۱۳۸۸ خرداد ۱, جمعه

چرا استرالیایی زودتر از همه رفت؟

استرالیایی زودتر از همه رفت. البته که خداحافظی کرد!
بقیه هم جمع و جور می کردند که بروند. ناگهان استرالیایی با نیش باز در را باز کرد. آمد داخل و رو به هندی کرد .
-هه هه هه. چراغ ماشینت روشن مانده. تا الان باید هفت ساعتی شده باشد که روشن مانده. بدو که باطریت خوابید.

هندی خجالت زده از حواس پرتی های همیشگی اش خندید و گفت : « آمدم.»
اما استرالیایی نمانده بود که پاسخ بشنود. رفته بود.

هندی رفت سراغ ماشینش. افغان با خود گفت « ای بیچاره . حالا چی کار می خواهد بکند. ماشینش حتمن روشن نمی شود.»
و رفت دنبال هندی تا ببیند حدس های همیشه بدشگونش درست است.
هوا تاریک و سرد بود. نرم نرمک باران می بارید. هندی داشت برمی گشت سمت بقیه. دست راستش را درهوا طوری تکان داد که انگار در حال چرخاندن سیبی است که بر شاخه ی درخت است و باید چیده شود. در همین حال گفت :
- باطری رفت.

افغان پرسید
- حالا چه کار می کنی؟
هندی با لهجه ی آهنگینش گفت :
- باید زنگ بزنم بیایند ماشین را راه بیندازند دیگر.

افغان سنجید! که اگر بیایند ماشین را راه بیندازند هندی باید هزینه اش را بپردازد. بیچاره! بدشانس! بدبخت! آواره! اما ناگهان در مغزش صاعقه ای زده شد.
- هی ! بیا من سیم رابط دارم. وصل کنیم به باطری ماشین من و استارت بزن.

رفتند که شروع کنند. اما هوا تاریک بود و به سختی می شد دید که کدام سر مثبت باطری است و کدام منفی. افغان رفت تا چراغ قوه پیدا کند. پیدا نکرد. ترک را صدا کرد. ترک آمد و با لوطی مابی گفت :

- من فندک دارم.
و فندکش را روشن کرد تا نورش را نشان افغان بدهد. افغان پوزخند زد.
- په! نور موبایلم که بیشتر از این فندک توست.

رفتند پیش هندی. هندی خودش تمام کارها را در تاریکی انجام داده بود. افغان که در موقع شادی های جرقه ای و کوتاهش لهجه ی ایرانی به خود می گرفت، گفت: « ای ول!»
رفت ماشینش را روشن کرد. هندی هم استارت زد. ماشین زور زد و زور زد. اما روشن نشد. آلمانی با شنیدن صدای موتور ماشین بیرون آمد به تماشا.
ترک گفت:
- نه اینطور که نمی شه. بذار این سیم همینطور وصل بمونه. هندی! تو دیگه استارت نزن. بذار ماشین افغان روشن باشه تا باطری ماشینت یک کم جون بگیره. ده دییقه بعد استارت بزن. من پَن سال مکانیک بودم. می دونم چی می گم.

افغان گفت:
- راست می گی؟
و بدون این که منتظر پاسخ باشد سر هندی داد زد :
- بیا بیرون. دیگر استارت نزن.

آلمانی سیگارش را روشن کرد و نشست روی صندلی کنار در. آن سه تا دست به کمر ایستاده بودند و محو هن و هن موتور ماشین افغان بودند.

- ماشینت تویوتاست . افغان؟
- ها. شش سیلندر است. هندی جان. سَوند سیستم اش را دیدی؟
- ماشینت با گاز کار می کنه. قدرت موتورش می شه همان چهار سیلندرِ خودمون.

هندی و افغان با خود گفتند این ترک حالیش هست ها! پنج سال مکانیک بوده.

هندی صبرش تمام شد. رفت استارت زد. ماشین روشن شد. نیش همه تا بناگوش باز شد از این پیروزی. تاریخِ گمراه کننده یک بار دیگر تکرار می شد. پیروزی چیز خوبی بود برای هر سه تایشان. مهم نبود اگر باز هم باطری می خوابید. هیچ مهم نبود. چون این یک پیروزی بود.

