استرالیایی زودتر از همه رفت. البته که خداحافظی کرد!
بقیه هم جمع و جور می کردند که بروند. ناگهان استرالیایی با نیش باز در را باز کرد. آمد داخل و رو به هندی کرد .
-هه هه هه. چراغ ماشینت روشن مانده. تا الان باید هفت ساعتی شده باشد که روشن مانده. بدو که باطریت خوابید.
هندی خجالت زده از حواس پرتی های همیشگی اش خندید و گفت : « آمدم.»
اما استرالیایی نمانده بود که پاسخ بشنود. رفته بود.
هندی رفت سراغ ماشینش. افغان با خود گفت « ای بیچاره . حالا چی کار می خواهد بکند. ماشینش حتمن روشن نمی شود.»
و رفت دنبال هندی تا ببیند حدس های همیشه بدشگونش درست است.
هوا تاریک و سرد بود. نرم نرمک باران می بارید. هندی داشت برمی گشت سمت بقیه. دست راستش را درهوا طوری تکان داد که انگار در حال چرخاندن سیبی است که بر شاخه ی درخت است و باید چیده شود. در همین حال گفت :
- باطری رفت.
افغان پرسید
- حالا چه کار می کنی؟
هندی با لهجه ی آهنگینش گفت :
- باید زنگ بزنم بیایند ماشین را راه بیندازند دیگر.
افغان سنجید! که اگر بیایند ماشین را راه بیندازند هندی باید هزینه اش را بپردازد. بیچاره! بدشانس! بدبخت! آواره! اما ناگهان در مغزش صاعقه ای زده شد.
- هی ! بیا من سیم رابط دارم. وصل کنیم به باطری ماشین من و استارت بزن.
رفتند که شروع کنند. اما هوا تاریک بود و به سختی می شد دید که کدام سر مثبت باطری است و کدام منفی. افغان رفت تا چراغ قوه پیدا کند. پیدا نکرد. ترک را صدا کرد. ترک آمد و با لوطی مابی گفت :
- من فندک دارم.
و فندکش را روشن کرد تا نورش را نشان افغان بدهد. افغان پوزخند زد.
- په! نور موبایلم که بیشتر از این فندک توست.
رفتند پیش هندی. هندی خودش تمام کارها را در تاریکی انجام داده بود. افغان که در موقع شادی های جرقه ای و کوتاهش لهجه ی ایرانی به خود می گرفت، گفت: « ای ول!»
رفت ماشینش را روشن کرد. هندی هم استارت زد. ماشین زور زد و زور زد. اما روشن نشد. آلمانی با شنیدن صدای موتور ماشین بیرون آمد به تماشا.
ترک گفت:
- نه اینطور که نمی شه. بذار این سیم همینطور وصل بمونه. هندی! تو دیگه استارت نزن. بذار ماشین افغان روشن باشه تا باطری ماشینت یک کم جون بگیره. ده دییقه بعد استارت بزن. من پَن سال مکانیک بودم. می دونم چی می گم.
افغان گفت:
- راست می گی؟
و بدون این که منتظر پاسخ باشد سر هندی داد زد :
- بیا بیرون. دیگر استارت نزن.
آلمانی سیگارش را روشن کرد و نشست روی صندلی کنار در. آن سه تا دست به کمر ایستاده بودند و محو هن و هن موتور ماشین افغان بودند.
- ماشینت تویوتاست . افغان؟
- ها. شش سیلندر است. هندی جان. سَوند سیستم اش را دیدی؟
- ماشینت با گاز کار می کنه. قدرت موتورش می شه همان چهار سیلندرِ خودمون.
هندی و افغان با خود گفتند این ترک حالیش هست ها! پنج سال مکانیک بوده.
هندی صبرش تمام شد. رفت استارت زد. ماشین روشن شد. نیش همه تا بناگوش باز شد از این پیروزی. تاریخِ گمراه کننده یک بار دیگر تکرار می شد. پیروزی چیز خوبی بود برای هر سه تایشان. مهم نبود اگر باز هم باطری می خوابید. هیچ مهم نبود. چون این یک پیروزی بود.
هندی زودتر از همه نیشش را بست. ماشین را خاموش کرد و آمد بیرون. ترک رفت سراغ ماشین خودش تا برود خانه اش. آلمانی سیگار تازه ای روشن کرده بود. افغان رفت تا سیم را جمع کند و بگذارد در صندوق عقب ماشینش. بعد هم ماشین را کنار زد تا ترک بتواند بگذرد. هندی از ماشینش بیرون آمد تا تشکر کند از افغان.
