ﺩﻭﺩ ﺩﺭﺩ ﺭﺍ ﻗﻘﻨﻮﺱ ﻣﯽ ﺳﺎﺯﺩ. ﻧﻤﯽ ﺩﺍﻧﺴﺘﻢ. ﮐﺎﻫﯿﺪﻩ ﻣﯽ ﺷﻮم اما تمام نه.
۱۳۹۱ اسفند ۲۶, شنبه
غرق
می گویند غرق شدن بی درد است.
ﺩﺭﻣﺎﻧﺪﻩ ﻣﯽ ﺷﻮﯼ. ﺑﻪ ﮐﻮﮐﯽ ﭘﯿﺎﻡ ﻣﯽ ﻓﺮﺳﺘﯽ ﻭ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﯽ ﺩﺭ ﭘﺲ ﮐﻮﭼﻪ ﺍﯼ ﺍﯾﺴﺘﺎﺩﻩ ﺍﯼ. ﺩﻭ ﻻﻧﮓ ﺑﯿﭻ ﻫﺪﺭ ﺩﺍﺩﻩ ﺍﯼ ﺍﻣﺎ ﺩﻭﺩ ﻧﺘﻮﺍﻧﺴﺘﻪ ﺍﯼ. ﻣﯽ ﭘﺮﺳﺪ ﺗﻮ ﮐﯿﺴﺘﯽ. ﻧﺎﻣﺖ ﺭﺍ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﯽ ﻭ ﺣﺎﻻ ﻣﯽ ﺩﺍﻧﯽ ﮐﻪ از ﺧﻮﺍﻧﺪﻥ ﭘﯿﺎﻣﺖ ﯾﮑﻪ ﺧﻮﺭﺩﻩ ﺍﺳﺖ. ﺁﺩﺭﺱ ﻣﯽ ﺩﻫﺪ ﺗﺎ ﺑﺮﻭﯼ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺧﺎﻧﻪ ﯼ ﺩﻭﺳﺘﺶ ﺑﺮﺩﺍﺭﯼ. اغلب ﺩﺭ ﺧﺎﻧﻪ ﯼ ﺩﻭﺳﺘﯽ ﭘﺎﺗﯿﻞ ﺍﺳﺖ. ﺑﺮﻣﯽ ﮔﺮﺩﯾﺪ ﺑﻪ ﻫﻤﺎﻥ ﭘﺲ ﮐﻮﭼﻪ ﻭ ﯾﺎﺩﺕ ﻣﯽ ﺩﻫﺪ ﭼﻄﻮﺭ ﺩﻭﺩ ﮐﻨﯽ. ﻣﯽ ﺩﺍﻧﺪ ﺩﺭ ﮔﻪ ﻫﺴﺘﯽ. ﻓﺮﻗﯽ ﻧﻤﯽ ﮐﻨﺪ ﭼﻪ ﮔﻬﯽ. ﺍﺯﺵ ﻗﻮﻝ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺍﯼ ﮐﻪ ﻓﺮﺩﺍ ﻧﮕﺬﺍﺭﺩ ﺍﺯ ﺳﻪ ﺗﺎ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺑﻨﻮﺷﯽ. ﺍﺯ ﺳﺎﻋﺖ ﭼﺎﺭ ﺗﺎ ﺷﺶ ﺑﺮﺍﯾﺖ ﺣﺮﻑ ﻣﯽ ﺯﻧﺪ. ﺣﺎﻻ ﺧﯿﺎﻟﺖ ﺗﺨﺖ ﺍﺳﺖ. ﺑﺎ ﮐﺴﯽ ﻫﺴﺘﯽ ﮐﻪ ﻏﺮﻕ ﺍﺕ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ. ﻧﻤﯽ ﮔﺬﺍﺭﺩ ﺩﺭﺩ ﺑﮑﺸﯽ. ﻫﺴﺘﯽ ﺍﻣﺎ ﺍﺯ ﺑﻮﺩﻥ ﺑﺎﺯ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺍﯼ. ﻣﻌﺠﺰﻩ ﺍﺳﺖ.
۱۳۹۱ اسفند ۲۰, یکشنبه
توضیح می دهم
ریسک شنیدنش با خود توست
چیزیست که در ظرف کس نمی گنجد
حقیقتی است برای تاریکی و یک بالش
چراغ را خاموش کن تا بگویم.
حقیقت آشکار صبح است
که پس گزیده می شود
وقتی آفتاب بدل می شود به باران
به باران، به تاریکی، به بالش.
چراغ را خاموش کن تا بگویم.
چیزیست که امیدوار بودم برایت بگویم
چیزیست که امیدوار بودم تو حدس بزنی.
چیزیست که امیدوار بودم تو حدس نزنی
یا هم برایت فرقی نکند.
نوعی
نومیدیست.
امیدیست که ریسک داشتن اش با خود توست
امیدیست که می ترسی به آن دست یابی
حقیقت آشکار غروب است.
چراغ را خاموش کن تا بگویم.
جیمز فنتون
چیزیست که در ظرف کس نمی گنجد
حقیقتی است برای تاریکی و یک بالش
چراغ را خاموش کن تا بگویم.
حقیقت آشکار صبح است
که پس گزیده می شود
وقتی آفتاب بدل می شود به باران
به باران، به تاریکی، به بالش.
چراغ را خاموش کن تا بگویم.
چیزیست که امیدوار بودم برایت بگویم
چیزیست که امیدوار بودم تو حدس بزنی.
چیزیست که امیدوار بودم تو حدس نزنی
یا هم برایت فرقی نکند.
نوعی
نومیدیست.
امیدیست که ریسک داشتن اش با خود توست
امیدیست که می ترسی به آن دست یابی
حقیقت آشکار غروب است.
چراغ را خاموش کن تا بگویم.
جیمز فنتون
۱۳۹۱ اسفند ۱۹, شنبه
از اندازه گرفتن زمان ناتوانم. مدت هاست که دیگر از سه روز بیشتر را نمی توانم از یک هفته تمیز بدهم و دو هفته را از یک ماه و سه ماه را از چند ماه. چیزی به مفهوم سال برایم نمانده. زمان که اندازه اش تغییر کرد، مکان جلوه ی بیشتری می گیرد. اندازه ی مکان ها. فاصله ها. وجب ها. ساییدن ها. مهم نیست چقدر بوده ای. مهم است کجا بوده ای.
۱۳۹۱ اسفند ۱۳, یکشنبه
در انتظار معجزه
...
When you've fallen on the highway
and you're lying in the rain
and they ask you how you're doing
of course you'll say you can't complain.
If you're squeezed for information
that's when you've got to play it dumb.
You just say you're out there waiting
for the miracle, for the miracle to come.
۱۳۹۱ اسفند ۱۲, شنبه
شنبه بود
بیدار شدم. هنوز باران می بارید. لئونارد کوئن شنیدم. رفتم شاشیدم. برگشتم. لئونارد کوئن فرستادم به دوستان نامرئی. به دروغگوی خائن ام. لئونارد کوئن خواندم. خوابیدم. بیدار شدم. fur دیدم. نیش خواندم. زهر جاری شد. لئونارد کوئن دیدم. خواهرم به ارتش می رود. زمان را ندیدم. شنبه تمام شد. طرح دیگری خواهم ریخت. دوست ندارم. در باران مردن نخ نما شده است. ساعت جهان را مرور کردم. من پیش از همه ی شما زندگی می کنم.