هندی زودتر از همه نیشش را بست. ماشین را خاموش کرد و آمد بیرون. ترک رفت سراغ ماشین خودش تا برود خانه اش. آلمانی سیگار تازه ای روشن کرده بود. افغان رفت تا سیم را جمع کند و بگذارد در صندوق عقب ماشینش. بعد هم ماشین را کنار زد تا ترک بتواند بگذرد. هندی از ماشینش بیرون آمد تا تشکر کند از افغان.

افغان گفت:
-حالا یک بار دیگر هم امتحان کن ببینیم.

چرا این را گفته بود؟ حالا که به یادش می آید هنوز هم خودش را یک کم ملامت می کند به خاطر این کار. که چی که « یک بار دیگر امتحان کن ببینیم»؟

هندی سرش را مثل بیماران رعشه ای لرزاند که یعنی خب.
استارت زد اما ماشین فقط خِر خِر کرد. ترک توقف کرد. آلمانی هم با هیجان از جا برخاست.

- چی شد؟ چرا روشن نمی شه ؟ ترک؟
- صَب کنین ببینم.
- باز هم سیم ات لازم شد افغان جان.
- به چشم. الان می آرم.
- نه نه. هندی. اون سر سیم که قرمزه باس رو سر قرمزِ باطری باشه. سیا م رو سیا.
- اما مثبت باید روی مثبت باشد، منفی روی منفی. مگر نه افغان؟
- درست است.
- نه! من پن سال مکانیک بودم بابا. می دونم چی می گم. بدین به من. برین عقب. خطرناکه. اگه جرقه بزنه یا چشِتونو کور می کنه یا صورتتون می سوزه.
- بابا افغان یک چیزی بگو. این چرا اینطوری می کند.
- من چی بگویم . مکانیک بوده.
- راست می گی. خب بکن. ترک! هر گلی زدی به سر خودت زدی. قرمز را بزن به قرمز، سیاه را به سیاه. ما را نجات بده از این سرما.
- خب . حالا افغان تو برو استارت بزن ببینیم. کلید ماشینتو بده هندی. من ماشینتو استارت می زنم.

افغان استارت زد. ترک هم همزمان استارت زد. افغان همراه صدای موتور صدایی شنید؛ تلق! فکر کرد اشتباه شنیده. باز استارت زد؛ تلق!

- خاموش کن افغان. خاموش کن.

هندی اشاره کرد به دو سر سیم که وصل بودند به باطری افغان. سیم ذوب شده بود. قبل از این که کسی چیزی بگوید ترک به سیم اشاره کرد و گفت:
- این گُه بود. نیگاش کنین. چی شده. این سیمِت که به درد نمی خورد افغان.
- ترک جان. ما که گفتیم اشتباه است. قرمز وسیاه ندارد که. باید به مثبت و منفی نگاه کنی.
- افغان جان من برایت یک سیم نو می خرم. نگران نباش.

آلمانی آمد جلو.
- های هندی!
همه شق و رق ماندند.
- همان اول که ماشینت روشن شده بود نباید خاموشش می کردی. باید یک مدت روشن می ماند تا باطری شارژ شود. موتور که روشن می ماند باطری ات شارژ می شد. بله. درست که ماشینت روشن شده بود، اما وقتی خاموشش کردی باطری شارژ کافی نداشت که دوباره بتواند استارت کند. باید می گذاشتید ماشین روشن بماند تا باطری به اندازه کافی شارژ شود بعد خاموش می کردید.

!!!!!!

