۱۳۹۲ خرداد ۶, دوشنبه

۱۳۹۲ خرداد ۴, شنبه

۲۱

ﺍﻧﺪﻭﻩ ﻫﻢ ﺁﺩﻡ ﺭﺍ ﻣﺴﺖ ﻣﯽﮐﻨﺪ. ﻣﯽدانی؟ ﭼﻨﺎﻥ ﻏﺮﻕ ﻣﯽﺷﻮﻡ ﮐﻪ ﺑﻮﺩﻥ ﺩﺭ ﻫﯿﭻ ﻟﺤﻈﻪﺍﯼ ﺍﻣﯿﺪ ﺁﻣﺪﻥ ﻟﺤﻈﻪﯼ ﺑﻌﺪ ﺭﺍ ﻧﻤﯽﺩﻫﺪ. ﭼﻨﺎﻥ ﻧﺎﺯﮎ ﻣﯽﺷﻮﻡ ﮐﻪ ﻋﺸﻖ ﺳﮕﯽ ﻣﯽﺗﻮﺍﻧﺪ ﻣﺮﺍ ﺑﻪ ﻫﻮﺍ ﺑﻔﺮﺳﺘﺪ. ﺍﻧﺪﻭﻩ ﮐﻪ ﺳﺮ ﻣﯽﺭﻭﺩ، بیﺨﻮﺩﺍﻧﻪ ﺣﺮﻑﻫﺎﯾﯽ ﻣﯽﺯﻧﻢ ﮐﻪ ﺭﻭﺯ ﺑﻌﺪﺵ ﭘﺸﯿﻤﺎﻥ ﻣﯽﺷﻮﻡ ﺍﺯ ﺑﯽﭘﺮﺩﻩﮔﯽ. ﺍﻧﺪﻭﻩ ﮐﻪ ﺑﻪ ﻣﻮﯾﺮﮒ ﻣﯽرسد، ﺑﻨﺪ ﻣﻮﻫﺎﯾﻢ ﺑﺎﺯ ﻣﯽشود ﻭ برهنه ﯼ بدوی ﺩﺭ ﺷﻬﺮ ﻣﯽﺩﻭﻡ ﺗﺎ ﺑﺮﺳﻢ ﺑﻪ ﻏﺎﺭ. ﺑﻪ ﺁﺗﺸﯽ ﮐﻪ ﻣﺮﺩ برایم ﺍﻓﺮﻭﺧﺘﻪ ﺑﻮﺩ.
   
    بعد خود ﺑﺎ طبیعیﺗﺮﯾﻦ ﺭﻓﺘﺎﺭ ﺑﻘﺎ ﺟﺬﺏ ﺯﯾﺒﺎ ﺷﺪ ﻭ رفت.

 من این قانون ﻃﺒﯿﻌﺖ ﺭﺍ ﻣﯽﻓﻬﻤﻢ. ﻭ ﺍﯾﻦ ﮐﻪ ﻣﯽ ﻓﻬﻤﻢ ﻣﺴﺖ ﺗﺮﻡ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ.

۱۳۹۲ خرداد ۲, پنجشنبه

۲۰

جان را دوست دارم. از امروز صبح. وقتی برایش واقعیت هفته ی گذشته را گفتم، دیدم چهره اش دردآلود شد. برای اولین بار. برای اولین بار من آرام بودم. دلم خواست روی میز خم شوم و در آغوشش بگیرم و بگویم چیزی نیست. بپرسم چرا به مورد من این قدر علاقمند شده. آیا داریم به جایی می رسیم. آیا فکر می کند موفق می شود. اما هیچ کاری نکردم. چون همه ی اینها را فقط در یک صدم ثانیه تجربه کردم. آغاز دوست داشتن اش را، دردش را، آرامشم را، میل به آرام کردنش را، پرسش هایم را.