افغان گفت:
-حالا یک بار دیگر هم امتحان کن ببینیم.
چرا این را گفته بود؟ حالا که به یادش می آید هنوز هم خودش را یک کم ملامت می کند به خاطر این کار. که چی که « یک بار دیگر امتحان کن ببینیم»؟
هندی سرش را مثل بیماران رعشه ای لرزاند که یعنی خب.
استارت زد اما ماشین فقط خِر خِر کرد. ترک توقف کرد. آلمانی هم با هیجان از جا برخاست.
- چی شد؟ چرا روشن نمی شه ؟ ترک؟
- صَب کنین ببینم.
- باز هم سیم ات لازم شد افغان جان.
- به چشم. الان می آرم.
- نه نه. هندی. اون سر سیم که قرمزه باس رو سر قرمزِ باطری باشه. سیا م رو سیا.
- اما مثبت باید روی مثبت باشد، منفی روی منفی. مگر نه افغان؟
- درست است.
- نه! من پن سال مکانیک بودم بابا. می دونم چی می گم. بدین به من. برین عقب. خطرناکه. اگه جرقه بزنه یا چشِتونو کور می کنه یا صورتتون می سوزه.
- بابا افغان یک چیزی بگو. این چرا اینطوری می کند.
- من چی بگویم . مکانیک بوده.
- راست می گی. خب بکن. ترک! هر گلی زدی به سر خودت زدی. قرمز را بزن به قرمز، سیاه را به سیاه. ما را نجات بده از این سرما.
- خب . حالا افغان تو برو استارت بزن ببینیم. کلید ماشینتو بده هندی. من ماشینتو استارت می زنم.
افغان استارت زد. ترک هم همزمان استارت زد. افغان همراه صدای موتور صدایی شنید؛ تلق! فکر کرد اشتباه شنیده. باز استارت زد؛ تلق!
- خاموش کن افغان. خاموش کن.
هندی اشاره کرد به دو سر سیم که وصل بودند به باطری افغان. سیم ذوب شده بود. قبل از این که کسی چیزی بگوید ترک به سیم اشاره کرد و گفت:
- این گُه بود. نیگاش کنین. چی شده. این سیمِت که به درد نمی خورد افغان.
- ترک جان. ما که گفتیم اشتباه است. قرمز وسیاه ندارد که. باید به مثبت و منفی نگاه کنی.
- افغان جان من برایت یک سیم نو می خرم. نگران نباش.
آلمانی آمد جلو.
- های هندی!
همه شق و رق ماندند.
- همان اول که ماشینت روشن شده بود نباید خاموشش می کردی. باید یک مدت روشن می ماند تا باطری شارژ شود. موتور که روشن می ماند باطری ات شارژ می شد. بله. درست که ماشینت روشن شده بود، اما وقتی خاموشش کردی باطری شارژ کافی نداشت که دوباره بتواند استارت کند. باید می گذاشتید ماشین روشن بماند تا باطری به اندازه کافی شارژ شود بعد خاموش می کردید.
بقیه هم جمع و جور می کردند که بروند. ناگهان استرالیایی با نیش باز در را باز کرد. آمد داخل و رو به هندی کرد .
-هه هه هه. چراغ ماشینت روشن مانده. تا الان باید هفت ساعتی شده باشد که روشن مانده. بدو که باطریت خوابید.
هندی خجالت زده از حواس پرتی های همیشگی اش خندید و گفت : « آمدم.»
اما استرالیایی نمانده بود که پاسخ بشنود. رفته بود.
هندی رفت سراغ ماشینش. افغان با خود گفت « ای بیچاره . حالا چی کار می خواهد بکند. ماشینش حتمن روشن نمی شود.»
و رفت دنبال هندی تا ببیند حدس های همیشه بدشگونش درست است.
هوا تاریک و سرد بود. نرم نرمک باران می بارید. هندی داشت برمی گشت سمت بقیه. دست راستش را درهوا طوری تکان داد که انگار در حال چرخاندن سیبی است که بر شاخه ی درخت است و باید چیده شود. در همین حال گفت :
- باطری رفت.
افغان پرسید
- حالا چه کار می کنی؟
هندی با لهجه ی آهنگینش گفت :
- باید زنگ بزنم بیایند ماشین را راه بیندازند دیگر.
افغان سنجید! که اگر بیایند ماشین را راه بیندازند هندی باید هزینه اش را بپردازد. بیچاره! بدشانس! بدبخت! آواره! اما ناگهان در مغزش صاعقه ای زده شد.
