی الکی خوشی جهت برقراری تفاهم و دوستی با نسل جدید نیازمندیم.
دو روز پیش رفتم خون هدیه دادم؛ خدا می داند به کی یا چه کسانی. به لوله ی درازی که یک سرش به رگ من و سر دیگرش به کیسه ی خون وصل بود نگاه می کردم، به سِیر خونی که از من می رفت و فکر می کردم غیر از سلول، چیز دیگری هم از من در این لوله هست؟ بعد تمام بعدازظهر احساس ضعف می کردم و تنگی نفس. کوچه و خانه های این شهر هم که یا روی بلندی هستند، یا در سرازیری. کمتر خیابانی هست که صاف و مستقیم باشد. نتوانستم از ایستگاه اتوبوس تا کتابخانه ی دانشگاه را بی توقف بروم. میانه ی راه، نفسم بند آمد و تمام قفس سینه ام درد شدیدی گرفت. نشستم. هیچ چیز را واضح نمی دیدم. خط ها محو شده بودند. مرزی بین اشیا نبود. بار اولم نبود که خون می دادم. هیچ وقت این طور نشده بودم. با هر نفس درد شدیدی حس می کردم. سرم را به دیوار تکیه دادم ودر حالی که تلاش می کردم واضح ببینم، به صداها گوش دادم. دانشجوها تکی یا گروهی می گذشتند. ده دقیقه طول کشید تا بتوانم راحت نفس بکشم. در این ده دقیقه، با وجودِ درد، تمام توجهم به طور جالبی به اطراف بود. در غیاب خطوط، اطرافم خیلی زیبا شده بود. چقدر خوب بود که صداها را می شنیدم، بدون آنکه بدانم از کیست. آدم ها حجم رنگ هایی بودند در هم که از خود صدا تولید می کردند. صدای قدم زدن، صدای دویدن، صدای گفت و گوهای یک طرفه با موبایل یا صدای های و هوی های گروهی.
بعد کم کم به خودم آمدم که آن طور مظلومک روی لبه ی نیمکت نشسته بودم و سر به دیوار تکیه داده بودم و در تلاش برای نفس کشیدن، از دهانم هزار دست نامرئی به گداییِ هوا بیرون آمده بود. کم کم احساس خوب بودنِ اخلاقی به من دست داد. به خون فکر کردم و نقشی که در کل تاریخ داشته است و نقشی که در طبقه بندی ها دارد و نقشی که در بلوغ رنج آور ما دارد و رنگی که در جام شراب دارد و نیرویی که در رگ ها می دواند. خیلی درد داشتم برای نفس کشیدن. اما احساس خوب بودن کردم. به مفهوم شسته شدن از طریق رنج بردن در سکوت و انزوا همان قدر علاقه دارم که به مفهوم رستگاری در میان خلق. بلند شدم و به راه افتادم. سه چهار متر تا ورودی کتابخانه فاصله داشتم. آرام آرام و بی شتاب در زیر آفتاب راه رفتم تا برسم به ورودی. به کتابخانه که رسیدم، ردیف قفسه ها و کامپیوترها و وزش هوای خنکِ سیستم کولرها به من می گفت تجربه ی ده- پانزده دقیقه ی پیش فقط تاثیر افت ناگهانی سلولهای قرمزِ اکسیژن رسان به مغز بوده است و بس.
تا من هستم، همه عزیزانم هستند، حتی آنها که می گویند رفتگان اند.
جمله ی خبریِ بالا در رد و پذیرش مرگ است که هر از گاهی خیلی دلش می خواهد بپر بپر کند تا به چشم بیاید. می دانم مرگ هست اما چه اشکالی دارد اگر رفتنِ کسی را باور نکنم؟
دو تا جمله ی به ترتیب خبری و پرسشیِ تاییدیِ بالا هم یعنی مرگ با بپر بپر کردن به نتیجه می رسد و به چشم می آید اما کی گفته بی عقلیست اگر آدم نادیده بگیرد چیزی را که زورش به آن نمی رسد؟
دیشب شاید برای سومین بار بود که سومین معجزه را دیدم. بهترین فیلمی نیست که دیده ام اما یکی از تاثیر گذارترین ها بوده است. سعی کردم ببینم در زندگی من چه کسانی معجزه کرده اند؛ زندگی ای که مدام از آن ایراد می گیرم و نق می زنم و ناله می کنم. مهم نیست که معجزه کوچک یا بزرگ باشد؛ مهم است؟ اصلن می شود معجزه را کوچک دانست؟ همه ی معجزه ها بزرگند. حتی دیدنِ هر روزه ی آن پیرمردِ ناشناس در صبح های مه آلودِ آخر پاییز چهارده سالگی ام معجزه ی بزرگی است. آن صبح ها، من چه می دانستم که قرار است او برای همیشه در ذهن من بماند و دو سال بعد بشود سوژه ی اولین داستانم و بعد من به خاطر نوشتن از او آن همه تغییر کنم در درونم؛ گرچه داستان نویس نشدم. یا مثلن ندیدن عزیزترین کس زندگی ام هم معجزه است. معجزه ای که آن همه و این همه در زندگی ام تاثیر گذاشت و اگر طور دیگری می بود، من طور دیگری می بودم. یاد بنجامین باتن افتادم وقتی که داشت در مورد تفاوت های بزرگی صحبت می کرد که جابه جایی یک ثانیه از گذر زندگی ایجاد می کند. همین توالی حوادث، ملاقات ها، آشنایی ها، بریدن ها... در زندگی من معجزه است. حتی اگر خیلی سخت گیر باشم، در زندگی ام چندین ثانیه و چندین نفر بوده اند که معجزه کرده اند و گذشته اند. های! زندگیِ لامصب* چه قدرتی دارد!
I am part of the load
Not rightly balanced
I drop off in the grass,
like the old Cave-sleepers, to browse
wherever I fall.
For hundreds of thousands of years I have been dust-grains
floating and flying in the will of the air,
often forgetting ever being
in that state, but in sleep
I migrate back. I spring loose
from the four-branched, time -and-space cross,
this waiting room.
I walk into a huge pasture
I nurse the milk of millennia
Everyone does this in different ways.
Knowing that conscious decisions
and personal memory
are much too small a place to live,
every human being streams at night
into the loving nowhere, or during the day,
in some absorbing work.
دوستان عزیز، این روزها، روزهای امتحانات است و مقاله و کاغذهای چرک نویس و ماشین حساب و فایل و نمودار و دست کم پنج- شش طعم دهنده و تکمیل کننده ی اضطراب. از گِل دو هفته ی آینده که بیرون آمدم، دویده به وبلاگستان پناه می آورم. تشکر از احوالپرسی هایتان.