خیلی وقت بود جز چند نفر کس دیگری را نمی دیدم. می دیدمشان اما از پشت شیشه ی ماشین. خانه که بودم خانواده ام را می دیدم. می رفتم سر کار و همانطور که رانندگی می کردم از پشت شیشه عابران پیاده را که هر دو کیلومتر سروکله ی دو سه تایشان پیدا می شد می دیدم و بیشتر اوقات این عابران هم پیرمرد یا پیرزن هایی بودند که سگشان را به گردش می بردند. همکارانم را در محل کار می دیدم و بعد بر می گشتم خانه بدون این که یک جنبده در راه ببینم. حتی گاهی تا خود خانه مان هیچ ماشین دیگری را در راه نمی بینم…
تا این که
چند روز پیش تصمیم گرفتم با اتوبوس بروم سر کار. هووو. درست است که آدمهایی که در شهر دیدم، در اتوبوس دیدم، کسانی نبودند که می شناختمشان اما نگاه کردن به چهره ی دیگران وقتی قدم می زنیم، فقط نگاه کردن حتی به یک غریبه یک نوع ارتباط است. حتی اگر او متوجه تو نباشد. حتی اگر او اصلا متوجه نباشد تو به او نگاه می کنی. و حتی اگر خودت هم متوجه نباشی به چهره اش نگاه می کنی. همینطور اتفاقی نگاهت افتاده باشد به او. همانطور که اتفاقی شاخه های درختی را می بینی یا نوارهای لاستیکی ای را که شیشه ی اتوبوس را نگه داشته اند. این که وقتی قدم می زنی یا در میان جمعیت ایستاده ای نگاهت این خوشبختی را دارد که با زندگی ارتباط برقرار کند، خیلی خوب و دلپذیر است. ما با قدم زدن در خیابان، پارک، مرکز خرید... ناخوداگاهانه به دیگران انرژی می دهیم. و این انرژی را من آن روز از دیگران گرفتم. چنین واقعیتی را دراین سن تازه کشف کرده ام. آن روز متفاوت می دیدم. متفاوت بود آن روز. و چقدر دلم یک روز متفاوت می خواست تا بتوانم روتین زندگی را ادامه دهم.
To fulfill immortality in life Is woman's truth Whose sole deed is To disclose us to ourselves, To whom next to Almighty All owe their life And who makes it worth having,
Although in the veil of desire Is but lust made flesh, Nature's agreeable blunders In the magnifying glass of spite, Yet no man is whole in himself Save she's the rest of him. What puzzles the mind,
Heart can understand only by love, Awareness can touch only by virtue, So rich in variety Each perfect in its own line- Woman-mother, woman-sister, woman-friend, Revered when alive, Venerated when dead.
زن
جاودانگی در زندگی حقیقت زن است او که یگانه راز بودنش آیینه شدن است بر ما که دربرابرقادرمطلق هستی مان را مدیونیم وبرای اوست که هست بودن می ارزد،
گرچه در حجاب خواهش تنها جسم است آمیخته در هوس، اشتباهات دلپذیر طبیعتند در زیر ذره بین بدخواهی، اما مرد را تمام نیست مگر او کمال دهد . آنچه ذهن را سرگردان می کند،
دل با عشق می فهمد، آگاهی با نیکی لمس می کند، غرق در گونه گونی هر یک بی همتا- زن-مادر، زن- خواهر، زن- دوست ستوده در زندگی مقدس پس از مرگ.
من اینجایم. با این که می بینم و می دانم آدمهای زیادی دور و برم هستند، با این وجود باز هم حس می کنم در دنیای غیر واقعی ای هستم. دنیایی که دور است از دنیای تمام کسانی که در گذشته با من بوده اند و حالا در واقعیت زندگی خودشان را می کنند، در دنیای واقعی آن طرف آبها. آنها هنوز می توانند با حوادث ناگوار روبرو شوند، کسی را از دست بدهند، صاحب نوزادی شوند، جشن بگیرند، عشق بورزند، متنفر شوند، خیانت کنند و دروغ بشنوند، جارو کنند و نان بپزند و ... و غرق شوند در هر ثانیه از این تجربه ها، طوری که انگار تنها برای همان ثانیه زندگی می کنند. من می بینمشان از اینجا.
