۱۳۸۸ اردیبهشت ۲۰, یکشنبه

Carpe Diem




یک.دو.سه.چهار.
این از عمرکوتاه شقایق
به موازات آن: یک. دو . سه. چهار.
این از زندگی
و تنیده در آن: زیبایی.
همین چهار شماره را زندگی کردن و همزمان به زیبایی اش اشراف داشتن؛

Carpe Diem

Seize the day

تا زیبایی هست زندگی باید کرد.

۱۳۸۸ اردیبهشت ۱۹, شنبه

لیلی آلن






ترس

می خواهم ثروتمند باشم، می خواهم خیلی پول داشته باشم
هوش مهم نیست، خوشی مهم نیست
یک عالم لباس ، یک عالم الماس می خواهم
شنیده ام که مردم برای یافتن این چیزها جان داده اند

برهنه می شوم و این شرم آور نیست
چون همه می دانند اینطوری است که آدم مشهور می شود
به آفتاب نگاه می کنم و به آینه
راه درست را می روم ، آها من برنده می شوم

دیگر نمی دانم چی درست است و چی واقعیست
و دیگر نمی دانم قرار بوده چه احساسی داشته باشم
فکر می کنی کِی همه چیز روشن می شود؟
چون ترس مرا گرفته

زندگی یعنی ستاره های سینما و کم از مادران گفتن
یعنی اتوموبیل های پر سرعت و فحش دادن به یکدیگر
اما مهم نیست چون من پلاستیک بسته بندی می کنم
و این، زندگیِ مرا بدجور خواستنی کرده

من ماشینِ مصرفِ انبوه هستم
و این تقصیر من نیست چون برنامه ی مرا اینطور نوشته اند
به آفتاب نگاه می کنم و به آینه
راه درست را می روم ، آها من برنده می شوم

دیگر نمی دانم چی درست است و چی واقعیست
و دیگر نمی دانم قرار بوده چه احساسی داشته باشم
فکر می کنی کِی همه چیز روشن می شود؟
چون ترس مرا گرفته

اسلحه را فراموش کن، مهمات نظامی را فراموش کن
چون من همه شان را در ماموریت کوچک خود نابود می کنم
من نه یک قدیس هستم و نه یک گناهکار
تا زمانی که لاغرتر می شوم همه چیز خوب است

دیگر نمی دانم چی درست است و چی واقعیست
و دیگر نمی دانم قرار بوده چه احساسی داشته باشم
فکر می کنی کِی همه چیز روشن می شود؟
چون ترس مرا گرفته

۱۳۸۸ اردیبهشت ۱۷, پنجشنبه

جملات قصار (1)!!!

یکی از نشانه های آدم بودن فراموشی ست.
و فراموشی آسان نیست؛
و فراموشی رفیق بخشودن است؛
پس
آه!
نتیجه وحشتناک است؛
رنج...

----------------
پی نوشت:
برگشتیم سر ایستگاه اول : و رنج کشیدن از ویژگی های آدمی ست.

۱۳۸۸ اردیبهشت ۱۱, جمعه

رابطه می آید بی آنکه منتظرش باشی.

خیلی وقت بود جز چند نفر کس دیگری را نمی دیدم. می دیدمشان اما از پشت شیشه ی ماشین. خانه که بودم خانواده ام را می دیدم. می رفتم سر کار و همانطور که رانندگی می کردم از پشت شیشه عابران پیاده را که هر دو کیلومتر سروکله ی دو سه تایشان پیدا می شد می دیدم و بیشتر اوقات این عابران هم پیرمرد یا پیرزن هایی بودند که سگشان را به گردش می بردند. همکارانم را در محل کار می دیدم و بعد بر می گشتم خانه بدون این که یک جنبده در راه ببینم. حتی گاهی تا خود خانه مان هیچ ماشین دیگری را در راه نمی بینم…