افغان با خودش گفت :« حالا چی کار کنم؟ سیم ام سوخت. این هندی یک تعارفی کرد. خدا می داند که سیم می خرد یا نه.» اما حس درویشی و صوفیانه به این افکار امان نداد : « خب. عیب ندارد. حالا که شده. کاریش نمی شود کرد. بیچاره هندی. باید پول بدهد تا بیایند ماشینش را راه بیندازند. » ترک با صدای بلند فکر کرد: « افغان! صوفی گری تو ترکیه است. این رو صد دفه گفتیم بازم می گیم. اگه توریستی بری ترکیه می تونی بری رقص سما شونو تماشا کنی. در ضمن ملا نصرالدین هم قبرش تو ترکیه است.» و با خودش گفت: « در اصل باید کار رو داد دست کاردون. هر کی به هر کی که شد بهتر از این نمی شه .» آلمانی سیگارش را خاموش کرد و با صدای بلند اما شمرده گفت:« ترک! کار را در آلمان می دهند دست کاردان. آنجا کسی دست به کاری که تخصصش نیست نمی زند. های هندی! زنگ بزن آر اِی سی کیو*. می آیند درستش می کنند.» هندی به طور خودکار با شنیدن « های هندی» شق و رق ایستاد و به جای این که به آلمانی نگاه کند به ترک زل زد و آه! بالاخره با خشم گفت: « برای همین است که دیگر مکانیک نیستی.»

!!!!!!

در همین لحظه استرالیایی خوش و خندان از نا کجا پیدایش شد. با نیش باز گفت:
- حالا که همه چیز روشن شد بیاید باربی** بگیریم. من آبجو دارم. هَی.

افغان که روز به روز بیشتر با خوی استرالیایی آشنا می شد - و با این «هَی» گفتنهایش- گفت:
- آه! باز تقی به توقی خورد تا این استرالیاییِ الکی خوش هوس باربی کند.»

در همین موقع بود که آن ماشین مشکی از کنارشان رد شد. درخشش بدنه اش مثل تلالوی نور بر سطح آبِ سیاه از تاریکیِ شب بود. آمریکایی بوقی برایشان زد. کفِ همه شان بریده بود. اما خب با آن که سرد بود و دیر وقت، رفتند بساط باربی را به پا کنند.

-----------------------------------
*RACQ: خدماتِ سیارِ تعمیر ماشین در ایالت کویینزلند
** barbeque

۱۳۸۸ اردیبهشت ۲۷, یکشنبه

جملات قصار(2)!!!

با ترجمه ی هر نوشته احساس می کنم گناه ننوشتنش را جبران کرده ام اما هنوز لحظه ی کوتاه حس بی گناهی ام نگذشته که شکِ ستم بر ادبیات از راه می رسد.

۱۳۸۸ اردیبهشت ۲۶, شنبه

قصه ای هست.

آدم کودن
شروود اندرسن


قصه ای هست- نمی توانم بگویمش. واژه ای برای گفتنش ندارم. تقریبن یک قصه ی فراموش شده است اما یک وقتهایی به یادم می آید.

قصه ی سه مرد است در یک خانه در یک کوچه. اگر می توانستم واژه ها را پیدا کنم می توانستم مثل ترانه ای بخوانمش. در گوش زنان و مادران زمزمه اش کنم. در کوچه ها می دویدم و مداوم تعریفش می کردم. آنقدر که زبانم چاک می شد- درق درق به دندانهایم می خورد.

سه مرد در اتاقی در خانه هستند. یکیشان جوان است و قِرتی. مدام می خندد.
دومی ریش سفید درازی دارد. شک ذره ذره رمقش را می گیرد اما گاهی که او را ول می کند، مرد می تواند بخوابد.

سومی هم هست که چشمهای شریری دارد و با حال عصبی در اتاق می گردد و دستهایش را به هم می مالد. هر سه تا منتظرند - منتظرند.

درطبقه ی بالا زنی پشت به دیوار زده و در نیمه تاریکِ کنار پنجره ایستاده.

بن مایه ی قصه ی من همین است و هر چیز دیگری که می دانم قطره قطره در آن چکانده می شود.

یادم هست که مرد چهارمی هم به خانه آمد، یک مرد سفید و ساکت. آن شب همه چیز مثل دریا ساکت بود. قدمهایش روی کف اتاقی که سه مرد بودند، هیچ صدایی نکرد.

مردِ چشم شریر مثل یک مایع جوشان شد. مثل یک حیوان در قفس عقب وجلو می دوید. عصبیت به پیرمرد خاکستری حمله کرد و او شروع کرد به کشیدن ریشش.

مرد چهارم- همان سفیده- رفت طبقه ی بالا پیش زن.