اندوه کسل کننده ای مرا گرفته از این که نمی دانم چطور می توانم و از کجا و چه وقت یاد گرفتم شاهد خاموش جوشش و پژمردگی باشم. هیجان ها را بگذرانم و بدانم که هیجان هم می گذرد مثل یک پیشامد ناگوار، مثل غم از دست دادن کسی، مثل شادی از تولد یک نوزاد، مثل جشن ازدواجی که الان برپاست، مثل احساس عشقی که در اصل برای همه مان یک راز بزرگ است و خیال می کنیم کشفش کرده ایم، مثل نفرت، مثل خیانت، حتی مثل دروغ، مثل گردو خاکی که از جارو کردن به پا می شود، مثل آردی که در فضا پخش می شود وقت پختن نان... همه پدید می آیند که بروند. و این خوب نیست که وقتی در حال تجربه ی آنها هستم می دانم که می گذرند. غرق آنها نمی شوم. و این خوب نیست که میدانم در دنیای واقعی غرق زندگی باید شد و می بینم انرژی سرشار دیگران را برای عشق ورزیدن، متنفر شدن، خیانت کردن، جشن گرفتن و ...
خاطره نویسی کار خوبی است. بدی کار وقتی است که بخواهی آنها را بخوانی. آن وقت مثل یک شاهد خاموش هستی که می دانی آنچه می خوانی می گذرد و تمام می شود حال چه با سرانجام چه بی سرانجام. گاه خیال می کنم زندگی می کنم فقط برای این که آن را در دفترم بنویسم و بعد مثل غریبه ای بخوانمش. این کار خودم را وقتی آن را می خوانم بی هویت می سازد. مرا کسی می سازد که در دنیای غیر واقعی هستم و آن کسانی که در نوشته ام هستند، در واقع زندگی می کنند. چنین اندوهی کسل کننده است اما متاسفانه کشنده نیست.
الان متوجه شدم که سالهای سال است بیمار نشده ام. درنظر من بیماری همان تب است و این یعنی هیچ جنگنده ای در من زندگی نمی کند.
همه از ماشینهایتان بیرون می آیید. تو در ماشین خود تنها هستی و آنها سه تا نوجوان هستند با یک ماشین کامارو که برخلاف قدیمی بودنش در شرایط خوبی است. تصادف به خاطر اشتباه تو بود و تو می روی این را به آنها بگویی.
به طرف ماشین آنها که حسابی هم داغان شده است می روی و فکر می کنی اگر این سه نوجوان عصبانی باشند، رو در رو شدنتان بسیار ناخوشایند خواهد بود. تو طوری وارد چهارراه شدی که ماشین راه را بست و آنها با تو تصادف کردند. آنها کاملا حق دارند ناراحت باشند یا عصبانی باشند یا حتی بخواهند با خشونت رفتار کنند.
وقتی جلوتر می روی، می بینی در راننده اصلا باز نمی شود. راننده در را هل می دهد و تو به یاد صحنه هایی می افتی که راننده ها در ماشینشان گیر کرده اند و زیر آب می روند. مدتی نمی گذرد که آنها از در مسافر خارج می شوند و اطراف ماشین می گردند تا ببینند چقدر خسارت دیده. هیچ کدام آسیبی ندیده اند اما ماشین درب و داغان شده است. راننده می گوید:« همین امروز خریده بودمش.» هیجده ساله است و موبور و از هر لحاظ متوسط به نظر می رسد. می پرسی : «امروز؟»
فکر می کنی آدم بدی هستی. با خود می گویی : چه ماشین قدیمی ای برای یک نوجوان، آن هم در سال 2005. او می گوید:« آره. همین امروز.» و آه می کشد. تو به او می گویی متاسفی، خیلی خیلی متاسفی، همه اش تقصیر تو بوده و تو تمام خسارت را جبران می کنی.
