۱۳۸۸ تیر ۸, دوشنبه

همه در هیچ

آملیا واکر ساکن شهر ادلاید استرالیاست و در حال حاضر دانشجوی رشته ی نویسندگی در دانشگاه یونی اس ای (دانشگاه ایالت استرالیای جنوبی) است. آنچه اینجا می خوانید ترجمه ای از شعر اوست که در شماره ی چهارده مجله ی ادبی جوهر مرطوب نشر شده است. از آنجایی که متاسفانه از کپی رایت چیز زیادی نمی دانم و نگران این دزدی خودم هستم لطف کنید شما هم اگر از این شعر در جایی استفاده می کنید منبع را ذکر کنید و لینک مجله را بگذارید. (آخ داشتم می مردم از عذاب وجدان. اعتراف چیز خوبی است ها! اما هنوز برای توبه زود است. فعلن با همین دزدی ها خوشم تا بعد. شاید دانته و ویرژیل به خانه ی من هم آمدند.*)







After fighting with my lover
Amelia Walker

Sartre said, ‘Hell is other people’ . Easy
for him—perhaps—I’ll never know for sure
if he believed in either.
But what if you believe in Heaven
and Hell as one and the same?
If you believe that God is the Earth
as the Devil is the Earth
as you and I and the guy next door are the earth?
As the Bog Man and George and Osama
and Mick Jagger are the earth?
Then everything is a mirror
and in it, nothing,
and in nothing, all.
Each reflection is a death,
each death a rebirth
—messy affairs, but then who isn’t?


پس از دعوا با معشوقم

سارتر می گوید «دوزخ دیگرانند**.» برای او
گفتنش آسان بود-شاید- هرگز به یقین نفهمیدم
آیا خودش باور داشت؟
اما اگر بهشت و دوزخ را
هر دو در هم و یک باور داشته باشی چه؟
اگر خدا را زمین
و شیطان را نیز زمین بدانی چه؟
و خود و من و همسایه را نیز؟
اگر همانگونه آدم باتلاقی*** و جرج و اسامه
و میک جَگِر را زمین بدانی چه؟
پس هر چیزی آیینه ایست
که در آن هیچ نیست
و در هیچ همه است.
هر بازتابی مرگ است
و هر مرگ تولدی دوباره
-در هم آمیخته و آشفته، اما کیست که نباشد؟

آملیا واکر

* تصویر: ویلیام بلیک، دانته و ویرژیل وارد دوزخ می شوند.
**جمله ای برگرفته از نمایشنامه ی در بسته اثر ژان پل سارتر درباره ی ریشه ی روابط میان آدمها
***آدم باتلاقی: به جسد انسانهای پیش از تاریخ گفته می شود که به خاطر شرایط محیط اطراف که شبیه محیط باتلاق است، پوسیده نشده اند و همچون اجساد مومیایی سالم مانده اند.

۱۳۸۸ تیر ۱, دوشنبه

حالا که در خیابان اسب نیست؟

پنجره ی رو به خیابان
فرانتس کافکا

هر کسی که زندگی تنهایی دارد و با این حال گاه گاهی دلش می خواهد خود را به جایی بند کند، هر کسی که مطابق با تغییرات زمانی روز، آب وهوا، وضع کاسبی اش و چیزهایی از این دست، ناگهان دلش بازویی می خواهد که به آن خود را قلاب کند، مدت زیادی را نمی تواند بدون پنجره ای رو به خیابان سر کند. و اگر دلش چیزی هم نخواهد و فقط با حال آدم خسته ای برود کنار پنجره، با چشمهایی که از مردم به سمت آسمان بروند و باز برگردند اما نخواهد منظره ای را ببیند و سرش را کمی بالا بگیرد، با این حال اسبهای خیابان او را به آن پایین، به درون قطار واگن هایشان ، به درون هیاهو و سرانجام به درون هماهنگی انسانی خواهند کشاند.