زن آنجا بود- منتظر.

خانه چه ساکت بود. ساعتهای محله چه بلند تیک تاک می کردند. زنِ طبقه ی بالا عشق تمنا می کرد. داستان باید همین بوده باشد. با تمام وجودش تشنه ی عشق بود. می خواست در عشق بیافریند. وقتی مردِ سفید و ساکت پیشش آمد، او به جلو پرید. لبهایش از هم باز شدند. لبخندی بر لبش داشت.

در طبقه ی پایین مرد شریر زوزه می کشید و مثل سگ ولگرد گرسنه ای عقب و جلو می دوید. مرد خاکستری می خواست او را دنبال کند اما کم کم خسته شد و روی زمین دراز کشید تا بخوابد. دیگر بیدار نشد.

مرد قرتی هم روی زمین دراز کشید. می خندید و با سبیل سیاه کوچکش بازی می کرد.

هیچ واژه ای ندارم که با آن بگویم در قصه ام چه اتفاق افتاد. نمی توانم قصه را بگویم.

آن سفید و ساکته شاید که مرگ باشد.

آن زن مشتاق شاید که زندگی باشد.

پیرمرد ریش دار و مرد شریر مرا گیج کرده اند. هی فکر می کنم و فکر می کنم اما نمی فهمم. البته بیشتر وقتها هم اصلا بهشان فکر نمی کنم. به آن جوان قرتی فکر می کنم که در تمام قصه می خندید.

اگر می توانستم او را بفهمم همه چیز را می فهمیدم. می توانستم در دنیا بدوم و یک قصه ی بی نظیر تعریف کنم. دیگر کودن نمی بودم.

چرا به من واژه ندادند؟ چرا کودن هستم؟

قصه ی بی نظیری دارم که تعریف کنم اما نمی دانم چطور.

۱۳۸۸ اردیبهشت ۲۵, جمعه

پادآوای* آخر هفته

Show Recent Messages (F3)
saki appears to be offline and will receive your messages after signing in.
You currently appear offline to saki.

