۱۳۹۱ مهر ۴, سهشنبه
۱۳۹۱ مهر ۳, دوشنبه
بلبل
خانه ام را در کنار جنگل ساختم
تا آوازت را بشنوم
و چه زیبا بود و چه خوش
و عشق، تازه آغاز می شد
بدرود بلبل من
زمانی دور تو را یافتم
اکنون همه سرودهای زیبایی بی ثمرند
جنگل اطرافت مرده است
خورشید در پس پرده ای غروب می کند
آن زمان است که تو مرا می خواندی
آرامش ابدی بر تو باد بلبل من
در زیر شاخه ی مقدس ات
بدرود بلبل من
زیستم مادامی که به تو نزدیک بودم
هر چند تو آواز می خوانی، در جایی، هنوز
من اما دیگر نمی توانم تو را بشنوم.
لئونارد کوئن
بی خیال
در جنگ شکست خوردم
عهد نامه امضا شد
من شامل نبودم
از مرز گذشتم
باید زندگیم را
وا می نهادم
نامی داشتم
اما بی خیال
سند حقیقت کوچک مان
پارچه ایست که در هوا تکان دادیم
ابزارهای ست
که به کار بردیم
بخت آزمایی هایی
که سربازان ما کردند
سنگ هایی که بریدیم
سرودهایی که خواندیم
قانون صلح ما
که می گوید
شوهر هدایت می کند
زن فرمان می راند
همه ی این
اصطلاح ها
این بی تفاوتی نازنین
که بعضی عشق می نامند
بی تفاوتی نازنین
که بعضی تقدیر می نامند
ما اما نام های دیگری دادیم
نام های خودمانی تر
نام هایی چنان پرمعنا
و نام هایی چنان حقیقی
که من گم شان کرده ام
و برای تو مرده اند
نیازی نیست
که این وضع ادامه یابد
بعضی حقایق می مانند
و بعضی می میرند
بعضی حقایق می مانند
و بعضی می میرند
نمی دانم کدام شان کدام است
پس بی خیال
نتوانستم بکشم
آن طور که تو کشتی
نتوانستم متنفر باشم
تلاش کردم اما نشد
کسی نمی تواند
سرنوشت را ببیند
یا بداند چه کسی
آخرین بازمانده خواهد بود
داستان به پایان رسیده است
با راست و دروغ هایش
تو دنیا را بردی
پس بی خیال.
لئونارد کوئن
۱۳۹۱ مهر ۲, یکشنبه
۱۵
ﭼﺸﻢ ﺑﺎﺯ ﮐﺮﺩﻡ. ﻻﻣﭗ ﻣﻬﺘﺎﺑﯽ ﺍﺳﺘﻮﺍﻧﻪ ﺍﯼ ﺑﻪ ﺳﻘﻒ ﭼﺴﺒﯿﺪﻩ ﺑﻮﺩ. ﺭﻭﺷﻦ ﺑﻮﺩ. ﺷﺎﭘﺮﮐﯽ ﺩﺭ ﺍﻣﺘﺪﺍﺩ ﻻﻣﭗ ﭘﺮﻭﺍﺯ ﻣﯽ ﮐﺮﺩ. ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﻪ ﯾﮏ ﺳﺮ ﻻﻣﭗ ﻧﺰﺩﯾﮏ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺑﻪ ﺁﻥ ﭼﺴﺒﯿﺪ. ﮐﻢ ﮐﻢ ﺫﻭﺏ ﺷﺪ. تبدیل به ﻣﺎﯾﻊ ﺗﯿﺮﻩ ﺭﻧﮓ ﻭ ﻟﺰﺟﯽ ﺷﺪ و ﺑﻪ ﺷﮑﻞ ﻗﻄﺮﻩ ﺍﯼ ﺳﯿﺎﻩ ﺍﺯ ﻻﻣﭗ ﺁﻭﯾﺰﺍﻥ ماند. ﻗﻄﺮﻩ ﺑﻪ ﺁﻫﺴﺘﮕﯽ ﺁﻧﻘﺪﺭ ﺑﺰﺭﮒ ﻭ ﺳﻨﮕﯿﻦ ﺷﺪ ﮐﻪ ﺍﻧﺘﻬﺎﯾﺶ ﺑﺎﺭﯾﮏ ﻭ ﺑﺎﺭﯾﮏ تر ﺷﺪ ﻭ ﻫﻤﺎﻥ ﺩﻡ ﮐﻪ ﺍﺯ ﻻﻣﭗ ﭼﮑﯿﺪ ﺍﻧﺘﻬﺎﯾﺶ ﺩﻡ ﺩﺭﺍﺯﯼ ﺷﺪ و موش سیاه غول پیکری به سرعت به زمین افتاد و باز جهید تا نرم فرود بیاید اما روی صورت من افتاد.