The Street Window

by Franz Kafka
Translated by Willa and Edwin Muir


Whoever leads a solitary life and yet now and then wants to attach himself somewhere, whoever, according to changes in the time of day, the weather, the state of his business, and the like, suddenly wishes to see any arm at all to which he might cling - he will not be able to manage for long without a window looking on to the street. And if he is in the mood of not desiring anything and only goes to his window sill a tired man, with eyes turning from his public to heaven and back again, not wanting to look out and having thrown his head up a little, even then the horses below will draw him down into their train of wagons and tumult, and so at last into the human harmony.

۱۳۸۸ خرداد ۲۹, جمعه

از دیار بگویید تا یار شویم.

نمی شود برای دیگران از یار گفتن را کنار بگذارید و با یار از دیار بگویید؟ منظورم این است که نمی شود ما هم کسی داشته باشیم که شعر اجتماعی در وصف این روزگاری که گریبانمان را گرفته بسراید و آهنگسازی داشته باشیم که آهنگی بسازد و خواننده ای داشته باشیم که آوازش را بخواند و تهیه کننده ای داشته باشیم که حاضر شود برای ضبط و پخش آن آهنگ و آواز و ترانه سرمایه گذاری کند و بعد به جای پخش فیلم بی علت و معلول هندی چنان نوایی از تلویزیون خانه ها بلند شود که حس غرور و همدلی در همه برانگیزد؟ شاید نمی شود. شاید نمی شود ما مردگان را حتی با موسیقی زنده کرد. حتی با سرود. شاید که نمی شود. که نمی شود. نمی شود.

یار دبستانی من را در مدرسه مان می خواندند. وقتی هشت نه ساله بودم. بعدها در دانشگاهمان خواندند. تاثیر جالبی داشت. تا یکی از دانشجویان در اعتراض به تصمیمات ریاست دانشگاه شروع به خواندن این سرود کرد سریع همه ی دانشجوها دست به دست هم دادند و حلقه های دختر و پسر درست کردند و با هم این سرود را خواندند. اعتراضات روز بعد هم ادامه داشت. که من نرفتم اما دوستم رفته بود.

بعد چند روز پیش این سرود را در استرالیا شنیدم. ایرانیان استرالیا آرام ایستاده بودند و این سرود را می خواندند؛ به نشان همراهی با اعتراض کنندگان در داخل ایران. یار دبستانی من.


ما کی به یاد یار دبستانی مان می افتیم؟ چه کسی ما را یار می خواند و از دیارمان می گوید؟

۱۳۸۸ خرداد ۱۱, دوشنبه

خدایی


The joy of writing
Wislawa Szymborska

Why does this written doe bound through these written woods?
For a drink of written water from a spring
whose surface will xerox her soft muzzle?
Why does she lift her head; does she hear something?
Perched on four slim legs borrowed from the truth,
she pricks up her ears beneath my fingertips.
Silence - this word also rustles across the page
and parts the boughs
that have sprouted from the word "woods."

Lying in wait, set to pounce on the blank page,
are letters up to no good,
clutches of clauses so subordinate
they'll never let her get away.

Each drop of ink contains a fair supply
of hunters, equipped with squinting eyes behind their sights,
prepared to swarm the sloping pen at any moment,
surround the doe, and slowly aim their guns.

They forget that what's here isn't life.
Other laws, black on white, obtain.
The twinkling of an eye will take as long as I say,
and will, if I wish, divide into tiny eternities,
full of bullets stopped in mid-flight.
Not a thing will ever happen unless I say so.
Without my blessing, not a leaf will fall,
not a blade of grass will bend beneath that little hoof's full stop.

Is there then a world
where I rule absolutely on fate?
A time I bind with chains of signs?
An existence become endless at my bidding?

The joy of writing.
The power of preserving.
Revenge of a mortal hand.




لذت نوشتن


چرا این ماده گوزن مکتوب در این جنگل مکتوب گرفتار است؟
برای نوشیدن آب مکتوب از چشمه ای
که سطح آن پوزه ی نرمش را دو برابر می کند؟
چرا سر برداشت؛ صدایی می شنود؟
نشسته بر چهار پای لاغرش که وام از حقیقتند،
گوش تیز می کند زیر سرانگشتان من.
سکوت- این واژه هم خش خش کنان بر کاغذ می گردد
و جدا می کند شاخه ها را
که از واژه ی «جنگل» روییده اند.

