اتاق شاید چهارمتری بود. دو تا در آهنی داشت. دیوارها کثیف بودند. پنجره ای در کار نبود. گفته بودند اگر خودم داوطلبانه نروم، به پلیس زنگ می زنند. یک دوشک اسفنجی کنج اتاق افتاده بود. یک صندلی هم در کنج دیگر. تاریک بود. تنها چیز روشن در اتاق روکش سفیدِ دوشک بود. پرستار گفت بشین. در را بست. پرسیدم نمی شه بیرون منتظر بمانم؟ گفت می خواهی فرار کنی؟ آن چشم های درشتش ناخواسته تحقیرم کرد. کیفم را پرت کردم روی صندلی. یک دل سیر گریه کردم. وقتی دیگر پایم را به زمین نمی کوبیدم، گذاشتند بروم خانه. هر روز زنگ می زنند و احوالم را می پرسند. هر روز با خنده و صدای شاد می گویم خوبم. فقط یک اشتباه بود. با همه بگو بخندم را حفظ کرده ام. حتی شدیدتر می خندم. قهقهه می زنم از ته گلویم. از آن تهِ ته ، همانجا که وقتی به دنیا آمده بودم، گریه سر داده بودم. شدیدتر می خندم تا اگر کسی شکی دارد، برطرف شود. فقط یک اشتباه بود که فکر کردم اجازه دارم زندگی نکنم.
۱۳۸۹ خرداد ۱۲, چهارشنبه
۱۳۸۹ اردیبهشت ۳۰, پنجشنبه
آگهی جذب نیروی انسانی
به مقداری روحیه ی اَلکی خوشی (خوشیِ خرکی) جهت دوستیابی و ادامه ی حیات در استرالیا نیازمندیم.
به همان مقدار روحیه ی الکی خوشی جهت برقراری تفاهم و دوستی با نسل جدید نیازمندیم.
به همان مقدار روحیه ی الکی خوشی جهت برقراری تفاهم و دوستی با نسل جدید نیازمندیم.
۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۲, چهارشنبه
سِیر
دو روز پیش رفتم خون هدیه دادم؛ خدا می داند به کی یا چه کسانی. به لوله ی درازی که یک سرش به رگ من و سر دیگرش به کیسه ی خون وصل بود نگاه می کردم، به سِیر خونی که از من می رفت و فکر می کردم غیر از سلول، چیز دیگری هم از من در این لوله هست؟ بعد تمام بعدازظهر احساس ضعف می کردم و تنگی نفس. کوچه و خانه های این شهر هم که یا روی بلندی هستند، یا در سرازیری. کمتر خیابانی هست که صاف و مستقیم باشد. نتوانستم از ایستگاه اتوبوس تا کتابخانه ی دانشگاه را بی توقف بروم. میانه ی راه، نفسم بند آمد و تمام قفس سینه ام درد شدیدی گرفت. نشستم. هیچ چیز را واضح نمی دیدم. خط ها محو شده بودند. مرزی بین اشیا نبود. بار اولم نبود که خون می دادم. هیچ وقت این طور نشده بودم. با هر نفس درد شدیدی حس می کردم. سرم را به دیوار تکیه دادم ودر حالی که تلاش می کردم واضح ببینم، به صداها گوش دادم. دانشجوها تکی یا گروهی می گذشتند. ده دقیقه طول کشید تا بتوانم راحت نفس بکشم. در این ده دقیقه، با وجودِ درد، تمام توجهم به طور جالبی به اطراف بود. در غیاب خطوط، اطرافم خیلی زیبا شده بود. چقدر خوب بود که صداها را می شنیدم، بدون آنکه بدانم از کیست. آدم ها حجم رنگ هایی بودند در هم که از خود صدا تولید می کردند. صدای قدم زدن، صدای دویدن، صدای گفت و گوهای یک طرفه با موبایل یا صدای های و هوی های گروهی.
بعد کم کم به خودم آمدم که آن طور مظلومک روی لبه ی نیمکت نشسته بودم و سر به دیوار تکیه داده بودم و در تلاش برای نفس کشیدن، از دهانم هزار دست نامرئی به گداییِ هوا بیرون آمده بود. کم کم احساس خوب بودنِ اخلاقی به من دست داد. به خون فکر کردم و نقشی که در کل تاریخ داشته است و نقشی که در طبقه بندی ها دارد و نقشی که در بلوغ رنج آور ما دارد و رنگی که در جام شراب دارد و نیرویی که در رگ ها می دواند. خیلی درد داشتم برای نفس کشیدن. اما احساس خوب بودن کردم. به مفهوم شسته شدن از طریق رنج بردن در سکوت و انزوا همان قدر علاقه دارم که به مفهوم رستگاری در میان خلق. بلند شدم و به راه افتادم. سه چهار متر تا ورودی کتابخانه فاصله داشتم. آرام آرام و بی شتاب در زیر آفتاب راه رفتم تا برسم به ورودی. به کتابخانه که رسیدم، ردیف قفسه ها و کامپیوترها و وزش هوای خنکِ سیستم کولرها به من می گفت تجربه ی ده- پانزده دقیقه ی پیش فقط تاثیر افت ناگهانی سلولهای قرمزِ اکسیژن رسان به مغز بوده است و بس.
