۱۳۹۲ دی ۹, دوشنبه

ﺭﻗﯿﺐ ﺁﺯﺍﺭﻫﺎ ﻓﺮﻣﻮﺩ ﻭ ﺟﺎﯼ ﺁﺷﺘﯽ نگذاشت

ﻫﻤﭽﻮ ﺣﺎﻓﻆ ﺑﻪ ﺧﺮﺍﺑﺎﺕ ﺭﻭﻡ ﺟﺎﻣﻪ قبا

۱۳۹۲ آذر ۲۰, چهارشنبه

ﻓﺼﻞ ﺑﺎﺭﺍﻥﻫﺎﯼ ﭘﯿﺎﭘﯽ ﺑﯽﻣﻘﺪﻣﻪ ﺍﺳﺖ.ﺩﺭ  ﺑﺎﺯﺍﺭ ﭼﺘﺮﯼ ﯾﺎﻓﺘﻢ گنبدی ﺗﺮ ﺍﺯ ﻫﺮ ﭼﺘﺮﯼ ﮐﻪ ﺩﺍﺷﺘﻪﺍﻡ. ﺷﺎﻧﺲ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺑﺮﺍﯼ ﭘﻨﻬﺎﻥ شدن و تر شدن.

۱۳۹۲ آذر ۱۶, شنبه

Had a good start in the wrong direction.

۱۳۹۲ آبان ۲۳, پنجشنبه

پیچک

یادت هست که گفتم پیچک از گیاه بالا می رود و او را ذره ذره می میراند؟ تو گفتی پیچک در شعر معنای دیگری دارد. من هنوز از همان پیچک می گویم. از حسرت دیدار که بالا آمده و وقتی خواب نمی بینم، چشمان زندگیم را می پوشاند.

۱۳۹۲ آبان ۱۸, شنبه

غصب

هیچ تصورش را هم می کردی بشود خاطرات کسی را ازش گرفت؟ خاطراتم را زندگی کردید و شد خاطرات شما. حالا دیگر برای من تصورات اند و این برای شما خوب است.
ما آدم ها خاطره می دزدیم. ما همه کار می توانیم. و من هیچ کس را مقصر نمی دانم. ما آدم ها همینگونه ایم.

۱۳۹۲ آبان ۱۶, پنجشنبه

ﻗﺘﻞ ﺍﯾﻦ ﺧﺴﺘﻪ ﺑﻪ ﺷﻤﺸﯿﺮ ﺗﻮ ﺗﻘﺪﯾﺮ نبود

ﺩﺭ ﺭﻭﺯ ﺗﻮﻟﺪﺵ ﺗﻨﻬﺎﺳﺖ ﻭ ﺩﻟﺘﻨﮓ. ﺗﻮ ﺍﺯ ﺩﻭﺭﯼﺍﺵ ﺍﻓﺴﺮﺩﻩ. ﻣﻦ ﭘﺸﺖ ﺑﻪ ﭘﺸﺖ ﺳﯿﮕﺎﺭ. ﮐﺎﺵ ﻻﺍﻗﻞ ﺩﻟﻢ ﺍﺯ ﺩﻭﺩ ﮔﺮﻡ ﭘﺮ ﺷﻮﺩ.

۱۳۹۲ آبان ۲, پنجشنبه

طاقت

ﺳﻪ ﻣﺎﻩ ﺩﯾﮕﻪ. ﺳﻪ ﻣﺎﻩ ﺩﯾﮕﻪ ﺍﯾﻦ ﺯﺧﻢ ﻫﺎ ﮐﺎﻣﻠﻦ ﺧﻮﺏ ﻣﯽﺷﻮﻧﺪ. ﺳﻪ ﻣﺎﻩ ﺩﯾﮕﻪ ﻣﺸﺨﺺ میﺷﻪ ﮐﻪ ﺟﺮﺍﺣﯽ ﻣﻮﻓﻘﯿﺖﺁﻣﯿﺰ ﺑﻮﺩﻩ ﯾﺎ ﻧﻪ. ﺩﺭ ﻫﺮ ﺩﻭ ﺻﻮﺭﺕ، ﻣﯽﺗﻮﺍﻧﻢ ﺑﺮﮔﺮﺩﻡ ﺑﻪ ﺳﯿﮕﺎﺭ. ﺳﻪ ﻣﺎﻩ ﺩﯾﮕﻪ ﺩﻧﯿﺎ ﺟﻮﺭ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﺑﻮﺩ ﯾﺎ ﻧﻪ، ﻣﻬﻢ ﻧﯿﺴﺖ. ﻣﻨﻢ ﻭ ﺳﯿﮕﺎﺭﻡ. ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﺩﻧﯿﺎ، ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﺍﺗﺎﻕ ﺍﻧﺘﻈﺎﺭ، ﺟﺰ ﺑﺎ ﺩﻭﺩ ﮐﺮﺩﻥ ﺑﺎ ﭼﻪ ﮐﺎﺭ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﻣﯽﺷﻮﺩ ﺯﻣﺎﻥ ﺭﺍ ﮐﺸﺖ؟

۱۳۹۲ تیر ۲۲, شنبه

باغ عشق

به باغ عشق رفتم.
و هرگز چنان ندیده بودم:
نمازخانه ای در میان ساخته بودند،
همانجا که چمن سبزِ بازی هایم بود.