درونم را چرخ بزرگی آسیاب می کرد. از تخت روی مرمر بیمارستان ریختم.
۱۳۹۱ شهریور ۱۷, جمعه
۱۴
ﻣﺠﺴﻤﻪ ﺍﯼ ﺳﺎﺧﺘﻪ ﺍﻡ. به آن دلبسته ام. ﺣﺎﻻ ﺑﺎﯾﺪ ﺍﺯ ﺩﺭﻭﻥ ﺧﺎﻟﯽ ﺍﺵ ﮐﻨﻢ. ﺍﯾﻦ ﮐﺎﺭ ﻻﺯﻡ ﺍﺳﺖ ﻭﺭﻧﻪ ﺩﺭ ﮐﻮﺭﻩ ﺗﺮﮎ ﺑﺮ ﻣﯽ ﺩﺍﺭﺩ ﻭ ﯾﺎ ﭼﻨﺪ ﺗﮑﻪ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ. ﺍﯾﻦ ﮐﺎﺭ ﻻﺯﻡ ﺍﺳﺖ. ﺑﺎﯾﺪ ﺍﺯ ﺩﺭﻭﻥ ﺧﺎﻟﯽ ﺍﺵ ﮐﻨﻢ ﺗﺎ ﻇﺎﻫﺮ ﺯﯾﺒﺎﯾﺶ ﺭﺍ ﻧﮕﻪ ﺩﺍﺭﻡ. ﺍﯾﻦ ﮐﺎﺭ ﺗﺮﺳﻨﺎﮎ ﺍﺳﺖ. ﻟﻮﺩﻩ ﮔﯽ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ ﺗﺎ ﺻﻮﺭﺗﻢ ﺭﺍ ﺑﺒﯿﻨﻨﺪ ﻭ ﻧﻪ ﻟﺮﺯﺵ ﺩﺳﺘﺎﻧﻢ ﺭﺍ.
۱۳۹۱ شهریور ۱۱, شنبه
ﺍﭘﺮﺍ ﺑﺮﺍﯼ ﮔﺎﻭ ﺧﺸﻤﮕﯿﻦ ﺧﻮﺏ ﺍﺳﺖ.
ﺳﻪ ﭼﺎﺭ ﻣﺎﻩ ﭘﯿﺶ ﺩﺭ ﺑﺤﺒﻮﺣﻪ ﯼ ﺍﻣﺘﺤﺎﻧﺎﺕ ﻣﺜﻞ ﮔﺎﻭ ﺧﺸﻤﮕﯿﻦ ﺑﻮﺩﻡ. ﻣﺜﻞ ﮔﺎﻭ ﺍﻣﺘﺤﺎﻥ ﺩﺍﺩﻡ. ﺩﺭ نتیجه ی تردید، ﻣﺮﺩﻭﺩ ﺷﺪﻡ ﻗﺎﻧﻮﻥ ﻣﺎﻟﯿﺎﺕ ﺭﺍ. ﺍﺻﻄﻼﺡ ﺧﻮﺩﻣﺎﻧﯿﺶ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ ﺧﺮﺍﺝ ﺩﻫﯽ ﯾﺎ ﺧﺮﺍﺝ ﮔﯿﺮﯼ. ﯾﺎﺩ خراج دهی های ﺧﻮﺩﻣﺎﻧﯽ ﺑﺨﯿﺮ.