هر پنج شنبه صبح، زن موی کوتاه که دوماه است شروع به کار کرده، مرا می برد پیش جان. یک روز بالاخره اسمش را می پرسم. یک میز بین ماست. گاه صبحانه ام را می برم آنجا. جان چای یا قهوه می آورد. تا می تواند مرا می خنداند. لطیفه های استرالیایی و مثل های خنده آور ایرلندی برایم می گوید. از روزهای وحشتناکش در مراکش می گوید. و نفرتی که از خاورمیانه دارد. و مدام تلاش می کند مرا در گفت و گوها از همه شان جدا کند. نمی فهمد که از وقتی خردم کردند، عاشق شان شده ام.

امروز پرسید چرا جوراب شلواری به پا کرده ام. گفتم پایم کبود است. باز دلواپس شد. چرا کبود؟ گفتم از کانگ فو است. یادم انداخت که خیلی وقت است دیگر نمی روم. گفتم یخ کرده ام. اینجا خیلی سرد است. تا دم در با مسخره گی می رقصید و می خواند چرا کبود است ساکی؟ چرا کبود است ساکی؟ یادم باشد بپرسم زخم همیشه سرخ بناگوش راستش از کدام ماموریت است. 

۱۳۹۲ اردیبهشت ۲۸, شنبه

۱۹

ﺁﻓﺘﺎﺏ ﺿﻌﯿﻒ ﺭﺍ ﺷﯿﺸﻪ ﺷﮑﺴﺘﻪ. ﻓﺮﺳﺘﺎﺩﻩ ﮔﻮﺷﻪ ﯼ ﺩﯾﻮﺍﺭ ﻭ ﺁﻓﺘﺎﺏ ﻫﻔﺖ ﺭﻧﮓ ﺷﺪﻩ. ﺑﺎ ﻟﺮﺯﺵ ﺑﺮﮒ ﻫﺎ ﻣﯽ ﻟﺮﺯﺩ. ﺧﻮﺩﻡ ﺭﺍ ﺟﺎﯼ ﮐﻮﺩﮐﯽ ﭼﺎﺭﺳﺎﻟﻪ ﻣﯽ ﮔﺬﺍﺭﻡ ﻭ ﮐﻨﺠﮑﺎﻭ ﺭﻧﮕﯿﻦ ﮐﻤﺎﻥ لرزان ﻣﯽ ﺷﻮﻡ. ﻟﺒﺨﻨﺪﻡ ﻣﯽ ﺁﯾﺪ. ﺑﺮﻣﯽ ﮔﺮﺩﻡ ﺑﻪ ﭼﺎﯼ ﻟﯿﻤﻮ و ﮔﻠﻮﺩﺭﺩﻡ. ﻭ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﻓﮑﺮ ﮐﻪ این ﺭﺍ ﭼﻄﻮﺭ ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﺴﺘﻢ ﺑﺮﺍﯼ ﮐﻮﺩﮐﻢ ﺗﻮﺿﯿﺢ ﺑﺪﻫﻢ. اگر می داشتمش.

ﺩﺭ ﺳﻨﺎﺭﯾﻮﻫﺎﯼ ﺩﺭﺩﻧﺎﮐﯽ ﻣﯽ ﺍﻓﺘﻢ.

گل ها


بعضی مردها هرگز به فکرش نیستند. تو می خواستی باشی. می خواستی نزدیک باشد که بیایی و می گفتی نزدیک بوده می خواستی برایم گل بخری اما مشکلی پیش آمده بود.
گل فروشی بسته بود. یا شک داشتی- از آن نوع که کسانی مثل ما همیشه در ذهن می پرورانند. می خواستی فکر کنی شاید نزدیک بوده که گل هایت را نخواهم.
این باعث شد لبخند بزنم و می خواستم نزدیک باشد در آغوش بگیرمت. حالا فقط لبخند است. اما، نگاه کن، گل هایی که می خواستی نزدیک باشد بخری این همه عمر کرده اند.

با اندکی تغییر- شعر «ﮔﻞ ﻫﺎ» ﺍﺯ ﻭﻧﺪﯼ ﮐﻮﭖ

تعریف مسئله

نمی بخشم ات.
حتی اگر می توانستم،
تو مرا نمی بخشیدی
که جهان را از پشت تو می دیدم.
اما هنوز هم
خود را از عشق درمان نمی توانم
از آنچه فکر می کردم بودی
پیش از آن که بشناسم ات.