و درهای نمازخانه بسته بود،
و تو را اذن ورود نیست. بر در نوشته بودند؛
پس روی به باغ کردم،
که روزی چه گل های نازنینی داشت
اما امروز گورستانی بود
و سنگ ها به جای گل:
و کشیشان با ردای سیاه، دراطراف در رفتار
خارپیچان بر شوق و آروزهایم.

ویلیام بلیک

مثل قدیمی

برکن کلیسای ننگین را
برکن ازدواج، این ارابه ی نعش کش را
برکن مرد کشتار را
و طلسم قدیمی را شکسته ای.

ویلیام بلیک

من عاشقی نمی دانم

من عاشقی نمی دانم
دلم باید عاقل و آزاد باشد
با شکنندگی پر گوی ام
و از شوق بی حد ام
عاقبت، شکر را شرنگ می سازم
از هر کسی که باشد.

من عاشقی نمی دانم
با اشک های شک در ذهن بی خوابم
عشق را شکسته و زشت می کنم
و با صداهای میمون وار
تنها دراز می کشم در تاریکی بی انتها
و می دانم گریزی نیست

من عاشقی نمی دانم
وقتی دلم به آسانی تسلیم می شود،
کلماتِ وحشی از دهانم می جهند
مُهر نباید می شکست؛
حسادتم بستر سرخوشی را
به میدان جنگ بدل می کند.

من عاشقی نمی دانم
با خرده گناهانم به عشق خیانت می کنم
چون مصیبت پایان را حس می توانم
در همام دم که آغاز می شود
و تلخی آخرین خداحافظی
تلخ پیروز است.

نوئل کوارد (1899-1973)


۱۳۹۲ خرداد ۸, چهارشنبه

پایان کبوتر نیست

هر آنچه پایان یافته است، آرام به زندگی خود ادامه می دهد
بی سر و صدا، چرا که دیگر به ناگهان
به بدی، به تنهایی، به آنی
از دقیقه تا دقیقه ی دیگر نباید اتفاق بیفتد...

بریده ای از شعری از هرمان د کونینک
برگردان از مودب میرعلایی

۱۳۹۲ خرداد ۶, دوشنبه

۱۳۹۲ خرداد ۴, شنبه

۲۱

ﺍﻧﺪﻭﻩ ﻫﻢ ﺁﺩﻡ ﺭﺍ ﻣﺴﺖ ﻣﯽﮐﻨﺪ. ﻣﯽدانی؟ ﭼﻨﺎﻥ ﻏﺮﻕ ﻣﯽﺷﻮﻡ ﮐﻪ ﺑﻮﺩﻥ ﺩﺭ ﻫﯿﭻ ﻟﺤﻈﻪﺍﯼ ﺍﻣﯿﺪ ﺁﻣﺪﻥ ﻟﺤﻈﻪﯼ ﺑﻌﺪ ﺭﺍ ﻧﻤﯽﺩﻫﺪ. ﭼﻨﺎﻥ ﻧﺎﺯﮎ ﻣﯽﺷﻮﻡ ﮐﻪ ﻋﺸﻖ ﺳﮕﯽ ﻣﯽﺗﻮﺍﻧﺪ ﻣﺮﺍ ﺑﻪ ﻫﻮﺍ ﺑﻔﺮﺳﺘﺪ. ﺍﻧﺪﻭﻩ ﮐﻪ ﺳﺮ ﻣﯽﺭﻭﺩ، بیﺨﻮﺩﺍﻧﻪ ﺣﺮﻑﻫﺎﯾﯽ ﻣﯽﺯﻧﻢ ﮐﻪ ﺭﻭﺯ ﺑﻌﺪﺵ ﭘﺸﯿﻤﺎﻥ ﻣﯽﺷﻮﻡ ﺍﺯ ﺑﯽﭘﺮﺩﻩﮔﯽ. ﺍﻧﺪﻭﻩ ﮐﻪ ﺑﻪ ﻣﻮﯾﺮﮒ ﻣﯽرسد، ﺑﻨﺪ ﻣﻮﻫﺎﯾﻢ ﺑﺎﺯ ﻣﯽشود ﻭ برهنه ﯼ بدوی ﺩﺭ ﺷﻬﺮ ﻣﯽﺩﻭﻡ ﺗﺎ ﺑﺮﺳﻢ ﺑﻪ ﻏﺎﺭ. ﺑﻪ ﺁﺗﺸﯽ ﮐﻪ ﻣﺮﺩ برایم ﺍﻓﺮﻭﺧﺘﻪ ﺑﻮﺩ.
   