ﺣﺎﻻ ﻫﻤﺎﻥ ﺩﺭﺱ ﺭﺍ ﺗﮑﺮﺍﺭ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ. ﻫﺮ ﭘﻨﺞ ﺷﻨﺒﻪ ﻣﺠﺒﻮﺭﻡ ﻫﻔﺘﺎد ﻭ ﻫﺸﺖ ﮐﯿﻠﻮﻣﺘﺮ ﺭﺍﻧﻨﺪﮔﯽ ﮐﻨﻢ ﻭ ﺑﻪ ﺷﻬﺮ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﺑروم تا یک ساعت بحث کنیم که طرف چقدر باید مالیات بپردازد و بعد از همان مسیر برگردم به شهر خودم. در راه رادیو را هههه "چالان" می کنم. از همان هفته ی اول تا وارد بزرگراه شدم، رادیو موجی را گرفت که من از سر کنجکاوی تغییرش ندادم. ﺑﯿﺴﺖ ﻭ ﭼﺎﺭ ﺳﺎﻋﺖ ﻣﻮﺳﯿﻘﯽ ﮐﻼﺳﯿﮏ ﭘﺨﺶ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ. ﺣﺎﻻ ﺍﭘﺮﺍ برایم جالب شده. هر چند هنوز معتقدم که من گنجایش موسیقی کلاسیک و اپرا را ندارم چون خیلی فاخرند و حتی در اصل برای مخاطب مذکر به وجود آمده اند، این هفته ﻋﺎﺷﻖ صدای ﺳﺎﺭﺍ ﻣﮑﻠﯿوِﺭ ﺷﺪﻡ. ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﻭﺻﯿﺖ ﮐﻨﻢ ﺭﻭﺯﯼ ﮐﻪ ﻣﺮﺩﻡ، ﻫﺮ ﺟﺎ ﮐﻪ بودﻡ، ﻭﺳﻂ ﺧﯿﺎﺑﺎﻥ ﺯﯾﺮ ﺗﺎﯾر، روی بستر بیمارستان، ﺁﻭﯾﺰﺍﻥ ﺍﺯ ﺗﯿﺮ ﭼﺮﺍﻕ ﺑﺮﻕ ﺩﺭ ﻣﺴﯿﺮ ﺳﻘﻮﻁ ﺍﺯ ﻃﺒﻘﻪ ﯼ ﺁﺧﺮ، ﭘﺎﯼ ﮐﺎﻣﭙﯿﻮﺗﺮ ﻭ ﮐﺎﻣﻨﺖ ﻧﺎﺗﻤﺎﻡ ﺩﺭ ﻓﯿﺴﺒﻮﮎ … ﻫﺮ ﺟﺎ ﮐﻪ ﺑﻮﺩﻡ، ﺍﯾﻦ ﺗﮑﻪ ﺭﺍ ﺑﺎ ﺻﺪﺍﯼ ﺳﺎﺭﺍ ﻣﮑﻠﯿﻮﺭ برای جسم در حال جان کندنم ﭘﺨﺶ ﮐﻨﻨﺪ (عشق خواهد کرد) :
Ruhe sanft, ,mein holdes Leben
Rest gently, my dear one.
ﻭﯾﺪﯾﻮ ﻭ ﻓﺎﯾﻠﯽ با صدای او ﻧﯿﺎﻓﺘﻢ ﻭﺭﻧﻪ ﺣﺘﻤﻦ ﻟﯿﻨﮑﺶ ﺭﺍ ﻣﯽ ﮔﺬﺍﺷﺘﻢ.
.
.
.
