۱۳۹۱ تیر ۲۰, سه‌شنبه

گل سرخ بيمار

ﺁه، ای گل سرخ
بيمار شدی.
كرم نامريی،
در ميان زوزه های طوفان ﺷﺒﺎﻧﻪ
بسترت را يافت؛
بستر سرمست خون رنگ ات را.
ﻋﺸﻖ تاريک و مرموزش
تباه ات مي كند.


ﻭﯾﻠﯿﺎﻡ ﺑﻠﯿﮏ (۱۸۲۷- ۱۷۵۷)

۱۳۹۱ تیر ۴, یکشنبه

گلو

روی دستانم تا خود آرنج رديف است تصور جوش خورده ﯼ زخم هاﯼ ﻣﺮﺩﻩ ﮔﯽ. رديف است كليدهای پيانو. همچنان خواهم نواخت. می زنم تا گلويم. تا بيلی هاليدی.

۱۳۹۱ اردیبهشت ۶, چهارشنبه

بصيرت شاعر و باسواد مملكت ما

در فيسبوك, پاي پوستري از يك فيلم مستند كه قرار بوده در كابل نمايش داده شود و نقد و بررسي اي باشد, نظر نوشته:
"...متاسفانه نشد كه در اين جلسه باشم اما ايشان (فيلم ساز) را به طور اتفاقي در ... ديدم. همان ديدار كوتاه كافي بود كه توانايي و لياقت ايشان اثبات شود..."
من: ??!!

۱۳۹۰ اسفند ۱۰, چهارشنبه

به روز رسانی

آخیش. قالب وبلاگ را درست کردم بالاخره. به هر جان كندني كه بود. دلم نمي خواست قالب ديگري داشته باشم. آدم به چه چيزهايي عادت مي كند! تشكر كه ناميزاني قالب را به رويم نياورديد.

۱۳۹۰ بهمن ۳۰, یکشنبه

از افزونه های فردی

امتحان پایان ترم بود شش سوال خیلی سخت. سخت ترینش ۲۰ نمره داشت. اول از همه به جانش افتادم تا بتوانم باقی را با آسودگی حل کنم. تمام که شد و به ساعت که نگاه کردم نیم وقت امتحان گذشته بود. فرصت نشد سوال های آسان اما کم نمره را تمام کنم. پشیمان از امتحان بیرون آمدم.
در راه, با سرزنش و حسرت نمره هایی که به راحتی می شد بگیرم, بررسی میکردم که چه شد که چنین خام ۲۰ نمره ی قلمبه شدم و باقی را دست کم گرفتم.
  رسیدم به آنجا که باید بین آسانسور و نود و هشت پله یکی را انتخاب می کردم. درست تا دم دو راهی مشغول تماشای ذهنم بودم که چطور مردد مانده و چطور در تقلاست تا تصمیمی بگیرد که نتیجه ی بررسی دلایل ارجحیت دادن به ۲۰ نمره را رد کند. یک دو ثانیه بیشتر طول نکشید که شکستش را دیدم. داشتم از نود و هشت پله خود را بالا می کشاندم.
 من نمی توانم مثل آدم از جایی ماهی بگیرم که محل گذر ده ها دسته ماهی کوچک است. می روم در پی کوسه ماهی ای که خودم را نیست می کند. ریه هایم افزونه ی کله شقی دارند.

۱۳۹۰ بهمن ۲۸, جمعه

۱۳۹۰ دی ۲۱, چهارشنبه

!Fuck the World

عارف بوده هر کس این را در ایستگاه اتوبوس روی زمین نوشته. ریز اما خیلی خوش خط نوشته. هر روز صبح که می روم سر کار، می خوانمش و "جیگرم حال میاد".
البته ترجمه ی فارسیش حالت تاسف و اندوه به آدم می دهد. آن مفهوم تجاوز و خشونت را هم با خود دارد و حتی اهانت به کسی که اسمش دنیاست. نه، نه، اصلن خوب نیست. همان خوب است که با غیظ انگلیسی و در دل گفته شود. روزی یک بار، ساعت هشت و چهل دقیقه ی صبح روزهای کاری هفته. همان یک بار معجزه می کند چون دلتان چنان شاد می شود که می خواهید بار دوم هم در دل بگوییدش. این شما را از هر چه دل گرفتگی دنیویست، رهایی می بخشد. قبول حق.

