۱۳۹۲ اردیبهشت ۱۵, یکشنبه

هلا تزنویسان مخ در جبین!

تز و انتی تز، دو موجود پر از تضادهای ظریف، با هم ازدواج کردند. فکر کردند صاحب فرزند اگر شوند، این تعارض ها به مصالحه می انجامند. سینتز از بدو تولد میگرن داشت. گرچه نقطه ی جوش انقلاب در او بالا بود اما دمای تبخیرش پایین. از همین رو هیچ گاه به سرانجام نمی رسید. رابطه ی عاشقانه ی تز و انتی تز هم همچنان از تناوب تضاد و اشتراک گریزی نداشت. در نظرشان وجود یکی بدون دیگری نه تنها مشروعیت که معنا هم نداشت.

روزی قاصدکی در باد ملایمی می رقصید. هر سه از او پرسیدند خودش می رقصد یا باد است که می رقصاندش. گفت عمر من آن قدر نیست که بخواهم بر سر چنین پرسشی بگذارمش. زندگی مرا در باد می بینید، باد را با رقص من. همین به سادگی بس شعور است.

۱۳۹۲ اردیبهشت ۱۴, شنبه

۱۳۹۲ اردیبهشت ۱۱, چهارشنبه

ﺍﺯ ﺩﻝ ﺑﻪ مرده

ﺑﻪ ﺧﻮﺍﻫﺮ ﮐﻮﭼﮑﻢ ﻣﯽﮔﻮﯾﻢ ﺁﺥ ﺁﻧﻘﺪﺭ ﺧﺴﺘﻪ ﺍﻡ ﮐﻪ ﻧﺎﯾﯽ ﻧﻤﺎﻧﺪﻩ ﺧﻮﺩﻡ ﺭﺍ ﺑﺸﻮﯾﻢ. ﻣﯽﮔﻮﯾﺪ ﺧﺐ ﻧﺸﻮﯼ. ﻫﻤﯿﻦ ﻃﻮﺭﯼ ﺑﺨﻮﺍﺏ. ﻣﯽﮔﻮﯾﻢ ﺍﮔﺮ ﺍﺯ ﺧﺴﺘﮕﯽ ﻣﺮﺩﻡ؟ ﻫﻤﯿﻦ ﻃﻮﺭﯼ؟ ﻣﯽﺧﻨﺪﺩ ﻭ ﻣﯽﮔﻮﯾﺪ ﺧﺐ ﺑﻌﺪ ﻣﺎ ﻣﺠﺒﻮﺭﯾﻢ ﺑﺸﻮﯾﯿﻤﺖ. ﻣﮕﺮ ﻧﻪ؟ ﻣﯽﮔﻮﯾﻢ ﻫﻬﻪ. ﺁﺭﻩ ﺗﻮ ﻣﻮﻫﺎﯾﻢ ﺭﺍ ﺑﺸﻮﯼ. ﻣﯽﮔﻮﯾﺪ ﻧﻪ. ﺍﻓﺴﺮﺩﻩ ﮐﻨﻨﺪﻩ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺍﺯ ﻣﺮﮒ ﻣﯽﮔﻮﯾﯽ. ﻣﯽﮔﻮﯾﻢ ﮐﺠﺎﺵ ﺍﻓﺴﺮﺩﻩ ﮐﻨﻨﺪﻩ ﺍﺳﺖ. ﻣﺎ ﮐﻪ ﺗﻤﺎﻡ ﻧﻤﯽﺷﻮﯾﻢ. ﻣﺎ ﺁﺩﻡ ﻫﺎ ﺟﺎﻭﺩﺍﻧﻪ ﺍﯾﻢ. ﺍﯾﻦ ﺍﻣﯿﺪﺩﻫﻨﺪﻩ ﺍﺳﺖ. ﻣﯽﭘﺮﺳﺪ ﭼﻄﻮﺭ؟ ﻣﯽﮔﻮﯾﻢ ﻓﮑﺮ ﻣﯽﮐﻨﯽ کسی ﮐﻪ ﻣﺮﺩﻩ ﺩﯾﮕﺮ ﻭﺟﻮﺩ ﻧﺪﺍﺭﺩ؟ ﻣﯽﮔﻮﯾﺪ ﺍﻣﻤﻢ. ﻧﻤﯽﺩﺍﻧﻢ. ﻣﯽﮔﻮﯾﻢ ﻣﻦ ﻓﮑﺮ ﻣﯽﮐﻨﻢ ﻭﺟﻮﺩ ﺩﺍﺭﺩ. ﻓﻘﻂ ﻓﺮﻡ ﻭﺟﻮﺩ داشتنش ﺗﻐﯿﯿﺮ ﮐﺮﺩﻩ. ﻣﻦ ﻭ ﺗﻮ ﻫﻢ ﮐﻪ ﺑﻤﯿﺮﯾﻢ ﻫﻨﻮﺯ ﻫﺴﺘﯿﻢ. ﺍﯾﻦ کجاش ﺍﻓﺴﺮﺩﻩ ﮐﻨﻨﺪﻩ ﺍﺳﺖ؟ ﻭ ﺩﺭﺳﺖ ﺩﺭ ﻫﻤﯿﻦ ﻟﺤﻈﻪ، ﻫﻤﯿﻦ ﻟﺤﻈﻪ ﮐﻪ ﺑﺎ ﺻﺪﺍﯼ ﺷﻮﻕ ﺑﺮﺍﯾﺶ ﺑﯽﺩﻟﯿﻞ ﺑﻮﺩﻥ ﺍﻧﺪﻭﻩ ﺍﺯ ﻣﺮﮒ ﺭﺍ ﺗﻮﺿﯿﺢ ﻣﯽﺩﻫﻢ، ﺟﺎﯾﯽ ﺩﺭ ﺧﻮﺩﻡ ﺍﻧﺪﻭﻩ آشنا ﺑﯿﺪﺍﺭ ﻣﯽﺷﻮﺩ ﻭ ﺷﺮﻭﻉ ﻣﯽﮐﻨﺪ ﺑﻪ ﺧﺰﯾﺪﻥ. ﺁﺭﺯﻭﯼ ﺗﻤﺎﻡ ﺷﺪﻥ ﻣﯽ ﺁﯾﺪ. ترس از جاودانگی این همه رنج می آید. ﺑﻌﺪ ﻣﯽﺍﻓﺸﺮﺩﻡ ﻭ ﻣﻦ ﺗﻼﺵ ﻣﯽﮐﻨﻢ ﺳﺮ ﻭ ﺗﻪ ﻗﻀﯿﻪ ﺭﺍ ﺯﻭﺩ به ﻫﻢ ﺑﯿﺎﻭﺭﻡ ﺗﺎ ﺧﺎﻣﻮﺵ ﺷﻮﻡ.
...ﺑﯽﺑﯽ ﺑﺎ ﺩﻭ ﺩﺳﺘﺶ ﺩﺳﺘﻢ ﺭﺍ ﻣﯽﮔﯿﺮﺩ. ﻣﺜﻞ ﻫﻤﺎﻥ ﺭﻭﺯ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺩﺭﺁﻣﺪ ﭘﺸﻢ ﺭﯾﺴﯽﺍﺵ ﺑﺮﺍﯾﻢ ﺟﺎﯾﺰﻩﯼ ﺍﻭﻝ ﺷﺪﻧﻢ ﺭﺍ ﺧﺮﯾﺪﻩ ﺑﻮﺩ. ﻣﻦ ﺍﯾﻦ ﺑﺎﺭ ﺗﻨﮓ ﺗﺮ ﺑﻐﻠﺶ ﮐﺮﺩﻡ. ﺍﯾﻦ ﺑﺎﺭ ﮔﺮﯾﺴﺘﻢ ﻭ ﺑﯿﺪﺍﺭ ﺷﺪﻡ ﻭ ﮔﺮﯾﺴﺘﻢ ﻭ ﻟﻌﻨﺖ ﻓﺮﺳﺘﺎﺩﻡ ﺑﻪ ﻣﺮﮒ ﺯﻧﺪﻩ ها.

