۱۳۹۲ اردیبهشت ۲۸, شنبه

۱۹

ﺁﻓﺘﺎﺏ ﺿﻌﯿﻒ ﺭﺍ ﺷﯿﺸﻪ ﺷﮑﺴﺘﻪ. ﻓﺮﺳﺘﺎﺩﻩ ﮔﻮﺷﻪ ﯼ ﺩﯾﻮﺍﺭ ﻭ ﺁﻓﺘﺎﺏ ﻫﻔﺖ ﺭﻧﮓ ﺷﺪﻩ. ﺑﺎ ﻟﺮﺯﺵ ﺑﺮﮒ ﻫﺎ ﻣﯽ ﻟﺮﺯﺩ. ﺧﻮﺩﻡ ﺭﺍ ﺟﺎﯼ ﮐﻮﺩﮐﯽ ﭼﺎﺭﺳﺎﻟﻪ ﻣﯽ ﮔﺬﺍﺭﻡ ﻭ ﮐﻨﺠﮑﺎﻭ ﺭﻧﮕﯿﻦ ﮐﻤﺎﻥ لرزان ﻣﯽ ﺷﻮﻡ. ﻟﺒﺨﻨﺪﻡ ﻣﯽ ﺁﯾﺪ. ﺑﺮﻣﯽ ﮔﺮﺩﻡ ﺑﻪ ﭼﺎﯼ ﻟﯿﻤﻮ و ﮔﻠﻮﺩﺭﺩﻡ. ﻭ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﻓﮑﺮ ﮐﻪ این ﺭﺍ ﭼﻄﻮﺭ ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﺴﺘﻢ ﺑﺮﺍﯼ ﮐﻮﺩﮐﻢ ﺗﻮﺿﯿﺢ ﺑﺪﻫﻢ. اگر می داشتمش.

ﺩﺭ ﺳﻨﺎﺭﯾﻮﻫﺎﯼ ﺩﺭﺩﻧﺎﮐﯽ ﻣﯽ ﺍﻓﺘﻢ.

گل ها


بعضی مردها هرگز به فکرش نیستند. تو می خواستی باشی. می خواستی نزدیک باشد که بیایی و می گفتی نزدیک بوده می خواستی برایم گل بخری اما مشکلی پیش آمده بود.
گل فروشی بسته بود. یا شک داشتی- از آن نوع که کسانی مثل ما همیشه در ذهن می پرورانند. می خواستی فکر کنی شاید نزدیک بوده که گل هایت را نخواهم.
این باعث شد لبخند بزنم و می خواستم نزدیک باشد در آغوش بگیرمت. حالا فقط لبخند است. اما، نگاه کن، گل هایی که می خواستی نزدیک باشد بخری این همه عمر کرده اند.

با اندکی تغییر- شعر «ﮔﻞ ﻫﺎ» ﺍﺯ ﻭﻧﺪﯼ ﮐﻮﭖ

تعریف مسئله

نمی بخشم ات.
حتی اگر می توانستم،
تو مرا نمی بخشیدی
که جهان را از پشت تو می دیدم.
اما هنوز هم
خود را از عشق درمان نمی توانم
از آنچه فکر می کردم بودی
پیش از آن که بشناسم ات.

وِندی کوپ

Million million million painful thoughts

ﺷﺐ ﻭ ﺭﻭﺯ ﯾﮑﯽ ﻫﺴﺘﻨﺪ ﺩﺭ ﺳﺮﻡ. ﺳﺮﻡ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺩﺭ ﮐﺎﺭ ﺍﺳﺖ. ﺍﮔﺮ ﻫﺮ ﺩﻭ ﻫﻔﺘﻪ ﯾﮏ ﺑﺎﺭ ﺧﻮﺍﺏ ﻋﻤﯿﻖ ﻧﺒﺎﺷﺪ، ﺍﺯ ﺗﺮﺱ ﻓﮑﺮﻫﺎ ﻭ ﺻﺪﺍﻫﺎﯼ ﺑﻠﻨﺪ ﯾﮏ ﺭﻭﺯ ﺩﺭ ﻣﯿﺎﻥ ﺍﺗﻮﺑﻮﺱ ﺟﯿﻎ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﺯﺩ: ﺑﺲ، ﯾﮏ ﺑﺮﮎ ﮐﻮﺗﺎﻩ، ﺍﺯ ﺑﺮﺍﯼ ﺧﺪﺍ.
ﺑﺮ ﺳﺮ ﮐﻪ ﺟﯿﻎ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﺯﺩ؟ ﺑﺮ ﺳﺮ ﭼﻪ؟ ﺑﺮ ﺳﺮ ﺳﺮﻡ ﺑﺎ ﻣﯿﻠﯿﻮﻥ ﻫﺎ ﺭﺯ ﭘﮋﻣﺮﺩﻩ ﯼ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺩﺭ تکثیر ﻣﯿﻠﯿﻮﻥ ﻫﺎ ﺭﺯ ﭘﮋﻣﺮﺩﻩ؟

