۱۳۸۸ اردیبهشت ۲, چهارشنبه
داستان کوتاه کوتاه
تصادف
همه از ماشینهایتان بیرون می آیید. تو در ماشین خود تنها هستی و آنها سه تا نوجوان هستند با یک ماشین کامارو که برخلاف قدیمی بودنش در شرایط خوبی است. تصادف به خاطر اشتباه تو بود و تو می روی این را به آنها بگویی.
به طرف ماشین آنها که حسابی هم داغان شده است می روی و فکر می کنی اگر این سه نوجوان عصبانی باشند، رو در رو شدنتان بسیار ناخوشایند خواهد بود. تو طوری وارد چهارراه شدی که ماشین راه را بست و آنها با تو تصادف کردند. آنها کاملا حق دارند ناراحت باشند یا عصبانی باشند یا حتی بخواهند با خشونت رفتار کنند.
وقتی جلوتر می روی، می بینی در راننده اصلا باز نمی شود. راننده در را هل می دهد و تو به یاد صحنه هایی می افتی که راننده ها در ماشینشان گیر کرده اند و زیر آب می روند. مدتی نمی گذرد که آنها از در مسافر خارج می شوند و اطراف ماشین می گردند تا ببینند چقدر خسارت دیده. هیچ کدام آسیبی ندیده اند اما ماشین درب و داغان شده است. راننده می گوید:« همین امروز خریده بودمش.» هیجده ساله است و موبور و از هر لحاظ متوسط به نظر می رسد. می پرسی : «امروز؟»
فکر می کنی آدم بدی هستی. با خود می گویی : چه ماشین قدیمی ای برای یک نوجوان، آن هم در سال 2005. او می گوید:« آره. همین امروز.» و آه می کشد. تو به او می گویی متاسفی، خیلی خیلی متاسفی، همه اش تقصیر تو بوده و تو تمام خسارت را جبران می کنی.
مشخصات بیمه تان را به هم می دهید و تو متوجه می شوی لحظه به لحظه بیشتر از آنها ممنونی که ترا با مشت نزده اند یا حتی نگفته اند تو مست هستی- که نیستی- یا نگفته اند تو احمقی - که اغلب هستی. با آنها صمیمی تر می شوی و متوجه می شوی این صمیمیت در این وضعیت، به خصوص با راننده، خیلی بیشتر از هر وضعیت دیگری است که ممکن بود شما را با هم روبرو کند.
به هر حال تو به نحوی به او و دوستانش ضرر زدی و سلامتی آنها را به خطر انداختی و حالا چنان به آنها احساس نزدیکی می کنی گویا یک قلب مشترک دارید. او نام ترا می داند و تو نام او را، و تو نزدیک بود او را بکشی و چون اینقدر نزدیک بود که او را بکشی اما نکشتی، می خواهی در آغوش بگیری اش، اشک ریزان، چون تو خیلی تنها هستی، همیشه خیلی تنها هستی. و تماس رابطه است و تماس چنان مطبوع است که دلمان می خواهد گریه کنیم و برقصیم و گریه کنیم و گریه کنیم.
در یک لحظه که همه چیز برایت شفاف می شود، سرانجام درک می کنی چرا مشت زنان که آنقدر می خواهند یکدیگر را خونین و مالین کنند، می توانند سر برشانه ی رقیب خود بگذارند، می توانند مثل دو عاشق خسته به یکدیگر تکیه بدهند، سپاسگزار به خاطر لحظه ای در آرامش بودن.