saki: سلام
saki: سلام
saki: خوبی؟
saki: خوبی؟
saki: خیلی دلم تنگه
saki: خیلی دلم تنگه
saki: برو یک چیزی بخوان
saki: برو یک چیزی بخوان
saki: کتاب خواندن و وبلاگ خواندن و فیلم دیدن و پارک رفتن و .. . مال وقتی است که از گپ زدن با دیگران سیراب باشی
saki: کتاب خواندن و وبلاگ خواندن و فیلم دیدن و پارک رفتن و .. . مال وقتی است که از گپ زدن با دیگران سیراب باشی
saki: من چطور می توانم وقتی این همه از دوست و فامیل دور هستم، از کسانی که آنقدر مثل من فکر می کنند، کتاب یا وبلاگ یا خبر بخوانم؟ یا فیلم ببینم؟ یا موسیقی بشنوم؟چیزهایی که یک نفر از خودش گذاشته اما در آن لحظه خودش حضور ندارد که در برابر واکنش من واکنشی بروز بدهد؟
saki: من چطور می توانم وقتی این همه از دوست و فامیل دور هستم، از کسانی که آنقدر مثل من فکر می کنند، کتاب یا وبلاگ یا خبر بخوانم؟ یا فیلم ببینم؟ یا موسیقی بشنوم؟ چیزهایی که یک نفر از خودش گذاشته اما در آن لحظه خودش حضور ندارد که در برابر واکنش من واکنشی بروز بدهد؟
saki: فقط آنچه زمانی تنها در ذهن او بوده آنجاست
saki: فقط آنچه زمانی تنها در ذهن او بوده آنجاست
saki: تاب می آورم
saki: تاب می آورم
saki: تاب می آورم
saki: تاب می آورم
saki: تاب می آورم این تنهایی را
saki: تاب می آورم این تنهایی را
saki: همانطور که از ماندن در زیر دوش حمام، شانه هایم دیگر ریزش قطره های آب را حس نمی کنند، ماندن در تنهایی هم مرا از حس کردنش دور خواهد ساخت
saki: همانطور که از ماندن در زیر دوش حمام، شانه هایم دیگر ریزش قطره های آب را حس نمی کنند، ماندن در تنهایی هم مرا از حس کردنش دور خواهد ساخت
saki: تاب می آورم، تاب می آورم تا برسد آن نقطه ی عطف
saki: تاب می آورم، تاب می آورم تا برسد آن نقطه ی عطف
saki: آن آستانه ی یکی شدن با تنهایی. که چنان در آن حل شوم که ندانم من در تنهایی ام یا تنها منم.
saki: آن آستانه ی یکی شدن با تنهایی. که چنان در آن حل شوم که ندانم من در تنهایی ام یا تنها منم.
saki: می رسد آن روز
saki: می رسد آن روز
saki: می رسد
saki: می رسد
saki: حالا آرامی؟
saki: حالا آرامی؟
saki: بله با این اشکی که ریختم حالم بهتر شد
saki: بله با این اشکی که ریختم حالم بهتر شد
saki: اما سعی کن دیگر گریه هم نکنی
saki: اما سعی کن دیگر گریه هم نکنی
saki: مثل سابق باش
saki: مثل سابق باش
saki: منفد اشکت را کور کن
saki: منفد اشکت را کور کن
saki: مثل آن وقتها
saki: مثل آن وقتها
saki: که خرد میشدی اما گریه نمی کردی
saki: که خرد میشدی اما گریه نمی کردی
saki: این نازکی را ول کن
saki: این نازکی را ول کن
saki: یا اگر نازکی مثل تَرکه باش
saki: یا اگر نازکی مثل تَرکه باش
saki: خود را بکوبان به تن این زندگی سگ
saki: خود را بکوبان به تن این زندگی سگ
saki: بله. این زندگی را نباید کرد، باید شلاقش زد با ترکه؛ گرچه زیباست
saki: بله. این زندگی را نباید کرد، باید شلاقش زد با ترکه؛ گرچه زیباست
saki: خوبی؟
saki: خوبی؟
saki: خوبترم
saki: خوبترم
saki: حالا می ری یک کتاب بخوانی؟
saki: حالا می ری یک کتاب بخوانی؟
saki: بله، می روم
saki: بله. می روم
saki: ولی تنهایی و دلتنگی یک غول را هم از پا در می آورد
saki: ولی تنهایی و دلتنگی یک غول را هم از پا در می آورد
saki: بله. مگر این که یک چوپان باشی
saki: بله. مگر این که یک چوپان باشی
saki: ولی کاش تو خودم نمی بودی
saki: ولی کاش تو خودم نمی بودی
saki: تو کسی می بودی
saki: تو کسی می بودی
saki: که اینقدر مثل من فکر نمی کردی
saki: که اینقدر مثل من فکر نمی کردی
saki: حرفهای مرا تکرار نمی کردی
saki: حرفهای مرا تکرار نمی کردی
saki: شب خوش
saki: شب خوش
saki: بای
saki: بای
saki: بس کن
saki: تو بس کن

----------------
* من در دانشگاه مزخرفی درس خواندم. یا شاید هم خودم مزخرف درس خواندم. حالا هر چی. گپ این است که در تمام این مدت کسی به من نگفت که چنین واژه ی فارسی برای اکو/ انعکاس صدا/طنین/پژواک هم وجود دارد. هیچ جا هم نخوانده بودم این واژه را. جایی که برای اولین و تنها بار من به این واژه برخورده ام ، قسمتی از برگردان مرثیه ی آننا اخماتوا به کوشش حضرت وهریز است. از این واژه خیلی خوشم آمد.
______
مثل این که خیلی ننه من غریبم راه انداخته ام. چون یکی از دوستان ناچار شده آفلاین بگذارد و بگوید که دلش برای دلتنگی من سوخته.
یعنی پست من همچین مفهومی داشت؟ نسخه ی عجیبی برای من تجویز کرد این دوست. خیلی ناراحت شدم. به من برخورد این راهنمایی او. متاسفم که این پست چنین ذهنیتی به بعضی ها داده. من کارهای زیادی برای انجام دادن دارم. و یقینن آنها را به تنهایی صد در صد بهتر انجام می دهم. این نوع دلتنگی شاید یک جوری نوستالژیک باشد که همراه خانواده هم آدم آن را تجربه می کند. به خصوص وقتی اینطور ناگهان و ناخواسته از محیط همیشگی ات دور می شوی. آنقدر واقع بینی در من مانده که بتوانم این چیزها را تشخیص بدهم. در خیلی ها این را دیده ام و می دانم که می گذرد. همین.

