۱۳۹۱ اسفند ۷, دوشنبه

ای من

 و تاسف ات این است که  چرخه ی زندگی طوری نیست که آدمی بتواند کودکی خودش را در آغوش بگیرد و برایش بگوید که وقتی اتفاق افتاد نترسد. انتظار تمام شدن، تهی کننده است و او نباید به درد پوک شدن زیاد فکر کند. نباید فکر کند گوسفند شمردن کار احمق هاست. بعد آدم بتواند نول کودکی اش را ببوسد و بهش بگوید تا بیست و شش سالگی فرصت دارد و باید تا آن زمان شمردن را خوب تمرین کرده باشد چون انتظار تمام شدن بسیار طولانیست. بعد از بیست و شش سالگی کودکی اش به قتل می رسد. بعد کم کم زیر بدن سرخ اش خالی می شود و او سقوط می کند. در حال سقوط، پوست می دهد. پوست به پوست می دهد و جانش می گرید از پوست داده گی. نباید بترسد. فقط باید شمردن را خوب یاد گرفته باشد چون انتظار تمام شدن بسیار طولانیست و اگر فکر کند، پرسش هایی در سرش خواهند آمد که احمقانه تر از شمردن گوسفند خواهند بود. 

هر لحظه درین دور، نقطه ی آغاز، نقطه ی پایان، بی معنی، بی اراده انتظار

حلقه ای لاستیکی را بلعیده ام. بهم گفته بودند هر ساعت که در دهانم نباشد، یک ساعت به انتظار خلاصی از سیم ها اضافه خواهد شد.
همیشه در دهانم بود. بالاخره بلعیدمش. اما مسیر گوارشی را نمی رود. هر وقت که به یادم می آید، در جایی از بدنم حس اش می کنم. چقدر گرسنه بودم که حلقه را هم بلعیده بودم. از شوخی خودم، در خود خندیدم. به من نگاه کردند. بلند خندیده بودم؟

کشسان بود. ظاهرن یک دندان را بیشتر در خود جای نمی داد. اما باید تمام دندانهایم را می گرفت. به زحمت دور سیم های دندانم می پیچدمش. اوایل لثه هایم خونین می شد. به محض این که در دهانم نبود، در گلویم حس توانستمش. تا دو روز عق زدم شاید که بالا بیاورمش. وقتی بعد از سه ماه باز در همان جاده رانندگی کردم، در ریه ام بود. فکر می کردم حالا باید در روده ام باشد. در گلویم است. باز هم. عق می زنم بلکه بالا بیاورم. بیرون نمی آید.

 در این مدت گاه، وقتی بهش فکر کرده ام، کش آمده. دراز شده و تونل کنده و از لایه ها و پرده ها عبور کرده. می رسد به زانوهایم. اضطرابم می دهد. می رود به انگشتانم. سرد می شوم. می پیچد دور جگرم. چروک می خورم، مچاله می شوم. وقتی تونلی را که می کند تصور می کنم، سلول هایم در مسیرش متلاشی می شوند. فکر می کنم سر انجام همه اعضایم را یکی می کند. گاهی هم به این صورت نیست. گاه هر جا که می رود، وزن آنجا را جدا از تنم حس می کنم. دلم می خواهد آنجا را از خودم قطع کنم. خارج نمی شود.

از وقتی بلعیده امش، در خود نه تنها خنده، که گریه هم که می کنم، بعضی ها می شنوند. درست در جاهایی که معمولن همه پیش رویشان را می بینند، بعضی ها سر برمی گردانند. مثلن در پله برقی. مثلن هنگام عبور پرشتاب شان از عرض خیابان. مثلن وقتی در توالت عمومی در حال شستن دست هایشان هستند. اوایل می شرمیدم که سر برمی گرداندند. گریه ام را متوقف می کردم. اما حالا به روی خود نمی آورم. می دانم همه در خود گریه می کنند. می دانم. حتمن همین طور است.

