
۱۳۹۰ بهمن ۲۸, جمعه
۱۳۹۰ دی ۲۱, چهارشنبه
!Fuck the World
عارف بوده هر کس این را در ایستگاه اتوبوس روی زمین نوشته. ریز اما خیلی خوش خط نوشته. هر روز صبح که می روم سر کار، می خوانمش و "جیگرم حال میاد".
البته ترجمه ی فارسیش حالت تاسف و اندوه به آدم می دهد. آن مفهوم تجاوز و خشونت را هم با خود دارد و حتی اهانت به کسی که اسمش دنیاست. نه، نه، اصلن خوب نیست. همان خوب است که با غیظ انگلیسی و در دل گفته شود. روزی یک بار، ساعت هشت و چهل دقیقه ی صبح روزهای کاری هفته. همان یک بار معجزه می کند چون دلتان چنان شاد می شود که می خواهید بار دوم هم در دل بگوییدش. این شما را از هر چه دل گرفتگی دنیویست، رهایی می بخشد. قبول حق.
۱۳۹۰ دی ۱۵, پنجشنبه
راست بازی
اين شيخ را به خاطر جوگیر شدن ها و نعره زدن هایش زیاد تمسخر کرده اند و کرده ام. اما دوستش می دارم.
*« اسرارالتوحید فی مقامات الشیخ ابی سعید» نوشته محمدبن منور نواده ی ابوسعید ابوالخیر
آورده اند که شیخ ابوسعید ابوالخیر روزی در نیشابور بر اسب نشسته بود و جمع متصوفه در خدمت او ، به بازار فرو می راند . جمعی ورنایان می آمدند ، برهنه . هر یکی ازارپای چرمین پوشیده و یکی را بر گردن گرفته می آوردند . چون پیش شیخ رسیدند ، شیخ پرسید که « این کیست؟» گفتند: « امیر مقامران است.» شیخ او را گفت که « این امیری به چه یافتی؟» گفت : « ای شیخ ، به راست باختن و پاک باختن.» شیخ نعره ای بزد و گفت :« راست باز و پاک باز و امیرباش.»*
*« اسرارالتوحید فی مقامات الشیخ ابی سعید» نوشته محمدبن منور نواده ی ابوسعید ابوالخیر
۱۳۹۰ دی ۷, چهارشنبه
از ذله و کلافه و به "اینجا"م رسیده
خبرهای افغانستان را از دویچه وله دری، هشت صبح و بی بی سی فارسی دنبال می کنم. هر چه بیشتر تازه های این سه سایت را می خوانم، بیشتر باورم می شود که ریاست جمهوری در افغانستان کار "هر کسی" هست و می تواند باشد. باور کنید من هم می توانم رییس جمهور شوم. ریاست جمهوری اصلن سخت نیست. فقط کافیست گیج و سردرگم باشید. من رتبه ی اولم. اگر خودی به دست های پشت پرده نشان بدهم، رییس جمهور بعدی من خواهم بود. هاهاها.
۱۳۹۰ آذر ۲۷, یکشنبه
۱۲
بدنش را بیشتر از بدن خودم می شناختم. به او بیشتر از خودم نگاه کرده بودم. برای همین بود که وقتی برای اولین بار زن برهنه ای را می ساختم، شانه هایش ناخودآگاه پهن می شدند. شیب پهلوها، باسن، کمر: مردانه. تن زنانه، آن قدر روشن و واضح، پیش چشمم مجسم نمی شد. زن قرار بود دست راستش را ستون کرده و روی زمین نشسته باشد. قرار بود زانوهایش را خم کرده و ساق پاهایش را به پهلو روی هم انداخته باشد. قرار نبود درشت باشد. قرار بود تنی نرم و باوقار داشته باشد؛ تن باوقار.
هنگام ساختنش بود که بر خلاف انتظارم و با تعجب متوجه شدم چقدر با اندام زنانه ناآشنایم. هنگام شکل دادن خمیدگی میان دنده های راست و کمرش آنقدر درمانده بودم که مدام وسوسه می شدم از یکی از دخترهای توی کلاس بخواهم که بگذارد تن اش را لمس کنم. اما نه، باید زن برهنه ای را از نزدیک می دیدم. باید می دیدم چطور پوست زیر پستان چپش در آن حالت نشسته چین خورده و نفس می کشد. باید چشم و دستم همزمان به خاطر می سپردند. می شد که در کلاس دوشنبه ها باشم و زن را از روی مدل برهنه ای بسازم اگر کمی پول بیشتر می داشتم.