وِندی کوپ

Million million million painful thoughts

ﺷﺐ ﻭ ﺭﻭﺯ ﯾﮑﯽ ﻫﺴﺘﻨﺪ ﺩﺭ ﺳﺮﻡ. ﺳﺮﻡ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺩﺭ ﮐﺎﺭ ﺍﺳﺖ. ﺍﮔﺮ ﻫﺮ ﺩﻭ ﻫﻔﺘﻪ ﯾﮏ ﺑﺎﺭ ﺧﻮﺍﺏ ﻋﻤﯿﻖ ﻧﺒﺎﺷﺪ، ﺍﺯ ﺗﺮﺱ ﻓﮑﺮﻫﺎ ﻭ ﺻﺪﺍﻫﺎﯼ ﺑﻠﻨﺪ ﯾﮏ ﺭﻭﺯ ﺩﺭ ﻣﯿﺎﻥ ﺍﺗﻮﺑﻮﺱ ﺟﯿﻎ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﺯﺩ: ﺑﺲ، ﯾﮏ ﺑﺮﮎ ﮐﻮﺗﺎﻩ، ﺍﺯ ﺑﺮﺍﯼ ﺧﺪﺍ.
ﺑﺮ ﺳﺮ ﮐﻪ ﺟﯿﻎ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﺯﺩ؟ ﺑﺮ ﺳﺮ ﭼﻪ؟ ﺑﺮ ﺳﺮ ﺳﺮﻡ ﺑﺎ ﻣﯿﻠﯿﻮﻥ ﻫﺎ ﺭﺯ ﭘﮋﻣﺮﺩﻩ ﯼ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺩﺭ تکثیر ﻣﯿﻠﯿﻮﻥ ﻫﺎ ﺭﺯ ﭘﮋﻣﺮﺩﻩ؟

۱۳۹۲ اردیبهشت ۲۶, پنجشنبه

فلج

ﻓﯿﻠﻢ ﺑﺒﯿﻨﻢ ﯾﺎ ﮐﺘﺎﺏ ﺑﺨﻮﺍﻧﻢ. ﺩﺍﯾﻠﻤﺎﯼ ﺗﮑﺮﺍﺭﯼ ﻫﺮ ﻏﺮﻭﺏ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺧﺎﻧﻪ ﻣﯽﺭﺳﻢ. ﺍﻣﺎ ﻧﻪ ﻭﺍﮊﻩ ﻫﺎ ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﻨﺪ ﻻﺑﻪ ﻻﯼ ﮐﺮﻡ ﺧﺎﮐﺴﺘﺮﯼ لش ﺟﺎ ﺑﮕﯿﺮﻧﺪ ﻭ ﻧﻪ ﺗﺼﻮﯾﺮ. ﭘﺲ ﺧﻮﺍﺏ. ﻓﺮﺍﺭ ﺍﺯ ﺗﺮﺱ ﺣﺲ ﺗﻬﯽ ﺑﻮﺩﻥ.

۱۳۹۲ اردیبهشت ۱۵, یکشنبه

هلا تزنویسان مخ در جبین!

تز و انتی تز، دو موجود پر از تضادهای ظریف، با هم ازدواج کردند. فکر کردند صاحب فرزند اگر شوند، این تعارض ها به مصالحه می انجامند. سینتز از بدو تولد میگرن داشت. گرچه نقطه ی جوش انقلاب در او بالا بود اما دمای تبخیرش پایین. از همین رو هیچ گاه به سرانجام نمی رسید. رابطه ی عاشقانه ی تز و انتی تز هم همچنان از تناوب تضاد و اشتراک گریزی نداشت. در نظرشان وجود یکی بدون دیگری نه تنها مشروعیت که معنا هم نداشت.

روزی قاصدکی در باد ملایمی می رقصید. هر سه از او پرسیدند خودش می رقصد یا باد است که می رقصاندش. گفت عمر من آن قدر نیست که بخواهم بر سر چنین پرسشی بگذارمش. زندگی مرا در باد می بینید، باد را با رقص من. همین به سادگی بس شعور است.

۱۳۹۲ اردیبهشت ۱۴, شنبه