در بستر انتظار، آماده برای جهیدن بر کاغذ خالی،
واژگانند با خیالهایی در سر،
دسته های جمله ها- چنان پیرو یکدیگر-
هرگز نخواهند گذاشت او بگریزد.

هر قطره ی جوهر مخزنی ست
از شکارچیان، با چشمان لوچ در پشت نگاههایشان،
هر آن آماده ی فرودند از قلم مورب،
ماده گوزن را محاصره می کنند، و به آرامی تفنگهایشان را نشانه می روند.

فراموش کرده اند آنچه اینجاست زندگی نیست.
قوانین دیگری، سیاه بر سفید، اجرا می شود.
چشمک هر چشمی همان قدر طولانی خواهد بود که من بگویم،
و تقسیم خواهد شد، اگر بخواهم، به تکه های کوچک ابدی،
پر از گلوله های شلیک شده که در میان راه متوقف شده اند.
بی لطف من، برگی نمی افتد.
تیغه ای از علفزار در زیر نقطه ی پایانِ آن سُم کوچک خم نخواهد شد.

پس آیا جهانی هست
که من حکمران مطلق سرنوشت ناگوار باشم؟
زمانی هست که با زنجیره ی نشانه ها بپیوندم؟
وجودی هست که به فرمان من ابدی گردد؟

لذت نوشتن.
قدرت پاسداری.
انتقامِ دستی فناپذیر.

ویسلاوا زیمبورسکا

۱۳۸۸ خرداد ۸, جمعه

ویسلاوا زیمبورسکا- لهستان

عجیب ترین سه واژه


وقتی آینده را بر زبان می آورم،
هجای اول هماندم از آنِ گذشته است.
وقتی سکوت را بر زبان می آورم،
ویرانش کرده ام.
وقتی هیچ را بر زبان می آورم،
چیزی ساخته ام که هیچ هست نیافته ای نمی تواند آن را در برگیرد.

ویسلاوا زیمبورسکا (برنده ی جایزه ی نوبل در سال 1996)

۱۳۸۸ خرداد ۳, یکشنبه

۱۳۸۸ خرداد ۲, شنبه

اولین کتاب دری که خوانده بودم.

اولین بار که دری افغانستان را خواندم خنده ام گرفته بود. چرا نادانی خودم را پنهان کنم؟ خب خنده ام گرفته بود. یادم هست سال دوم راهنمایی بودم. یعنی هفت سال می شد که خواندن و نوشتن می دانستم اما چشمم به جز هفته نامه ی وحدت که مثل نقل و نبات در خانه ی پدربزرگم بود، به هیچ مکتوب دری نخورده بود. آن هفته نامه را هم اصلن دلم نمی شد بخوانم. تنها چیزی که یک کم جالب بود پاورقی " رفیق روسی ام" بود که من حتی یک بار هم تا آخر نخواندمش. اهل خواندن بودم اما لابد مطابق ذوق من نبود. این مسئله ی پیچیده و فلسفی که یک نفر خوش ذوق است یا بد ذوق بماند.

آن سال مادرم مرا به مدرسه ای فرستاد که بر خلاف مدارس دیگری که رفته بودم، شاگرد افغان زیاد داشت. همکلاس جدی و باهوشی پیدا کردم که کتابی از سپوژمی زریاب به من داد. وه! مانده بودم اصلن سپوژمی زن است یا مرد. تا این که داستانهایش را خواندم. چه صمیمی بود. اما اولین بار که رسیدم به واژه ی "پشک" نتوانستم خودم را کنترل کنم و بلند خندیدم. همکلاسم گویا ناراحت شد. بدی کار در این جا بود که در آن داستانِ به خصوص این واژه بسیار زیاد هم به کار رفته بود. کتاب را امانت گرفتم و بردم خانه تا بخوانم. بماند که با خواندن لالا و ماما و کاکا و ... رابطه های فامیلی را با هم اشتباه می گرفتم. فکر می کردم ماما همان مادر است. و وقتی از مادرم می پرسیدم و او می گفت که من با این پرسش هایم آبرویش را برده ام و خاک بر سرم که این چیزها را نمی دانم و (بالاخره) ماما یعنی دایی، من دیگر رویم نمی شد بیشتر از آن از کسی بپرسم. به ناچار کتاب را همانطور گیج و سر درگم خواندم. اسبکهای چوبی اما خوب به یادم مانده.

