آن روز زمستانی در کنار برکه ای به تماشا ایستادیم
و خورشید سفید بود، گویی از ملامت خداوند
و چند تک برگ افتاده بر چمن گرسنه؛
- از درخت وَن، به رنگ خاکستر.
نگاهت بر من،
اما در ملال ناگفته های سالیان پیش
پرسه می زد
و چند کلمه بین ما پس و پیش تاب خوردند
و باز سهم بیشتری ازعشق ما را بردند.
لبخند بر دهانت مرده ترین چیز بود
ذره جانی که داشت قوت مردنش بود؛
و نیشخند تلخ برچیدش
همچون پرنده ای شوم با بال های گسترده...
از آن روز، درس های گزنده ی فریب کاری عشق،
و افشردن دردناک خطاها،
در من تصویر می کند
چهره ی تو را، و خورشید نفرین شده را، و یک درخت را،
و لب یک برکه، چند برگ خاکستری را.
تامس هاردی