مشخصات بیمه تان را به هم می دهید و تو متوجه می شوی لحظه به لحظه بیشتر از آنها ممنونی که ترا با مشت نزده اند یا حتی نگفته اند تو مست هستی- که نیستی- یا نگفته اند تو احمقی - که اغلب هستی. با آنها صمیمی تر می شوی و متوجه می شوی این صمیمیت در این وضعیت، به خصوص با راننده، خیلی بیشتر از هر وضعیت دیگری است که ممکن بود شما را با هم روبرو کند.
به هر حال تو به نحوی به او و دوستانش ضرر زدی و سلامتی آنها را به خطر انداختی و حالا چنان به آنها احساس نزدیکی می کنی گویا یک قلب مشترک دارید. او نام ترا می داند و تو نام او را، و تو نزدیک بود او را بکشی و چون اینقدر نزدیک بود که او را بکشی اما نکشتی، می خواهی در آغوش بگیری اش، اشک ریزان، چون تو خیلی تنها هستی، همیشه خیلی تنها هستی. و تماس رابطه است و تماس چنان مطبوع است که دلمان می خواهد گریه کنیم و برقصیم و گریه کنیم و گریه کنیم.
در یک لحظه که همه چیز برایت شفاف می شود، سرانجام درک می کنی چرا مشت زنان که آنقدر می خواهند یکدیگر را خونین و مالین کنند، می توانند سر برشانه ی رقیب خود بگذارند، می توانند مثل دو عاشق خسته به یکدیگر تکیه بدهند، سپاسگزار به خاطر لحظه ای در آرامش بودن.
دِیو اِگِرز (Dave Eggers)نویسنده و سردبیر آمریکایی است که تا کنون چند مجموعه داستان و چهار رمان و چند کتاب غیر داستانی از او منتشر شده است. بعضی از این آثار نامزد جوایز ادبی بوده اند از جمله کتابی به نام اثر دردناک یک نابغه که در سال 2000 منتشر شد و درباره ی تلاشهای نویسنده در تربیت و نگهداری از برادر کوچکش پس از مرگ دور از انتظار پدرومادرشان در شهر سانفرانسیسکو است. این کتاب که خالی از جنبه های ادبی هم نبود، یکی از نامزدهای نهایی جایزه ی پولیتزر شد. داستان کوتاه زیر برگرفته از سایت گاردین است.
آتشی که پشت آنها در شومینه ی سنگی بدون هیچ نظم خاصی می رقصد، در واقع با گاز روشن نگه داشته می شود اما طوری ساخته شده که با آن کنده هیزمهای مصنوعی و خاکستر، واقعی به نظرمی رسد. نامش رون است و به مینا نگاه می کند، به دوستش که چند سال پیش تصادف کرده بود – قطار از خط خارج شده بود ومسافر دیگری زنده نمانده بود- و از آن موقع تا کنون بهبود کامل نیافته است. رون به دیدن مینا آمده است، با او و مادربزرگش نشسته است. او یک بار در سال به دیدن مینا می آید؛ می شود بیشتر به دیدن مینا بیاید اما جایی که اوزندگی می کند شش ساعت با خانه ی مینا فاصله دارد و رون هم تنبل است. او به مینا نگاه می کند، به او لبخند می زند. از بسیاری جهات او دقیقا همان است که در جوانی شان بود، زمانی که برای هم دلربایی می کردند و با سرعت زیاد در تپه رانندگی می کردند. او با مینا و مادربزرگش نشسته است و مادربزرگ مینا تعریف می کند چطور باتری دستگاه قلبش را عوض کرده اند. وقتی دارد در این باره حرف می زند، با دست روی جناق سینه اش در زیر پیراهن خانگی می زند و تن رون مور مور می شود. تن رون در چند مورد به خصوص مور مور می شود: با دیدن آرایش صورت در مردان، دیدن افرادی با سوختگی های وحشتناک در صورت و افکار پیرمردها و پیرزن ها در مورد این که چطور در بیمارستان بدنشان را با چاقو برش داده اند. کمی بعد