از آن روز به بعد تک و توک کتاب و داستان مهاجران افغان را می خواندم و بعد هم بیشتر می خواندم و بعد ترها که با خود نویسنده ها حرف می زدم، متوجه شدم که گفتارشان با نوشتارشان متفاوت است. منظورم این است که گفتار دری (گفتارِ نه "خیلی" کوچه بازاری) خیلی از نوشتار دری قدیمی تر است- به خصوص در ساختار دستوری. وقتی نوشتار دری به گفتار دری نزدیک می شود، برای من تقریبن غیر قابل فهم می شود. وقتی هم که گفتار دری به نوشتار دری نزدیک می شود خیلی به قول رفیق ایرانی ام کتابی می شود. دیگر آن حالت گفتار را ندارد. البته شاید همه ی اینها مربوط به شیوه ی خواندن من باشد. برای نمونه اگر کسی گفتار دری اش را به پنگلیش بنویسد، من متوجه می شوم که این آدم لهجه ی دری دارد اما اگر همین آدم گفتار دری اش را با حروف فارسی بنویسد، من متوجه لهجه ی کلامش نمی شوم. علت این هم می تواند باشد که طرف هنگام فارسی نوشتن، به طور خودکار لحن گفتاری اش را چنان نوشتاری می کند که از لهجه ی دری اش چیزی نمی ماند. چنین تجربه ای را با دوستی دارم که درایران متولد شده بود و با لهجه ی فارسی ایران و افغانستان خوب آشنا بود. حالا در کابل است و وقتی با من چت می کند، اگر پنگلیش تایپ کند، بی نهایت گفتاری دری است و اگر فارسی تایپ کند، من مثل آن رفیق ایرانی ام تصور می کنم آنچه می خوانم گفت وگوی عادی او با من نیست بلکه گفت وگوهای رمانی است که یکی از دو طرف در آن زبان فاخری دارد و دیگری (من) کیسه کش حمام عمومیِ ته بازارچه است.

۱۳۸۸ خرداد ۱, جمعه

چرا استرالیایی زودتر از همه رفت؟

استرالیایی زودتر از همه رفت. البته که خداحافظی کرد!
بقیه هم جمع و جور می کردند که بروند. ناگهان استرالیایی با نیش باز در را باز کرد. آمد داخل و رو به هندی کرد .
-هه هه هه. چراغ ماشینت روشن مانده. تا الان باید هفت ساعتی شده باشد که روشن مانده. بدو که باطریت خوابید.

هندی خجالت زده از حواس پرتی های همیشگی اش خندید و گفت : « آمدم.»
اما استرالیایی نمانده بود که پاسخ بشنود. رفته بود.

هندی رفت سراغ ماشینش. افغان با خود گفت « ای بیچاره . حالا چی کار می خواهد بکند. ماشینش حتمن روشن نمی شود.»
و رفت دنبال هندی تا ببیند حدس های همیشه بدشگونش درست است.
هوا تاریک و سرد بود. نرم نرمک باران می بارید. هندی داشت برمی گشت سمت بقیه. دست راستش را درهوا طوری تکان داد که انگار در حال چرخاندن سیبی است که بر شاخه ی درخت است و باید چیده شود. در همین حال گفت :
- باطری رفت.

افغان پرسید
- حالا چه کار می کنی؟
هندی با لهجه ی آهنگینش گفت :
- باید زنگ بزنم بیایند ماشین را راه بیندازند دیگر.

افغان سنجید! که اگر بیایند ماشین را راه بیندازند هندی باید هزینه اش را بپردازد. بیچاره! بدشانس! بدبخت! آواره! اما ناگهان در مغزش صاعقه ای زده شد.
- هی ! بیا من سیم رابط دارم. وصل کنیم به باطری ماشین من و استارت بزن.