۱۳۹۲ فروردین ۲۱, چهارشنبه

۱۸

باز رسیدم به همان دوشک سفید در گوشه ی همان اتاقک بی پنجره. تنها مبلمان اتاق. این بار پرستار چشم درشت را نگذاشته بودند. ژاکت بزرگی آمد با مردی استخوانی و طاس در درون. ابروان پژمرده. در نظرم مرتاضی یهودی بود با پوتین های بزرگ و بدون جوراب. در قفس کوچک چشم گرداند. ﺑﻪ ﻧﺎﭼﺎﺭ روبروی من ایستاده به دیوار تکیه زد. گفتم بیاید کنارم بنشیند. وقتی مطمئن شد که مطئنم، آمد نشست. کم کم داشتیم یخ می زدیم. او ژاکت داشت اما من بلوز و دامن اداری.
پرسید چرا نرفته ام سر کار و باز آمده ام. دانست.
پرسید چرا می خواهم بتوانم گریه کنم. دانست.
ﺑﺎ ﺍﻭ باید می گذاشتم برگ ها با جریان رود از روی پایم بگذرند. باید نام های روی برگ ها را می خواندم و باید می توانستم تماشایشان کنم که می روند. نمی گذاشتم. گفتم برگ ها را در آب می غلتانم تا نبینم کیست که می رود. و یک تمرین دردناک تر برای اشک ریختن. باید به او فکر می کردم و پیدا می کردم مرکز درد در کجای تنم است. سراسر تنم ﺣﺎﻓﻈﻪ ﺩﺍﺷﺖ; مرکز درد بود. درد گلوله ی پشمالوی سیاهی می شد. سبک و بزرگ. خود را مچاله کردم تا تاب بیاورم. فقط می توانست در بدنم ریز بلرزد. و من با تصور صدای او کم کم از خودم بیرون می شدم و تنم را شفاف می دیدم با گلوله ای لرزان در درونش. اشک نرم نرمک آمد.