بعد کم کم به خودم آمدم که آن طور مظلومک روی لبه ی نیمکت نشسته بودم و سر به دیوار تکیه داده بودم و در تلاش برای نفس کشیدن، از دهانم هزار دست نامرئی به گداییِ هوا بیرون آمده بود. کم کم احساس خوب بودنِ اخلاقی به من دست داد. به خون فکر کردم و نقشی که در کل تاریخ داشته است و نقشی که در طبقه بندی ها دارد و نقشی که در بلوغ رنج آور ما دارد و رنگی که در جام شراب دارد و نیرویی که در رگ ها می دواند. خیلی درد داشتم برای نفس کشیدن. اما احساس خوب بودن کردم. به مفهوم شسته شدن از طریق رنج بردن در سکوت و انزوا همان قدر علاقه دارم که به مفهوم رستگاری در میان خلق. بلند شدم و به راه افتادم. سه چهار متر تا ورودی کتابخانه فاصله داشتم. آرام آرام و بی شتاب در زیر آفتاب راه رفتم تا برسم به ورودی. به کتابخانه که رسیدم، ردیف قفسه ها و کامپیوترها و وزش هوای خنکِ سیستم کولرها به من می گفت تجربه ی ده- پانزده دقیقه ی پیش فقط تاثیر افت ناگهانی سلولهای قرمزِ اکسیژن رسان به مغز بوده است و بس.
۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۲, یکشنبه
تناقض می گویم و از گفته ی خود دلشادم
تا من هستم، همه عزیزانم هستند، حتی آنها که می گویند رفتگان اند.
جمله ی خبریِ بالا در رد و پذیرش مرگ است که هر از گاهی خیلی دلش می خواهد بپر بپر کند تا به چشم بیاید. می دانم مرگ هست اما چه اشکالی دارد اگر رفتنِ کسی را باور نکنم؟
دو تا جمله ی به ترتیب خبری و پرسشیِ تاییدیِ بالا هم یعنی مرگ با بپر بپر کردن به نتیجه می رسد و به چشم می آید اما کی گفته بی عقلیست اگر آدم نادیده بگیرد چیزی را که زورش به آن نمی رسد؟
جمله ی خبریِ بالا در رد و پذیرش مرگ است که هر از گاهی خیلی دلش می خواهد بپر بپر کند تا به چشم بیاید. می دانم مرگ هست اما چه اشکالی دارد اگر رفتنِ کسی را باور نکنم؟
دو تا جمله ی به ترتیب خبری و پرسشیِ تاییدیِ بالا هم یعنی مرگ با بپر بپر کردن به نتیجه می رسد و به چشم می آید اما کی گفته بی عقلیست اگر آدم نادیده بگیرد چیزی را که زورش به آن نمی رسد؟
۱۳۸۹ اردیبهشت ۶, دوشنبه
آدم ها و ثانیه های قدیس
دیشب شاید برای سومین بار بود که سومین معجزه را دیدم. بهترین فیلمی نیست که دیده ام اما یکی از تاثیر گذارترین ها بوده است. سعی کردم ببینم در زندگی من چه کسانی معجزه کرده اند؛ زندگی ای که مدام از آن ایراد می گیرم و نق می زنم و ناله می کنم.
مهم نیست که معجزه کوچک یا بزرگ باشد؛ مهم است؟ اصلن می شود معجزه را کوچک دانست؟ همه ی معجزه ها بزرگند. حتی دیدنِ هر روزه ی آن پیرمردِ ناشناس در صبح های مه آلودِ آخر پاییز چهارده سالگی ام معجزه ی بزرگی است. آن صبح ها، من چه می دانستم که قرار است او برای همیشه در ذهن من بماند و دو سال بعد بشود سوژه ی اولین داستانم و بعد من به خاطر نوشتن از او آن همه تغییر کنم در درونم؛ گرچه داستان نویس نشدم. یا مثلن ندیدن عزیزترین کس زندگی ام هم معجزه است. معجزه ای که آن همه و این همه در زندگی ام تاثیر گذاشت و اگر طور دیگری می بود، من طور دیگری می بودم.
