
این از عمرکوتاه شقایق
به موازات آن: یک. دو . سه. چهار.
این از زندگی
و تنیده در آن: زیبایی.
همین چهار شماره را زندگی کردن و همزمان به زیبایی اش اشراف داشتن؛

خیلی وقت بود جز چند نفر کس دیگری را نمی دیدم. می دیدمشان اما از پشت شیشه ی ماشین. خانه که بودم خانواده ام را می دیدم. می رفتم سر کار و همانطور که رانندگی می کردم از پشت شیشه عابران پیاده را که هر دو کیلومتر سروکله ی دو سه تایشان پیدا می شد می دیدم و بیشتر اوقات این عابران هم پیرمرد یا پیرزن هایی بودند که سگشان را به گردش می بردند. همکارانم را در محل کار می دیدم و بعد بر می گشتم خانه بدون این که یک جنبده در راه ببینم. حتی گاهی تا خود خانه مان هیچ ماشین دیگری را در راه نمی بینم…
تا این که
چند روز پیش تصمیم گرفتم با اتوبوس بروم سر کار. هووو. درست است که آدمهایی که در شهر دیدم، در اتوبوس دیدم، کسانی نبودند که می شناختمشان اما نگاه کردن به چهره ی دیگران وقتی قدم می زنیم، فقط نگاه کردن حتی به یک غریبه یک نوع ارتباط است. حتی اگر او متوجه تو نباشد. حتی اگر او اصلا متوجه نباشد تو به او نگاه می کنی. و حتی اگر خودت هم متوجه نباشی به چهره اش نگاه می کنی. همینطور اتفاقی نگاهت افتاده باشد به او. همانطور که اتفاقی شاخه های درختی را می بینی یا نوارهای لاستیکی ای را که شیشه ی اتوبوس را نگه داشته اند. این که وقتی قدم می زنی یا در میان جمعیت ایستاده ای نگاهت این خوشبختی را دارد که با زندگی ارتباط برقرار کند، خیلی خوب و دلپذیر است. ما با قدم زدن در خیابان، پارک، مرکز خرید... ناخوداگاهانه به دیگران انرژی می دهیم. و این انرژی را من آن روز از دیگران گرفتم. چنین واقعیتی را دراین سن تازه کشف کرده ام. آن روز متفاوت می دیدم. متفاوت بود آن روز. و چقدر دلم یک روز متفاوت می خواست تا بتوانم روتین زندگی را ادامه دهم.