رابینسون کروزو با دهان باز در سایتهای خبری

شب بود. همه جا سیاه بود. رفتم کنار اقیانوس. گله های اسبهای سفید با شوق و پر صدا به سوی من می آمدند. خود را سرد به پاهایم می کوفتند و رفته رفته آب می شدند که برگردند به سیاهی سیال تا شاید وقتی کیلومترها(+ها+ها+ها) دور تر بر ماسه های روشن یورتمه می روند باز رفته رفته آب شوند و از میان انگشتان کودکی که صدف جمع می کند، برگردند به آبیِ گرم.

روز که به اقیانوس نگاه می کنم، می دانم که زمین خیلی هم گرد است. آدم دلش می خواهد بداند بعد از خط ساده ی افق چه خبر است.

غروب که خبرها را در تلویزیون می بینم، می دانم چه خبر است آنطرف خط افق. خط خطی است. خطهای متمایل به چپ و راست و در هم و برهم.

****

بالاخره کنجکاوی کار دستم داد. لینکهایی هستند که وقتی آدم رویشان کلیک کند، ابر سنگینی روی دلش سایه می کند و به خاطر همین ابر بودنش است که مداوم شکل عوض می کند. این روزها کابل پرس می خوانم و یک دو سایت خبری، تحلیلی، انتقادی، انتسابی، انتخابی دیگر. نقد بدون توهین؟ مگر می شود؟ در سرِ اخیراً خلوت من حالا واژه های قلمبه ای روی هم می پرند. حقوق بشر، حقوق زن...

پیش از این فکر می کردم این واژه ها مفهوم بهتری دارند. اما حالا فکر می کنم حقوق، در واقع همان پولی است که در ازای عرق ریزی ذهن، جسم یا روح به بشر و زن می دهند. بر همین مبنا حقوقدانی که در پارلمان است، در واقع اقتصاد(علم پول) می داند. فرهنگ واژه های سیاسی افغانستان تدوین شده؟ از کدام کتابفروشی بخرم وقتی حقوقم را دادند؟

۱۳۸۸ اردیبهشت ۲۳, چهارشنبه

مشکل فنی

با پوزش از همه و با تاسف برای خودم نظرهایی که برای چند پست پیشین دریافت کرده بودم، حذف شدند. چند وقت پیش که بیکار بودم و مگس می پراندم تصمیم گرفتم یک سیستم نظردهی جدید و پیشرفته تر برای وبلاگم بگذارم. اما خب آن سیستم خوشایند عده ای نبود و من هر کار کردم نتوانستم پاکش کنم. مدت زیادی منتظر ماندم تا سایت پشتیبان این سیستم، کد پاک کردن آن را با ایمیل بفرستد اما فقط گفتند، مشکل شما هنوز در دست بررسی است. القصه و خلاصه و مخلص کلام تنها راهی که برای خلاص شدن از شر آن سایت به ذهنم رسید، تغییر آدرس وبلاگ بود. با این کار همه ی نظرهای چند پست پیشین هم که با استفاده از آن سیستم دریافت کرده بودم، پاک شدند.

درس عبرتی بود که در وقت بیکاری مگس پرانی بهتر است.

خاطرت کی رقم فیض پذیرد هیهات
مگر از نقش پراکنده ورق ساده کنی

۱۳۸۸ اردیبهشت ۲۰, یکشنبه

فقط بالای هجده سال

امروز صبح نوشتم Carpe Diem . موافق بودم با تا شقایق هست و زیبایی و این چیزها. الان که خواندم گفتم چه حرفها!