۱۳۹۰ دی ۱۵, پنجشنبه

راست بازی

اين شيخ را به خاطر جوگیر شدن ها و نعره زدن هایش زیاد تمسخر کرده اند و کرده ام. اما دوستش می دارم.

آورده اند که شیخ ابوسعید ابوالخیر روزی در نیشابور بر اسب نشسته بود و جمع متصوفه در خدمت او ، به بازار فرو می راند . جمعی ورنایان می آمدند ، برهنه . هر یکی ازارپای چرمین پوشیده و یکی را بر گردن گرفته می آوردند . چون پیش شیخ رسیدند ، شیخ پرسید که « این کیست؟» گفتند: « امیر مقامران است.» شیخ او را گفت که « این امیری به چه یافتی؟» گفت : « ای شیخ ، به راست باختن و پاک باختن.» شیخ نعره ای بزد و گفت :« راست باز و پاک باز و امیرباش.»*

*« اسرارالتوحید فی مقامات الشیخ ابی سعید» نوشته محمدبن منور نواده ی ابوسعید ابوالخیر


۱۳۹۰ دی ۷, چهارشنبه

از ذله و کلافه و به "اینجا"م رسیده

خبرهای افغانستان را از دویچه وله دری، هشت صبح و بی بی سی فارسی دنبال می کنم. هر چه بیشتر تازه های این سه سایت را می خوانم، بیشتر باورم می شود که ریاست جمهوری در افغانستان کار "هر کسی" هست و می تواند باشد. باور کنید من هم می توانم رییس جمهور شوم. ریاست جمهوری اصلن سخت نیست. فقط کافیست گیج و سردرگم باشید. من رتبه ی اولم. اگر خودی به دست های پشت پرده نشان بدهم، رییس جمهور بعدی من خواهم بود. هاهاها.

۱۳۹۰ آذر ۲۷, یکشنبه

۱۲

بدنش را بیشتر از بدن خودم می شناختم. به او بیشتر از خودم نگاه کرده بودم. برای همین بود که وقتی برای اولین بار زن برهنه ای را می ساختم، شانه هایش ناخودآگاه پهن می شدند. شیب پهلوها، باسن، کمر: مردانه.  تن زنانه، آن قدر روشن و واضح، پیش چشمم مجسم نمی شد. زن قرار بود دست راستش را ستون کرده و روی زمین نشسته باشد. قرار بود زانوهایش را خم کرده و ساق پاهایش را به پهلو روی هم انداخته باشد. قرار نبود درشت باشد. قرار بود تنی نرم و باوقار داشته باشد؛ تن باوقار.

هنگام ساختنش بود که بر خلاف انتظارم و با تعجب متوجه شدم چقدر با اندام زنانه ناآشنایم. هنگام شکل دادن خمیدگی میان دنده های راست و کمرش آنقدر درمانده بودم که مدام وسوسه می شدم از یکی از دخترهای توی کلاس بخواهم که بگذارد تن اش را لمس کنم.  اما نه، باید زن برهنه ای را از نزدیک می دیدم. باید می دیدم چطور پوست زیر پستان چپش در آن حالت نشسته چین خورده و نفس می  کشد. باید چشم و دستم همزمان به خاطر می سپردند. می شد که در کلاس دوشنبه ها باشم و زن را از روی مدل برهنه ای بسازم اگر کمی پول بیشتر می داشتم. 

با چشمان بسته شروع کردم به لمس تن خودم. باید قالب تن زن دستم می آمد. پیش از هر چیز دستانم بودند که باید تفاوت تن او را می فهمیدند و وجودش را به خاطر می سپردند.

سرانجام زنی که من ساختم، شانه هایی لاغر و استخوانی داشت، گردنی باریک و کشیده با موهایی در هم که بالای سرش بسته بود.  انگشتانش عجیب مضطرب بودند اما باسنش آرام و بی خیال روی پایه پهن شده بود. نیم رخش لال بود. وقتی خوب به اندامش دقت کردم، دیدم باردار است. دست راستش را مشت کرده بود. حالت نشستش را دوست داشتم. آسودگی ساق هایش را. برهنه و باوقار بود.