دو سال است که این واژه را بلد شده ام.
هرگاه بگویم داغانم، نومیدی بی پایان در سینه ام می پیچد. هر گاه بگویند فلانی با مشکلات زیادی دست و پنجه نرم می کند، جانم پژمرده می شود. اما اگر بگویند، فلانی گد و ود است، فکر می کنم آدمیست در حال غرق شدن و هوای اندکی برای زنده ماندن دارد و همین اکنون است که برسد به بستر آب. و درست در یک دقیقه ی آخر کپسول هوایی می بیند آن پایین. گد و ود بودن برایم یعنی بالاخره سامانی هست. یعنی بالاخره همه چیز برای طرف جمع و جور می شود یا جمع و جور می تواند همه به هم ریخته گی اش را. بالاخره می تواند گرد و خاک را از سر رو ریش بتکاند و دست و روی بشوید. اما داغان بودن، دست و پنجه نرم کردن، گیر افتادن، آشفته گی، گرفتار بودن، اینها، این اصطلاح ها دیواری را پیش چشمم مجسم می کنند کشیده در چهار طرف یک سقف خفیده. اینها برایم حبس ابدند. گد و ود را دوست دارم. گد و ود امید دهنده است. گد و ودم.