۱۳۹۲ اردیبهشت ۲۶, پنجشنبه

فلج

ﻓﯿﻠﻢ ﺑﺒﯿﻨﻢ ﯾﺎ ﮐﺘﺎﺏ ﺑﺨﻮﺍﻧﻢ. ﺩﺍﯾﻠﻤﺎﯼ ﺗﮑﺮﺍﺭﯼ ﻫﺮ ﻏﺮﻭﺏ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺧﺎﻧﻪ ﻣﯽﺭﺳﻢ. ﺍﻣﺎ ﻧﻪ ﻭﺍﮊﻩ ﻫﺎ ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﻨﺪ ﻻﺑﻪ ﻻﯼ ﮐﺮﻡ ﺧﺎﮐﺴﺘﺮﯼ لش ﺟﺎ ﺑﮕﯿﺮﻧﺪ ﻭ ﻧﻪ ﺗﺼﻮﯾﺮ. ﭘﺲ ﺧﻮﺍﺏ. ﻓﺮﺍﺭ ﺍﺯ ﺗﺮﺱ ﺣﺲ ﺗﻬﯽ ﺑﻮﺩﻥ.

۱۳۹۲ اردیبهشت ۱۵, یکشنبه

هلا تزنویسان مخ در جبین!

تز و انتی تز، دو موجود پر از تضادهای ظریف، با هم ازدواج کردند. فکر کردند صاحب فرزند اگر شوند، این تعارض ها به مصالحه می انجامند. سینتز از بدو تولد میگرن داشت. گرچه نقطه ی جوش انقلاب در او بالا بود اما دمای تبخیرش پایین. از همین رو هیچ گاه به سرانجام نمی رسید. رابطه ی عاشقانه ی تز و انتی تز هم همچنان از تناوب تضاد و اشتراک گریزی نداشت. در نظرشان وجود یکی بدون دیگری نه تنها مشروعیت که معنا هم نداشت.

روزی قاصدکی در باد ملایمی می رقصید. هر سه از او پرسیدند خودش می رقصد یا باد است که می رقصاندش. گفت عمر من آن قدر نیست که بخواهم بر سر چنین پرسشی بگذارمش. زندگی مرا در باد می بینید، باد را با رقص من. همین به سادگی بس شعور است.