تا این که

چند روز پیش تصمیم گرفتم با اتوبوس بروم سر کار. هووو. درست است که آدمهایی که در شهر دیدم، در اتوبوس دیدم، کسانی نبودند که می شناختمشان اما نگاه کردن به چهره ی دیگران وقتی قدم می زنیم، فقط نگاه کردن حتی به یک غریبه یک نوع ارتباط است. حتی اگر او متوجه تو نباشد. حتی اگر او اصلا متوجه نباشد تو به او نگاه می کنی. و حتی اگر خودت هم متوجه نباشی به چهره اش نگاه می کنی. همینطور اتفاقی نگاهت افتاده باشد به او. همانطور که اتفاقی شاخه های درختی را می بینی یا نوارهای لاستیکی ای را که شیشه ی اتوبوس را نگه داشته اند. این که وقتی قدم می زنی یا در میان جمعیت ایستاده ای نگاهت این خوشبختی را دارد که با زندگی ارتباط برقرار کند، خیلی خوب و دلپذیر است. ما با قدم زدن در خیابان، پارک، مرکز خرید... ناخوداگاهانه به دیگران انرژی می دهیم. و این انرژی را من آن روز از دیگران گرفتم. چنین واقعیتی را دراین سن تازه کشف کرده ام. آن روز متفاوت می دیدم. متفاوت بود آن روز. و چقدر دلم یک روز متفاوت می خواست تا بتوانم روتین زندگی را ادامه دهم.

آیینه گی ، زن

woman
Yoonoos Peerbocus


To fulfill immortality in life
Is woman's truth
Whose sole deed is
To disclose us to ourselves,
To whom next to Almighty
All owe their life
And who makes it worth having,

Although in the veil of desire
Is but lust made flesh,
Nature's agreeable blunders
In the magnifying glass of spite,
Yet no man is whole in himself
Save she's the rest of him.
What puzzles the mind,

Heart can understand only by love,
Awareness can touch only by virtue,
So rich in variety
Each perfect in its own line-
Woman-mother, woman-sister, woman-friend,
Revered when alive,
Venerated when dead.




زن

جاودانگی در زندگی
حقیقت زن است
او که یگانه راز بودنش
آیینه شدن است
بر ما که دربرابرقادرمطلق
هستی مان را مدیونیم
وبرای اوست که هست بودن می ارزد،

گرچه در حجاب خواهش
تنها جسم است آمیخته در هوس،
اشتباهات دلپذیر طبیعتند
در زیر ذره بین بدخواهی،
اما مرد را تمام نیست
مگر او کمال دهد .
آنچه ذهن را سرگردان می کند،

دل با عشق می فهمد،
آگاهی با نیکی لمس می کند،
غرق در گونه گونی
هر یک بی همتا-
زن-مادر، زن- خواهر، زن- دوست
ستوده در زندگی
مقدس پس از مرگ.

یونس پیربوکوس

۱۳۸۸ اردیبهشت ۵, شنبه

این هم می گذرد.

من اینجایم. با این که می بینم و می دانم آدمهای زیادی دور و برم هستند، با این وجود باز هم حس می کنم در دنیای غیر واقعی ای هستم. دنیایی که دور است از دنیای تمام کسانی که در گذشته با من بوده اند و حالا در واقعیت زندگی خودشان را می کنند، در دنیای واقعی آن طرف آبها. آنها هنوز می توانند با حوادث ناگوار روبرو شوند، کسی را از دست بدهند، صاحب نوزادی شوند، جشن بگیرند، عشق بورزند، متنفر شوند، خیانت کنند و دروغ بشنوند، جارو کنند و نان بپزند و ... و غرق شوند در هر ثانیه از این تجربه ها، طوری که انگار تنها برای همان ثانیه زندگی می کنند. من می بینمشان از اینجا.