۱۳۸۸ فروردین ۲۷, پنجشنبه
داستانِ کوتاه
دایره ی بی عیب و نقص
آتشی که پشت آنها در شومینه ی سنگی بدون هیچ نظم خاصی می رقصد، در واقع با گاز روشن نگه داشته می شود اما طوری ساخته شده که با آن کنده هیزمهای مصنوعی و خاکستر، واقعی به نظرمی رسد. نامش رون است و به مینا نگاه می کند، به دوستش که چند سال پیش تصادف کرده بود – قطار از خط خارج شده بود ومسافر دیگری زنده نمانده بود- و از آن موقع تا کنون بهبود کامل نیافته است. رون به دیدن مینا آمده است، با او و مادربزرگش نشسته است. او یک بار در سال به دیدن مینا می آید؛ می شود بیشتر به دیدن مینا بیاید اما جایی که اوزندگی می کند شش ساعت با خانه ی مینا فاصله دارد و رون هم تنبل است. او به مینا نگاه می کند، به او لبخند می زند. از بسیاری جهات او دقیقا همان است که در جوانی شان بود، زمانی که برای هم دلربایی می کردند و با سرعت زیاد در تپه رانندگی می کردند. او با مینا و مادربزرگش نشسته است و مادربزرگ مینا تعریف می کند چطور باتری دستگاه قلبش را عوض کرده اند. وقتی دارد در این باره حرف می زند، با دست روی جناق سینه اش در زیر پیراهن خانگی می زند و تن رون مور مور می شود. تن رون در چند مورد به خصوص مور مور می شود: با دیدن آرایش صورت در مردان، دیدن افرادی با سوختگی های وحشتناک در صورت و افکار پیرمردها و پیرزن ها در مورد این که چطور در بیمارستان بدنشان را با چاقو برش داده اند. کمی بعد دیگر مور مورش نمی شود و به مینا که در حال حرف زدن است نگاه می کند. آنها در مقابل آتش نشسته اند و مادربزرگ مینا دیگر از دستگاه قلبش حرف نمی زند و او به مینا نگاه می کند، به کسی که زمانی فکر می کرد با او ازدواج خواهد کرد. او هنوز خیلی مثل آن وقتهاست؛ چشمهای درشت ، گرچه مغز او دیگر مثل پیش از سانحه کار نمی کند با این وجود او در خانه اش زندگی می کند. مینا با نشاط حرف می زند، درباره ی آهنگی که تازه شنیده است حرف می زند، یک چیزی درباره ی کودکان و تقدیر. و رون به گردن او نگاه می کند که زخمی در آن هست و به نظر او قبلا نبود. او یقین دارد این زخم مال آن سانحه نیست. زخمهای آن سانحه بر پشت و پاهای او هستند و رون بیشترِ آنها را دیده است. پس این یکی از کجا آمده؟ وقتی او با مادربزرگ مینا درباره ی دیدارش از مینا صحبت کرده بود، مادربزرگ اشاره کرده بود این چند ماه خیلی به مینا سخت گذشته است. رون فرض می کند منظور او یک جور افتادن بوده است. دوباره مور مورش می شود. نزدیک آتش می نشیند، بسیار گرم و لرزان، بسیار نزدیک به زخم مینا و دستگاه قلب مصنوعی مادربزرگ و نمی تواند افکاری را که در سرش هستند دور کند. این فکر که خدایی نیست؛ که بهتر می بود اگرهیچ جور خدایی نمی بود چون نمی خواست کسی را مقصر تمام این مزخرفات بداند.
۱۳۸۸ فروردین ۲۶, چهارشنبه
۱۳۸۸ فروردین ۲۴, دوشنبه
خوشی نازک من
Hermann Hesse
Is this everything now, the quick delusions of flowers,
And the down colors of the bright summer meadow,
The soft blue spread of heaven, the bees' song,
Is this everything only a god's
Groaning dream,
The cry of unconscious powers for deliverance?
The distant line of the mountain,
That beautifully and courageously rests in the blue,
Is this too only a convulsion,
Only the wild strain of fermenting nature,
Only grief, only agony, only meaningless fumbling,
Never resting, never a blessed movement?
No! Leave me alone, you impure dream
Of the world in suffering!
The dance of tiny insects cradles you in an evening radiance,
The bird's cry cradles you,
A breath of wind cools my forehead
With consolation.
Leave me alone, you unendurably old human grief!
Let it all be pain.
Let it all be suffering, let it be wretched-
But not this one sweet hour in the summer,
And not the fragrance of the red clover,
And not the deep tender pleasure
آرمیدن در چمن
آیا همه چیز این گونه است؟ فریبایی زودگذر گلها
و رنگهای ملایمِ دشت سرخوشِ تابستانی ،
پهنای آبی و آرام آسمان، سرود زنبورها،
آیا این همه تنها خوابِ ناخوش یکی از ایزدان،
فریاد ضمیر ناخوداگاه برای رستگاریست؟
کوهستانِ دوردست
که زیبا و دلیر در آبی آسمان آرمیده است،
آیا این نیز تنها آشفتگی است،
تنها خروش وحشی طبیعتِ انگیخته است؟
تنها اندوه، تنها درد، تنها هذیان است؟
آرامشی هرگز؟ جنبش خجسته ای هرگز؟
نه! رهایم کن ای خواب ناپاک!
ای خوابِ دنیای در رنج!