۱۳۹۲ اردیبهشت ۱۴, شنبه

۱۳۹۲ اردیبهشت ۱۱, چهارشنبه

ﺍﺯ ﺩﻝ ﺑﻪ مرده

ﺑﻪ ﺧﻮﺍﻫﺮ ﮐﻮﭼﮑﻢ ﻣﯽﮔﻮﯾﻢ ﺁﺥ ﺁﻧﻘﺪﺭ ﺧﺴﺘﻪ ﺍﻡ ﮐﻪ ﻧﺎﯾﯽ ﻧﻤﺎﻧﺪﻩ ﺧﻮﺩﻡ ﺭﺍ ﺑﺸﻮﯾﻢ. ﻣﯽﮔﻮﯾﺪ ﺧﺐ ﻧﺸﻮﯼ. ﻫﻤﯿﻦ ﻃﻮﺭﯼ ﺑﺨﻮﺍﺏ. ﻣﯽﮔﻮﯾﻢ ﺍﮔﺮ ﺍﺯ ﺧﺴﺘﮕﯽ ﻣﺮﺩﻡ؟ ﻫﻤﯿﻦ ﻃﻮﺭﯼ؟ ﻣﯽﺧﻨﺪﺩ ﻭ ﻣﯽﮔﻮﯾﺪ ﺧﺐ ﺑﻌﺪ ﻣﺎ ﻣﺠﺒﻮﺭﯾﻢ ﺑﺸﻮﯾﯿﻤﺖ. ﻣﮕﺮ ﻧﻪ؟ ﻣﯽﮔﻮﯾﻢ ﻫﻬﻪ. ﺁﺭﻩ ﺗﻮ ﻣﻮﻫﺎﯾﻢ ﺭﺍ ﺑﺸﻮﯼ. ﻣﯽﮔﻮﯾﺪ ﻧﻪ. ﺍﻓﺴﺮﺩﻩ ﮐﻨﻨﺪﻩ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺍﺯ ﻣﺮﮒ ﻣﯽﮔﻮﯾﯽ. ﻣﯽﮔﻮﯾﻢ ﮐﺠﺎﺵ ﺍﻓﺴﺮﺩﻩ ﮐﻨﻨﺪﻩ ﺍﺳﺖ. ﻣﺎ ﮐﻪ ﺗﻤﺎﻡ ﻧﻤﯽﺷﻮﯾﻢ. ﻣﺎ ﺁﺩﻡ ﻫﺎ ﺟﺎﻭﺩﺍﻧﻪ ﺍﯾﻢ. ﺍﯾﻦ ﺍﻣﯿﺪﺩﻫﻨﺪﻩ ﺍﺳﺖ. ﻣﯽﭘﺮﺳﺪ ﭼﻄﻮﺭ؟ ﻣﯽﮔﻮﯾﻢ ﻓﮑﺮ ﻣﯽﮐﻨﯽ کسی ﮐﻪ ﻣﺮﺩﻩ ﺩﯾﮕﺮ ﻭﺟﻮﺩ ﻧﺪﺍﺭﺩ؟ ﻣﯽﮔﻮﯾﺪ ﺍﻣﻤﻢ. ﻧﻤﯽﺩﺍﻧﻢ. ﻣﯽﮔﻮﯾﻢ ﻣﻦ ﻓﮑﺮ ﻣﯽﮐﻨﻢ ﻭﺟﻮﺩ ﺩﺍﺭﺩ. ﻓﻘﻂ ﻓﺮﻡ ﻭﺟﻮﺩ داشتنش ﺗﻐﯿﯿﺮ ﮐﺮﺩﻩ. ﻣﻦ ﻭ ﺗﻮ ﻫﻢ ﮐﻪ ﺑﻤﯿﺮﯾﻢ ﻫﻨﻮﺯ ﻫﺴﺘﯿﻢ. ﺍﯾﻦ کجاش ﺍﻓﺴﺮﺩﻩ ﮐﻨﻨﺪﻩ ﺍﺳﺖ؟ ﻭ ﺩﺭﺳﺖ ﺩﺭ ﻫﻤﯿﻦ ﻟﺤﻈﻪ، ﻫﻤﯿﻦ ﻟﺤﻈﻪ ﮐﻪ ﺑﺎ ﺻﺪﺍﯼ ﺷﻮﻕ ﺑﺮﺍﯾﺶ ﺑﯽﺩﻟﯿﻞ ﺑﻮﺩﻥ ﺍﻧﺪﻭﻩ ﺍﺯ ﻣﺮﮒ ﺭﺍ ﺗﻮﺿﯿﺢ ﻣﯽﺩﻫﻢ، ﺟﺎﯾﯽ ﺩﺭ ﺧﻮﺩﻡ ﺍﻧﺪﻭﻩ آشنا ﺑﯿﺪﺍﺭ ﻣﯽﺷﻮﺩ ﻭ ﺷﺮﻭﻉ ﻣﯽﮐﻨﺪ ﺑﻪ ﺧﺰﯾﺪﻥ. ﺁﺭﺯﻭﯼ ﺗﻤﺎﻡ ﺷﺪﻥ ﻣﯽ ﺁﯾﺪ. ترس از جاودانگی این همه رنج می آید. ﺑﻌﺪ ﻣﯽﺍﻓﺸﺮﺩﻡ ﻭ ﻣﻦ ﺗﻼﺵ ﻣﯽﮐﻨﻢ ﺳﺮ ﻭ ﺗﻪ ﻗﻀﯿﻪ ﺭﺍ ﺯﻭﺩ به ﻫﻢ ﺑﯿﺎﻭﺭﻡ ﺗﺎ ﺧﺎﻣﻮﺵ ﺷﻮﻡ.
...ﺑﯽﺑﯽ ﺑﺎ ﺩﻭ ﺩﺳﺘﺶ ﺩﺳﺘﻢ ﺭﺍ ﻣﯽﮔﯿﺮﺩ. ﻣﺜﻞ ﻫﻤﺎﻥ ﺭﻭﺯ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺩﺭﺁﻣﺪ ﭘﺸﻢ ﺭﯾﺴﯽﺍﺵ ﺑﺮﺍﯾﻢ ﺟﺎﯾﺰﻩﯼ ﺍﻭﻝ ﺷﺪﻧﻢ ﺭﺍ ﺧﺮﯾﺪﻩ ﺑﻮﺩ. ﻣﻦ ﺍﯾﻦ ﺑﺎﺭ ﺗﻨﮓ ﺗﺮ ﺑﻐﻠﺶ ﮐﺮﺩﻡ. ﺍﯾﻦ ﺑﺎﺭ ﮔﺮﯾﺴﺘﻢ ﻭ ﺑﯿﺪﺍﺭ ﺷﺪﻡ ﻭ ﮔﺮﯾﺴﺘﻢ ﻭ ﻟﻌﻨﺖ ﻓﺮﺳﺘﺎﺩﻡ ﺑﻪ ﻣﺮﮒ ﺯﻧﺪﻩ ها.