اندوه کسل کننده ای مرا گرفته از این که نمی دانم چطور می توانم و از کجا و چه وقت یاد گرفتم شاهد خاموش جوشش و پژمردگی باشم. هیجان ها را بگذرانم و بدانم که هیجان هم می گذرد مثل یک پیشامد ناگوار، مثل غم از دست دادن کسی، مثل شادی از تولد یک نوزاد، مثل جشن ازدواجی که الان برپاست، مثل احساس عشقی که در اصل برای همه مان یک راز بزرگ است و خیال می کنیم کشفش کرده ایم، مثل نفرت، مثل خیانت، حتی مثل دروغ، مثل گردو خاکی که از جارو کردن به پا می شود، مثل آردی که در فضا پخش می شود وقت پختن نان... همه پدید می آیند که بروند. و این خوب نیست که وقتی در حال تجربه ی آنها هستم می دانم که می گذرند. غرق آنها نمی شوم. و این خوب نیست که میدانم در دنیای واقعی غرق زندگی باید شد و می بینم انرژی سرشار دیگران را برای عشق ورزیدن، متنفر شدن، خیانت کردن، جشن گرفتن و ...

خاطره نویسی کار خوبی است. بدی کار وقتی است که بخواهی آنها را بخوانی. آن وقت مثل یک شاهد خاموش هستی که می دانی آنچه می خوانی می گذرد و تمام می شود حال چه با سرانجام چه بی سرانجام. گاه خیال می کنم زندگی می کنم فقط برای این که آن را در دفترم بنویسم و بعد مثل غریبه ای بخوانمش. این کار خودم را وقتی آن را می خوانم بی هویت می سازد. مرا کسی می سازد که در دنیای غیر واقعی هستم و آن کسانی که در نوشته ام هستند، در واقع زندگی می کنند. چنین اندوهی کسل کننده است اما متاسفانه کشنده نیست.

الان متوجه شدم که سالهای سال است بیمار نشده ام. درنظر من بیماری همان تب است و این یعنی هیچ جنگنده ای در من زندگی نمی کند.

۱۳۸۸ اردیبهشت ۲, چهارشنبه

داستان کوتاه کوتاه

باز هم داستان دیگری از دیو اگرز که در سایت گاردین منتشر شده.


تصادف

همه از ماشینهایتان بیرون می آیید. تو در ماشین خود تنها هستی و آنها سه تا نوجوان هستند با یک ماشین کامارو که برخلاف قدیمی بودنش در شرایط خوبی است. تصادف به خاطر اشتباه تو بود و تو می روی این را به آنها بگویی.

به طرف ماشین آنها که حسابی هم داغان شده است می روی و فکر می کنی اگر این سه نوجوان عصبانی باشند، رو در رو شدنتان بسیار ناخوشایند خواهد بود. تو طوری وارد چهارراه شدی که ماشین راه را بست و آنها با تو تصادف کردند. آنها کاملا حق دارند ناراحت باشند یا عصبانی باشند یا حتی بخواهند با خشونت رفتار کنند.

وقتی جلوتر می روی، می بینی در راننده اصلا باز نمی شود. راننده در را هل می دهد و تو به یاد صحنه هایی می افتی که راننده ها در ماشینشان گیر کرده اند و زیر آب می روند. مدتی نمی گذرد که آنها از در مسافر خارج می شوند و اطراف ماشین می گردند تا ببینند چقدر خسارت دیده. هیچ کدام آسیبی ندیده اند اما ماشین درب و داغان شده است. راننده می گوید:« همین امروز خریده بودمش.» هیجده ساله است و موبور و از هر لحاظ متوسط به نظر می رسد. می پرسی : «امروز؟»

فکر می کنی آدم بدی هستی. با خود می گویی : چه ماشین قدیمی ای برای یک نوجوان، آن هم در سال 2005. او می گوید:« آره. همین امروز.» و آه می کشد. تو به او می گویی متاسفی، خیلی خیلی متاسفی، همه اش تقصیر تو بوده و تو تمام خسارت را جبران می کنی.

مشخصات بیمه تان را به هم می دهید و تو متوجه می شوی لحظه به لحظه بیشتر از آنها ممنونی که ترا با مشت نزده اند یا حتی نگفته اند تو مست هستی- که نیستی- یا نگفته اند تو احمقی - که اغلب هستی. با آنها صمیمی تر می شوی و متوجه می شوی این صمیمیت در این وضعیت، به خصوص با راننده، خیلی بیشتر از هر وضعیت دیگری است که ممکن بود شما را با هم روبرو کند.