دیگر مور مورش نمی شود و به مینا که در حال حرف زدن است نگاه می کند. آنها در مقابل آتش نشسته اند و مادربزرگ مینا دیگر از دستگاه قلبش حرف نمی زند و او به مینا نگاه می کند، به کسی که زمانی فکر می کرد با او ازدواج خواهد کرد. او هنوز خیلی مثل آن وقتهاست؛ چشمهای درشت ، گرچه مغز او دیگر مثل پیش از سانحه کار نمی کند با این وجود او در خانه اش زندگی می کند. مینا با نشاط حرف می زند، درباره ی آهنگی که تازه شنیده است حرف می زند، یک چیزی درباره ی کودکان و تقدیر. و رون به گردن او نگاه می کند که زخمی در آن هست و به نظر او قبلا نبود. او یقین دارد این زخم مال آن سانحه نیست. زخمهای آن سانحه بر پشت و پاهای او هستند و رون بیشترِ آنها را دیده است. پس این یکی از کجا آمده؟ وقتی او با مادربزرگ مینا درباره ی دیدارش از مینا صحبت کرده بود، مادربزرگ اشاره کرده بود این چند ماه خیلی به مینا سخت گذشته است. رون فرض می کند منظور او یک جور افتادن بوده است. دوباره مور مورش می شود. نزدیک آتش می نشیند، بسیار گرم و لرزان، بسیار نزدیک به زخم مینا و دستگاه قلب مصنوعی مادربزرگ و نمی تواند افکاری را که در سرش هستند دور کند. این فکر که خدایی نیست؛ که بهتر می بود اگرهیچ جور خدایی نمی بود چون نمی خواست کسی را مقصر تمام این مزخرفات بداند.
Is this everything now, the quick delusions of flowers,
And the down colors of the bright summer meadow,
The soft blue spread of heaven, the bees' song,
Is this everything only a god's
Groaning dream,
The cry of unconscious powers for deliverance?
The distant line of the mountain,
That beautifully and courageously rests in the blue,
Is this too only a convulsion,
Only the wild strain of fermenting nature,
Only grief, only agony, only meaningless fumbling,
Never resting, never a blessed movement?
No! Leave me alone, you impure dream
Of the world in suffering!
The dance of tiny insects cradles you in an evening radiance,
The bird's cry cradles you,
A breath of wind cools my forehead
With consolation.
Leave me alone, you unendurably old human grief!
Let it all be pain.
Let it all be suffering, let it be wretched-
But not this one sweet hour in the summer,
And not the fragrance of the red clover,
And not the deep tender pleasure
In my soul.
آرمیدن در چمن
آیا همه چیز این گونه است؟ فریبایی زودگذر گلها
و رنگهای ملایمِ دشت سرخوشِ تابستانی ،
پهنای آبی و آرام آسمان، سرود زنبورها،
آیا این همه تنها خوابِ ناخوش یکی از ایزدان،
فریاد ضمیر ناخوداگاه برای رستگاریست؟
کوهستانِ دوردست
که زیبا و دلیر در آبی آسمان آرمیده است،
آیا این نیز تنها آشفتگی است،
تنها خروش وحشی طبیعتِ انگیخته است؟
تنها اندوه، تنها درد، تنها هذیان است؟
آرامشی هرگز؟ جنبش خجسته ای هرگز؟
نه! رهایم کن ای خواب ناپاک!
ای خوابِ دنیای در رنج!
رقص حشرات کوچک در پرتو غروب در بر گیرد ترا،
آواز پرنده در برگیرد ترا،
خنکای نفس باد بر پیشانی ام
تسلا می دهد مرا.
رهایم کن! تو ای اندوه تحمل ناپذیر وکهنِ آدمی!