    بعد خود ﺑﺎ طبیعیﺗﺮﯾﻦ ﺭﻓﺘﺎﺭ ﺑﻘﺎ ﺟﺬﺏ ﺯﯾﺒﺎ ﺷﺪ ﻭ رفت.

 من این قانون ﻃﺒﯿﻌﺖ ﺭﺍ ﻣﯽﻓﻬﻤﻢ. ﻭ ﺍﯾﻦ ﮐﻪ ﻣﯽ ﻓﻬﻤﻢ ﻣﺴﺖ ﺗﺮﻡ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ.

۱۳۹۲ خرداد ۲, پنجشنبه

۲۰

جان را دوست دارم. از امروز صبح. وقتی برایش واقعیت هفته ی گذشته را گفتم، دیدم چهره اش دردآلود شد. برای اولین بار. برای اولین بار من آرام بودم. دلم خواست روی میز خم شوم و در آغوشش بگیرم و بگویم چیزی نیست. بپرسم چرا به مورد من این قدر علاقمند شده. آیا داریم به جایی می رسیم. آیا فکر می کند موفق می شود. اما هیچ کاری نکردم. چون همه ی اینها را فقط در یک صدم ثانیه تجربه کردم. آغاز دوست داشتن اش را، دردش را، آرامشم را، میل به آرام کردنش را، پرسش هایم را.

هر پنج شنبه صبح، زن موی کوتاه که دوماه است شروع به کار کرده، مرا می برد پیش جان. یک روز بالاخره اسمش را می پرسم. یک میز بین ماست. گاه صبحانه ام را می برم آنجا. جان چای یا قهوه می آورد. تا می تواند مرا می خنداند. لطیفه های استرالیایی و مثل های خنده آور ایرلندی برایم می گوید. از روزهای وحشتناکش در مراکش می گوید. و نفرتی که از خاورمیانه دارد. و مدام تلاش می کند مرا در گفت و گوها از همه شان جدا کند. نمی فهمد که از وقتی خردم کردند، عاشق شان شده ام.

امروز پرسید چرا جوراب شلواری به پا کرده ام. گفتم پایم کبود است. باز دلواپس شد. چرا کبود؟ گفتم از کانگ فو است. یادم انداخت که خیلی وقت است دیگر نمی روم. گفتم یخ کرده ام. اینجا خیلی سرد است. تا دم در با مسخره گی می رقصید و می خواند چرا کبود است ساکی؟ چرا کبود است ساکی؟ یادم باشد بپرسم زخم همیشه سرخ بناگوش راستش از کدام ماموریت است. 

۱۳۹۲ اردیبهشت ۲۸, شنبه

۱۹

ﺁﻓﺘﺎﺏ ﺿﻌﯿﻒ ﺭﺍ ﺷﯿﺸﻪ ﺷﮑﺴﺘﻪ. ﻓﺮﺳﺘﺎﺩﻩ ﮔﻮﺷﻪ ﯼ ﺩﯾﻮﺍﺭ ﻭ ﺁﻓﺘﺎﺏ ﻫﻔﺖ ﺭﻧﮓ ﺷﺪﻩ. ﺑﺎ ﻟﺮﺯﺵ ﺑﺮﮒ ﻫﺎ ﻣﯽ ﻟﺮﺯﺩ. ﺧﻮﺩﻡ ﺭﺍ ﺟﺎﯼ ﮐﻮﺩﮐﯽ ﭼﺎﺭﺳﺎﻟﻪ ﻣﯽ ﮔﺬﺍﺭﻡ ﻭ ﮐﻨﺠﮑﺎﻭ ﺭﻧﮕﯿﻦ ﮐﻤﺎﻥ لرزان ﻣﯽ ﺷﻮﻡ. ﻟﺒﺨﻨﺪﻡ ﻣﯽ ﺁﯾﺪ. ﺑﺮﻣﯽ ﮔﺮﺩﻡ ﺑﻪ ﭼﺎﯼ ﻟﯿﻤﻮ و ﮔﻠﻮﺩﺭﺩﻡ. ﻭ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﻓﮑﺮ ﮐﻪ این ﺭﺍ ﭼﻄﻮﺭ ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﺴﺘﻢ ﺑﺮﺍﯼ ﮐﻮﺩﮐﻢ ﺗﻮﺿﯿﺢ ﺑﺪﻫﻢ. اگر می داشتمش.