با چشمان بسته شروع کردم به لمس تن خودم. باید قالب تن زن دستم می آمد. پیش از هر چیز دستانم بودند که باید تفاوت تن او را می فهمیدند و وجودش را به خاطر می سپردند.
سرانجام زنی که من ساختم، شانه هایی لاغر و استخوانی داشت، گردنی باریک و کشیده با موهایی در هم که بالای سرش بسته بود. انگشتانش عجیب مضطرب بودند اما باسنش آرام و بی خیال روی پایه پهن شده بود. نیم رخش لال بود. وقتی خوب به اندامش دقت کردم، دیدم باردار است. دست راستش را مشت کرده بود. حالت نشستش را دوست داشتم. آسودگی ساق هایش را. برهنه و باوقار بود.
۱۳۹۰ آبان ۵, پنجشنبه
11
باز رفتم توی دستشویی. خم شدم و سرم را تکیه دادم به شیر آب. صورتم تقریبن توی گودی روشویی بود. گریه کردم. آنقدر که آب بینی ام آویزان شد توی روشویی. نگاهش میکردم که چطور تلاش می کند تا برسد به سوراخ. سرم را تکان دادم بلکه هدایتش کنم. نشد. چسبیده بود. در همان حال شیر آب را کمی باز کردم تا جریان آب هدایتش کند. درازتر شد چون نه گریه ام تمامی داشت و نه آب بینی ام. سر که بلند کردم، من بودم توی آینه. با خلم آویزان، چشمان سرخ، دهان خشک. صورتم را شستم.
صورتم را که میان حوله گرفتم، صورتم را به سینه ی تو می فشردم. به تو تکیه داده بودم. نامت را که بر زبان آوردم، شاخه های بازوانت دور شانه هایم پدیدار شدند. تو گفتی جانم. دلم نمی خواست سرم را بلند کنم گرنه کاشی های دیوار را می دیدم. حوله را بو کردم. بوی تازه گی چوب باران خورده می دادی. بوی خوشی است که همیشه عاشقش هستم. هر قدر بیشتر به بینی بکشمش، بیشتر می خواهمش. حتی میل خوردنش در من ایجاد می شود. دلم می خواست بینی ام را از شکاف میان دکمه های پیراهنت برسانم به پوست ات و عمیق تر بو بکشمت. دیگر نمی شود. دقیقه ای در آغوشت ماندم. نفس های عمیق کشیدم تا بویت در سرم بپیچید. آرام شدم. خیلی آرام شدم.
حالا با گریشام آمده ایم توی باغچه. آیا بدون تو بودن را می فهمی؟
۱۳۹۰ مرداد ۲۵, سهشنبه
10
یک حرف به اسم سگ اضافه کرده ام؛ گریشام! سگ از همان روزی آمد به زندگیم که او گفت تبدیل به گیاهی شده است. نفهمیدم چه گیاهی. خب مختصر شرح داد که چطور هیچ چیزی او را برنمی انگیزد. راست می گفت. قبلن هم گفته بود که وقتی کسی صدایش می زند، یک جسد است که سربرمی گرداند و نه او. فکر می کنم یک یا دو هفته پیش از گیاه شدنش بود که سگ را نشانم داده بود. نشسته بودیم و گپ های (به زعم من) شیرین می زدیم که ناغافل سگی پرید توی حرفمان. او با آرامش گرفتش و اسمش را گفت. بعد هم آرام گذاشتش روی دامن من. من کاملن غافلگیر شده بودم. اول این که هیچ وقت غریبه ای میان حرف ما نپریده بود. دوم این که سگ به طور زنده ای سرزنده بود. نه که خیلی اهل ورجه وورجه باشد، اما خیلی زنده تر از ما دو تا بود. از همان روز تا حالا احساس دوگانه ای نسبت به سگ داشته ام. همان روز می خواست سگ را به من بدهد اما من نگرفتمش چون هم نمی خواستمش و هم می خواستمش و این در کل یعنی راحت نبودم که داشته باشمش. به نظر من سگ در این میان غریبه بود. بعد سه روز پیش که او گفت تبدیل به گیاهی شده است که هیچ حادثه ای در او سبب واکنشی نمی شود، سگ با من بود. دیگر این طور نبود که او بخواهد سگ را به من بدهد و من بپذیرم یا نپذیرم که نگهش دارم. همین طور حتی بدون هیچ اشاره ای سگ با من بود.