- هی ! بیا من سیم رابط دارم. وصل کنیم به باطری ماشین من و استارت بزن.
رفتند که شروع کنند. اما هوا تاریک بود و به سختی می شد دید که کدام سر مثبت باطری است و کدام منفی. افغان رفت تا چراغ قوه پیدا کند. پیدا نکرد. ترک را صدا کرد. ترک آمد و با لوطی مابی گفت :
- من فندک دارم.
و فندکش را روشن کرد تا نورش را نشان افغان بدهد. افغان پوزخند زد.
- په! نور موبایلم که بیشتر از این فندک توست.
رفتند پیش هندی. هندی خودش تمام کارها را در تاریکی انجام داده بود. افغان که در موقع شادی های جرقه ای و کوتاهش لهجه ی ایرانی به خود می گرفت، گفت: « ای ول!»
رفت ماشینش را روشن کرد. هندی هم استارت زد. ماشین زور زد و زور زد. اما روشن نشد. آلمانی با شنیدن صدای موتور ماشین بیرون آمد به تماشا.
ترک گفت:
- نه اینطور که نمی شه. بذار این سیم همینطور وصل بمونه. هندی! تو دیگه استارت نزن. بذار ماشین افغان روشن باشه تا باطری ماشینت یک کم جون بگیره. ده دییقه بعد استارت بزن. من پَن سال مکانیک بودم. می دونم چی می گم.
افغان گفت:
- راست می گی؟
و بدون این که منتظر پاسخ باشد سر هندی داد زد :
- بیا بیرون. دیگر استارت نزن.
آلمانی سیگارش را روشن کرد و نشست روی صندلی کنار در. آن سه تا دست به کمر ایستاده بودند و محو هن و هن موتور ماشین افغان بودند.
- ماشینت تویوتاست . افغان؟
- ها. شش سیلندر است. هندی جان. سَوند سیستم اش را دیدی؟
- ماشینت با گاز کار می کنه. قدرت موتورش می شه همان چهار سیلندرِ خودمون.
هندی و افغان با خود گفتند این ترک حالیش هست ها! پنج سال مکانیک بوده.
هندی صبرش تمام شد. رفت استارت زد. ماشین روشن شد. نیش همه تا بناگوش باز شد از این پیروزی. تاریخِ گمراه کننده یک بار دیگر تکرار می شد. پیروزی چیز خوبی بود برای هر سه تایشان. مهم نبود اگر باز هم باطری می خوابید. هیچ مهم نبود. چون این یک پیروزی بود.
هندی زودتر از همه نیشش را بست. ماشین را خاموش کرد و آمد بیرون. ترک رفت سراغ ماشین خودش تا برود خانه اش. آلمانی سیگار تازه ای روشن کرده بود. افغان رفت تا سیم را جمع کند و بگذارد در صندوق عقب ماشینش. بعد هم ماشین را کنار زد تا ترک بتواند بگذرد. هندی از ماشینش بیرون آمد تا تشکر کند از افغان.
افغان گفت:
-حالا یک بار دیگر هم امتحان کن ببینیم.
چرا این را گفته بود؟ حالا که به یادش می آید هنوز هم خودش را یک کم ملامت می کند به خاطر این کار. که چی که « یک بار دیگر امتحان کن ببینیم»؟
هندی سرش را مثل بیماران رعشه ای لرزاند که یعنی خب.
استارت زد اما ماشین فقط خِر خِر کرد. ترک توقف کرد. آلمانی هم با هیجان از جا برخاست.
- چی شد؟ چرا روشن نمی شه ؟ ترک؟
- صَب کنین ببینم.
- باز هم سیم ات لازم شد افغان جان.
- به چشم. الان می آرم.
- نه نه. هندی. اون سر سیم که قرمزه باس رو سر قرمزِ باطری باشه. سیا م رو سیا.
- اما مثبت باید روی مثبت باشد، منفی روی منفی. مگر نه افغان؟
- درست است.
- نه! من پن سال مکانیک بودم بابا. می دونم چی می گم. بدین به من. برین عقب. خطرناکه. اگه جرقه بزنه یا چشِتونو کور می کنه یا صورتتون می سوزه.
- بابا افغان یک چیزی بگو. این چرا اینطوری می کند.
- من چی بگویم . مکانیک بوده.