رفتند که شروع کنند. اما هوا تاریک بود و به سختی می شد دید که کدام سر مثبت باطری است و کدام منفی. افغان رفت تا چراغ قوه پیدا کند. پیدا نکرد. ترک را صدا کرد. ترک آمد و با لوطی مابی گفت :

- من فندک دارم.
و فندکش را روشن کرد تا نورش را نشان افغان بدهد. افغان پوزخند زد.
- په! نور موبایلم که بیشتر از این فندک توست.

رفتند پیش هندی. هندی خودش تمام کارها را در تاریکی انجام داده بود. افغان که در موقع شادی های جرقه ای و کوتاهش لهجه ی ایرانی به خود می گرفت، گفت: « ای ول!»
رفت ماشینش را روشن کرد. هندی هم استارت زد. ماشین زور زد و زور زد. اما روشن نشد. آلمانی با شنیدن صدای موتور ماشین بیرون آمد به تماشا.
ترک گفت:
- نه اینطور که نمی شه. بذار این سیم همینطور وصل بمونه. هندی! تو دیگه استارت نزن. بذار ماشین افغان روشن باشه تا باطری ماشینت یک کم جون بگیره. ده دییقه بعد استارت بزن. من پَن سال مکانیک بودم. می دونم چی می گم.

افغان گفت:
- راست می گی؟
و بدون این که منتظر پاسخ باشد سر هندی داد زد :
- بیا بیرون. دیگر استارت نزن.

آلمانی سیگارش را روشن کرد و نشست روی صندلی کنار در. آن سه تا دست به کمر ایستاده بودند و محو هن و هن موتور ماشین افغان بودند.

- ماشینت تویوتاست . افغان؟
- ها. شش سیلندر است. هندی جان. سَوند سیستم اش را دیدی؟
- ماشینت با گاز کار می کنه. قدرت موتورش می شه همان چهار سیلندرِ خودمون.

هندی و افغان با خود گفتند این ترک حالیش هست ها! پنج سال مکانیک بوده.

هندی صبرش تمام شد. رفت استارت زد. ماشین روشن شد. نیش همه تا بناگوش باز شد از این پیروزی. تاریخِ گمراه کننده یک بار دیگر تکرار می شد. پیروزی چیز خوبی بود برای هر سه تایشان. مهم نبود اگر باز هم باطری می خوابید. هیچ مهم نبود. چون این یک پیروزی بود.

هندی زودتر از همه نیشش را بست. ماشین را خاموش کرد و آمد بیرون. ترک رفت سراغ ماشین خودش تا برود خانه اش. آلمانی سیگار تازه ای روشن کرده بود. افغان رفت تا سیم را جمع کند و بگذارد در صندوق عقب ماشینش. بعد هم ماشین را کنار زد تا ترک بتواند بگذرد. هندی از ماشینش بیرون آمد تا تشکر کند از افغان.

افغان گفت:
-حالا یک بار دیگر هم امتحان کن ببینیم.

چرا این را گفته بود؟ حالا که به یادش می آید هنوز هم خودش را یک کم ملامت می کند به خاطر این کار. که چی که « یک بار دیگر امتحان کن ببینیم»؟

هندی سرش را مثل بیماران رعشه ای لرزاند که یعنی خب.
استارت زد اما ماشین فقط خِر خِر کرد. ترک توقف کرد. آلمانی هم با هیجان از جا برخاست.

- چی شد؟ چرا روشن نمی شه ؟ ترک؟
- صَب کنین ببینم.
- باز هم سیم ات لازم شد افغان جان.
- به چشم. الان می آرم.
- نه نه. هندی. اون سر سیم که قرمزه باس رو سر قرمزِ باطری باشه. سیا م رو سیا.
- اما مثبت باید روی مثبت باشد، منفی روی منفی. مگر نه افغان؟
- درست است.
- نه! من پن سال مکانیک بودم بابا. می دونم چی می گم. بدین به من. برین عقب. خطرناکه. اگه جرقه بزنه یا چشِتونو کور می کنه یا صورتتون می سوزه.
- بابا افغان یک چیزی بگو. این چرا اینطوری می کند.
- من چی بگویم . مکانیک بوده.
- راست می گی. خب بکن. ترک! هر گلی زدی به سر خودت زدی. قرمز را بزن به قرمز، سیاه را به سیاه. ما را نجات بده از این سرما.
- خب . حالا افغان تو برو استارت بزن ببینیم. کلید ماشینتو بده هندی. من ماشینتو استارت می زنم.