با این حال، نمی شود که نگران نباشم. از توانم بیرون است این همه چیزهای عجیب که تجربه می کنم. به سرم زد که اسید بنوشم اما لاستیک با اسید حل نمی شود. خودم را می خورد. به هر راهی رفته ام. به هر کسی سر زده ام. هر کسی به شوخی و جدی بیمار و دیوانه ام خوانده. من اما می دانم دیوانه نیستم .فقط یک حلقه ی لاستیکی بلعیده ام که از جانم بیرون نمی شود. به خود دروغ می گویم. به خود امیدواری می دهم که بالاخره در این گردش ها کوچک خواهد شد، ضعیف خواهد شد و کمتر حواسم را به خود خواهد خواند. به خود دروغ می گویم که خودش حل خواهد شد. فقط نمی دانم چقدر باید انتظار بکشم. چقدر با این تونل هایی که در من می سازد، مرا به پوسته ای خشک نزدیک تر خواهد کرد. چقدر بگذرد تا بپوکم. اگر دروغم را باور کنم.

۱۳۹۱ بهمن ۲۸, شنبه

چند شعر کوتاه از لئونارد کوئن



ماه
ماه بیرون است.
همین چند لحظه پیش که رفتم بشاشم
آن شئ بزرگ بی پیرایه را دیدم.
کاش طولانی تماشایش می کردم.
عاشق نگون بخت ماه ام.
یک آن می بینمش و همین و بس
برای من و ماه.



ساعت خوش
چه خوش است زمان
وقتی کار از کار گذشته است*

و تو دیگر مجبور نیستی
به دنبال آونگ کپل هایش*

تا تخیل در حال احتضارت بروی

*تشکر از کمک م.س. ایزددوست.



شیرین ترین ترانه گک
تو راه خود می روی
من نیز به راه تو.



انجامِ تنها
چه تلخ بودند
قرص های پروزاک
در چند صد صبح گذشته



دارو
داروی من
طعم های متضاد بسیاری دارد.
غرق و مبهوت
از این همه تفاوت
فراموش می کنم رنج بکشم.

سرما

سرما تسخیرم می کند
و من می لرزم
باد
اشک هایم را می برد
شب مرا به بستر می فرستد
و اندوه
مرا مصمم می کند
نام تو پای مجسمه ای
در حال سوختن است
حتی وقتی با تو بودم
می خواستم که اینجا باشم
باران کمربندم را باز می کند
باد به جای خالی ات شکل می بخشد
من وارد و خارج می شوم
از آن یک دل
و دیگر برای آزادی
تقلا نمی کنم.

۱۳۹۱ بهمن ۲۶, پنجشنبه

در طول روز

اینجا
کنار پنجره
درانتظار تو می نشینم
تا در یونیفرم تصلیب ات
 نرمش کنان بگذری
تو یادآور خودم هستی
شاید (بیهوده فکر می کنم)
بتوانم آرام ات کنم
چین اخم میان ابروانت را دوست دارم
و اضطراب ویرانگر
در چهره ی درهم فشرده ات را
صورت جدیدی داری
صورتی که می آید
صورتی که به دیدار در نیاید*
به سوی اندوه ات
راه عضلات را در پیش گرفتی
اما هر کس از تو
ظن خود دارد
درود بر تو
ای جان بی باک
که بسیار فروخورده ای
و چه اندک چشیده ای.

لئونارد کوئن


* تشکر از ب.سعیدی


۱۳۹۱ دی ۲۴, یکشنبه

17

1. کتاب دیدم. مجموعه ی شعر. شعرهای خوب برای ترجمه. نخریدم. دماغش را در خود نمی دیدم. دلش هم نیست. وسوسه اش هم نیست حالا که وقتش هست.

2. باز هم کتاب دیدم. نخریدم و به من ثابت شد که داغدارم و همه شعرها برایم با گه برابرند. دیگر نه می خواهم شاخ درخت شانه هایم را بگیرد، نه صدایم بوی نعنا بدهد و نه برای خوب دیدن دنیایم آمادگی بگیرم.

3. لامپ را در پیراهن گلدارم پیچاندم و در پارک  روی نیمکتی رها کردم. نیمکت مرا به یاد آورد.

4. باز مثل گاو خشمگینم و معلوم نیست چندبار مرده ام.

1. راستش این است که می ترسم کتاب بخوانم. کتابها مرا برمی گردانند ولی مکان غیب شده است. دنیا عوض شده. من گم خواهم شد.

۱۳۹۱ مهر ۲۷, پنجشنبه

رویایی دارم

بله البته، من هم.
سفر دور این دنیا نیست. کار است و عرق ریزیست. صدای فنجان هاست. محل فال گیرهاست. بوی چای هل دار است.


