حرف مهمی نیست. فقط دلم خیلی تنگ شده برای بابایم. شعر «والس بابای من» را که ترجمه کردم یاد او افتادم که البته ویسکی نمی خورد و با آن شکم گنده اش نمی تواند برقصد. بابا ی من اما دست مهربانی دارد.
بچه که بودم هر وقت او می رفت خانه ی مادربزرگم من سریش می شدم که مرا هم ببرد تا با عمه و عموهایم بازی کنم. قبول می کرد و ما راه می افتادیم به سمت خانه ی مادربزرگ. دستم را در دست بزرگ و گوشتالودش می گرفت و تند تند راه می رفت. من هم یا کشیده می شدم به دنبالش یا با هر گام او دو سه تا گام را می دویدم تا در کنارش باشم . در بین راه گاهی توقفی می کرد ودستش را می گذاشت روی سینه اش وکمی خم می شد تا با دوست یا آشنایی- که او هم در همین حالت نگاهش می کرد- سلام و احترام رد و بدل کنند. آن موقع بود که من می توانستم یک دو نفس استراحت کنم.
یادم هست بعد ها که بابایم وارد کار بازار شد، دیگر خم نمی شد. دستش را روی سینه اش نمی گذاشت. دستش را می برد بالا و کف دستش را نشان طرف می داد که یعنی سلام . توقف هم نمی کرد. گرچه من دیگر به این توقف های او نیازی نداشتم. چون دست من در دست او نبود. من کنار او راه نمی رفتم. بزرگ دختری شده بودم که باید یک دو قدم عقب تر از او راه می رفتم؛ به خصوص وقتی او با دوستی سلام و احوالپرسی می کرد. همان دوستانی که در کودکی ام لپم را می کشیدند ومن دردم می گرفت. ای کاش بزرگ نمی شدم . بابایم مرا به اینجا نمی فرستاد و هنوز می توانستم دستم را دراز کنم تا بگیردش و برویم خانه ی مادر بزرگ.
با نوستالژی نفس می کشم در این شهر. هربار نوبت یکی است که به شدت در ذهنم تکرارِ نقش کند و این بار باز هم نوبت باباست.
بچه که بودم هر وقت او می رفت خانه ی مادربزرگم من سریش می شدم که مرا هم ببرد تا با عمه و عموهایم بازی کنم. قبول می کرد و ما راه می افتادیم به سمت خانه ی مادربزرگ. دستم را در دست بزرگ و گوشتالودش می گرفت و تند تند راه می رفت. من هم یا کشیده می شدم به دنبالش یا با هر گام او دو سه تا گام را می دویدم تا در کنارش باشم . در بین راه گاهی توقفی می کرد ودستش را می گذاشت روی سینه اش وکمی خم می شد تا با دوست یا آشنایی- که او هم در همین حالت نگاهش می کرد- سلام و احترام رد و بدل کنند. آن موقع بود که من می توانستم یک دو نفس استراحت کنم.
یادم هست بعد ها که بابایم وارد کار بازار شد، دیگر خم نمی شد. دستش را روی سینه اش نمی گذاشت. دستش را می برد بالا و کف دستش را نشان طرف می داد که یعنی سلام . توقف هم نمی کرد. گرچه من دیگر به این توقف های او نیازی نداشتم. چون دست من در دست او نبود. من کنار او راه نمی رفتم. بزرگ دختری شده بودم که باید یک دو قدم عقب تر از او راه می رفتم؛ به خصوص وقتی او با دوستی سلام و احوالپرسی می کرد. همان دوستانی که در کودکی ام لپم را می کشیدند ومن دردم می گرفت. ای کاش بزرگ نمی شدم . بابایم مرا به اینجا نمی فرستاد و هنوز می توانستم دستم را دراز کنم تا بگیردش و برویم خانه ی مادر بزرگ.
با نوستالژی نفس می کشم در این شهر. هربار نوبت یکی است که به شدت در ذهنم تکرارِ نقش کند و این بار باز هم نوبت باباست.