- راست می گی. خب بکن. ترک! هر گلی زدی به سر خودت زدی. قرمز را بزن به قرمز، سیاه را به سیاه. ما را نجات بده از این سرما.
- خب . حالا افغان تو برو استارت بزن ببینیم. کلید ماشینتو بده هندی. من ماشینتو استارت می زنم.
افغان استارت زد. ترک هم همزمان استارت زد. افغان همراه صدای موتور صدایی شنید؛ تلق! فکر کرد اشتباه شنیده. باز استارت زد؛ تلق!
- خاموش کن افغان. خاموش کن.
هندی اشاره کرد به دو سر سیم که وصل بودند به باطری افغان. سیم ذوب شده بود. قبل از این که کسی چیزی بگوید ترک به سیم اشاره کرد و گفت:
- این گُه بود. نیگاش کنین. چی شده. این سیمِت که به درد نمی خورد افغان.
- ترک جان. ما که گفتیم اشتباه است. قرمز وسیاه ندارد که. باید به مثبت و منفی نگاه کنی.
- افغان جان من برایت یک سیم نو می خرم. نگران نباش.
آلمانی آمد جلو.
- های هندی!
همه شق و رق ماندند.
- همان اول که ماشینت روشن شده بود نباید خاموشش می کردی. باید یک مدت روشن می ماند تا باطری شارژ شود. موتور که روشن می ماند باطری ات شارژ می شد. بله. درست که ماشینت روشن شده بود، اما وقتی خاموشش کردی باطری شارژ کافی نداشت که دوباره بتواند استارت کند. باید می گذاشتید ماشین روشن بماند تا باطری به اندازه کافی شارژ شود بعد خاموش می کردید.
!!!!!!
افغان با خودش گفت :« حالا چی کار کنم؟ سیم ام سوخت. این هندی یک تعارفی کرد. خدا می داند که سیم می خرد یا نه.» اما حس درویشی و صوفیانه به این افکار امان نداد : « خب. عیب ندارد. حالا که شده. کاریش نمی شود کرد. بیچاره هندی. باید پول بدهد تا بیایند ماشینش را راه بیندازند. » ترک با صدای بلند فکر کرد: « افغان! صوفی گری تو ترکیه است. این رو صد دفه گفتیم بازم می گیم. اگه توریستی بری ترکیه می تونی بری رقص سما شونو تماشا کنی. در ضمن ملا نصرالدین هم قبرش تو ترکیه است.» و با خودش گفت: « در اصل باید کار رو داد دست کاردون. هر کی به هر کی که شد بهتر از این نمی شه .» آلمانی سیگارش را خاموش کرد و با صدای بلند اما شمرده گفت:« ترک! کار را در آلمان می دهند دست کاردان. آنجا کسی دست به کاری که تخصصش نیست نمی زند. های هندی! زنگ بزن آر اِی سی کیو*. می آیند درستش می کنند.» هندی به طور خودکار با شنیدن « های هندی» شق و رق ایستاد و به جای این که به آلمانی نگاه کند به ترک زل زد و آه! بالاخره با خشم گفت: « برای همین است که دیگر مکانیک نیستی.»
!!!!!!
در همین لحظه استرالیایی خوش و خندان از نا کجا پیدایش شد. با نیش باز گفت:
- حالا که همه چیز روشن شد بیاید باربی** بگیریم. من آبجو دارم. هَی.
افغان که روز به روز بیشتر با خوی استرالیایی آشنا می شد - و با این «هَی» گفتنهایش- گفت:
- آه! باز تقی به توقی خورد تا این استرالیاییِ الکی خوش هوس باربی کند.»
- حالا که همه چیز روشن شد بیاید باربی** بگیریم. من آبجو دارم. هَی.
افغان که روز به روز بیشتر با خوی استرالیایی آشنا می شد - و با این «هَی» گفتنهایش- گفت:
- آه! باز تقی به توقی خورد تا این استرالیاییِ الکی خوش هوس باربی کند.»
در همین موقع بود که آن ماشین مشکی از کنارشان رد شد. درخشش بدنه اش مثل تلالوی نور بر سطح آبِ سیاه از تاریکیِ شب بود. آمریکایی بوقی برایشان زد. کفِ همه شان بریده بود. اما خب با آن که سرد بود و دیر وقت، رفتند بساط باربی را به پا کنند.
-----------------------------------
*RACQ: خدماتِ سیارِ تعمیر ماشین در ایالت کویینزلند
** barbeque
*RACQ: خدماتِ سیارِ تعمیر ماشین در ایالت کویینزلند
** barbeque