و گه گاه بیلی هالیدی حتی اگر اعتراض کنند. زنان خیانت دیده. مردان تنها. دختران پر شور. مشتریان بی شتاب. با شتاب. با ویلچر. بی ویلچر. پیشخدمت های خوشحالم اما. شیطنت های آفتاب روی رود کابل. دخترکم که دوان دوان از مدرسه می رسد و کیفش را با بی توجهی پشت پیشخوان پرت می کند. می گذارم برنامه ی دوست داشتنی اش را ببیند، پیش از آنکه ببرمش به نوانخانه. آنجا جشنی ست برای تولدش.

رویای من خاموش نمی شود. خیلی زنده است چون رویاست. خیلی زنده است با آنکه زندگیم فرسنگ ها از آن دور می شود. دور می شود و دورتر.


۱۳۹۱ مهر ۱۳, پنجشنبه

ﻧﺴﺨﻪ

ﺭﻓﯿﻖ ﻣﺎ ﺯﻣﺎﻧﯽ ﻧﺴﺨﻪ ﺍﯼ ﭘﯿﭽﯿﺪﻩ ﺑﻮﺩ. ﺩﺍﺭﻭﯾﺶ ﺁﻥ ﺭﻭﺯﻫﺎ ﺍﻓﺎﻗﻪ ﻧﮑﺮﺩ ﭼﻮﻥ ...ﺑﯽ ﭼﻮﻥ. ﺍﯾﻦ ﺑﺎﺭ ﮐﺮﺩ. ﺍﻓﺎﻗﻪ. ﻫﺮ ﺻﺒﺢ ﺷﻌﺮﯼ ﺍﺯ ﺣﺎﻓﻆ. ﺻﺒﺢ ﺍﻭﻝ ﺍﯾﻦ ﺁﻣﺪ:

ﯾﺎﺩ ﺑﺎﺩ ﺁﻧﮑﻪ ﺳﺮ ﮐﻮﯼ ﺗﻮﺍﻡ ﻣﻨﺰﻝ ﺑﻮﺩ/ ﺩﯾﺪﻩ ﺭﺍ ﺭﻭﺷﻨﯽ ﺍﺯ ﺧﺎﮎ ﺩﺭﺕ ﺣﺎﺻﻞ ﺑﻮﺩ
ﺭﺍﺳﺖ ﭼﻮﻥ ﺳﻮﺳﻦ ﻭ ﮔﻞ ﺍﺯ ﺍﺛﺮ ﺻﺤﺒﺖ ﭘﺎﮎ/ ﺑﺮ ﺯﺑﺎﻥ ﺑﻮﺩ ﻣﺮﺍ ﺁﻧﭽﻪ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺩﻝ ﺑﻮﺩ
ﺩﻝ ﭼﻮ ﺍﺯ ﭘﯿﺮ ﺧﺮﺩ ﻧﻘﻞ ﻣﻌﺎﻧﯽ ﻣﯽ ﮐﺮﺩ/ ﻋﺸﻖ ﻣﯽ ﮔﻔﺖ ﺑﻪ ﺷﺮﺡ ﺁﻧﭽﻪ ﺑﺮ ﺍﻭ ﻣﺸﮑﻞ ﺑﻮﺩ
ﺁﻩ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺟﻮﺭ ﻭ ﺗﻄﺎﻭﻝ ﮐﻪ ﺩﺭﯾﻦ ﺩﺍﻣﮕﻪ ﺍﺳﺖ/ ﺁﻩ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺳﻮﺯ ﻭ ﻧﯿﺎﺯﯼ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺁﻥ ﻣﺤﻔﻞ ﺑﻮﺩ
ﺩﺭ ﺩﻟﻢ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺑﯽ ﺩﻭﺳﺖ ﻧﺒﺎﺷﻢ ﻫﺮﮔﺰ/ ﭼﻪ ﺗﻮﺍﻥ ﮐﺮﺩ ﮐﻪ ﺳﻌﯽ ﻣﻦ ﻭ ﺩﻝ ﺑﺎﻃﻞ ﺑﻮﺩ
ﺩﻭﺵ ﺑﺮ ﯾﺎﺩ ﺣﺮﯾﻔﺎﻥ ﺑﻪ ﺧﺮﺍﺑﺎﺕ ﺷﺪﻡ / ﺧﻢ ﻣﯽ دیدم ﺧﻮﻥ ﺩﺭ ﺩﻝ ﻭ ﭘﺎ ﺩﺭ ﮔﻞ ﺑﻮﺩ
ﺑﺲ ﺑﮕﺸﺘﻢ ﮐﻪ ﺑﭙﺮﺳﻢ ﺳﺒﺐ ﺩﺭﺩ ﻓﺮﺍﻕ / ﻣﻔﺘﯽ ﻋﻘﻞ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﻣﺴﺌﻠﻪ ﻻﯾﻌﻘﻞ ﺑﻮﺩ
ﺭﺍﺳﺘﯽ ﺧﺎﺗﻢ ﻓﯿﺮﻭﺯﻩ ﯼ ﺑﻮ ﺍﺳﺤﺎﻗﯽ/ ﺧﻮﺵ ﺩﺭﺧﺸﯿﺪ ﻭﻟﯽ ﺩﻭﻟﺖ ﻣﺴﺘﻌﺠﻞ ﺑﻮﺩ
ﺩﯾﺪﯼ ﺁﻥ ﻗﻬﻘﻪ ﮐﺒﮏ ﺧﺮﺍﻣﺎﻥ ﺣﺎﻓﻆ/ ﮐﻪ ﺯ ﺳﺮﭘﻨﺠﻪ ﺷﺎﻫﯿﻦ ﻗﻀﺎ ﻏﺎﻓﻞ ﺑﻮﺩ