سگ را آن طوری تربیت کرده بود که دلش می خواست اگر سگی با من است، آنطوری رفتار کند. سگ اینجا پیش من است اما من دارم خلاف میل او رفتار سگ را عوض می کنم. اسمش را عوض کردم. دلخواه او نیست. مگر گیاه شدنش دلخواه من بود؟ دلم می خواست دست کم مثل همان جسد می توانست سری برگرداند.
گریشام باهوش است. خیلی زود یاد می گیرد. باورنکردنی است. توی این سه روز یادش داده ام که اصلن نیاید توی تختم. همانجا پای تخت می خوابد. سگ در مقایسه با هر چیز دیگری توی زندگیم، زیادی زنده است. برایم سخت است که با او کنار بیایم. فقط نگهش داشته ام چون او گفته که تبدیل به گیاهی شده است. همین یعنی که او می خواهد سگ پیش من باشد. می دانم که سگ سرزندگیش را بالاخره از دست می دهد و به محیط من شبیه می شود. فقط وقتی می تواند سرزنده بماند که او هم باشد، که من خلاف میل او رفتارش را عوض نکنم. فقط هم به همین امید است که گریشام با من است.
سگ را آن طوری تربیت کرده بود که دلش می خواست اگر سگی با من است، آنطوری رفتار کند. سگ اینجا پیش من است اما من دارم خلاف میل او رفتار سگ را عوض می کنم. اسمش را عوض کردم. دلخواه او نیست. مگر گیاه شدنش دلخواه من بود؟ دلم می خواست دست کم مثل همان جسد می توانست سری برگرداند.
گریشام باهوش است. خیلی زود یاد می گیرد. باورنکردنی است. توی این سه روز یادش داده ام که اصلن نیاید توی تختم. همانجا پای تخت می خوابد. سگ در مقایسه با هر چیز دیگری توی زندگیم، زیادی زنده است. برایم سخت است که با او کنار بیایم. فقط نگهش داشته ام چون او گفته که تبدیل به گیاهی شده است. همین یعنی که او می خواهد سگ پیش من باشد. می دانم که سگ سرزندگیش را بالاخره از دست می دهد و به محیط من شبیه می شود. فقط وقتی می تواند سرزنده بماند که او هم باشد، که من خلاف میل او رفتارش را عوض نکنم. فقط هم به همین امید است که گریشام با من است.
۱۳۹۰ مرداد ۱۴, جمعه
9
اول خُلق آدم است که تنگ می شود یا روزگار؟ تنگ را باید با سگ عوض کنیم. سگ حیوان مورد علاقه ی من است.
۱۳۹۰ مرداد ۲, یکشنبه
8
ازم خواست انجامش بدهم. می خواستم. به خدا که می خواستم اما نمی شد. نمی توانستم. به حال درماندگی روی اولین پله نشستم. او روی پله ی پنجم نشست. نگاهش نمی کردم اما سوزن نگاهش درد داشت. ناتوان بودم. نفس نداشتم. هوا رفته بود توی ریه ام و همان جا مانده بود. سنگین شده بود و بیرون نمی آمد. حس می کردم هوا را که چطور با خون رگ هایم در همه جا منتشر می شد، رگ هایم ورم کرده بودند. تنم ورم کرده بود انگار. هوا گیر کرده بود و بیرون نمی آمد. سینه ام خیلی سنگین بود. داشتم خفه می شدم از سنگینی رنج. سر برگرداندم. بهش نگاه کردم. میل زار زدن نبود که گیر کرده بود، هوا گیر کرده بود. نه در گلویم، که در سینه ام. در تمام تنم. کاش می شد گریه می کردم اما گریه کردن نفس می خواست. نگاهش کردم. تو را به خدا مادر جان، بگذار بمیرم؛ خسته ام. کاش می شد این را می گفتم اما گفتنش نفس می خواست. نمی دانم آیا مرا گرفت؟ در خیالم نقش زمین شدم. آیا مرا گرفت؟
۱۳۹۰ خرداد ۱۶, دوشنبه
7
چند بار مُردم؟ نمی توانم دقیق بگویم. دو بار، سه بار شاید. اگر سگ جانی این طوریست، سگ هم هر بار کوچکتر می شود، جان هر بار تخفیف می یابد. خفت می کشد لابد.