صبح که این چیزها را می نوشتم راست راستی قبولشان داشتم. خوش و خندان پست قبلی را نوشتم و فرستادم روی وب. بعد هم با این که دلم نمی خواست اما به جبر نازنین روزگار وقت کشی کردم تا موقع رفتن سر کار. ده روز بود که نرفته بودم سر کار و خب زورم می امد که این روز یکشنبه بروم سر کار وقتی تمام خلایق تعطیل هستند. ( من مثل یهودی ها شنبه ها تعطیلم. هی! یاد خوک افتادم. الان هم یاد آنفلوانزای خوکی. یهودی ها و مسلمانها بالاخره در یک چیز با هم توافق دارند: حرام بودن خوک که البته به گفته ی آن کمدین این باعث نمی شود اعراب و اسراییل با هم "کنار" بیایند.) روده درازی؟

رفتم سر کار. و بعد از یکی دو ساعت مشغول بودن، حس کردم چقدر خوب است که کار می کنم. چقدر عالی است که من کارم را به رغم سخت بودنش دوست دارم. دلم می خواست سرمان شلوغ تر شود تا بیشتر کار کنم. هنوز حس تا شقایق هست و این حرفها داشتم. تا آخر حالم همین بود. منظورم تا وقتی است که کار تمام شد و می خواستم برگردم به خانه. رسیدم کنار ماشین. در را باز کردم و خم شدم که کیفم را پرت کنم صندلی عقب و وقتی می خواستم خودم را راست کنم تا مثل آدم با پا وارد ماشین شوم و بنشینم پشت فرمان، صورتم محکم خورد به لبه ی تیز در ماشین. آخ که زمین و زمان تیره و تار شد. آنقدر درد داشتم که بی اختیار اشکم سرازیر شد. نشد مثل آدم بروم داخل ماشین. بنابراین خودم را پرت کردم روی صندلی. نگران جانم شدم بنابراین یکی دو دقیقه همانجا نشستم. نمی دانم ضربه چه تاثیری داشت که در یک آن تا شقایق هست از سرم پرید و چنان احساس بدبختی کردم که دلم خواست به جای بی اختیار اشک ریختن، گریه کنم. یاد همه نشده ها و نکرده ها و بدی ها و نا ممکن های زندگی ام افتادم، همه ی سبکی و خوشی روز تعبیر شد به خوش خیالی و ساده انگاری و ساده لوحی و خودفریبی ... و از خودم بدم آمد... .

راه افتادم. طبق معمول در آن قسمت شهر همه جا خلوت بود و آن چه در خواب نبود چشم من و پروین* بود. البته چراغهای چهار پنج تا ماشین دیگر هم که گویا با من هم مسیر بودند، روشن بود. من این مسیر را حفظِ حفظم. تمام خمیده گی های جاده را. با همان حس بدبختی می راندم سمت خانه. یادآوریِ... به شدت آزارم می داد و نه من آن موسیقی دان بودم و نه داروتیایی در کار بود. همانجا بود که دلم خواست خودم را بکشم. نگویید هیچ وقت به فکر سر به نیست کردن خودتان نیفتاده اید که باورم نمی شود. اما مثل همیشه و مثل همه کس می دانستم که سربه نیست شدن کار من نیست. بنابراین از خودم طور دیگری انتقام گرفتم. طوری که هم ترس داشت، هم هیجان و هم عذاب. همانطور چشمهایم را بستم و رانندگی کردم. فقط در دلم خدا خدا می کردم که هیچ کدام از ماشین های هم مسیرم هوس تغییر لاین به سرشان نزند. بار اول ده ، پانزده متر بیشتر نتوانستم. خیلی ترسیده بودم. اما یک کیلومتر بعد دوباره چشمم را بستم. و فکر کنم بیش از بیست متر را با چشم بسته راندم. سرعت مجاز 60 بود اما من که چشم باز کردم دیدم 80 می روم.

وقتی رسیدم خانه فقط هیجان مانده بود و ترس. آنقدر ترسیده بودم که به مادرم گفتم. جیغ زد « تو دیوانه ای؟! دلت می خواست کسی را بکشی؟**» نمی دانست دلم می خواست خودم را بکشم. حالا فروکش کرده آن حس کافکایی یا زنده به گور صادق هدایتی. یک نماز مَشت خواندم بعد از مدتها. گاهی تلقینِ خیر چیز بدی نیست.