ﺻﺒﺢ ﺩﻭﻡ ﻭ ﺳﻮﻡ ﻭ ﭼﻬﺎﺭﻡ ﻭ ...ﻭ ﺷﺎﻡ ﺁﺧﺮ ﺑﺎﺯ ﻫﻢ ﻫﻤﯿﻦ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﺁﻣﺪ ﭼﻮﻥ ﻋﻼﻣﺖ ﮔﺬﺍﺷﺘﻪ ﺍﻡ (ﻫﺮ ﭼﻨﺪ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺑﻮ ﺍﺳﺤﺎﻕ اش ﺧﻮﺷﻢ ﻧﻤﯽ ﺁﯾﺪ; ﺣﺎﻓﻆ ﭘﺎﭼﻪ ﺧﻮﺍﺭ).

۱۳۹۱ مهر ۱۱, سه‌شنبه

۱۶

آخرین فصل من


ﺁﺧﺮﯾﻦ ﻓﺼﻞ ﻣﻦ، ﻓﺼﻞ ﭘﺮﻭﺍﻧﻪ ﻫﺎﯼ ﭼﻮﺑﺨﻮﺍﺭ ﺍﺳﺖ. ﺩﺭ ﺁﻏﻮﺵ ﻣﯽ ﮔﯿﺮﻣﺸﺎﻥ. چه ﺧﻮﺏ ﺍﺳﺖ. ﺧﻮﺏ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﻣﺮﮒ ﺳﯿﺎﻩ ﻧﯿﺴﺖ. بال های ﺳﻔﯿﺪ ﺩﺍﺭﻧﺪ. ﺭﻭﯼ ﭘﻮﺳﺘﻢ ﭘﺮﭘﺮﮎ ﻣﯽ ﺯﻧﻨﺪ ﻭ ﻧﻮﺍﺯﺷﻢ ﻣﯽ ﺩﻫﻨﺪ. ﺯﺧﻢ ﻫﺎﯼ ﺑﺎﺯﻡ ﺭﺍ ﻣﯽ ﯾﺎﺑﻨﺪ. در من تخم می ریزند... ده ها... ﺑﯿﺸﻤﺎﺭ ﺗﺨﻢ.