رقص حشرات کوچک در پرتو غروب در بر گیرد ترا،
آواز پرنده در برگیرد ترا،
خنکای نفس باد بر پیشانی ام
تسلا می دهد مرا.
رهایم کن! تو ای اندوه تحمل ناپذیر وکهنِ آدمی!
بگذار سراسر درد باشد.
بگذار سراسر رنج باشد، سراسر شوربختی -
اما نه در این ساعت دلپذیر تابستانی،
و نه در عطر شبدر سرخ،
و نه دراین خوشی نازک و ژرف
که در جان من است.
هرمان هسه
برگرداننده به انگلیسی: جیمز رایت
۱۳۸۸ فروردین ۲۱, جمعه
۱۳۸۸ فروردین ۲۰, پنجشنبه
رویا
صبح وقتی که بیدار می شوند خشم را از یاد برده اند اما ترس عجیبی از زمان آنها را تسخیر کرده. بدون این که صبحانه ی درستی خورده باشند، با شتاب از خانه بیرون می شوند و با امتداد این شتاب در طول روز فراموش می کنند که ناهار بخورند. به خانه که بر می گردند چنان درگیر مشکلات هستند که شامشان را با اعصاب متشنج نشخوار می کنند و اینطوری لحظات شامگاه را خراب می کنند. و از زخم های روحی گله دارند!»
همچون پرنده ای لبخند زد و سر درخشانش را تکان داد. « پرنده ها فرق می کنند. چهره ی ما نگران به نظر می رسد اما ذهن ما آشفته ی افکار سیاسی و مذهبی نیست. ما خوشیم که آشیانه ی گرم و غذای خوب داریم. بیشتر از این چی می خواهیم؟»
پرتو تابان خورشید بر میله های فلزی قفس می رقصید.
۱۳۸۸ فروردین ۱۶, یکشنبه
استرالیا
ترانه ی down under درباره یک استرالیایی است که با یک کامبی* به کشورهای مختلف سفر می کند و به استرالیایی بودن خود بسیار افتخار می کند. او به هر کس می رسد می بیند که آن شخص علاقمند به استرالیاست.
نوای فلوت در بخش ابتدایی آهنگ از ریتم شعر کودکانه ی کوکابورا **
-که همه کودکان استرالیایی آن را می دانند- گرفته شده است. در نسخه ی ابتدایی آهنگ ملودی های گیتار وجود داشت که در نسخه بعد به فلوت تغییر کردند.از این آهنگ در چند فیلم از جمله کروکودیل دندی در لس آنجلس با بازی پل هوگن استفاده شده است. درسال 1983 وقتی استرالیا توانست آمریکا را در مسابقات قایق رانی جام آمریکا شکست دهد و مقام نخست را کسب کند، این آهنگ در کشورهای دیگر شناخته شد واز آن پس بسیاری از استرالیایی ها آن را بطور غیر رسمی سرود ملی کشورشان می دانند. گروه men at work این آهنگ را در مراسم پایانی المپیک 2000 در سیدنی اجرا کرد. در سال 2006 شبکه ی رادیویی تریپل اِم لیستی از محبوب ترین آهنگها را پخش کرد که این آهنگ رتبه ی سوم را کسب کرد. down under همچنین رتبه ی 96 را درمیان 100 آهنگ برتر دهه ی هشتاد داراست.
متن ترانه ی down under را می توانید اینجا بخوانید که در آن واژه ها و اصطلاحات استرالیایی گنجانده شده که در فرهنگ های انگلیسی وجود ندارند. در ویدیو کلیپ هم نمادهایی ازتاریخ ، فرهنگ و طبیعت گذشته و حال استرالیا را می توان مشاهده کرد از جمله حرکات کانگورویی مردان،کوالای عروسکی که از درخت آویزان است، بیل زدن و ساخت و ساز طاقت فرسا در کنار تفریح و خوشگذرانی ، فروختن زمینهای تصرف شده، ماسه و آفتاب فراوان، آبجو که نوشیدنی محبوب استرالیایی هاست و ...
خود کولین هی در باره ی down under می گوید: « این آهنگ استرالیاست. این آهنگ درباره ی از دست دادن روحیه ی انسانی در استرالیاست، درباره ی چپاول این سرزمین توسط افراد حریص است. این آهنگ در اصل برای گرامیداشت استرالیاست اما نه به مفهوم ی ملی گرایی یا عشق به پرچم. این آهنگ مفهموم عمیق تری دارد. نکته در این است که چه چیز یک کشور را مي خواهید گرامی بدارید. سفید پوستان تاریخ بلندی در این سرزمین ندارند. بهترین و جالب ترین چیزهایی که استرالیا دارد همان چیزهایی هستند که از اول وجود داشته اند. میراث واقعی یک کشور اغلب در های و هوی پیشرفت و ترقی گم می شود.»