افغان استارت زد. ترک هم همزمان استارت زد. افغان همراه صدای موتور صدایی شنید؛ تلق! فکر کرد اشتباه شنیده. باز استارت زد؛ تلق!

- خاموش کن افغان. خاموش کن.

هندی اشاره کرد به دو سر سیم که وصل بودند به باطری افغان. سیم ذوب شده بود. قبل از این که کسی چیزی بگوید ترک به سیم اشاره کرد و گفت:
- این گُه بود. نیگاش کنین. چی شده. این سیمِت که به درد نمی خورد افغان.
- ترک جان. ما که گفتیم اشتباه است. قرمز وسیاه ندارد که. باید به مثبت و منفی نگاه کنی.
- افغان جان من برایت یک سیم نو می خرم. نگران نباش.

آلمانی آمد جلو.
- های هندی!
همه شق و رق ماندند.
- همان اول که ماشینت روشن شده بود نباید خاموشش می کردی. باید یک مدت روشن می ماند تا باطری شارژ شود. موتور که روشن می ماند باطری ات شارژ می شد. بله. درست که ماشینت روشن شده بود، اما وقتی خاموشش کردی باطری شارژ کافی نداشت که دوباره بتواند استارت کند. باید می گذاشتید ماشین روشن بماند تا باطری به اندازه کافی شارژ شود بعد خاموش می کردید.

!!!!!!

افغان با خودش گفت :« حالا چی کار کنم؟ سیم ام سوخت. این هندی یک تعارفی کرد. خدا می داند که سیم می خرد یا نه.» اما حس درویشی و صوفیانه به این افکار امان نداد : « خب. عیب ندارد. حالا که شده. کاریش نمی شود کرد. بیچاره هندی. باید پول بدهد تا بیایند ماشینش را راه بیندازند. » ترک با صدای بلند فکر کرد: « افغان! صوفی گری تو ترکیه است. این رو صد دفه گفتیم بازم می گیم. اگه توریستی بری ترکیه می تونی بری رقص سما شونو تماشا کنی. در ضمن ملا نصرالدین هم قبرش تو ترکیه است.» و با خودش گفت: « در اصل باید کار رو داد دست کاردون. هر کی به هر کی که شد بهتر از این نمی شه .» آلمانی سیگارش را خاموش کرد و با صدای بلند اما شمرده گفت:« ترک! کار را در آلمان می دهند دست کاردان. آنجا کسی دست به کاری که تخصصش نیست نمی زند. های هندی! زنگ بزن آر اِی سی کیو*. می آیند درستش می کنند.» هندی به طور خودکار با شنیدن « های هندی» شق و رق ایستاد و به جای این که به آلمانی نگاه کند به ترک زل زد و آه! بالاخره با خشم گفت: « برای همین است که دیگر مکانیک نیستی.»

!!!!!!

در همین لحظه استرالیایی خوش و خندان از نا کجا پیدایش شد. با نیش باز گفت:
- حالا که همه چیز روشن شد بیاید باربی** بگیریم. من آبجو دارم. هَی.

افغان که روز به روز بیشتر با خوی استرالیایی آشنا می شد - و با این «هَی» گفتنهایش- گفت:
- آه! باز تقی به توقی خورد تا این استرالیاییِ الکی خوش هوس باربی کند.»

در همین موقع بود که آن ماشین مشکی از کنارشان رد شد. درخشش بدنه اش مثل تلالوی نور بر سطح آبِ سیاه از تاریکیِ شب بود. آمریکایی بوقی برایشان زد. کفِ همه شان بریده بود. اما خب با آن که سرد بود و دیر وقت، رفتند بساط باربی را به پا کنند.