اما حالم نیامد سرجایش. آمدم همه را بنویسم اینجا بلکه راحت شوم.



* نمی دانم این شعر از کیست: همه در خواب شدند و شب هم از نیمه گذشت/ آنچه در خواب نشد چشم من و پروین است. منظور چراغ ماشین قراضه ی من نیست. منظور خوشه ی پروین هست که نمی دانم این وقت سال در این قسمت کره ی زمین اصلا قابل دیدن هست یا نه.
** من آدم نکشته ام اما به گمانم دوبار بعد از باران شدید که قورباغه ها بپر بپرشان را شروع می کنند، یک قورباغه زیر تایر ماشینم له کرده باشم ***- هر بار یکی. اینجا قورباغه ی سمی زیاد است بنابراین دلتان نسوزد. تنازع برای بقاست دیگر.
***من برای نوع بشر و مخلوقات دیگر خطرناکم؟ مجوز رانندگی ام را باید باطل کنند؟

---------
حس زنده به گوری را اینجا زیاد باز نکردم چون در راه که بودم به اندازه ی کافی تسخیرم کرده بود.

Carpe Diem




یک.دو.سه.چهار.
این از عمرکوتاه شقایق
به موازات آن: یک. دو . سه. چهار.
این از زندگی
و تنیده در آن: زیبایی.
همین چهار شماره را زندگی کردن و همزمان به زیبایی اش اشراف داشتن؛

Carpe Diem

Seize the day

تا زیبایی هست زندگی باید کرد.

۱۳۸۸ اردیبهشت ۱۹, شنبه

لیلی آلن






ترس

می خواهم ثروتمند باشم، می خواهم خیلی پول داشته باشم
هوش مهم نیست، خوشی مهم نیست
یک عالم لباس ، یک عالم الماس می خواهم
شنیده ام که مردم برای یافتن این چیزها جان داده اند

برهنه می شوم و این شرم آور نیست
چون همه می دانند اینطوری است که آدم مشهور می شود
به آفتاب نگاه می کنم و به آینه
راه درست را می روم ، آها من برنده می شوم

دیگر نمی دانم چی درست است و چی واقعیست
و دیگر نمی دانم قرار بوده چه احساسی داشته باشم
فکر می کنی کِی همه چیز روشن می شود؟
چون ترس مرا گرفته

زندگی یعنی ستاره های سینما و کم از مادران گفتن
یعنی اتوموبیل های پر سرعت و فحش دادن به یکدیگر
اما مهم نیست چون من پلاستیک بسته بندی می کنم
و این، زندگیِ مرا بدجور خواستنی کرده

من ماشینِ مصرفِ انبوه هستم
و این تقصیر من نیست چون برنامه ی مرا اینطور نوشته اند
به آفتاب نگاه می کنم و به آینه
راه درست را می روم ، آها من برنده می شوم

دیگر نمی دانم چی درست است و چی واقعیست
و دیگر نمی دانم قرار بوده چه احساسی داشته باشم
فکر می کنی کِی همه چیز روشن می شود؟
چون ترس مرا گرفته

اسلحه را فراموش کن، مهمات نظامی را فراموش کن
چون من همه شان را در ماموریت کوچک خود نابود می کنم
من نه یک قدیس هستم و نه یک گناهکار
تا زمانی که لاغرتر می شوم همه چیز خوب است

دیگر نمی دانم چی درست است و چی واقعیست
و دیگر نمی دانم قرار بوده چه احساسی داشته باشم
فکر می کنی کِی همه چیز روشن می شود؟
چون ترس مرا گرفته

۱۳۸۸ اردیبهشت ۱۷, پنجشنبه

جملات قصار (1)!!!

یکی از نشانه های آدم بودن فراموشی ست.
و فراموشی آسان نیست؛
و فراموشی رفیق بخشودن است؛
پس
آه!
نتیجه وحشتناک است؛
رنج...

----------------
پی نوشت:
برگشتیم سر ایستگاه اول : و رنج کشیدن از ویژگی های آدمی ست.