این هم ترجمه ی آهنگ:
در سفر با یک کامبی درب و داغان
همراه کولی ها، گیج از زامبی***بودم
زن عجیبی را دیدم که مرا عصبی می کرد
او مرا با خود برد و به من صبحانه داد
و گفت
تو اهل «آن پایین پایین ها» هستی؟
همانجا که زنها مثل جواهر می درخشند و مردها چپاول ****می کنند؟
صدای رعد را نمی شنوی، نمی شنوی؟
بدو، بهتر است سرپناه پیدا کنی.
وقتی از مردی در بروکسل نان می خریدم
دیدم که او شش فوت قد دارد و بسیار عضلانی است
پرسیدم زبان مرا می دانی؟
او فقط خندید و به من یک ساندویچ وجیمایت *****داد.
و گفت
من اهل سرزمینی «آن پایین پایین ها» هستم
جایی که آبجو در آن جاریست و مردها استفراغ******می کنند.
صدای رعد را نمی شنوی، نمی شنوی؟
بدو، بهتر است سرپناه پیدا کنی.
در یک آلونک در بمبئی دراز کشیده بودم
با فک وارفته و چیز خاصی برای گفتن نداشتم.
به مرد گفتم می خواهی مرا فریب بدهی
چون من از سرزمین فراوانی آمده ام؟
او گفت
اوه، تو اهل جایی «آن پایین پایین ها» هستی؟
همانجا که زنها چون جواهر می درخشند و مردها چپاول می کنند؟
صدای رعد را نمی شنوی، نمی شنوی؟
بدو، بهتر است سرپناه پیدا کنی.
-------------
* یک نوع اتوموبیل که در نما آهنگ هم دیده می شود.
** نوعی پرنده ی استرالیایی
***یک نوع حشیش بسیار قوی که مدت درازی در استرالیا پرطرفدار بود.
****اشاره به حرص و تهاجم سفید پوستان و دیگر مهاجران دارد که پس از ورود سرزمین های بومیان را تصرف کردند.
*****یک فراورده ی غذایی است که محصول استرالیاست. وجیمایت را روی نان می مالند و اغلب استرالیایی ها آن را به عنوان صبحانه بسیار دوست دارند. شور مزه است و تیره رنگ.
******بعضی استفراغ را اشاره ای به حال دریازدگی اولین گروه سفید پوستان می دانند که به صورت تبعیدی و توسط کشتی از بریتانیا به استرالیا وارد شدند.
۱۳۸۸ فروردین ۱۴, جمعه
و کسی از تشویش و شکنندگی نخواهد گفت
Thinking Of A Friend At Night
In this evil year, autumn comes early...
I walk by night in the field, alone, the rain clatters,
The wind on my hat...And you? And you, my friend?
You are standing--maybe--and seeing the sickle moon
Move in a small arc over the forests
And bivouac fire, red in the black valley.
You are lying--maybe--in a straw field and sleeping
And dew falls cold on your forehead and battle jacket.
It's possible tonight you're on horseback,
The farthest outpost, peering along, with a gun in your fist,
Smiling, whispering, to your exhausted horse.
Maybe--I keep imagining--you are spending the night
As a guest in a strange castle with a park
And writing a letter by candlelight, and tapping
On the piano keys by the window,
Groping for a sound...
--And maybe
You are already silent, already dead, and the day
Will shine no longer into your beloved
Serious eyes, and your beloved brown hand hangs wilted,
And your white forehead split open--Oh, if only,
If only, just once, that last day, I had shown you, told you
Something of my love, that was too timid to speak!
But you know me, you know...and, smiling, you nod
Tonight in front of your strange castle,
And you nod to your horse in the drenched forest,
And you nod to your sleep to your harsh clutter of straw,
And think about me, and smile.
And maybe,
Maybe some day you will come back from the war,
and take a walk with me some evening,
And somebody will talk about Longwy, Luttich, Dammerkirch,
And smile gravely, and everything will be as before,
And no one will speak a word of his worry,
Of his worry and tenderness by night in the field,
Of his love. And with a single joke
You will frighten away the worry, the war, the uneasy nights,
The summer lightning of shy human friendship,
Into the cool past that will never come back.