یاد بنجامین باتن افتادم وقتی که داشت در مورد تفاوت های بزرگی صحبت می کرد که جابه جایی یک ثانیه از گذر زندگی ایجاد می کند. همین توالی حوادث، ملاقات ها، آشنایی ها، بریدن ها... در زندگی من معجزه است. حتی اگر خیلی سخت گیر باشم، در زندگی ام چندین ثانیه و چندین نفر بوده اند که معجزه کرده اند و گذشته اند. های! زندگیِ لامصب* چه قدرتی دارد!
* در واژه نامه ی من: بی انتها
مهم نیست که معجزه کوچک یا بزرگ باشد؛ مهم است؟ اصلن می شود معجزه را کوچک دانست؟ همه ی معجزه ها بزرگند. حتی دیدنِ هر روزه ی آن پیرمردِ ناشناس در صبح های مه آلودِ آخر پاییز چهارده سالگی ام معجزه ی بزرگی است. آن صبح ها، من چه می دانستم که قرار است او برای همیشه در ذهن من بماند و دو سال بعد بشود سوژه ی اولین داستانم و بعد من به خاطر نوشتن از او آن همه تغییر کنم در درونم؛ گرچه داستان نویس نشدم. یا مثلن ندیدن عزیزترین کس زندگی ام هم معجزه است. معجزه ای که آن همه و این همه در زندگی ام تاثیر گذاشت و اگر طور دیگری می بود، من طور دیگری می بودم.
یاد بنجامین باتن افتادم وقتی که داشت در مورد تفاوت های بزرگی صحبت می کرد که جابه جایی یک ثانیه از گذر زندگی ایجاد می کند. همین توالی حوادث، ملاقات ها، آشنایی ها، بریدن ها... در زندگی من معجزه است. حتی اگر خیلی سخت گیر باشم، در زندگی ام چندین ثانیه و چندین نفر بوده اند که معجزه کرده اند و گذشته اند. های! زندگیِ لامصب* چه قدرتی دارد!
* در واژه نامه ی من: بی انتها
۱۳۸۹ اردیبهشت ۴, شنبه
this waiting room
I am part of the load
Not rightly balanced
I drop off in the grass,
like the old Cave-sleepers, to browse
wherever I fall.
For hundreds of thousands of years I have been dust-grains
floating and flying in the will of the air,
often forgetting ever being
in that state, but in sleep
I migrate back. I spring loose
from the four-branched, time -and-space cross,
this waiting room.
I walk into a huge pasture
I nurse the milk of millennia
Everyone does this in different ways.
Knowing that conscious decisions
and personal memory
are much too small a place to live,
every human being streams at night
into the loving nowhere, or during the day,
in some absorbing work.
(Mathnawi, VI 216-227)
Rumi,'We Are Three'
Not rightly balanced
I drop off in the grass,
like the old Cave-sleepers, to browse
wherever I fall.
For hundreds of thousands of years I have been dust-grains
floating and flying in the will of the air,
often forgetting ever being
in that state, but in sleep
I migrate back. I spring loose
from the four-branched, time -and-space cross,
this waiting room.
I walk into a huge pasture
I nurse the milk of millennia
Everyone does this in different ways.
Knowing that conscious decisions
and personal memory
are much too small a place to live,
every human being streams at night
into the loving nowhere, or during the day,
in some absorbing work.
(Mathnawi, VI 216-227)
Rumi,'We Are Three'
متن بالا ترجمه ایست از این شعر مولانا در دفتر ششمِ مثنوی:
۱۳۸۹ اردیبهشت ۲, پنجشنبه
نگرانم
از دوری صیاد دگر تاب ندارم
رفته است قرارم
چون آهوی گمگشته به هر گوشه دوانم
تا دام در آغوش نگیرم نگرانم
رفته است قرارم
چون آهوی گمگشته به هر گوشه دوانم
تا دام در آغوش نگیرم نگرانم
۱۳۸۹ فروردین ۲۸, شنبه
غیبت صغری
دوستان عزیز، این روزها، روزهای امتحانات است و مقاله و کاغذهای چرک نویس و ماشین حساب و فایل و نمودار و دست کم پنج- شش طعم دهنده و تکمیل کننده ی اضطراب. از گِل دو هفته ی آینده که بیرون آمدم، دویده به وبلاگستان پناه می آورم. تشکر از احوالپرسی هایتان.