ﺑﺎﻝ ﻫﺎﯼ ﺳﻔﯿﺪ ﻣﯽ ﺭﻭﻧﺪ. ﺗﻨﻬﺎﯾﻢ. ﺑﺎ ﻣﻮﺟﻮﺩﺍﺕ ﺭﯾﺰ ﻋﺠﯿﺒﯽ ﮐﻪ ﻧﻤﯽ ﺑﯿﻨﻢ ﺷﺎﻥ. ﻭﺟﻮﺩﻡ ﺳﺮﺷﺎﺭ ﺍﺳﺖ ، ﺍﺯ ﺍﺿﻄﺮﺍﺏ. ﺩﺭ ﺟﺎﻧﻢ ﻣﯽ لولند ﻭ ﻫﺮ ﺳﺎﯾﺶ ﮐﻮﭼﮏ ﺭﺷﺘﻪ ﺍﯼ از ﺭﻭﺍﻧﻢ ﺭﺍ ﻣﯽ ﮐﺸﺪ. ﺗﯿﺰ ﻭ ﺭﯾﺰ ﻣﯽ سوزاندم از ریشه.
اما ﺗﻤﺎﻡ ﻓﺼﻞ ﭘﺮ ﺍﺳﺖ ﺍﺯ ﺳﺎﻋﺖ ﻫﺎﯼ ﮐﻨﺪ ﺑﯽ ﺗﻔﺎﻭﺕ. ﺍﺯ ﺩﺭﻭﻥ ﺧﻮﺭﺩﻩ ﻣﯽ ﺷﻮﻡ و به آهستگی ﭘﻮﮎ ﻣﯽ ﺷﻮﻡ ﺩﺭ این ﺳﺎﻋﺖ ﻫﺎﯼ ﮐﻨﺪ و ﺑﯽ ﺗﻔﺎﻭﺕ.

ﻧﺎﺧﻦﻫﺎﯾﻢ ﻣﯽ ﺍﻓﺘﻨﺪ و ﺳﺎﻋﺖ ﻫﺎ ﮐﻨﺪ بی ﺗﻔﺎﻭتند.

ﻓﮑﺮ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ و ﺑﻪ ﯾﺎﺩ ﻣﯽﺁﻭﺭﻡ. ﺣﺘﻤﻦ ﺧﯿﻠﯽ ﺯﯾﺒﺎ ﺑﻮﺩﻩ ﺍﻡ ﻭﻗﺘﯽ ﭘﺮ ﺑﻮﺩﻡ ﺍﺯ ﭘﺮﻭﺍﻧﻪ. ﺩﺭﺧﺖ ﭘﺮﻭﺍﻧﻪ ﺑﻮﺩﻡ ﻻﺑﺪ. ﺷﺎﺥ ﻭ ﺗﻨﻢ ﭘﺮ ﺑﻮﺩ. ﺑﻪ بال های ﺳﻔﯿﺪ ﻓﮑﺮ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ.

ﺳﺎﻋﺖ های ﮐﻨﺪ آزارنده اند.

ﺳﺎﻋﺖ ﻫﺎﯼ ﺁﺧﺮﯾﻦ ﻓﺼﻞ ﻣﻦ ﭼﻨﺎﻥ ﮐﻨﺪﻧﺪ ﮐﻪ ﻣﻦ ﺑﺎﺭﻫﺎ ﻭ ﺑﺎﺭﻫﺎ -ﺑﻪ ﺗﻌﺪﺍﺩ ﮐﺮﻡ ﻫﺎﯼ ﺩﺭﻭﻧﻢ حتی- ﻓﺮﺻﺖ ﺩﺍﺭﻡ ﺑﻪ ﺁﻥ بال های ﺳﻔﯿﺪ ﮐﻪ ﺭﻭﯼ زخم هایم ﭘﺮﭘﺮﮎ ﻣﯽ ﺯﺩﻧﺪ، ﻓﮑﺮ ﮐﻨﻢ ﻭ ﺗﻘﺎﺹ ﯾﮏ ﺟﺎ ﻣﺎﻧﺪﻧﻢ ﺭﺍ ﭘﺲ ﺑﺪﻫﻢ ﮐﻪ ﺑﻪ ﭼﺸﻢ ﮐﻼﻍ ﻫﺎ ﺑﺎﻭﺭ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩﻡ.