Hermann Hesse
Translated to English by James Wright
شبی در اندیشه ی دوست
در این سالِ نحس، پاییز زود فرا می رسد ...
در دشت قدم می زنم، تنها، در قیل و قال باران
باد در کلاهم، و تو؟ و تو، دوست من؟
ایستاده ای – شاید- و داس ماه را می بینی
که از فراز جنگلها
و از فراز آتش سرخ قرارگاه در دره ی سیاه
به سوی طاق کوچکی می کوچد
خوابیده ای- شاید – در میان پوشال ها
و شبنم سرد بر پیشانی و جلیقه ی نظامی ات می چکد
شاید امشب سوار بر اسب می رانی
به سوی دورترین دیده بانی،
در راه مراقبی، تفنگی در دستت
و تبسم کنان زمزمه می کنی در گوش اسب خسته ات
شاید – تصوراتم را ادامه می دهم- شب در کاخی غریب مهمان شده ای که باغ دارد
و نامه می نویسی در نور شمع، و انگشتانت می گردند
بر کلیدهای پیانو در کنار پنجره
در پی یک نوا...
- و شاید
تاکنون خاموش شده باشی، تاکنون مرده باشی، و آفتاب
دیگر بر چشمان جدی و نازنینت نخواهد تابید
دست قهوه ای و نازنینت پژمرده و آویزان است
و شکافی بر پیشانی سفیدت ، آه، اگر تنها
اگر تنها، تنها یک بار، در آن آخرین روز، به تو نشان داده بودم، گفته بودم
از عشقم، افسوس بی اندازه ترسو بودم برای گفتن!
اما امشب در برابر کاخ غریب ات
تو مرا می شناسی، مرا می شناسی...، لبخند می زنی و خشنود سر تکان می دهی
سر تکان می دهی برای اسبت در جنگل خیس
سر تکان می دهی به شبی در میان پوشال های خشن و آشفته
و به من فکر می کنی و لبخند می زنی
و شاید،
شاید روزی از جنگ برخواهی گشت
و یک شامگاه با من قدم خواهی زد
و کسی از لانگ وی* ، لوتیخ*، دمرکیرخ* یاد خواهد کرد
اما تو با وقار لبخند خواهی زد و همه چیز همچون گذشته خواهد بود
و کسی از تشویش نخواهد گفت
از تشویش و شکنندگی شبی در دشت
از عشقش. و تو تنها با یک شوخی
خواهی راند تشویش را، جنگ را، شب های ناآرام را،
آذرخش تابستانی دوستی محجوب آدمی را
به سوی گذشته ی سرد و خشک که هرگز باز نخواهد گشت.
هرمان هسه
برگرداننده به انگلیسی: جیمز رایت
---------------
*نامهای چند عملیات جنگی آلمان در جنگ جهانی
۱۳۸۸ فروردین ۸, شنبه
جایی که زمان نباشد
خنک آن دم که نشینیم در ایوان من و تو
با دو نقش و با دوصورت با یکی جان من و تو
داد باغ و دم مرغان بدهد آب حیات
آن زمانی که در آییم به بستان من و تو
اختران فلک آیند به نظاره ما
ماه خود را بنماییم بدیشان من و تو
من و تو بی من و تو جمع شویم از سر ذوق
خوش و فارغ ز خرافات پریشان من و تو
طوطیان فلکی جمله شکرخوار شوند
در مقامی که بخندیم بدان سان من و تو
این عجب تر که من و تو به یکی کنج اینجا
هم در این دم به عراقیم و خراسان من و تو
به یکی نقش بر این خاک و بر آن نقش دگر
در بهشت ابدی و شکرستان من و تو
مولانا
A Moment of Happiness
Jalaluddin Rumi
A moment of happiness,
you and I sitting on the verandah,
apparently two, but one in soul, you and I.
We feel the flowing water of life here,
you and I, with the garden's beauty
and the birds singing.
The stars will be watching us,
and we will show them
what it is to be a thin crescent moon.
You and I unselfed, will be together,
indifferent to idle speculation, you and I.
The parrots of heaven will be cracking sugar
as we laugh together, you and I.
In one form upon this earth,
and in another form in a timeless sweet land.
مسلما این ترجمه از من نیست.
۱۳۸۷ اسفند ۳۰, جمعه
نو شدنِ روزگار و طراوت زمین مبارک
چو فردوس برین شد هفت کشور
این هم عیدی.
اگر ریل پلیر ندارید اینجا بشنوید «چون درخت فروردین» را.