۱۳۹۲ فروردین ۲۱, چهارشنبه

۱۸

باز رسیدم به همان دوشک سفید در گوشه ی همان اتاقک بی پنجره. تنها مبلمان اتاق. این بار پرستار چشم درشت را نگذاشته بودند. ژاکت بزرگی آمد با مردی استخوانی و طاس در درون. ابروان پژمرده. در نظرم مرتاضی یهودی بود با پوتین های بزرگ و بدون جوراب. در قفس کوچک چشم گرداند. ﺑﻪ ﻧﺎﭼﺎﺭ روبروی من ایستاده به دیوار تکیه زد. گفتم بیاید کنارم بنشیند. وقتی مطمئن شد که مطئنم، آمد نشست. کم کم داشتیم یخ می زدیم. او ژاکت داشت اما من بلوز و دامن اداری.
پرسید چرا نرفته ام سر کار و باز آمده ام. دانست.
پرسید چرا می خواهم بتوانم گریه کنم. دانست.
ﺑﺎ ﺍﻭ باید می گذاشتم برگ ها با جریان رود از روی پایم بگذرند. باید نام های روی برگ ها را می خواندم و باید می توانستم تماشایشان کنم که می روند. نمی گذاشتم. گفتم برگ ها را در آب می غلتانم تا نبینم کیست که می رود. و یک تمرین دردناک تر برای اشک ریختن. باید به او فکر می کردم و پیدا می کردم مرکز درد در کجای تنم است. سراسر تنم ﺣﺎﻓﻈﻪ ﺩﺍﺷﺖ; مرکز درد بود. درد گلوله ی پشمالوی سیاهی می شد. سبک و بزرگ. خود را مچاله کردم تا تاب بیاورم. فقط می توانست در بدنم ریز بلرزد. و من با تصور صدای او کم کم از خودم بیرون می شدم و تنم را شفاف می دیدم با گلوله ای لرزان در درونش. اشک نرم نرمک آمد.

یک روز اعتراف کردم که برگ ها همه دور مچ پایم گیر کرده اند. اعتراف کردم که می ترسم از گلوله ی سیاه خالی شوم. گفت باید به ﯾﺎﺩ ﺑﯿﺎﻭﺭﻡ ﺩﺭ ﮔﺬﺷﺘﻪ ﺗﺮ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﮔﺬﺷﺘﻪ ﭼﻄﻮﺭﯼ ﺑﻮﺩﻩ ﺍﻡ. باید یاد بگیرم به واقعیت هم احترام بگذارم.

۱۳۹۲ فروردین ۱۹, دوشنبه

گـَـد و وَد

دو سال است که این واژه را بلد شده ام.
هرگاه بگویم داغانم، نومیدی بی پایان در سینه ام می پیچد. هر گاه بگویند فلانی با مشکلات زیادی دست و پنجه نرم می کند، جانم پژمرده می شود. اما اگر بگویند، فلانی گد و ود است، فکر می کنم آدمیست در حال غرق شدن و هوای اندکی برای زنده ماندن دارد و همین اکنون است که برسد به بستر آب. و درست در یک دقیقه ی آخر کپسول هوایی می بیند آن پایین. گد و ود بودن برایم یعنی بالاخره سامانی هست. یعنی بالاخره همه چیز برای طرف جمع و جور می شود یا جمع و جور می تواند همه به هم ریخته گی اش را. بالاخره می تواند گرد و خاک را از سر رو ریش بتکاند و دست و روی بشوید. اما داغان بودن، دست و پنجه نرم کردن، گیر افتادن، آشفته گی، گرفتار بودن، اینها، این اصطلاح ها دیواری را پیش چشمم مجسم می کنند کشیده در چهار طرف یک سقف خفیده. اینها برایم حبس ابدند. گد و ود را دوست دارم. گد و ود امید دهنده است. گد و ودم.