به هر حال تو به نحوی به او و دوستانش ضرر زدی و سلامتی آنها را به خطر انداختی و حالا چنان به آنها احساس نزدیکی می کنی گویا یک قلب مشترک دارید. او نام ترا می داند و تو نام او را، و تو نزدیک بود او را بکشی و چون اینقدر نزدیک بود که او را بکشی اما نکشتی، می خواهی در آغوش بگیری اش، اشک ریزان، چون تو خیلی تنها هستی، همیشه خیلی تنها هستی. و تماس رابطه است و تماس چنان مطبوع است که دلمان می خواهد گریه کنیم و برقصیم و گریه کنیم و گریه کنیم.

در یک لحظه که همه چیز برایت شفاف می شود، سرانجام درک می کنی چرا مشت زنان که آنقدر می خواهند یکدیگر را خونین و مالین کنند، می توانند سر برشانه ی رقیب خود بگذارند، می توانند مثل دو عاشق خسته به یکدیگر تکیه بدهند، سپاسگزار به خاطر لحظه ای در آرامش بودن.

۱۳۸۸ فروردین ۲۷, پنجشنبه

داستانِ کوتاه

دِیو اِگِرز (Dave Eggers)نویسنده و سردبیر آمریکایی است که تا کنون چند مجموعه داستان و چهار رمان و چند کتاب غیر داستانی از او منتشر شده است. بعضی از این آثار نامزد جوایز ادبی بوده اند از جمله کتابی به نام اثر دردناک یک نابغه که در سال 2000 منتشر شد و درباره ی تلاشهای نویسنده در تربیت و نگهداری از برادر کوچکش پس از مرگ دور از انتظار پدرومادرشان در شهر سانفرانسیسکو است. این کتاب که خالی از جنبه های ادبی هم نبود، یکی از نامزدهای نهایی جایزه ی پولیتزر شد. داستان کوتاه زیر برگرفته از سایت گاردین است.



دایره ی بی عیب و نقص

آتشی که پشت آنها در شومینه ی سنگی بدون هیچ نظم خاصی می رقصد، در واقع با گاز روشن نگه داشته می شود اما طوری ساخته شده که با آن کنده هیزمهای مصنوعی و خاکستر، واقعی به نظرمی رسد. نامش رون است و به مینا نگاه می کند، به دوستش که چند سال پیش تصادف کرده بود – قطار از خط خارج شده بود ومسافر دیگری زنده نمانده بود- و از آن موقع تا کنون بهبود کامل نیافته است. رون به دیدن مینا آمده است، با او و مادربزرگش نشسته است. او یک بار در سال به دیدن مینا می آید؛ می شود بیشتر به دیدن مینا بیاید اما جایی که اوزندگی می کند شش ساعت با خانه ی مینا فاصله دارد و رون هم تنبل است. او به مینا نگاه می کند، به او لبخند می زند. از بسیاری جهات او دقیقا همان است که در جوانی شان بود، زمانی که برای هم دلربایی می کردند و با سرعت زیاد در تپه رانندگی می کردند. او با مینا و مادربزرگش نشسته است و مادربزرگ مینا تعریف می کند چطور باتری دستگاه قلبش را عوض کرده اند. وقتی دارد در این باره حرف می زند، با دست روی جناق سینه اش در زیر پیراهن خانگی می زند و تن رون مور مور می شود. تن رون در چند مورد به خصوص مور مور می شود: با دیدن آرایش صورت در مردان، دیدن افرادی با سوختگی های وحشتناک در صورت و افکار پیرمردها و پیرزن ها در مورد این که چطور در بیمارستان بدنشان را با چاقو برش داده اند. کمی بعد دیگر مور مورش نمی شود و به مینا که در حال حرف زدن است نگاه می کند. آنها در مقابل آتش نشسته اند و مادربزرگ مینا دیگر از دستگاه قلبش حرف نمی زند و او به مینا نگاه می کند، به کسی که زمانی فکر می کرد با او ازدواج خواهد کرد. او هنوز خیلی مثل آن وقتهاست؛ چشمهای درشت ، گرچه مغز او دیگر مثل پیش از سانحه کار نمی کند با این وجود او در خانه اش زندگی می کند. مینا با نشاط حرف می زند، درباره ی آهنگی که تازه شنیده است حرف می زند، یک چیزی درباره ی کودکان و تقدیر. و رون به گردن او نگاه می کند که زخمی در آن هست و به نظر او قبلا نبود. او یقین دارد این زخم مال آن سانحه نیست. زخمهای آن سانحه بر پشت و پاهای او هستند و رون بیشترِ آنها را دیده است. پس این یکی از کجا آمده؟ وقتی او با مادربزرگ مینا درباره ی دیدارش از مینا صحبت کرده بود، مادربزرگ اشاره کرده بود این چند ماه خیلی به مینا سخت گذشته است. رون فرض می کند منظور او یک جور افتادن بوده است. دوباره مور مورش می شود. نزدیک آتش می نشیند، بسیار گرم و لرزان، بسیار نزدیک به زخم مینا و دستگاه قلب مصنوعی مادربزرگ و نمی تواند افکاری را که در سرش هستند دور کند. این فکر که خدایی نیست؛ که بهتر می بود اگرهیچ جور خدایی نمی بود چون نمی خواست کسی را مقصر تمام این مزخرفات بداند.