یافتم. بعد از... یادم نیست و حوصله ندارم حساب کنم چند وقت پیش این را نوشته ام... یافتمش. بشنوید. به من حق می دهید:
Ruhe sanft, mein holdes Leben- Sara Macliver
بلند بشنوید. بلند. به همان بلندی ای که فریاد می زند.
۱۳۹۱ مرداد ۱۵, یکشنبه
۱۳
سه هفته پيش بود كه متوجه ساييدگی ها شده بودم. كاری از من ساخته نبود. كنترل هرگز كار من نبوده. من فقط می روم به آن ﺟﻬﺘﯽ كه رانده می شوم. ﺩﺭﺑﺎﺭﻩ ﯼ ﺧﻮﺩﻡ ﺍﯾﻦ ﻃﻮﺭ ﻓﮑﺮ ﻧﮑﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩﻡ. ﻫﯿﭻ ﻭﻗﺖ. ﭼﻪ ﺩﯾﺮ ﺍﯾﻦ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺑﯿﻨﻢ. هر بار كه به خانه ﺑﺮﻣﯽ ﮔﺸﺘﻢ، ساييده تر شده بودم. تا اين كه امروز صبح در حد خطرناكی نازک بودم. ﻣﻦ ﭼﻨﺎﻥ ﻧﺎﺯﮎ، ﺑﺎﺭ ﭼﻨﺎﻥ ﺳﻨﮕﯿﻦ. ﺍﮔﺮ ﺍﺧﺘﯿﺎﺭ ﺑﺎ ﻣﻦ ﺑﻮﺩ، ﻧﻤﯽ ﺭﻓﺘﻢ. ﺍﻣﺎ ﻧﺒﻮﺩ. ﻫﯿﭻ ﻭﻗﺖ ﻧﺒﻮﺩﻩ. ﺩﺳﺖ ﺍﻧﺪﺍﺯﻫﺎ ﺭﺍ ﺗﺤﻤﻞ ﮐﺮﺩﻡ. ﺣﺘﯽ آﻥ ﭼﺎﻟﻪ ﯼ ﺑﺰﺭﮒ ﺭﺍ ﮐﻪ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺍﺯﺵ ﻣﯽ ﺗﺮﺳﯿﺪﻡ . ﺍﺻﻠﻦ ﺍﻓﺘﺎﺩﻥ ﻫﺎ ﻮ ﺑیرﻭﻥ ﺟﻬﯿﺪﻥ ﻫﺎ ﺍﺯ ﻫﻤﻮ ﺑﻮﺩﻩ که تا اﯾﻦ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﻧﺎﺯﮐﻢ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ. ﺑﻪ ﻫﺮ ﺣﺎﻝ، ﺣﺎﻻ ﮐﻪ ﮔﺬﺷﺖ. ﮔﺬﺷﺘﻢ. ﺣﺘﯽ ﺍﺯ ﺍﻭ ﻫﻢ ﺑﺎ ﺣﺎﻝ ﻧﺎﺯﮐﻢ ﮔﺬﺭ ﺗﻮﺍﻧﺴﺘﻢ. ﭼﻪ ﭼﯿﺰ ﻣﺮﺍ ﺍﺯ پا ﺩﺭ آورد؟ ﻫﻨﻮﺯ ﮔﯿﺠﻢ. ﻣﯽ ﺩﺍﻧﻢ ﭼﻪ ﭼﯿﺰ ﺍﻣﺎ ﺑﺎﻭﺭﻡ ﻧﻤﯽ ﺷﻮﺩ. ﺳﺮﻋﺖ ﮔﯿﺮ ﺑﻮﺩ. ﻫﻤﺎﻥ ﮐﻪ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﻗﻠﻘﻠﮑﻢ ﻣﯽ ﺩﺍﺩ ﻭ ﻣﯽ ﺧﻨﺪﯾﺪﯾﻢ. ﻣﻦ ﻣﯽ ﺩﺍﻧﺴﺘﻢ ﮐﻪ ﻓﺮﺳﻮﺩﻩ ﻭ ﻧﺎﺯﮎ ﺷﺪﻩ ﺍﻡ. ﺍﻣﺎ ﻧﻤﯽ ﺩﺍﻧﺴﺘﻢ ﻓﺮﺳﻮﺩﮔﯿﻢ ﭼﻨﺎﻥ ﺑﻮﺩﻩ ﮐﻪ ﺳﺮﻋﺖ ﮔﯿﺭ پارکینگ ﺑﺘﻮﺍﻧﺪ ﻣﺮﺍ ﺯﻣﯿﻦ ﮔﯿﺮ ﮐﻨﺪ. ﺧﻮﺍﺳﺘﻪ ﯾﺎ ﻧﺎﺧﻮﺍﺳﺘﻪ، ﺍﻭ ﺗﻮﺍﻧﺴﺖ ﻭ ﻣﻦ ﺑﺎ ﺑﻬﺖ ﺯﺩﻩ ﮔﯽ، ﭼﻨﺪ ﻣﺘﺮ ﺑﻌﺪ، ﺍﯾﻨﺠﺎ، ﺍﺯ ﭼﺮﺧﺶ ﻭﺍﻣﺎﻧﺪﻡ. داغ ﺷﺪﻡ. ﺩﺍﻏﺎﻧﻢ . ﻭﺿﻌﯿﺖ ﺍﺳﻔﺒﺎﺭﯼ ﺩﺍرم. ﺭﯾﻨﮓ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﺯﺩﻩ ﺍﺳﺖ؛ ﺍﺳﺘﺨﻮﺍﻧﻢ. ﺁﺵ ﻭ ﻻﺵ ﻭ پلاسیده ام ﺍﻣﺎ ﺍﺯ ﻣﻦ ﺍﻧﺘﻈﺎﺭ ﻣﯽ ﺭود این ﮐﺎﺑﯿﻦ لعنتی ﺭﺍ ﺍﺯ ﺳﺮ ﺭﺍﻩ ﺑﺒﺮﻡ ﺑﻪ ﮐﻨﺎﺭﯼ ﺗﺎ ﻣﺰﺍﺣﻢ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﻧﺒﺎﺷﺪ. ﮔﺬﺷﺖ. ﻋﻤﺭﻡ ﺑﻪ ﺳﺮ ﺭﺳﯿﺪﻩ. ﭼﺮﺍ ﻧﻤﯽ ﺑﯿﻨﺪ؟ ﮐﻮ ﭼﺎﺑﮑﯽ؟ ﭼﻪ ﺯﻭﺩ ﺍﺯ ﺩﺭﻭﻥ ﺗﻬﯽ ﺷﺪﻩ ﺍﻡ. ﮐﺎﺵ پیاده ﺷﻮﺩ ﻭ ﺣﺎﻟﻢ ﺭﺍ ﺑﺒﯿﻨﺪ.
۱۳۹۱ تیر ۳۰, جمعه
راز من
فاش گويم؟ البته كه نه، به رازم دست نمی يابی.
كسی چه می داند؟ روزی شايد
اما نه امروز كه يخبندان است،
برف و بوران است.
اُف! تو بسيار كنجكاوي!
می خواهی بشنوی؟ خب...
نه، راز من از من است و فاش اش نخواهم كرد.
يا شايد اصلن چيزی نيست.
فرض كن رازی نيست
اين فقط اسباب سرگرميست.
هوا امروز سوز است، گزنده است.
آدم شال مي خواهد،
روبند و بالاپوش و پوشش های ديگر؛
من به هر كسی خوشامد نمی گويم.
بگذار سرمای خشک نفيركشان در دالان من بپیچد؛
بگيردم؛ احاطه ام كند؛
بكوبدم؛ بهت ام زند؛
سرمای پر سوزم دهد؛
در پوششم رخنه كند و نيشم زند.
من اما نقاب می زنم تا گرم شوم.