ﺩﺭ ﺳﻨﺎﺭﯾﻮﻫﺎﯼ ﺩﺭﺩﻧﺎﮐﯽ ﻣﯽ ﺍﻓﺘﻢ.

گل ها


بعضی مردها هرگز به فکرش نیستند. تو می خواستی باشی. می خواستی نزدیک باشد که بیایی و می گفتی نزدیک بوده می خواستی برایم گل بخری اما مشکلی پیش آمده بود.
گل فروشی بسته بود. یا شک داشتی- از آن نوع که کسانی مثل ما همیشه در ذهن می پرورانند. می خواستی فکر کنی شاید نزدیک بوده که گل هایت را نخواهم.
این باعث شد لبخند بزنم و می خواستم نزدیک باشد در آغوش بگیرمت. حالا فقط لبخند است. اما، نگاه کن، گل هایی که می خواستی نزدیک باشد بخری این همه عمر کرده اند.

با اندکی تغییر- شعر «ﮔﻞ ﻫﺎ» ﺍﺯ ﻭﻧﺪﯼ ﮐﻮﭖ

تعریف مسئله

نمی بخشم ات.
حتی اگر می توانستم،
تو مرا نمی بخشیدی
که جهان را از پشت تو می دیدم.
اما هنوز هم
خود را از عشق درمان نمی توانم
از آنچه فکر می کردم بودی
پیش از آن که بشناسم ات.

وِندی کوپ

Million million million painful thoughts

ﺷﺐ ﻭ ﺭﻭﺯ ﯾﮑﯽ ﻫﺴﺘﻨﺪ ﺩﺭ ﺳﺮﻡ. ﺳﺮﻡ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺩﺭ ﮐﺎﺭ ﺍﺳﺖ. ﺍﮔﺮ ﻫﺮ ﺩﻭ ﻫﻔﺘﻪ ﯾﮏ ﺑﺎﺭ ﺧﻮﺍﺏ ﻋﻤﯿﻖ ﻧﺒﺎﺷﺪ، ﺍﺯ ﺗﺮﺱ ﻓﮑﺮﻫﺎ ﻭ ﺻﺪﺍﻫﺎﯼ ﺑﻠﻨﺪ ﯾﮏ ﺭﻭﺯ ﺩﺭ ﻣﯿﺎﻥ ﺍﺗﻮﺑﻮﺱ ﺟﯿﻎ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﺯﺩ: ﺑﺲ، ﯾﮏ ﺑﺮﮎ ﮐﻮﺗﺎﻩ، ﺍﺯ ﺑﺮﺍﯼ ﺧﺪﺍ.
ﺑﺮ ﺳﺮ ﮐﻪ ﺟﯿﻎ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﺯﺩ؟ ﺑﺮ ﺳﺮ ﭼﻪ؟ ﺑﺮ ﺳﺮ ﺳﺮﻡ ﺑﺎ ﻣﯿﻠﯿﻮﻥ ﻫﺎ ﺭﺯ ﭘﮋﻣﺮﺩﻩ ﯼ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺩﺭ تکثیر ﻣﯿﻠﯿﻮﻥ ﻫﺎ ﺭﺯ ﭘﮋﻣﺮﺩﻩ؟

۱۳۹۲ اردیبهشت ۲۶, پنجشنبه

فلج

ﻓﯿﻠﻢ ﺑﺒﯿﻨﻢ ﯾﺎ ﮐﺘﺎﺏ ﺑﺨﻮﺍﻧﻢ. ﺩﺍﯾﻠﻤﺎﯼ ﺗﮑﺮﺍﺭﯼ ﻫﺮ ﻏﺮﻭﺏ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺧﺎﻧﻪ ﻣﯽﺭﺳﻢ. ﺍﻣﺎ ﻧﻪ ﻭﺍﮊﻩ ﻫﺎ ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﻨﺪ ﻻﺑﻪ ﻻﯼ ﮐﺮﻡ ﺧﺎﮐﺴﺘﺮﯼ لش ﺟﺎ ﺑﮕﯿﺮﻧﺪ ﻭ ﻧﻪ ﺗﺼﻮﯾﺮ. ﭘﺲ ﺧﻮﺍﺏ. ﻓﺮﺍﺭ ﺍﺯ ﺗﺮﺱ ﺣﺲ ﺗﻬﯽ ﺑﻮﺩﻥ.