۱۳۸۸ فروردین ۲۶, چهارشنبه

این شوق آفریدن


نقاشی با ماسه

۱۳۸۸ فروردین ۲۴, دوشنبه

خوشی نازک من

Lying In Grass
Hermann Hesse

Is this everything now, the quick delusions of flowers,
And the down colors of the bright summer meadow,
The soft blue spread of heaven, the bees' song,
Is this everything only a god's
Groaning dream,
The cry of unconscious powers for deliverance?
The distant line of the mountain,
That beautifully and courageously rests in the blue,
Is this too only a convulsion,
Only the wild strain of fermenting nature,
Only grief, only agony, only meaningless fumbling,
Never resting, never a blessed movement?
No! Leave me alone, you impure dream
Of the world in suffering!
The dance of tiny insects cradles you in an evening radiance,
The bird's cry cradles you,
A breath of wind cools my forehead
With consolation.
Leave me alone, you unendurably old human grief!
Let it all be pain.
Let it all be suffering, let it be wretched-
But not this one sweet hour in the summer,
And not the fragrance of the red clover,
And not the deep tender pleasure
In my soul.


آرمیدن در چمن

آیا همه چیز این گونه است؟ فریبایی زودگذر گلها
و رنگهای ملایمِ دشت سرخوشِ تابستانی ،
پهنای آبی و آرام آسمان، سرود زنبورها،
آیا این همه تنها خوابِ ناخوش یکی از ایزدان،
فریاد ضمیر ناخوداگاه برای رستگاریست؟
کوهستانِ دوردست
که زیبا و دلیر در آبی آسمان آرمیده است،
آیا این نیز تنها آشفتگی است،
تنها خروش وحشی طبیعتِ انگیخته است؟
تنها اندوه، تنها درد، تنها هذیان است؟
آرامشی هرگز؟ جنبش خجسته ای هرگز؟
نه! رهایم کن ای خواب ناپاک!
ای خوابِ دنیای در رنج!
رقص حشرات کوچک در پرتو غروب در بر گیرد ترا،
آواز پرنده در برگیرد ترا،
خنکای نفس باد بر پیشانی ام
تسلا می دهد مرا.
رهایم کن! تو ای اندوه تحمل ناپذیر وکهنِ آدمی!
بگذار سراسر درد باشد.
بگذار سراسر رنج باشد، سراسر شوربختی -
اما نه در این ساعت دلپذیر تابستانی،
و نه در عطر شبدر سرخ،
و نه دراین خوشی نازک و ژرف
که در جان من است.

هرمان هسه
برگرداننده به انگلیسی: جیمز رایت