چه كسی در زمستان روسيه روی می گشايد
تا هر بادی از او بوسه بدزدد؟
تو بوسه نمی دزدی؟ سپاس از لطف ات،
حقيقت است باور كن
اما امتحانم نكن، فعلن نه.
بهار زمان بی تكلفی ست اما من
اعتماد ندارم
نه به غبار مارچ؛
نه به تاج های رنگين كمانی باران های مختصر آوريل
و نه حتی به مِی كه گلهايش را
چند ساعت بی آفتاب سرما می زند.
شايد يک روز بی رمق تابستانی،
وقتی پرندگان خوابالود كمتر و كمتر آواز می خوانند
و ميوه ی زرين كاملن رسيده است،
اگر نه آفتاب سوزان بود و نه سراسر ابر،
شايد فاش كنم رازم را
يا تو خود حدس خواهی زد.
كريستينا روزتی (۹۴- ۱۸۳۰)
كسی چه می داند؟ روزی شايد
اما نه امروز كه يخبندان است،
برف و بوران است.
اُف! تو بسيار كنجكاوي!
می خواهی بشنوی؟ خب...
نه، راز من از من است و فاش اش نخواهم كرد.
يا شايد اصلن چيزی نيست.
فرض كن رازی نيست
اين فقط اسباب سرگرميست.
هوا امروز سوز است، گزنده است.
آدم شال مي خواهد،
روبند و بالاپوش و پوشش های ديگر؛
من به هر كسی خوشامد نمی گويم.
بگذار سرمای خشک نفيركشان در دالان من بپیچد؛
بگيردم؛ احاطه ام كند؛
بكوبدم؛ بهت ام زند؛
سرمای پر سوزم دهد؛
در پوششم رخنه كند و نيشم زند.
من اما نقاب می زنم تا گرم شوم.
چه كسی در زمستان روسيه روی می گشايد
تا هر بادی از او بوسه بدزدد؟
تو بوسه نمی دزدی؟ سپاس از لطف ات،
حقيقت است باور كن
اما امتحانم نكن، فعلن نه.
بهار زمان بی تكلفی ست اما من
اعتماد ندارم
نه به غبار مارچ؛
نه به تاج های رنگين كمانی باران های مختصر آوريل
و نه حتی به مِی كه گلهايش را
چند ساعت بی آفتاب سرما می زند.
شايد يک روز بی رمق تابستانی،
وقتی پرندگان خوابالود كمتر و كمتر آواز می خوانند
و ميوه ی زرين كاملن رسيده است،
اگر نه آفتاب سوزان بود و نه سراسر ابر،
شايد فاش كنم رازم را
يا تو خود حدس خواهی زد.
كريستينا روزتی (۹۴- ۱۸۳۰)
۱۳۹۱ تیر ۲۰, سهشنبه
گل سرخ بيمار
ﺁه، ای گل سرخ
بيمار شدی.
كرم نامريی،
در ميان زوزه های طوفان ﺷﺒﺎﻧﻪ
بسترت را يافت؛
بستر سرمست خون رنگ ات را.
ﻋﺸﻖ تاريک و مرموزش
تباه ات مي كند.
ﻭﯾﻠﯿﺎﻡ ﺑﻠﯿﮏ (۱۸۲۷- ۱۷۵۷)
بيمار شدی.
كرم نامريی،
در ميان زوزه های طوفان ﺷﺒﺎﻧﻪ
بسترت را يافت؛
بستر سرمست خون رنگ ات را.
ﻋﺸﻖ تاريک و مرموزش
تباه ات مي كند.
ﻭﯾﻠﯿﺎﻡ ﺑﻠﯿﮏ (۱۸۲۷- ۱۷۵۷)
۱۳۹۱ تیر ۴, یکشنبه
گلو
روی دستانم تا خود آرنج رديف است تصور جوش خورده ﯼ زخم هاﯼ ﻣﺮﺩﻩ ﮔﯽ. رديف است كليدهای پيانو. همچنان خواهم نواخت. می زنم تا گلويم. تا بيلی هاليدی.