-----------------------------------
*RACQ: خدماتِ سیارِ تعمیر ماشین در ایالت کویینزلند
** barbeque

۱۳۸۸ اردیبهشت ۲۷, یکشنبه

جملات قصار(2)!!!

با ترجمه ی هر نوشته احساس می کنم گناه ننوشتنش را جبران کرده ام اما هنوز لحظه ی کوتاه حس بی گناهی ام نگذشته که شکِ ستم بر ادبیات از راه می رسد.

۱۳۸۸ اردیبهشت ۲۶, شنبه

قصه ای هست.

آدم کودن
شروود اندرسن


قصه ای هست- نمی توانم بگویمش. واژه ای برای گفتنش ندارم. تقریبن یک قصه ی فراموش شده است اما یک وقتهایی به یادم می آید.

قصه ی سه مرد است در یک خانه در یک کوچه. اگر می توانستم واژه ها را پیدا کنم می توانستم مثل ترانه ای بخوانمش. در گوش زنان و مادران زمزمه اش کنم. در کوچه ها می دویدم و مداوم تعریفش می کردم. آنقدر که زبانم چاک می شد- درق درق به دندانهایم می خورد.

سه مرد در اتاقی در خانه هستند. یکیشان جوان است و قِرتی. مدام می خندد.
دومی ریش سفید درازی دارد. شک ذره ذره رمقش را می گیرد اما گاهی که او را ول می کند، مرد می تواند بخوابد.

سومی هم هست که چشمهای شریری دارد و با حال عصبی در اتاق می گردد و دستهایش را به هم می مالد. هر سه تا منتظرند - منتظرند.

درطبقه ی بالا زنی پشت به دیوار زده و در نیمه تاریکِ کنار پنجره ایستاده.

بن مایه ی قصه ی من همین است و هر چیز دیگری که می دانم قطره قطره در آن چکانده می شود.

یادم هست که مرد چهارمی هم به خانه آمد، یک مرد سفید و ساکت. آن شب همه چیز مثل دریا ساکت بود. قدمهایش روی کف اتاقی که سه مرد بودند، هیچ صدایی نکرد.

مردِ چشم شریر مثل یک مایع جوشان شد. مثل یک حیوان در قفس عقب وجلو می دوید. عصبیت به پیرمرد خاکستری حمله کرد و او شروع کرد به کشیدن ریشش.

مرد چهارم- همان سفیده- رفت طبقه ی بالا پیش زن.

زن آنجا بود- منتظر.

خانه چه ساکت بود. ساعتهای محله چه بلند تیک تاک می کردند. زنِ طبقه ی بالا عشق تمنا می کرد. داستان باید همین بوده باشد. با تمام وجودش تشنه ی عشق بود. می خواست در عشق بیافریند. وقتی مردِ سفید و ساکت پیشش آمد، او به جلو پرید. لبهایش از هم باز شدند. لبخندی بر لبش داشت.

در طبقه ی پایین مرد شریر زوزه می کشید و مثل سگ ولگرد گرسنه ای عقب و جلو می دوید. مرد خاکستری می خواست او را دنبال کند اما کم کم خسته شد و روی زمین دراز کشید تا بخوابد. دیگر بیدار نشد.

مرد قرتی هم روی زمین دراز کشید. می خندید و با سبیل سیاه کوچکش بازی می کرد.

هیچ واژه ای ندارم که با آن بگویم در قصه ام چه اتفاق افتاد. نمی توانم قصه را بگویم.

آن سفید و ساکته شاید که مرگ باشد.

آن زن مشتاق شاید که زندگی باشد.

پیرمرد ریش دار و مرد شریر مرا گیج کرده اند. هی فکر می کنم و فکر می کنم اما نمی فهمم. البته بیشتر وقتها هم اصلا بهشان فکر نمی کنم. به آن جوان قرتی فکر می کنم که در تمام قصه می خندید.

اگر می توانستم او را بفهمم همه چیز را می فهمیدم. می توانستم در دنیا بدوم و یک قصه ی بی نظیر تعریف کنم. دیگر کودن نمی بودم.

چرا به من واژه ندادند؟ چرا کودن هستم؟

قصه ی بی نظیری دارم که تعریف کنم اما نمی دانم چطور.