۱۳۹۰ آبان ۵, پنجشنبه

11

باز رفتم توی دستشویی. خم شدم و سرم را تکیه دادم به شیر آب. صورتم تقریبن توی گودی روشویی بود. گریه کردم. آنقدر که آب بینی ام آویزان شد توی روشویی. نگاهش میکردم که چطور تلاش می کند تا برسد به سوراخ. سرم را تکان دادم  بلکه هدایتش کنم. نشد. چسبیده بود. در همان حال شیر آب را کمی باز کردم تا جریان آب هدایتش کند. درازتر شد چون نه گریه ام تمامی داشت و نه آب بینی ام. سر که بلند کردم، من بودم توی آینه. با خلم آویزان، چشمان سرخ، دهان خشک. صورتم را شستم.

صورتم را که میان حوله گرفتم، صورتم را به سینه ی تو می فشردم. به تو تکیه داده بودم. نامت را که بر زبان آوردم، شاخه های بازوانت دور شانه هایم پدیدار شدند. تو گفتی جانم. دلم نمی خواست سرم را بلند کنم گرنه کاشی های دیوار را می دیدم. حوله را بو کردم. بوی تازه گی چوب باران خورده می دادی. بوی خوشی است که همیشه عاشقش هستم. هر قدر بیشتر به بینی بکشمش، بیشتر می خواهمش. حتی میل خوردنش در من ایجاد می شود. دلم می خواست بینی ام را از شکاف میان دکمه های پیراهنت برسانم به پوست ات و عمیق تر بو بکشمت. دیگر نمی شود. دقیقه ای در آغوشت ماندم. نفس های عمیق کشیدم تا بویت در سرم بپیچید. آرام شدم. خیلی آرام شدم.

حالا با گریشام  آمده ایم توی باغچه. آیا بدون تو بودن را می فهمی؟