۱۳۸۷ شهریور ۷, پنجشنبه

گم کرده

روزهای سختی را می گذرانم. دفترهای خاطراتم را که مرور می کنم می بینم از شانزده سالگی به بعد کمتر خندیده ام. تا این پنج سال اخیر که اصلا نخندیده ام. تازه 26 ساله شده ام. از آن موقع که شانزده ساله بودم 10 سال می گذرد. شادترین سالهای عمر من از سیزده سالگی تا شانزده سالگی بود. در شانزده سالگی در اوج خوشی بودم. چون داشتم دنیا را کشف می کردم. تازه شروع کرده بودم به پرداختن خودم. آن سالها جسور بودم. حالا می بینم عجیب در این ده سال رام شده ام. کم کم رام شدم و دارم تبدیل به یک موش بی جرات می شوم؛ شاید هم شده ام یک کرم بی عرضه که حتی نای آرزو کردن بوی یک برگ تازه را هم ندارد. دفترهای خاطراتم را که مرور می کنم ، می بینم که در این دو سال اخیر نه تنها نخندیده ام بلکه خیلی خیلی زیاد دلتنگ بوده ام و آه کشیده ام. آه کشیدن کار من نبود.

از آن روزی که یک نفر در چهار راه برق توی ازدحام و شلوغی مردم به من تنه زد و من برای حفظ تعادل یک دستم را به دور درخت کنار جوی خیابان حلقه کردم، ده سال می گذرد. در آن لحظه که فقط دو ثانیه طول کشید، من ناگهان حقیقتی از زندگیم را درک کردم که شاید سالها طول می کشید تا آن را بفهمم. درخت را که ول کردم تا سر چهارراه گیج بودم. پیچیدم توی خیابان رسالت و رفتم طرف کتابخانه. نرفتم. پرواز کردم. آن وقت ها بیشتر اوقات پرواز می کردم . همه - استاد دانشگاه، هیتلر، پستچی ، امام مسجد، باغبان یا یک رقاص- در طول زندگی شان مسافرت های درونی کرده اند و می کنند. من بیشتر مسافرت های درونی زندگیم را در آن سالها کردم. آن سالهایم از این معجزات کوچک پر بود.

در شانزده سالگیم دنیا در تعادل بود. آوارگی اگر بود، طاقت تحمل هم بود. بند اگر بود، امید پریدن هم بود.غم اگر بود، جسارت خندیدن هم بود.

حالا اما بیمارم. من از نخندیدن خسته ام. من بلد نیستم زندگی کنم. این بیماری من است. بلد نیستم بخندم. نمی دانم یک بیست و شش ساله چطور زندگی می کند. همه چیزم در پایان هفده سالگی متوقف شد. دیگر بزرگ شده بودم.

حالا دیگر خیلی وقت است که خاطره نمی نویسم. خیلی وقت است که دلم هوس نوشتن نکرده. خیلی وقت است که دیگر لحظات زندگیم ارزش نوشتن در دفترم را ندارند.

آهنگ این وبلاگ را که گوش می کنم، این حس در من قوی تر می شود. این حس که در هوا پراکنده شوم. دلم می خواهد چشمهایم را ببندم و بعد دیگر وزنی نداشته باشم. به این فکر می کنم که اگر روح از جسم جدا شود باز این وزن را احساس می کنم یا نه. آیا روح هم وزن دارد؟
گاهی دلم می خواهد بی حرکت بمانم. شاید زمان هم بایستد بلکه ناگهان در هوا پراکنده شوم.
چقدر تا دیوانگی مانده؟