ریسک شنیدنش با خود توست
چیزیست که در ظرف کس نمی گنجد
حقیقتی است برای تاریکی و یک بالش
چراغ را خاموش کن تا بگویم.
حقیقت آشکار صبح است
که پس گزیده می شود
وقتی آفتاب بدل می شود به باران
به باران، به تاریکی، به بالش.
چراغ را خاموش کن تا بگویم.
چیزیست که امیدوار بودم برایت بگویم
چیزیست که امیدوار بودم تو حدس بزنی.
چیزیست که امیدوار بودم تو حدس نزنی
یا هم برایت فرقی نکند.
نوعی
نومیدیست.
امیدیست که ریسک داشتن اش با خود توست
امیدیست که می ترسی به آن دست یابی
حقیقت آشکار غروب است.
چراغ را خاموش کن تا بگویم.
جیمز فنتون