۱۳۹۱ مهر ۶, پنجشنبه

صد پاره

ﮐﺎﺭﯼ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﻣﯽ ﺩﺍﺩﻡ
ﯾﺎﺩﻡ ﻧﯿﺴﺖ ﭼﻪ ﺑﻮﺩ
ﺩﺭ ﺟﺎﯾﯽ ﺍﯾﺴﺘﺎﺩﻩ ﺑﻮﺩﻡ
ﯾﺎﺩﻡ ﻧﯿﺴﺖ ﮐﺠﺎ
ﺩﺭ ﺍﻧﺘﻈﺎﺭ ﮐﺴﯽ ﺑﻮﺩﻡ
ﯾﺎﺩﻡ ﻧﯿﺴﺖ ﮐﻪ بود
ﻗﺒﻞ ﯾﺎ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺯﻣﺎﻧﯽ ﺑﻮﺩ
ﯾﺎﺩﻡ ﻧﯿﺴﺖ ﮐِﯽ ﺑﻮﺩ
ﻭ ﻧﺎﮔﻬﺎﻥ ﯾﺎ ﺑﻪ ﺗﺪﺭﯾﺞ
ﻣﺮﺍ ﺑﺮﺩﺍﺷﺘﻨﺪ، ﻣﺮﺍ ﺑﺮﺩﻧﺪ
ﺑﻪ ﻣﮑﺎﻥ ﺍﺑﻄﺎﻝ
ﺻﺪﻫﺎ ﭘﺎﺭﻩ ﺷﺪﻡ
ﻭ ﺑﻪ ﺟﺎﯼ ﻫﺮ ﭘﺎﺭﻩ ﺍﻡ
ﻧﺎﻡ ﺗﺮﺱ ﺑﻮﺩ
ﻭ ﺑﻪ ﺟﺎﯼ ﺧﺎﻃﺮﺍﺕ
ﺭﻧﺞ
ﺍﮔﺮ ﺩﻋﺎﯾﯽ ﻣﯽ ﺩﺍﻧﯿﺪ
ﺑﺮﺍﯼ ﮐﺴﯽ ﭼﻨﯿﻦ ﺑﯽ ﻣﮑﺎﻥ
ﻟﻄﻔﻦ ﺑﺨﻮﺍﻧﯿﺪ
ﻭ ﺍﮔﺮ ﻣﯿﺎﻥ ﮐﻠﻤﺎﺕ
ﻓﺎﺻﻠﻪ ﺍﯼ ﺑﻮﺩ، ﯾﺎ ﻣﯿﺎﻥ ﺣﺮﻭﻑ
ﻣﺠﺎﻝ ﺑﺎﺯﮔﺸﺘﯽ
ﻟﻄﻔﻦ ﻧﺎﻡ ﻣﺮﺍ ﺑﮕﺬﺍﺭﯾﺪ
محکم، ﺑﺎ ﺻﺪﺍ ﯾﺎ ﺩﺳﺘﯽ
ﮐﻪ ﻓﻘﻂ ﺷﻤﺎ ﻓﺮﻣﺎﻧﺶ می دهید
ﺷﻤﺎ، ﮐﺴﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﺑﺮﺣﻖ اید،
که از این مسائل آرام ندارید
ﻟﻄﻔﻦ ﺷﺘﺎﺏ ﮐﻨﯿﺪ
ﮐﻪ ﺗﻤﺎﻡ ﭘﺎﺭﻩ ﻫﺎﯼ ﻣﻦ
ﻓﻘﻂ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﯾﻦ ﺩﺭﺧﻮﺍﺳﺖ ﮔﺮﺩ ﺁﻣﺪﻩ ﺍﻧﺪ
و ﺑﺎﺯ ﭘﺮﺍﮐﻨﺪﻩ ﻣﯽ ﺷﻮﻧﺪ
ﺩﺭ ﺁﻥ ﺳﻮﯼ ﺩﯾﮕﺮ
که ﮔﺮﺩ ﻭ ﺧﺎﮎ ﻫﻤﻪ ﭼﯿﺰ ﺭﺍ ﭘﻮﺷﺎﻧﺪﻩ
ﻭ ﻫﻤﻪ ﺍﺯ ﺷﺮﻡ ﻣﯽ ﺳﻮﺯﻧﺪ
ﻭ ﮐﺴﯽ ﺍﺟﺎﺯﻩ ﯼ ﻓﺮﯾﺎﺩ ﻧﺪﺍﺭﺩ.


ﻟﺌﻮﻧﺎﺭﺩ کوئن

ﺗﺒﺼﺮﻩ: ﯾﻬﻮﺩ ﻧﺸﺪﻩ ﺍﻡ؛ فقط شعر این یهودی بی ربط نبود.