۱۳۸۹ فروردین ۱۶, دوشنبه
در پیِ اویی که نمی یابیم
تنها با دیگران
چارلز بوکوفسکی
گوشت* استخوان را در بر می گیرد
و گاه ذهنی در آنجاست
و گاه روحی
و زنان می شکنند
گلدان ها را بر دیوارها
و مردان بسیار می نوشند
بسیار
و هیچ کس نمی یابد
«او»یش را
اما همچنان
می گردند
می خزند به درون و بیرون
بسترها.
گوشت در بر می گیرد
استخوان را و
گوشت می گردد
در پی چیزی بیش از
گوشت.
امیدی نیست
هرگز:
ما همه در دام افتاده ایم
درتک گونه ای
از تقدیر.
هیچ کس تا کنون نیافته است
«او»یش را.
زباله دان های شهر پر می شوند
اوراق فروشی ها پر می شوند
تیمارستان ها پر می شوند
بیمارستان ها پر می شوند
گورستان ها پر می شوند
هیچ چیز دیگری
پر نمی شود
از طرفِ ناشناس
* flesh در فرهنگ غربی مسیحی به مفهوم آدم (بشر) هم به کار رفته است.
۱۳۸۹ فروردین ۹, دوشنبه
خوشحالم که قوزک پای چپ زرافه ی نازنین می خارد.
مدتی است که از کشف خارش قوزک پای چپ این زرافه ی ایده الیست که در یک عصر پاییزی سیگارش تمام شده، خیلی خوشحالم، خیلی. عشقی را که به کتاب خواندن داشتم، به یادم می آورد. زندگی ای می کردم برای خودم. چه حالی می کردم. چه دنیایی بود. لعنت بر انترنت.
دمیان، اولین رمان سنگینی بود که خواندم. چقدر با رمان های مشاهیر فرانسوی و روسی و آمریکاییِ کاغذ کاهی و جلد چروکی که خوانده بودم، فرق می کرد. چقدر عزیز بود برایم. چقدر از ملاقات با توانایی های نوشتن، بیان و زبان خوشحال بودم. چقدر دمیان و استفان ددالوس در سیمای هنرمند در جوانی، برایم عزیزند. چقدر ترجمه های خوب می خواندم. اغراق نیست اگر بگویم نیم دنیایم را با این جور رمان ها و شخصیت ها به درون کشیدم. اغراق نیست اگر بگویم با خواندن این ها بود که یاد گرفتم خودم را و اطرافم را تحلیل کنم. درست یا نادرست، خود را اینطوری از بی ره نمایی نجات می دادم. آدم اذیت می شود اما می ارزد به این که عینی و کانکریت نباشی؛ می ارزد به زیبایی گپ و گفت های درونی ای که در تو رخ می دهند و تو پس از هر جدالِ رنج آور، بزرگ تر می شوی و تشنه تر. نوجوانی ام را پرورش می دادم. چقدر خوب بود کتاب. حالا ایده آل ها در کناری، بی هیچ جنب و جوشی، خاموش مرا نگاه می کنند که چطور در میان رئال های کمابیش متفاوت دست و پا می زنم؛ می دانند که دیگر هیچ وقت مرا تسخیر نخواهند توانست. واقعیت تلخیست.
دمیان، اولین رمان سنگینی بود که خواندم. چقدر با رمان های مشاهیر فرانسوی و روسی و آمریکاییِ کاغذ کاهی و جلد چروکی که خوانده بودم، فرق می کرد. چقدر عزیز بود برایم. چقدر از ملاقات با توانایی های نوشتن، بیان و زبان خوشحال بودم. چقدر دمیان و استفان ددالوس در سیمای هنرمند در جوانی، برایم عزیزند. چقدر ترجمه های خوب می خواندم. اغراق نیست اگر بگویم نیم دنیایم را با این جور رمان ها و شخصیت ها به درون کشیدم. اغراق نیست اگر بگویم با خواندن این ها بود که یاد گرفتم خودم را و اطرافم را تحلیل کنم. درست یا نادرست، خود را اینطوری از بی ره نمایی نجات می دادم. آدم اذیت می شود اما می ارزد به این که عینی و کانکریت نباشی؛ می ارزد به زیبایی گپ و گفت های درونی ای که در تو رخ می دهند و تو پس از هر جدالِ رنج آور، بزرگ تر می شوی و تشنه تر. نوجوانی ام را پرورش می دادم. چقدر خوب بود کتاب. حالا ایده آل ها در کناری، بی هیچ جنب و جوشی، خاموش مرا نگاه می کنند که چطور در میان رئال های کمابیش متفاوت دست و پا می زنم؛ می دانند که دیگر هیچ وقت مرا تسخیر نخواهند توانست. واقعیت تلخیست.