باز رسیدم به همان دوشک سفید در گوشه ی همان اتاقک بی پنجره. تنها مبلمان اتاق. این بار پرستار چشم درشت را نگذاشته بودند. ژاکت بزرگی آمد با مردی استخوانی و طاس در درون. ابروان پژمرده. در نظرم مرتاضی یهودی بود با پوتین های بزرگ و بدون جوراب. در قفس کوچک چشم گرداند. ﺑﻪ ﻧﺎﭼﺎﺭ روبروی من ایستاده به دیوار تکیه زد. گفتم بیاید کنارم بنشیند. وقتی مطمئن شد که مطئنم، آمد نشست. کم کم داشتیم یخ می زدیم. او ژاکت داشت اما من بلوز و دامن اداری.
پرسید چرا نرفته ام سر کار و باز آمده ام. دانست.
پرسید چرا می خواهم بتوانم گریه کنم. دانست.
ﺑﺎ ﺍﻭ باید می گذاشتم برگ ها با جریان رود از روی پایم بگذرند. باید نام های روی برگ ها را می خواندم و باید می توانستم تماشایشان کنم که می روند. نمی گذاشتم. گفتم برگ ها را در آب می غلتانم تا نبینم کیست که می رود. و یک تمرین دردناک تر برای اشک ریختن. باید به او فکر می کردم و پیدا می کردم مرکز درد در کجای تنم است. سراسر تنم ﺣﺎﻓﻈﻪ ﺩﺍﺷﺖ; مرکز درد بود. درد گلوله ی پشمالوی سیاهی می شد. سبک و بزرگ. خود را مچاله کردم تا تاب بیاورم. فقط می توانست در بدنم ریز بلرزد. و من با تصور صدای او کم کم از خودم بیرون می شدم و تنم را شفاف می دیدم با گلوله ای لرزان در درونش. اشک نرم نرمک آمد.
یک روز اعتراف کردم که برگ ها همه دور مچ پایم گیر کرده اند. اعتراف کردم که می ترسم از گلوله ی سیاه خالی شوم. گفت باید به ﯾﺎﺩ ﺑﯿﺎﻭﺭﻡ ﺩﺭ ﮔﺬﺷﺘﻪ ﺗﺮ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﮔﺬﺷﺘﻪ ﭼﻄﻮﺭﯼ ﺑﻮﺩﻩ ﺍﻡ. باید یاد بگیرم به واقعیت هم احترام بگذارم.
پرسید چرا نرفته ام سر کار و باز آمده ام. دانست.
پرسید چرا می خواهم بتوانم گریه کنم. دانست.
ﺑﺎ ﺍﻭ باید می گذاشتم برگ ها با جریان رود از روی پایم بگذرند. باید نام های روی برگ ها را می خواندم و باید می توانستم تماشایشان کنم که می روند. نمی گذاشتم. گفتم برگ ها را در آب می غلتانم تا نبینم کیست که می رود. و یک تمرین دردناک تر برای اشک ریختن. باید به او فکر می کردم و پیدا می کردم مرکز درد در کجای تنم است. سراسر تنم ﺣﺎﻓﻈﻪ ﺩﺍﺷﺖ; مرکز درد بود. درد گلوله ی پشمالوی سیاهی می شد. سبک و بزرگ. خود را مچاله کردم تا تاب بیاورم. فقط می توانست در بدنم ریز بلرزد. و من با تصور صدای او کم کم از خودم بیرون می شدم و تنم را شفاف می دیدم با گلوله ای لرزان در درونش. اشک نرم نرمک آمد.
یک روز اعتراف کردم که برگ ها همه دور مچ پایم گیر کرده اند. اعتراف کردم که می ترسم از گلوله ی سیاه خالی شوم. گفت باید به ﯾﺎﺩ ﺑﯿﺎﻭﺭﻡ ﺩﺭ ﮔﺬﺷﺘﻪ ﺗﺮ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﮔﺬﺷﺘﻪ ﭼﻄﻮﺭﯼ ﺑﻮﺩﻩ ﺍﻡ. باید یاد بگیرم به واقعیت هم احترام بگذارم.