بگذار سراسر درد باشد.
بگذار سراسر رنج باشد، سراسر شوربختی -
اما نه در این ساعت دلپذیر تابستانی،
و نه در عطر شبدر سرخ،
و نه دراین خوشی نازک و ژرف
که در جان من است.
روی استراحتگاه خود نشست و با خود زمزمه کرد «آدمها چه موجودات احمقی هستند!» و در این حال متفکرانه پرهای روشنش را با نوک مرتب می کرد. « صبح می روند سر کار و خسته و کوفته بر می گردند به خانه. اگر روز سختی داشته باشند، سر یکدیگر فریاد می زنند و با قلبی که خشم مثل سنگ های بزرگ سربی سنگینش کرده می روند که بخوابند. صبح وقتی که بیدار می شوند خشم را از یاد برده اند اما ترس عجیبی از زمان آنها را تسخیر کرده. بدون این که صبحانه ی درستی خورده باشند، با شتاب از خانه بیرون می شوند و با امتداد این شتاب در طول روز فراموش می کنند که ناهار بخورند. به خانه که بر می گردند چنان درگیر مشکلات هستند که شامشان را با اعصاب متشنج نشخوار می کنند و اینطوری لحظات شامگاه را خراب می کنند. و از زخم های روحی گله دارند!»
همچون پرنده ای لبخند زد و سر درخشانش را تکان داد. « پرنده ها فرق می کنند. چهره ی ما نگران به نظر می رسد اما ذهن ما آشفته ی افکار سیاسی و مذهبی نیست. ما خوشیم که آشیانه ی گرم و غذای خوب داریم. بیشتر از این چی می خواهیم؟»
در معرفی استرالیا آهنگ down under یا land down under بهترین و موجزترین گزینه برای من است.
Down under را درکنار آهنگ waltzing Matilda می توان بطور غیر رسمی سرود ملی استرالیا دانست.
این آهنگ در سال 1981 توسط گروه استرالیایی (Men at work) منتشر شد و آهنگ شماره ی یک در میان برترین ها در آمریکا ، بریتانیا و استرالیا شناخته شد و گروه یک سال بعد با کمی تغییر دوباره آن را منتشر کرد. ترانه ی این آهنگ را کالین هَی (Colin Hay) سروده است که خود خواننده ی اصلی آن نیز هست. down under توانست طرفداران زیادی در استرالیا بدست آورد تا آنجا که در میان استرالیایی ها تبدیل به یک آهنگ میهن پرستانه شده است.
ترانه ی down under درباره یک استرالیایی است که با یک کامبی* به کشورهای مختلف سفر می کند و به استرالیایی بودن خود بسیار افتخار می کند. او به هر کس می رسد می بیند که آن شخص علاقمند به استرالیاست.
نوای فلوت در بخش ابتدایی آهنگ از ریتم شعر کودکانه ی کوکابورا ** -که همه کودکان استرالیایی آن را می دانند- گرفته شده است. در نسخه ی ابتدایی آهنگ ملودی های گیتار وجود داشت که در نسخه بعد به فلوت تغییر کردند.
از این آهنگ در چند فیلم از جمله کروکودیل دندی در لس آنجلس با بازی پل هوگن استفاده شده است. درسال 1983 وقتی استرالیا توانست آمریکا را در مسابقات قایق رانی جام آمریکا شکست دهد و مقام نخست را کسب کند، این آهنگ در کشورهای دیگر شناخته شد واز آن پس بسیاری از استرالیایی ها آن را بطور غیر رسمی سرود ملی کشورشان می دانند. گروه men at work این آهنگ را در مراسم پایانی المپیک 2000 در سیدنی اجرا کرد. در سال 2006 شبکه ی رادیویی تریپل اِم لیستی از محبوب ترین آهنگها را پخش کرد که این آهنگ رتبه ی سوم را کسب کرد. down under همچنین رتبه ی 96 را درمیان 100 آهنگ برتر دهه ی هشتاد داراست.