یک روز اعتراف کردم که برگ ها همه دور مچ پایم گیر کرده اند. اعتراف کردم که می ترسم از گلوله ی سیاه خالی شوم. گفت باید به ﯾﺎﺩ ﺑﯿﺎﻭﺭﻡ ﺩﺭ ﮔﺬﺷﺘﻪ ﺗﺮ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﮔﺬﺷﺘﻪ ﭼﻄﻮﺭﯼ ﺑﻮﺩﻩ ﺍﻡ. باید یاد بگیرم به واقعیت هم احترام بگذارم.

۱۳۹۲ فروردین ۱۹, دوشنبه

گـَـد و وَد

دو سال است که این واژه را بلد شده ام.
هرگاه بگویم داغانم، نومیدی بی پایان در سینه ام می پیچد. هر گاه بگویند فلانی با مشکلات زیادی دست و پنجه نرم می کند، جانم پژمرده می شود. اما اگر بگویند، فلانی گد و ود است، فکر می کنم آدمیست در حال غرق شدن و هوای اندکی برای زنده ماندن دارد و همین اکنون است که برسد به بستر آب. و درست در یک دقیقه ی آخر کپسول هوایی می بیند آن پایین. گد و ود بودن برایم یعنی بالاخره سامانی هست. یعنی بالاخره همه چیز برای طرف جمع و جور می شود یا جمع و جور می تواند همه به هم ریخته گی اش را. بالاخره می تواند گرد و خاک را از سر رو ریش بتکاند و دست و روی بشوید. اما داغان بودن، دست و پنجه نرم کردن، گیر افتادن، آشفته گی، گرفتار بودن، اینها، این اصطلاح ها دیواری را پیش چشمم مجسم می کنند کشیده در چهار طرف یک سقف خفیده. اینها برایم حبس ابدند. گد و ود را دوست دارم. گد و ود امید دهنده است. گد و ودم.

۱۳۹۲ فروردین ۱۶, جمعه

پس-حادثه

منِ سر برهنه به هر گوشه که بدوم، باز زوبین اندوهت مرا نشانه می رود. خسته ام و می ترسم از همیشه فرار. کاش معجزه شود و بشوم یکی از همین صخره های همیشه در خواب. بی حادثه. دائم در قرار.

۱۳۹۲ فروردین ۱۱, یکشنبه

ترانه ی عشق


تناقض غرور و تشنه گی:

- اوست که اجازه می خواهد،
به آرامی، با متانت؟
یا تویی که می گویی لطفن؟
چه اهمیتی دارد-

با لطف سیرابش می کنی.

برون بتمن

۱۳۹۲ فروردین ۱۰, شنبه

نواهای بی جان

آن روز زمستانی در کنار برکه ای به تماشا ایستادیم
و خورشید سفید بود، گویی از ملامت خداوند
و چند تک برگ افتاده بر چمن گرسنه؛
   - از درخت وَن، به رنگ خاکستر.

نگاهت بر من،
اما در ملال ناگفته های سالیان پیش
پرسه می زد
و چند کلمه بین ما پس و پیش تاب خوردند
   و باز سهم بیشتری ازعشق ما را بردند.

لبخند بر دهانت مرده ترین چیز بود
ذره جانی که داشت قوت مردنش بود؛
و نیشخند تلخ برچیدش
همچون پرنده ای شوم با بال های گسترده...

از آن روز، درس های گزنده ی فریب کاری عشق،
و افشردن دردناک خطاها،
در من تصویر می کند
چهره ی تو را، و خورشید نفرین شده را، و یک درخت را،
و لب یک برکه، چند برگ خاکستری را.

تامس هاردی

۱۳۹۱ اسفند ۲۹, سه‌شنبه

ﻣﻮﺟﺰ نویسی

-ﺍﺳﺘﺎﺩ، موجز گویی ﺷﻤﺎ ﺑﯽ ﻧﻈﯿﺮ ﺍﺳﺖ. ﭼﻪ ﮐﺎﺭ ﮐﻨﯿﻢ ﺗﺎ ﺑﻪ ﺯﺑﺎﻥ ﺷﻤﺎ ﻧﺰﺩﯾﮏ ﺷﻮﯾﻢ؟
-ﻧﺰﺩﯾﮏ ﺗﺮ ﺑﯿﺎ.

۱۳۹۱ اسفند ۲۷, یکشنبه

قحط

اینجا هوای خوشی را نمک سود کرده اند. آب خوش، در بطریست. ساعت خوش، در بی خبری. خواب خوش نایاب است.