ﺳﻪ ﭼﺎﺭ ﻣﺎﻩ ﭘﯿﺶ ﺩﺭ ﺑﺤﺒﻮﺣﻪ ﯼ ﺍﻣﺘﺤﺎﻧﺎﺕ ﻣﺜﻞ ﮔﺎﻭ ﺧﺸﻤﮕﯿﻦ ﺑﻮﺩﻡ. ﻣﺜﻞ ﮔﺎﻭ ﺍﻣﺘﺤﺎﻥ ﺩﺍﺩﻡ. ﺩﺭ نتیجه ی تردید، ﻣﺮﺩﻭﺩ ﺷﺪﻡ ﻗﺎﻧﻮﻥ ﻣﺎﻟﯿﺎﺕ ﺭﺍ. ﺍﺻﻄﻼﺡ ﺧﻮﺩﻣﺎﻧﯿﺶ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ ﺧﺮﺍﺝ ﺩﻫﯽ ﯾﺎ ﺧﺮﺍﺝ ﮔﯿﺮﯼ. ﯾﺎﺩ خراج دهی های ﺧﻮﺩﻣﺎﻧﯽ ﺑﺨﯿﺮ.
ﺣﺎﻻ ﻫﻤﺎﻥ ﺩﺭﺱ ﺭﺍ ﺗﮑﺮﺍﺭ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ. ﻫﺮ ﭘﻨﺞ ﺷﻨﺒﻪ ﻣﺠﺒﻮﺭﻡ ﻫﻔﺘﺎد ﻭ ﻫﺸﺖ ﮐﯿﻠﻮﻣﺘﺮ ﺭﺍﻧﻨﺪﮔﯽ ﮐﻨﻢ ﻭ ﺑﻪ ﺷﻬﺮ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﺑروم تا یک ساعت بحث کنیم که طرف چقدر باید مالیات بپردازد و بعد از همان مسیر برگردم به شهر خودم. در راه رادیو را هههه "چالان" می کنم. از همان هفته ی اول تا وارد بزرگراه شدم، رادیو موجی را گرفت که من از سر کنجکاوی تغییرش ندادم. ﺑﯿﺴﺖ ﻭ ﭼﺎﺭ ﺳﺎﻋﺖ ﻣﻮﺳﯿﻘﯽ ﮐﻼﺳﯿﮏ ﭘﺨﺶ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ. ﺣﺎﻻ ﺍﭘﺮﺍ برایم جالب شده. هر چند هنوز معتقدم که من گنجایش موسیقی کلاسیک و اپرا را ندارم چون خیلی فاخرند و حتی در اصل برای مخاطب مذکر به وجود آمده اند، این هفته ﻋﺎﺷﻖ صدای ﺳﺎﺭﺍ ﻣﮑﻠﯿوِﺭ ﺷﺪﻡ. ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﻭﺻﯿﺖ ﮐﻨﻢ ﺭﻭﺯﯼ ﮐﻪ ﻣﺮﺩﻡ، ﻫﺮ ﺟﺎ ﮐﻪ بودﻡ، ﻭﺳﻂ ﺧﯿﺎﺑﺎﻥ ﺯﯾﺮ ﺗﺎﯾر، روی بستر بیمارستان، ﺁﻭﯾﺰﺍﻥ ﺍﺯ ﺗﯿﺮ ﭼﺮﺍﻕ ﺑﺮﻕ ﺩﺭ ﻣﺴﯿﺮ ﺳﻘﻮﻁ ﺍﺯ ﻃﺒﻘﻪ ﯼ ﺁﺧﺮ، ﭘﺎﯼ ﮐﺎﻣﭙﯿﻮﺗﺮ ﻭ ﮐﺎﻣﻨﺖ ﻧﺎﺗﻤﺎﻡ ﺩﺭ ﻓﯿﺴﺒﻮﮎ … ﻫﺮ ﺟﺎ ﮐﻪ ﺑﻮﺩﻡ، ﺍﯾﻦ ﺗﮑﻪ ﺭﺍ ﺑﺎ ﺻﺪﺍﯼ ﺳﺎﺭﺍ ﻣﮑﻠﯿﻮﺭ برای جسم در حال جان کندنم ﭘﺨﺶ ﮐﻨﻨﺪ (عشق خواهد کرد) :
Ruhe sanft, ,mein holdes Leben
Rest gently, my dear one.
ﻭﯾﺪﯾﻮ ﻭ ﻓﺎﯾﻠﯽ با صدای او ﻧﯿﺎﻓﺘﻢ ﻭﺭﻧﻪ ﺣﺘﻤﻦ ﻟﯿﻨﮑﺶ ﺭﺍ ﻣﯽ ﮔﺬﺍﺷﺘﻢ.
.
.
.
یافتم. بعد از... یادم نیست و حوصله ندارم حساب کنم چند وقت پیش این را نوشته ام... یافتمش. بشنوید. به من حق می دهید:
Ruhe sanft, mein holdes Leben- Sara Macliver
بلند بشنوید. بلند. به همان بلندی ای که فریاد می زند.