متن ترانه ی down under را می توانید اینجا بخوانید که در آن واژه ها و اصطلاحات استرالیایی گنجانده شده که در فرهنگ های انگلیسی وجود ندارند. در ویدیو کلیپ هم نمادهایی ازتاریخ ، فرهنگ و طبیعت گذشته و حال استرالیا را می توان مشاهده کرد از جمله حرکات کانگورویی مردان،کوالای عروسکی که از درخت آویزان است، بیل زدن و ساخت و ساز طاقت فرسا در کنار تفریح و خوشگذرانی ، فروختن زمینهای تصرف شده، ماسه و آفتاب فراوان، آبجو که نوشیدنی محبوب استرالیایی هاست و ...
خود کولین هی در باره ی down under می گوید: « این آهنگ استرالیاست. این آهنگ درباره ی از دست دادن روحیه ی انسانی در استرالیاست، درباره ی چپاول این سرزمین توسط افراد حریص است. این آهنگ در اصل برای گرامیداشت استرالیاست اما نه به مفهوم ی ملی گرایی یا عشق به پرچم. این آهنگ مفهموم عمیق تری دارد. نکته در این است که چه چیز یک کشور را مي خواهید گرامی بدارید. سفید پوستان تاریخ بلندی در این سرزمین ندارند. بهترین و جالب ترین چیزهایی که استرالیا دارد همان چیزهایی هستند که از اول وجود داشته اند. میراث واقعی یک کشور اغلب در های و هوی پیشرفت و ترقی گم می شود.»
این هم ترجمه ی آهنگ:
در سفر با یک کامبی درب و داغان همراه کولی ها، گیج از زامبی***بودم زن عجیبی را دیدم که مرا عصبی می کرد او مرا با خود برد و به من صبحانه داد و گفت
تو اهل «آن پایین پایین ها» هستی؟ همانجا که زنها مثل جواهر می درخشند و مردها چپاول ****می کنند؟ صدای رعد را نمی شنوی، نمی شنوی؟ بدو، بهتر است سرپناه پیدا کنی.
وقتی از مردی در بروکسل نان می خریدم دیدم که او شش فوت قد دارد و بسیار عضلانی است پرسیدم زبان مرا می دانی؟ او فقط خندید و به من یک ساندویچ وجیمایت *****داد. و گفت
من اهل سرزمینی «آن پایین پایین ها» هستم جایی که آبجو در آن جاریست و مردها استفراغ******می کنند. صدای رعد را نمی شنوی، نمی شنوی؟ بدو، بهتر است سرپناه پیدا کنی.
در یک آلونک در بمبئی دراز کشیده بودم با فک وارفته و چیز خاصی برای گفتن نداشتم. به مرد گفتم می خواهی مرا فریب بدهی چون من از سرزمین فراوانی آمده ام؟ او گفت
اوه، تو اهل جایی «آن پایین پایین ها» هستی؟ همانجا که زنها چون جواهر می درخشند و مردها چپاول می کنند؟ صدای رعد را نمی شنوی، نمی شنوی؟ بدو، بهتر است سرپناه پیدا کنی.
------------- * یک نوع اتوموبیل که در نما آهنگ هم دیده می شود. ** نوعی پرنده ی استرالیایی ***یک نوع حشیش بسیار قوی که مدت درازی در استرالیا پرطرفدار بود. ****اشاره به حرص و تهاجم سفید پوستان و دیگر مهاجران دارد که پس از ورود سرزمین های بومیان را تصرف کردند. *****یک فراورده ی غذایی است که محصول استرالیاست. وجیمایت را روی نان می مالند و اغلب استرالیایی ها آن را به عنوان صبحانه بسیار دوست دارند. شور مزه است و تیره رنگ. ******بعضی استفراغ را اشاره ای به حال دریازدگی اولین گروه سفید پوستان می دانند که به صورت تبعیدی و توسط کشتی از بریتانیا به استرالیا وارد شدند.